دوشنبه، ۲۵ تير ۱۳۹۷ | Monday, 16. July 2018

ایران و اسرائیل؛ وجدان انسانی یا منافع ملی؟

منتشرشده در تیتز یکشنبه, 20 خرداد 1397 ساعت 20:34

 

photo 2018-06-10 21-04-16سیاست خارجی ایران ضمن حفظ سمت گیری ضدناعدالتی در جهان می تواند بر:یک- متناسب با توان اقتصادی کشور و منافع ملی باشد. دو- از طریق نهادهای رسمی و پاسخگو عملی شود نه مراکز نظامی که بارها خطا کرده اند.سه- ایران باید پشت سر نمایندگان رسمی مردم فلسطین حرکت کند و نه جلوی آنها. چهار- ایران می تواند نسبتش را با اسرائیل براساس نسبت آنها با مردم فلسطین تنظیم کند و در این مسیر سعی کند با مجموعه کشورهای عربی و اسلامی فشار موثرتر اقتصادی–سیاسی بر اسرائیل برای گردن نهادن به قطعنامه های سازمان ملل وارد کند. پنج-مدل دو دولت نسبت به دیگر الگوها موانع کمتری دارد و از امکان جلب حمایت بیشتری برخوردار است. مانع اصلی اجرای این الگو دولت راستگرای افراطی اسرائیل است. شش- حضور یهودیان ایرانی و ایرانی تبار می تواند برای یک دولت ملی در ایران به عنوان یک پایگاه و لابی قوی عمل کند.

 

در کشاکش عقل و دل

ایران و اسرائیل؛ وجدان انسانی یا منافع ملی؟                        

وقتی بیانیه سیصد امضایی درمحکومیت انتقال پایتخت اسرائیل به بیت المقدس از سوی ترامپ و متعاقب آن برخورد خشن و خونین با اعتراضات مردم غزه توسط نتانیاهو منتشر شد، جدا از انبوهی از حمایت ها، اما؛ اعتراض طیفی از افراد برایم بسیارشگفت انگیزبود. برخی بهانه گیری می کردند که چرا درمورد حوادث کازرون بیانیه داده نمی شود. بعضی با اصلاح طلبان لجبازی داشتند که چرا بیانیه های دیگر در مورد مظالم حکومت ایران را امضا نمی کنند. اما مخالفتها سویه دیگری هم داشت که برایم بدیع و درحد یک شوک بود، سویه ضدفلسطینی، ضدعربی ( که شاید بتوان آن را ضد اسلام و مسلمانی هم تلقی کرد). چیزی شبیه همان یهود ستیزی مصطلح و ضدیت و نفرت پراکنی علیه یهودیان!

جنبه های روانشناختی این پدیده را می توان به برخورد عکس العملی علیه حکومت ایران و شعارهای چهاردهه ای آن و بنانهادن سیاست خارجی اش بر آمریکا ستیزی و اسرائیل ستیزی و صرف هزینه های سنگین در این راه و پرداختن مبالغ کلان به برخی جریانات سیاسی در لبنان و فلسطین مرتبط دانست. اما این داستان سویه های تحلیلی نیز دارد. به خصوص اینکه حمایت از آنچه مبارزات مردم فلسطین نامیده میشود منحصر به حاکمان ایران نیست بلکه بخش اعظمی از جریانات منتقد و مقابلش را هم دربرمی گیرد.

تامل در عکس العمل های در برابر این بیانیه ساده علیه نقض حقوق بشر مرا بدین فکر فروبرد که آیا در این مورد نیز شبیه بعضی موضوعات دیگر جامعه و افکار عمومی ما به سمت یک حالت دوقطبی پیش می رود؟

برهمگان آشکار است که بخش مهمی از جامعه روشنفکری و فعالان سیاسی ما از گرایشات مختلف مذهبی و چپ و ملی و ... روندی تدریجی از نوعی آرمانخواهی های کلان به نوعی عمل گرایی داشته اند. یکی از نمادهای این تحول، پررنگ شدن شتابان مقوله «منافع ملی» بوده است. در همین نقطه است که باید بر یک نکته دیگر هم تامل کنیم آیا می توانیم بین احساسات انسانی و وجدان اخلاقی با منافع ملی نسبتی برقرار کنیم یا این دو، دو مقوله جداگانه هستند که یکی باید دیگری را به حاشیه براند؟

این مقدمات برحساسیت و ضرورت بررسی رابطه و نسبت ایران و اسرائیل تاکید بیشتری می کند و مسئله را از سطح روانشناختی و احساسی آن به لایه تحلیلی عمیق تر و راهبردی تری سوق می دهد.

