جمعه، ۲۸ مهر ۱۳۹۶ | Friday, 20. October 2017

چهار سال گذشت از نبودن «هدی»

منتشرشده در تیتز پنج شنبه, 21 خرداد 1394 ساعت 06:19

saber1در درون هدی چه گذشت که به این تصمیم رسید. برای او نفس اعتراض مهم بود نه نتیجه اش. و این اخلاق «وظیفه گرا» ست و نه اخلاق «نتیجه گرا». و بالاتر از آن؛ اگر در آن لحظه زلزله ای می آمد و کل آدمیان کره زمین را نابود می کرد و تنها او یک نفر زنده می ماند؛ هدی باز همین اعتراض را می کرد. می خواست در درون خودش و با وجدان خودش کنار بیاید؛ هاله را مظلومانه کشتند. من نباید هیچ عکس العملی نشان دهم؟ نه فقط در برابر ظالمان وقاتلان هاله. در برابر جهان و هستی. در برابر خودم و وجدانم. مطمئنم باز هدی اعتصاب می کرد تا لب مرگ . نه صرفا به عنوان اینکه ظلم را اگر مغلوب نمی توان کرد رسوا می توان ساخت که اخلاق «وظیفه» است ولو «نتیجه» ای حداقل در افق دید کوته نگر پراگماتیست های میمینمالیست نداشته باشد. بلکه این بار به خاطر «فضیلت». نفس فضیلت.

