يكشنبه، ۱۷ آذر ۱۳۹۸ | Sunday, 8. December 2019

از تغییر باورها و کلیشه های مان نگریزیم

منتشرشده در تیتز یکشنبه, 18 فروردين 1398 ساعت 20:00

khaiabanنقدی بر بعضی رویکردهای اصلاح طلبی و سرنگونی طلبی/ در هفته های اخیر بعد از طرح مبحث «خیابان» در زیتون و «تعامل یا قطبی سازی؟»در «روبرو»، با برداشتها و نقدهای شگفت انگیزی مواجه شدم: یکی از سوی بعضی اصلاح طلبان و دیگری از سوی برخی سرنگونی طلبان.با مبحث «پارادایم» توماس کوهن بهتر می توان این ارتباط ناموفق را فهم کرد. ما انسانها معمولا در چارچوب انگاره ها (و پارادایمی) که بدانها باورمندیم به جهان پیرامون و از جمله پدیده های اجتماعی می نگریم و در برخورد اولیه با هر آنچه که با پارادایم متفاوتی مطرح می شود دچار سوء فهم شده و در برابر آن مقاومت می کنیم.

 

در دو، سه هفته اخیر دو بار بسیار شگفت زده شده ام. یکی بعد از طرح مبحث «خیابان» به بهانه مسئله الجزایر و ونزوئلا در زیتون و دیگری در میزگرد «روبرو» بعد از اینکه به بهانه برخورد نخست وزیر و مردم نیوزیلند با مسلمانان و افزودن مثال از دو نمونه مصر و تونس در بهار عربی، مسئله «تعامل یا قطبی سازی؟» را مطرح کردم. در هر دو مورد (یکی از سوی بعضی اصلاح طلبان و دیگری از سوی برخی سرنگونی طلبان) با چنان برداشتها و نقدهای شگفت انگیزی مواجه شدم که در مرحله اول به خودم شک کردم که شاید زبان من آنقدر الکن بوده و متن یا گفتارم اینقدر فشرده و خلاصه و مبهم که نتوانسته ام حرفم را به طرف مقابل منتقل کنم و او حق داشته است چنین نقدی را مطرح کند. اما وقتی برای عیب یابی خودم، دوباره به متن یا گفتارم مراجعه کردم دیدم که مطلب روشن تر از آن بوده که دچار این همه بدفهمی بشود. پس احتمالا ریشه مشکل در این عدم مفاهمه در جای دیگری است.

با مرور و مقایسه این دو دیالوگ با دو طیف مختلف سیاسی به نظرم رسید که با مبحث «پارادایم» توماس کوهن و صورت بندی او بهتر می توانم این ارتباط ناموفق و ناکام را بفهمم. ما انسانها معمولا از یک منظر خاص تفسیری و در چارچوب انگاره ها (و پارادایمی) که آنها را مسلم و قطعی می دانیم و خودآگاه و ناخودآگاه بدانها باورمندیم به جهان پیرامون و از جمله پدیده های اجتماعی می نگریم و در مواجهه با هر آنچه که از زاویه ای متفاوت و خارج از گفتمانی که بدان باور داریم مطرح می شود و در برخورد اولیه با هر پارادایم متفاوتی دچار سوء فهم می شویم و در برابر آن مقاومت می کنیم.

توماس کوهن در کتاب «ساختار انقلابهای علمی»(ترجمه احمدآرام/انتشارات سروش) به دقت و به تکرار و تفصیل توضیح می دهد که چگونه وقتی افرادی از زاویه دو سرمشق(پارادایم) متفاوت به جهان می نگرند؛ گویی اصلا در دو دنیای مختلف زندگی می کنند(صفحات 93 و 121). من هم وقتی به مباحث و نقدهایی که به دو مبحث «تعامل یا تقابل؟» و بحث «خیابان» مطرح شده می نگرم فکر میکنم با ناقدان در دو دنیای مختلف زندگی میکنیم و احتمالا اصلا زبان هم را نمی فهمیم!