چرا مسئله فلسطین «خاص» است؟

بررسی نسبت ایران و اسرائیل بدون ورود به مبحث مهم نزاع فلسطین و اسرائیل میسر نیست. نمی توان این موضوع را در پرانتز گذاشت و گفت این نزاع هر ماهیت و درونمایه ای که دارد برای ما علی السویه است و ما «مثل» هر پدیده دیگری در جهان با آن براساس منافع ملی مان برخورد می کنیم. اما چرا نمی توان این نزاع را در پرانتز گذاشت؟

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم نزاع فلسطینی- اسرائیلی به یک امر «نمادین» در جهان تبدیل شده است. گاهی برخی افراد، پدیده ها و وقایع بر اثر عواملی چند به چنین حالت های نمادینی فرامی رویند. شبیه پارچه ها و رنگ ها هستند که در وضعیت عادی خنثی و معمولی اند اما وقتی در یک حالت خاص و در نظم و چینشی ویژه قرار می گیرند تبدیل به پرچم یک کشور و نماد یک جمع می شوند و آنگاه دیگر همانی نیستند که قبلا قطعه ای پارچه و رنگهایی چند برآن بودند و تبدیل به لباس می شدند و یا حتی دستمالی برای گردگیری.

بسیارند رهبران سیاسی و شخصیت های مبارز و تلاشگر اما معدودی از آنان (مانند چگوارا از زاویه ای و مارتین لوتر کینگ از زاویه ای و ماندلا و گاندی از زوایایی دیگر)، به شخصیت هایی نمادین تبدیل شده اند.

زیادند روزهایی که در آن مبارزان تلاشهایی درخود توجه برای کسب مطالبات شان انجام داده اند اما کم اند روزهایی که بنا به دلایلی و در سیر پرفراز و نشیب تاریخ حالت نمادین پیدا کرده اند. مانند 8 مارس روز زن (در ۸ مارس ۱۸۷۵ زنان كارگر كارخانجات نساجی در شهر نیویورك برای بهبود شرایط كار و در اعتراض به پایین بودن سطح دستمزد ها دست به تظاهرات زدند. این حركت به درگیری قهر آمیز با پلیس آمريکا انجامید که بطور وحشیانه به تظاهرات حمله و آن را سركوب کرد) و یا اول ماه می روز کارگر (در چهارم ماه مه سال ۱۸۸۶ و در چهارمین روز اعتصاب کارگران آمریکایی در شهر شیکاگو، پلیس به روی آنان آتش گشود. شماری کشته، عده‌ای مجروح و بعداً چهارتن نیز اعدام شدند. کارگران اعتصابی خواستار تعدیل شرایط کار و کاهش ساعات کار روزانه از ده ساعت به ۸ ساعت بودند. قرار بود که از اول ماه مه کاهش ساعات کار به اجرا درآید که چنین نشد و کارگران در یک‌هزار و دویست کارخانه و کارگاه دست به اعتصاب زدند) و یا 14 فوریه روز ولنتاین که در باره برگزیده شدن و نمادین گشتن آن برای روز عشاق حکایت های مختلفی گفته می شود. نزاع فلسطین و اسرائیل نیز همین حالت نمادین را در سراسر جهان پیدا کرده است.

همین جا و در داخل پرانتز برای کسانی که صرفا از موضع عکس العملی با گفتار و رفتار حکومت ایران حالت ضدفلسطینی ( و گاه ضد عربی و ضد اسلامی) یافته اند باید مشفقانه گفت که این نزاع اساسا «قبل از تولد» جمهوری اسلامی وجود داشته و افکار عمومی جهانیان را به خود مشغول می کرده است.

اما در باره این که که چرا نزاع فلسطین و اسرائیل به «وضعیتی نمادین» فرابالیده است باید کار جامعه شناختی و روانشناختی عمیق تری صورت گیرد.

شاید سویه روانشناختی آن به ستم آشکار و اشغالگری قساوت آمیزی برگردد که در آغاز تاسیس اسرائیل به وقوع پیوسته و به تدریج برای افکار عمومی جهانیان آشکار شده است. چیزی شبیه آنچه در ابتدای تاسیس آمریکا از سوی مهاجران بر بومیان و صاحبان اولیه آن آب و خاک رفته است. البته با تفاوت هایی که در ادامه بدان خواهیم پرداخت.

سویه جامعه شناختی و سیاسی آن هم شاید به این برگردد که مسئله فلسطین محل تلاقی دغدغه ها و حساسیت های چند جریان بزرگ بوده است، جریان های مذهبی و ملی و چپ. بسیاری از مسلمانان (اعم از اعراب و غیر آنان مثلا در ایران یا خاور دور) از ظلمی که در این گوشه خاک بر مشتی مسلمان مظلوم و بی پناه رفته است به خشم می آیند. جریان های چپ (به جز برخی کشش های اولیه و زودگذر به اسرائیل به خاطر آنچه اقتصاد سوسیالیستی درونی اسرائیل به خصوص در باره مزارع کیبوتص می پنداشتند) این کشور را سوگلی امپریالیسم جهانی و پایگاه مهم آن در خاورمیانه (که به خاطرش حاضر به هر نوع پرداخت هزینه اقتصادی و سیاسی و نظامی هستند)، می بینند و جریان ملی و ناسیونالیسم عربی (و دیگر ناسیونالیست ها) پیدایش و رفتار گردنکشانه اسرائیل علیه ساکنان (عرب) بومی منطقه را تجاوز به روح ملی خویش و لگدمال کردن اراده مردم یک سرزمین تلقی می کردند. فعل وانفعالات سیاسی منطقه ای (از جمله رشد ناسیونالیسم عربی در پی شکست جریانات دیگر) و جهانی دیگری نیز(همانند نزاع دو بلوک بزرگ شرق و غرب)، دست به دست هم داد تا مسئله فلسطین به سرعت به یک امر جهانی نمادین تبدیل شود و از اقصی نقاط شرقی کره خاکی تا دورترین نقاط غربی آن در آمریکای لاتین افکار عمومی را تهییج کند و به خیابانها بکشاند. طیف گسترده ای که کمتر امری مشترک داشتند.