چهار سال گذشت از آن صبح لعنتی که دیگر هدی در میان مان نبود

از اول صبح چپ و راست پیغام می آمد و با تردید می پرسید از شایعه ای که در باره هدی بود. خبر کوتاهی که از آقای نوری زاد نقل می شد. اولین مکانیسم دفاعی روانی هر آدمی نپذیرفتن و انکار فاجعه است. اما کم کم نگران شدم. برخلاف اصول امنیتی تلفن زدم به فریده خانم و حنیف و شریف. هر سه تلفن بی پاسخ ماند. نگرانی ام بیشتر شد. تلفن زدم به فیروزه خانم. صدایش آرام بود ولی شایعه راشنیده بود. گفت دارد می رود تا ببیند چه شده.تلفن دوم در مسیر بود و در حال حرکت به سمت بیمارستان. تلفن دوم نگران بود و صدایش لرزان. اما تلفن سوم... کس دیگری جوابم را داد. همسر یک دوست عزیز. در سردخانه بیمارستان بود... لحظاتی بعد گوشی را به فیروزه داد. ضجه می زد و با ناله می گفت هدی رفت. مهندس اون را برد پیش خودش... و دیگر گریه امان نمی داد. طبق معمول که غم و غصه و فاجعه درونم را اندک اندک و نه ناگهان فتح می کند و برخلاف برخی چون پدربزرگم که فریادی می کشند و با صدای بلند سروصدا می کنند و های های می زنند و خودشان را سبک می کنند و آرام می شوند؛ هم چون پدرم درد را می ریزم درونم و آرام آرام می آید و چه سخت و دیر و به تدریج و آرام آرام می رود.غمباد. حالم دگرگون شد. بغضی آمد که فوران زد لحظاتی بعد. اما بغضی بود که هنوز هم نرفته است. غمبادی که ترکم نمی کند و هر وقت صدایی از هدا می شنوم و یا تصویری از او می بینم؛ باز زخمش تازه می شود و گلویم را می فشارد. در هدی چیزی بود که اگر از نزدیک تجربه اش کرده بودی بعید است تا سال های سال و شاید تا لحظه دیدارمجدد، این غم نهان بتواند درونت را ترک کند. می توانستی با هدی اختلاف داشته باشی و حتی داد و بیداد هم بکنی. اما نمی توانستی به او کینه و نفرتی داشته باشی. حسن نیت و صداقت و شجاعت و چشمان و نگاه عذرخواه و رفتار جبران کننده اگر فکر می کرد اشتباه از طرف خودش بوده یکی از این چیزهای بسیار لطیف بود.
اما مرگ هدی همه خصایل هدی را یک جا با خود داشت.
... من روش تحلیلم «روش تحلیل تجسمی» است. آن چه هنرمندان «همذات پنداری» می خوانند و کارآگاهان «بازسازی صحنه» و آنالیزورهای ورزشی« بازی خوانی».
بارها خودم را جای هدی گذاشته ام تاسکانس آخر زندگی اش را بازسازی کنم و به همذات پنداری برسم و بازی مرگ و زندگی اش را بازی خوانی کنم. چه انتخاب اخلاقی بزرگی کرده بود هدی بعد از مرگ هاله. به نامه و بیانیه اکتفا نکرد و ننوشت. به داد و بیداد و فریاد در بند نپرداخت. قدم می زد تنها و هراسان و غمناک و پابرهنه در حیاط هواخوری زندان. چه می گذشت در درونش: چه باید کرد؟ چه می شود کرد؟ چه می توانم کرد من؟ حس هدی برایم آشناست. اگر بیرون بود کارهای زیادی می کرد. اما در بند و دست و پا بسته. تنها کاری که می توانم کرد: اعتصاب. اعتصاب غذا! با جسم و جانم به شهادت اعتراضی می روم با تمام وجود. هدی البته نمی خواست بمیرد. این را به خانواده نگرانش هم گفته بود در اولین و در واقع آخرین ملاقات پس از اعتصاب. اما قدم هم به عقب نمی گذاشت. بنا بر اعتراض نامه مشترکش با همراه مهربانش خسرو دلیرثانی که به قلم هدی بود گفته بود که نه خواسته ای دارد و نه هم بندیان را به همراهی می خواند. زندانی که اعتصاب می کند خواسته ای دارد. اما او خواسته ای نداشت. تا کجا می خواست برود؟
یاد یکی از بازی های دوران کودکی ام افتادم. وقتی هنوز توپ پلاستیکی فوتبال به عرصه نیامده بود. در آن بازی باید زو میکشیدیم. زوووووووو... تا آن جا که نفست یاری می کند. و اگر دوام بیشتری داشتی نسبت به رقیب، بر او پیروز می شدی. هدا زو کشید با تمام وجود. اما پیش بینی تلخ مهندس سحابی به وقوع پیوست. وقتی هدی قصد اعتصاب می کرد و مشورت می خواست از بیرون و از ما و از مهندس؛ مهندس چنان با قاطعیت نظر می داد که دیگر نوبت به ما نمی رسید. بگویید اعتصاب نکند. من هدی را می شناسم می رود تا آخر خط. بازجوها هم جلویش را نمی گیرند تا بمیرد. و همین هم شد. دیگر مهندسی هم نبود که مشورت بخواهد. و بازجوها هدی را اعدام کردند (این را به تفصیل قبلا نوشته ام) و شد آنچه شد. هدی تمام زندگی اش را در کف دستانش گرفت و به اعتراض پرداخت. تنها سرمایه ای که در آن لحظه دست بسته و دهان بسته و تن خسته داشت. رنجور اما معترض به ستمی که به بی نهایت رسیده بود. مهندس رفته بود و دختر صبور و خیرجو و آشتی خواه اش که همیشه نصیحت به صلح و سازش و حتی درک حالت و رفتار دشمنانش را داشت به کین و نفرت و غضب کشته شده بود. هدی رفت تا آخر خط. در درون هدی چه گذشت که به این تصمیم رسید. با شناختم از هدی فکر می کنم انتخاب این روش برایش بسیار سهل و ساده و با سرعت و بدون مکث و تردید بوده است و تصور می کنم اولین گزینه ای بوده است که به فکرش رسیده است. برای او نفس اعتراض مهم بود نه نتیجه اش. و این اخلاق «وظیفه گرا» ست و نه اخلاق «نتیجه گرا». و بالاتر از آن؛ اگر در آن لحظه زلزله ای می آمد و کل آدمیان کره زمین را نابود می کرد و تنها او یک نفر زنده می ماند؛ هدی باز همین اعتراض را می کرد. می خواست در درون خودش و با وجدان خودش کنار بیاید؛ هاله را مظلومانه کشتند. اتفاقی در این کره خاکی افتاده است. درست است که همه آدمیان این زمین مرده اند. اما من نباید هیچ عکس العملی نشان دهم؟ نه فقط در برابر ظالمان وقاتلان هاله. در برابر جهان و هستی. در برابر خودم و وجدانم. مطمئنم باز هدی اعتصاب می کرد تا لب مرگ . نه صرفا به عنوان اینکه ظلم را اگر مغلوب نمی توان کرد رسوا می توان ساخت که اخلاق «وظیفه» است ولو «نتیجه» ای حداقل در افق دید کوته نگر پراگماتیست های میمینمالیست نداشته باشد. بلکه این بار به خاطر «فضیلت». نفس فضیلت. به عنوان یک امر وجودی که در غیر آن زندگی برایم بی معنی می شود. و تا آخر عمر نمی توانم دست از سر خودم بردارم. فکر می کنم زندانیان زیر بازجویی در حالتی که در دوراهی شرم یا شرافت قرار می گیرند و شاید هم صاحبان قدرت وقتی در دوراهی سلامت یا مکنت؛ لحظات و آناتی تجربه کرده باشند سختی و عظمت این انتخاب را. و هدی با حیاتش نه مرگ طلبانه بلکه با لب بستن بر طعام، لحظه لحظه تجربه کرد این انتخاب عظیم را. نمی خواست بمیرد. شاید در فکر افطار هم بود. اما نه قبل از غروب. و آرامش خورشید.
دست تقدیر اما آرامش خورشید را با چشم بستن هدی بر ما رقم زد. هدی اما خود چشم بر درون و جهان گشود. ما اینک در آستانه ماه روزه و رمضان ایم. هدی رفت تا آخر خط. عید فطر هدی بر او گوارا باد. چه خوش بوده است در لحظه آرام گرفتن خورشید حقیقت در درونش وقتی در امتحان فضیلت اعتراض تا فطر نهایی صبوری کرده است...و چه بالا برده است نرخ انسانیت را در دوران تاخت و تاز پراگماتیسم بی اصول و نزدیک بین. حالا دیگر برای دیدن هدی باید سر را خیلی بلند کرد. بالا و بالاتر. در اوج آسمان اخلاق و انسانیت. وچه تلخ است وقتی نگاه بر زمین بر می گردد و دوباره سیاهی ها و تباهی ها و ناپاکی ها و ناصداقتی ها... را می بیند.