ذهن و حافظه تاریخی سیاسی متاخر ما آغشته به دو تجربه انقلاب و اصلاح است. جنبش سبز می توانست این حافظه تاریخی دو قطبی و سهل و ساده را اصلاح کند و تکامل ببخشد اما متاسفانه چنین نشد و کار تئوریک قوام بخش چندانی روی آن صورت نگرفت. سرمشق ساده («یا اصلاح یا انقلاب») در نیم قرن اخیر با بحث «گذار» و «تحول» و انواع گوناگونی از مدل ها و الگوهای متفاوت، تقریبا کهنه و مندرس شده است. اما ذهن و حافظه ساده ایرانی ما لجوجانه در برابر آن مقاومت می کند و از ورود به سرمشق و پارادایم کاملتر جدید پرهیز و هراس دارد. سرمشق جدیدی که بنا به دانش و تجارب بشری از «گذار»(transition) سیاسی و «تحول»(transformation) بنیادی (هم در عرصه سیاسی و هم در حوزه مدنی و اجتماعی) سخن می گوید و نسبت به استفاده از ابزارها و تاکتیک های مختلف سیاسی و انواع مدل های تغییر «گشوده» است. موضوع «تحول طلبی» که اینک در ادبیات سیاسی ما در ایران به موازات اصلاح طلبی و سرنگونی طلبی مطرح شده نیز به ابزارهای مختلفی همچون صندوق رای، مطالبه محوری سندیکایی و مدنی، اعتراض خیابانیِ، اعتصاب، نافرمانی مدنی و نظایر آن توجه و بنا به تحلیل مشخص از شرایط مشخص نسبت به همه آنها نگاه فراگیر و کاربردی دارد. در هر شرایطی نیز ممکن است یکی از دیگری برجسته تر و موثرتر باشد. اما روی هیچکدام ضربدر بطلان همیشگی نمی زند.(برای شرح بیشتر نگاه کنید به اینجا و اینجا و اینجا)

توماس کوهن بحث مستوفایی در رابطه با تغییر پارادایم و جایگزین شدن پارادایم تازه به جای نمونه های کهنه و مقاومت شدید و مستمر در برابر آن دارد. وی معتقد است «این تغییر مانند تغییر مذهب است. در این تغییر، جهان فرد دیگرگون می شود. این تغییر مسئله ساده ای نیست تا همه انسانها به راحتی تسلیم آن شوند»(ص151)

در زیر به طور بسیار گذرا به دو تجربه اخیرم می پردازم. ابتدا به تجربه متاخر و بعد به تجربه قبلی.

در برنامه روبرو (قسمت 123) موضوعی که من مطرح کردم و هر کدام می توانستیم دو دقیقه و در مجموع ده دقیقه در باره آن بحث کنیم این بود:

«قطبی سازی یا تعامل»؛ کدام به نفع جامعه ایران است؟

در حالی که فضای مجازی (و بعضا اجتماعی) ما شاهد دوقطبی های ستیزنده و پر نفرتی بر محور عقیده دینی (و غیر دینی)، نظرگاه سیاسی، سبک زندگی و نظایر آن است، در نیوزیلند شاهد عکس العمل بسیار انسانی نخست وزیر، پلیس و شهروندان مسیحی در رابطه با مسلمانان (پس از کشتار جمعی از آنان) بودیم. در تحولات سیاسی سالیان اخیر نیز ما شاهد دو الگوی مختلف مصر و تونس (مثلا در نسبت مذهبی ها و لائیک ها با یکدیگر) بوده ایم. برای ایران کنونی و آینده مان، کدام الگو مناسب تر است: نیوزیلند یا فضای مجازی کنونی مان؟ الگوی مصر یا الگوی تونس؟

اما اظهار نظراتی که دیگر افراد حاضر در میزگرد مطرح کردند برایم بسیار شگفت و البته مایوس کننده بود. خودتان ده دقیقه آخر (از دقیقه 44 به بعد) این لینک را ببینید که چگونه بحث من که معطوف به رابطه بین نیروهای اجتماعی با هم بود در قالبهای ذهنی دیگران به سادگی به رابطه بین حکومت و مخالفان تغییر (و در واقع تحریف) یافت:

https://www.manototv.com/videos/2018630/vid13356

توضیحات و پاسخهای دیگر دوستان حاضر در میزگرد چنین بود: دوقطبی تقصیر حکومت تباهکار است. طرح سئوال گمراه کننده و به نفع طیف مذهبی است. این برخورد علیرغم ظاهر زیبایش منصفانه نیست. مسئولیت بر عهده حکومت است. قبل از انقلاب قطبی سازی نبوده و الان تقصیر حکومت است. در جامعه خشونت زده ما که حکومت مقصر آن است این حالت دوقطبی طبیعی است. نقد و توهین در فضای مجازی طبیعی است و دموکراسی و آزادی هم اصلا یعنی همین . در کشورهای آزاد می توانند به قوه قضائیه شکایت کنند.

بدتر ازهمه اینکه با بدبینی و ناآگاهی تمام از مواضع همیشگی من، بنده از سوی یکی از حضار به تبرئه حکومت با ظاهری زیبا و دادن نمره 50-50 بین حکومت و مخالفان متهم شدم! در حالی که از قضا و به عکس، من همیشه حساسیت و آلرژِی روی تحلیلهایی داشته ام که میخواهند تقصیر بین حکومت و مخالفان در عرصه های مختلف را مساوی در بیاورند!(مثلا در اینجا).

به هر حال، آنچه از همه این اظهار نظرها می توان فهمید این است که اصلا قائلان آن احساس بحران و مشکل نمی کنند. صورت مسئله ایران در پارادایم سرنگونی طلبی هم توضیح و هم پاسخش خیلی ساده است: همه مشکلات به گردن حکومت است(ولو به هم پریدن و خط و نشان حذف و اعدام کشیدن در خارج از کشور از سوی نیروهای مختلف علیه هم!). قبل از انقلاب همه چیز خوب بوده و قطبی نبوده و اگر جمهوری اسلامی از بین برود همه چیز خوب می شود و همه مشکلات از بین می رود و ما می توانیم خودمان الگوی جهان بشویم. به همین سادگی و سرراستی.

بدین ترتیب در پارادایم «یا اصلاح یا انقلاب» همه چیز روشن است و تحلیل مشخص و از قبل تعیین شده ای دارد و راه حل هم خیلی ساده و سرراست است. اصلا بحرانی خارج از این چارچوب و در این چارچوب نظری و تحلیلی (پارادایم سرنگونی و انقلاب)احساس نمی شود تا بدنبال راه حل باشیم. پارادایم های جدید معمولا و اساسا از جایی شروع به تکوین و تولد می کنند که «بحران»ی احساس شود و بالطبع عده ای بدنبال حل آن باشند.

از نظر دوستان سرنگونی طلب حاضر در میزگرد ما اصلا بحرانی به نام قطبی شدن های ستیزنده و پرنفرت و شکافهای خطرناک درون جامعه ملی ایرانیان نداریم که بدنبال راه حلش باشیم.

البته از حق نباید گذشت که بسیاری از افراد حاضر در این میزگردها خارج از جلسه رسمی مقابل دوربین، گاه منتقد وضعیت و کنشهای خود مردم اند و یا به فضای بین ایرانی ها، خارج از حکومت و به خصوص در خارج از کشور که دیگر جمهوری اسلامی هم ظاهرا حضور ندارد و هتاکی و حملاتشان به یکدیگر، به شدت منتقدند و بعضا اظهار نگرانی هم می کنند. در مواردی خودشان نیز آماج این حملات و هتاکی ها قرار گرفته اند! به نمونه دوم بپردازم.

«هو» کردن عرصه خیابان

بعد از یادداشت کوتاه و بسیار ساده ام در باره عرصه خیابان به بهانه اعتراضات در الجزایر و ونزوئلا که با استناد به حرف محمد خاتمی آغاز و با بازگشت به همین سخن او و ارجاع به «اعتراضات و اعتصابات کاملا مدنی معلمان و کارگران» پایان یافته بود(که اول به قصد یک نکته تلگرامی نوشتم و بعد دیدم علیرغم کوتاهی مطلب اما مسئله مهمتر از یک نکته تلگرامی است و بهتر است به صورت یک یادداشت کوتاه منتشر شود)، بعضی از دوستان اصلاح طلب آشکار و نهان به شدت بدان تاختند. بعضی نیز به صورت کاملا خلاف واقع مدعی شدند بنده که اصلا معتقدم «اصلاح طلبان تمام شده اند» چگونه از آنها خواسته ام با عرصه خیابان آشتی کنند. بعد هم با تقلیل و دستکاری و در واقع تحریف مفهوم خیابان اضافه می کردند که منظور از این عرصه هم عصیان و شورش کور به عنوان بدیل صندوق رای است.

بدین ترتیب در دوگانه «یا اصلاح یا انقلاب» و این بار از سوی دیگر میدان در پارادایم سیاسی- راهبردی و چارچوب متصلب «اصلاح طلبی»(متکی به «فقط» صندوق رای) مورد بدفهمی و حمله قرار گرفتم.

و در این میان اساسا اصل حرف و سخنم با این پیشداوری های کلیشه ای شهید شد. البته در هر دو مورد دلخوشم به مخاطب سومی که ناظر این گفتگوست. مهندس سحابی وقتی برای نشریه ایران فردا سرمقاله می نوشت و مای جوان به او معترض می شدیم که «آخه آقای مهندس کی به این حرفها و نصیحت های شما گوش می کند؟» همیشه جمله حکیمانه ای داشت و می گفت «در این مباحثه طرف سومی هم هست(خوانندگان و مردم). همانها بشنوند کافی است. البته من از اثرگذاری روی طرف مقابل هم مایوس نیستم».

خانم ملیحه محمدی نیز مطلب مفصلی نوشتند که عمدتا همان گزاره ها را تکرار کردند. پاسخ اکثر نقدهای ایشان در مطلب دوم من (به جای هو کردن «خیابان»، آن را فهم کنید!/ اینجا) آمده بود که ظاهرا عنایتی نداشته اند.

سرخط اصلی نقد ایشان این است که «خیابان استراتژی نیست». پرسش ساده این است که مگر کسی گفته است خیابان استراتژی است؟ کی و کجا این حرف را زده است؟ خیابان یک ابزار و به عبارتی یک تاکتیک است در کنار دیگر ابزارها و تاکتیکها که ذهن عادت کرده به «فقط صندوق رای و بیانیه» نمی خواهد اصلا بدان بیندیشد. با زبان کوهنی تغییر مذهب (اصلاح طلبی) دادن کار سختی است. همانگونه که در مورد سرنگونی طلبان در مورد صندوق رای می توان گفت.

ادعای دیگرخانم ملیحه محمدی این است که من معتقدم «اصلاح طلبان تمام شده اند»(که کل تحلیل شان را روی این ادعا بنا کرده اند)، و از این نظر تحلیل بنده دچار «تناقض» است. این ادعای نادرست البته ساخته ایشان نیست بلکه تکرار نمونه داخلی است. چه برخی دوستان اصلاح طلب در داخل و چه خانم محمدی نمی توانند حتی یک جمله از گفتار یا نوشتار من در بیست ساله اخیر بیاورند که چنین فرض و تحلیلی را مطرح کرده باشم. چون از اساس چنین تحلیلی ندارم! و همیشه گفته ام اصلاح طلبان بخشی از جامعه سیاسی ایران هستند و ممکن است دچار ریزش شوند اما بخش غیرقابل چشم پوشی از نیروهای سیاسی ایران اند و میدانم بسیاری از سرنگونی طلبان از این سخن اصلا خوشحال نیستند. همان گونه که همیشه بخشی از جامعه و نیروهای سیاسی ایران را سرنگونی طلب می دانم و آنها را هم یکدست نمی دانم (و لااقل به سه طیف تقسیم می کنم) و میدانم بسیاری از اصلاح طلبان از این تحلیل و تفکیک خوشحال نخواهند بود.

ایشان ادعای نادرست تکراری دیگری را هم مطرح کرده اند که گویی بنده عدم حضور مردم در خیابان را ناشی از کم کاری و عدم تمایل اصلاح طلبان می دانم! کجا من چنین مطلبی ذکر کرده ام!؟ من به موضع گیری سیاسی اصلاح طلبان درباره اعتراضات دی ماه 96 شدیدا نقد دارم اما اصلا اصلاح طلبان را دارای چنین نفوذی نمی دانم که خانم محمدی بدون هیچ مستندی از قول من آورده اند. اینک آنها در حضیض محبوبیت شان اند. ولی برخلاف سرنگونی طلبان فکر نمیکنم که آنها دیگر از صحنه سیاست ایران خارج شده و تمام شده اند. وقتی تیمی گل می خورد ممکن است طرفدارانش روی سکوها ساکت شوند. ساکت شدن آنها دلیل نبودن شان نیست.

بنده از قضا مشکل اصلی صورت مسئله ایران را در تحلیل «مردم» و میزان انگیزه آنها برای کنش سیاسی و اجتماعی (و روحیه متناقض «سازگاری ایرانی- فشردگی فنرمانند و انفجار ناگهانی») می دانم که دارم در باره اش فکر میکنم و می نویسم و بارها خواهم نوشت. این امر کلیدی و مهم به مجموعه ای از عوامل ارتباط دارد که جای بحثش اینجا نیست و این از قضا ناشی از خودبزرگ بینی در پارادایم اصلاح طلبی (و عینا سرنگونی طلبی) است که برخی هر مسئله ای را به خودشان ربط می دهند.

ایشان همچنین ادعا کرده اند که من اعتراضات دی ماه را عین جنبش سبز دانسته ام و چون اصلاح طلبان از دومی حمایت نکرده اند آنها را به کاسبی با جنبش سبز متهم کرده ام. سئوال ساده این است که باز این ادعای باز غیردقیق و نادرست را ایشان از کدام و کجای نوشته من استنباط کرده اند!؟ متاسفانه این قسمت هم فقط یک «نیت خوانی» است وگرنه در این قسمت بحث من اصلا اسمی از اعتراضات دی ماه به میان نیامده (که ظاهرا ذهن خانم محمدی همچنان مشغول آن است) و فقط به کاسبی با حصر رهبران جنبش سبز از سوی برخی اصلاح طلبان اشاره شده است!

خلاصه این که؛ یادداشت کوتاه من که طبیعتا نباید انتظار داشت که همه ابعاد یک مسئله در آن به بحث گذاشته شود، طرح یک پرسش ساده از اصلاح طلبان عادت کرده به «فقط صندوق و بیانیه» است. آن هم با اشاره به این نظر صریح آقای محمد خاتمی: هم در ساختار و هم در رویکرد اشکال هست… دیگر خیلی سخت است که به مردم بگوییم بیایید رای بدهید. آیا فکر می‌کنید در دور آینده انتخابات به حرف من و شما مردم پای صندوق‌ها خواهند آمد؟ بعید می‌دانم مگر اینکه در یک‌سال آینده تحولی رخ دهد.

جالب آنکه عین همین صدا از اردوگاه مقابل اصلاح طلبان نیز شنیده شد. مهدی چمران نیز گفت: گر همین امروز انتخابات برگزار شود، فکر می کنم نصف بیشتر مردم اصلا رأی ندهند و در انتخابات شرکت نکنند!(اینجا)

حال اصلاح طلبان به خصوص افراد اثرگذار آن اگر نخواهند گوش شان را بر سئوالات و نقدها و بحران های راهبردی بدنه اصلاح طلبی، جدا از سئوالات کل جامعه، ببندند باید به این سئوال پاسخ دهند که با این اظهار نظر مشترک مهدی چمران و محمد خاتمی؛ اینک نظر و راه حل شان چیست؟ در اینجا اگر آنها احساس نکنند که پارادایم راهبردی شان ممکن است بحران داشته باشد اصلا نیازی به فکر کردن به راه حل پیدا نمی کنند و همانگونه که توماس کوهن نیز توضیح داده است تا پایان عمر از پارادایمی که فکر می کنند بحرانی ندارد دفاع می کنند. و نتیجه می شود همین نحوه برخوردی که خانم محمدی و دوستان همفکر ایشان با این واقعیت ساده و بدیهی دارند.

وقتی پارادایم «فقط صندوق رای و بیانیه» دچار بحران است آیا نباید به ابزارهای دیگر فکر کرد؟ آیا اصلاح طلبان نباید فکر کنند به جز در مقطع انتخابات و به جز صدور بیانیه تاییدیه و محکومیت، کارهای دیگری هم علیرغم آن که همه قبول داریم ترک عادت سخت است، می توان کرد؟

برخی با دستکاری معنای خیابان از آن فقط شورش و عصیان را می فهمند. و با هیس و جیز کردن این مفهوم شناخته شده در دانش سیاسی را هو می کنند. در دانش و تجربه سیاسی بشری صندوق رای(برای از بالا تا پایین قدرت)، یک حق است و خیابان محافظت از این حق. این دو مقابل و بدیل یکدیگر نیستند.

برخی گویی فکر می کنند ما در یک دموکراسی مثل فرانسه و سوئد زندگی میکنیم که سخن آخر را صندوق رای می زند. در دموکراسی های واقعی نیز گاه برای رساندن سخنان به گوش حاکمان و اعمال برخی تغییرات، از عرصه خیابان (به اشکال مختلف) استفاده می شود چه برسد به حکومتهایی که دموکراسی و صندوق رای در آنها از مضمون خود تهی شده اند. از قضا در این نوع حکومتها نیز در بسیاری موارد مردم در اعتراض به دستکاری یا بی اثر کردن صندوق رای به خیابان می آیند. در همین نمونه الجزایر هم مردم در اعتراض به فرمالیته و در واقع به سخره گرفتن صندوق رای به خیابان آمدند. همچنین در مدلهای مختلف تغییر در چهارگوشه جهان همواره «خیابان» نقش تسهیل گر و یا حتی عامل اصلی تغییر را داشته است. در مقاله دیگری به این مقوله پرداخته ام و نیاز به تکرار نیست(اینجا). البته همانطور که در ابتدا و انتهای همان مقاله هم گفته شده قرار نیست ما از جاهای دیگر تقلید کنیم بلکه قرار است از آنها بیاموزیم و شاید بر این دانش و تجربه بشری چیزی هم بیفزاییم.

می ترسم خواننده ای که خارج از پارادایم «یا اصلاح یا انقلاب» و با چشم یک انسان طبیعی و خارج از کلیشه ها به صحنه می نگرد از تکرار مباحثی که در مقاله دوم آورده ام احساس ملالت کند. فقط یک پاراگرافش را بازنشر می کنم:«همانگونه که سرنگونی طلبان برای «هو کردن» صندوق رای (البته به درستی، اما) تنها به حضور بعضی جنایتکاران در برخی فهرستهای انتخاباتی استناد می کنند، اصلاح طلبان دشمن عرصه خیابان نیز به صورت گزینشی تنها به نمونه های اعتراضی شورشی که حاصلی منفی ببار آورده اند استناد می کنند. با این روش تفکر و استناد باید در خانه نشست و نفس را هم آرام کشید و پا از اتاق و خانه بیرون ننهاد چون ممکن است دچار تصادف و سرقت و بیماریهای واگیر و … گردید! اگر صندوق رای را نباید سفید و سیاه کرد عرصه خیابان را نیز نباید چنین کرد و به خیابان هراسی دامن زد.»

این خیلی بدیهی است که مردم ناراضی وقتی همه راه ها را به روی خودشان بسته ببینند، اگر بخواهند دست به شورش و عصیان هم بزنند اولا طبق همه موازین اخلاقی و حقوقی جهانی «محق» هستند (البته می توان و باید بر خشونت پرهیزی توصیه و تاکید کرد) و ثانیا نه از اصلاح طلبان و نه از سرنگونی طلبان و ... اجازه نمی گیرند! (همه نظرسنجی ها هم نشان میدهد که بیش از دو سوم مردم ایران نیز با آنها همدلی دارند!). فعلا هم نارضایتی ها و خشم و نفرت فشرده بخش مهمی از مردم به صورت اعتراضات گهگاهی صنفی و اجتماعی (با درونمایه های عمدتا مدنی و گاه نیز خشونت آمیز) خود را نشان میدهد. مردم ایران در امتداد روحیه متناقض ایرانی (سازگاری ممتد و فشردگی فنرمانند و انفجار ناگهانی)، اینک در اوج انقباض فنری شان هستند. اگر روزی این فنر آزاد شود خیابان مهمترین عرصه ای است که متاثر خواهد شد. اگر ناراضیان(سیاسی و اقتصادی و اجتماعی) ایرانی بتوانند قبلا حضور خیابانی را به صورت مدنی، تمرین و تکرار کنند، آن نوع «جهش های ناگهانی» هم می تواند دست آوردهای مثبت بیشتری داشته باشد تا زمانی که بدون هیچ تمرین و آموزش قبلی همچون سیل جاری شوند. این یک تجربه جهانی است که فعلا نه موضوع بحث ماست و نه به ویژه خطاب به اصلاح طلبان که از این نوع عرصه خیابان هراس بنیادی (عمدتا معلل تا مدلل) دارند.

پس بحث با اصلاح طلبان طبعا و فعلا در باره این نوع حضور و اعتراض خیابانی نیست. در باره شیوه های ارادی و مدیریت شده فعالیت هایی است که خارج از دو گانه صندوق- بیانیه قرار دارد از جمله مثلا: تجمع در مقابل قوه قضائیه(که نمونه های بسیاری داشته و دارد) یا شورای نگهبان و یا هر نوع فعالیت و روشی خارج از شیوه های اعتیادآور قبلی. هر کس این را نفی کند در واقع دارد با کل دانش سیاسی بشری و با واقعیات خارج از ذهن و پارادایمی که بدان تعصب دارد، لجبازی می کند! اصلا بگذریم از حضور خیابانی همچون جنبش سبز؛ اما بسیار ضروری است که قفل مقاومت ذهنمان را باز کنیم که خارج از صندوق و بیانیه هم راه های دیگری هست. ترک عادت برای همه ما سخت است. اما نیاز هم نیست ما چرخ را از ابتدا اختراع کنیم.

خانم محمدی به توازن قوای سیاسی و اجتماعی اشاره کرده اند. بنا به نوشته های گذشته ام(و حتی در مقطع اعتراضات دی ماه) با این نظر موافقم. «فعلا» کسی تصور نمی کند که اگر یک نیروی سیاسی چه اصلاح طلب و چه سرنگونی طلب فراخوان بدهد حتی به اندازه امضا کنندگان پای همان فراخوان به خیابان بیایند! همه هم می دانیم که حتی آقای رضا پهلوی هم که چندان دانش سیاسی و اشراف به مسائل داخل ایران ندارد این قدر حواسش جمع هست که چنین ناپرهیزی ای نکند. تقلیل بحث خیابان به این امر، ساده کردن و فرار از یک پرسش و بحث جدی است.

خروج از دوگانه یا «صندوق- بیانیه» یا «شورش منجر به سرنگونی»(از منظر اصلاح طلبان و سرنگونی طلبان)؛ نیاز به بحث و خرد جمعی و اجماع سازی برای اتخاذ راهکارها و ابتکارهای جدید به خصوص از سوی افراد و نیروهایی دارد که با ذهنی رها و آزاد از این تصلب ها به صحنه سیاست ایران می نگرند. اینها هم در بدنه اصلاح طلبان و هم در بدنه غیرمتعصب سرنگونی طلبان که هر دو به ایران و بهبود زندگی مردمانِ در رنجش فکر می کنند به وفور وجود دارند.

بدنه اصلاح طلبان و نسلی که عادت کرده فقط در ستاد انتخاباتی حاضر شود و یا از پشت کامپیوترش در فضای مجازی بحث کند و نظر بدهد و بیانیه صادر کند می تواند ذهنش را باز کند که راه های دیگری هم وجود دارد. نباید تسلیم هیس هیس و پیف و پیف صف های ساده ساز «اصلاح یا انقلاب» شود.

آیا اصلاح طلبان صادق نمی توانند مثلا در اعتراض به نظارت استصوابی تجمع کنند به جای فقط صدور بیانیه؟(این وعده ای است که آقای تاج زاده چند بار داده است). مگر این عرصه خیابان نیست!؟

مگر فعالان سیاسی نمی توانند از تجمعات معلمان و کارگران و ... حمایت کنند و خود و یا حامیان شان در میان آنها حضور یابند؟

مگر فعالان سیاسی نمی توانند وقتی به زندانی ای ظلم می شود و یا فردی به ناحق و خلاف همه قوانین رسمی حکومت از شغل و تحصیل و... محروم می شود و به اعتراض در مقابل وزارتخانه یا اداره مربوطه تحصن می کند با حضور وسیع خود با وی همدردی کنند؟ مگر خیابان فقط در شورش و اعتراض به کلیت حکومت است که خانم محمدی و همفکران ایشان از آن هراس دارند و آن را «اغتشاش» می دانند و می نامند؟ لااقل فقط از این نوع خیابان برائت بجویید اما پشت به کل دانش سیاسی نکنید و روی خیابان بالکل ضربدر قرمز نزنید!

پرداختن به بقیه مباحث نقد ایشان شاید حواشی تطویل دهنده و غیرضروری باشد از جمله این که باز در میان انبوه اطلاعات و اخباری که امروزه در دسترس مان است اعتراض میلیونها ونزوئلاییِ در درد و رنج زندگی روزمره را در قالب تنگ نقشه ها و کودتاهای امپریالیسم بریزیم آنچنان که خانم محمدی ریخته اند!(دوستان را به بحث بین آقایان برقعی و نوربخش در سایت زیتون ارجاع می دهم).

علیرغم مناقشه جدی که با تحلیل خانم محمدی روی ونزوئلا و الجزایر دارم، ولی از قدیم گفته اند:«در مثل مناقشه نیست»؛ اصل مسئله چیز دیگری است.

در دو بحثی که در این مقال مثال زدم نه ایران شبیه نیوزیلند است(که یکی از شرکت کنندگان میزگرد روبرو بدان پرداخت و ورودی به نکته اصلی من نکرد) و نه شبیه الجزایر یا ونزوئلا. بحث اصلی چیز دیگری است که ظاهرا معتقدان متصلب بر پارادایم اصلاح طلبی و سرنگونی طلبی ذهنشان را به روی آن بسته اند و از تردید کردن در پایه ها و ستون های تحلیلی که بدان ایمان دارند دوری می گزینند.

«اما داشتیم اعتراضات و تظاهرات پیوسته و منظم کارگران نیشکر و فولاد را که اگر چه با هزینه برای پیشگامان اما در عین حال با موفقیت قابل وصف برای کارگران توام شد. این تظاهرات درهمه ی تحلیل ها و تفسیر ها و برخوردهای عمومی اصلاح طلبان و حتا اعتدالگرایان مواجه بود وتوانست از تقریبا تمامی ظرفیت های خود استفاده کند. و داریم تظاهرات خیابانی در فرانسه را و می توانیم دنبال کنیم که نمونه ای دیگر از حضورخیابانی خود انگیخته هر چند مستدام و متکثر را. این روزها و در این ایام پرشتاب از درازی سخن بسیار واهمه دارم با اینکه گفتنی در همین باب بسیار است.»

این پاراگرافی که در گیومه آوردم از من نیست پاراگراف پایانی نوشته خود خانم ملیحه محمدی است. با این پایان بندی ای که مغایر با کل نوشته است پس بحث اصلا بر سر چیست!؟ ایشان مقاله شان را با نکته ای به پایان برده اند که در کل آن نوشته تلاش کرده بودند آن را رد کنند.

مشکل کجاست؟ مشکل را باز می توان با مفاهیمی که توماس کوهن مطرح کرده توضیح داد. خانم محمدی و همفکران ایشان چشم بر سیل بحرانی که دارد پارادایم شان را می برد بسته اند. به تعبیر کوهن «سرمشق ها به بحران ها پاسخ می دهند و آنها را حل می کنند». ایشان و دوستان شان هنوز متوجه «بحران» در راهبرد و پارادایم شان پس از یک تجربه بیست ساله نشده اند. دشمنی با خیابان در ابتدای نوشته و تایید آن در انتهای آن نشانی از همین سرگشتگی است.

«یکی از معضلات مهم بیشتر سرمشقهای جدید این است که از همان زبان و واژگان رایج و مورد استفاده در سرمشقهای پیشین برای منظور تازه خود استفاده می کند»(ص142)

متاسفانه «تحول طلبی» در ایران تازه پاست و واژگان متفاوتی که بتواند خارج از قطب بندی «یا اصلاح یا انقلاب» یا «صندوق یا خیابان» و با فاصله از اصلاح طلبی و سرنگونی طلبی منظورش را توضیح بدهد، کمیاب است.

هر دو صف را باید دعوت کرد که به جای «هو» کردن مفاهیمی که خارج از دوگانه ذهنی عادت شده است، آنها را فهم کنید. اگر هم نکنید در انتها بدان اذعان خواهید کرد.

سخن پایانی اینکه در هر دو نمونه ای که ذکر کردم نقد نظر، نقد مولف نیست. همه ما فرزندان ایران زمین علیرغم همه تفاوت های تحلیلی و راهبردی مان برای ساختن این وطن در رنج و حرمان باید با هم همفکری و همراهی کنیم.

زیتون 19 فروردین 98