بدین ترتیب سویه ضدظلم و ضدقساوت و ضعیف کش و مظلوم کش شدن فلسطینیان به یک پرچم نمادین برای وجدان اخلاقی جهان تبدیل شد تا آنجا که براحتی عملیات نظامی (که فلسطینیان پس از اندک زمان از تحمل این ظلم بدان دست یازیدند)، از سوی جهانیان همدلی برانگیخت حتی اگر از سوی حامیان اسرائیل مارک تروریستی می خورد.

این امر به تدریج در افکار عمومی کشورهای غربی حامی اسرائیل نیز رسوخ کرد تا آنجا که برای ایشان نیز خواست صلح برای طرفین به مرهمی برای زخمهای تاریخی تبدیل گردید و در نهایت ابتکار صلح در زمان کارتر از سوی بخش مهمی از افکار عمومی جهانیان مورد تایید و حتی تقدیس قرار گرفت و تنها در سویه حامیان فلسطینیان بود که بعضی با آن مخالفت می کردند و سازشکارانه اش می خواندند.

تراژدی تاریخی «یهودی سرگردان» و «فلسطینی آواره»

تبدیل سوژه «یهودی سرگردان» که خود سمبل و نماد تحمل محرومیت و سبعیت و تبعیض و قساوتی تاریخی بوده است به «حکومت یهود»(طبق اسناد دولت اسرائیل) که خود باعث و بانی شکل گیری «فلسطینی آواره»(نام کتابی از ابوایاد معاون عرفات، ترجمه شده به فارسی توسط مهندس حمید نوحی)، شده یکی از غمبارترین رخدادهای تاریخ است. هر چند نمی توان و نباید حکومت اسرائیل را به امری «یهودی» فروکاست و این خود تحریف صورت مسئله و به کژراهه جنگهای فرقه ای کشاندن آن است (به علاوه آن که جریان های یهودی مطرحی خود علیه این رخداد هستند)، اما هر چه هست حکومت اسرائیل قدرت خویش را به خصوص در سالهای نخستین براساطیر مذهبی تاریخی بنا نهاده است. ورود به این مسئله نیازمند یک بحث تفصیلی است که خارج از مجال این مقال است، اما در اینجا باید تنها بر یک امر انگشت نهاد که اساسا نمی توان مسائل سیاسی به خصوص در مقوله حساس دولت- ملت های کنونی را به مسائل تاریخی به خصوص اسطوره های کهن تاریخی و شدیدا آغشته با روایتهای مذهبی ربط داد. در این صورت دیگر در جهان کنونی ما آجر روی آجر بند نمی شود! فرض کنید ایرانیان بخواهند حیطه نفوذ ژئوپلیتیک خویش را به اساطیر ایرانی و یاحتی به تاریخ کهن امپراطوری های خویش ربط دهند و بدتر از آن به ادعاهای ارضی در این رابطه بپردازند! و یا حتی کشور بسیار جوانتری مثل ترکیه بخواهد ادعاهای نفوذ سیاسی و یا حتی ارضی خویش را در ذهن و سخن و بدتر از آن در عمل به مرزهای امپراطوری عثمانی گسترش دهد و... . به خوبی آشکار است که جهان به چه جنگلی تبدیل می شود.

نکته مهم در این میان اما این است که حتی در روایات اسطوره ای مذهبی اسرائیلیان نیز جغرافیایی که اینک ادعای سرزمین خویش را دارند طبق متن مقدس خود یهودیان صرفا براساس وعده ارض موعود توسط یهوه (خدای بنی اسرائیل) شکل گرفته و درعمل نیز باز طبق مستندات همین متون مقدس با خشونت تمام (و قتل عام نه تنها انسانها از کودک شیرخوار تا پیرمردان و پیرزنان بلکه با قتل عام همه موجودات زنده! یعنی چهارپایان و احشام قوم مظلوم مغلوب) بنانهاده شده است. این ارض موعود از ابتدا نیز چندان مقدس بنا شکل نگرفته که اینک بتوان با صرفا ادعای وعده یهوه و اشغالگری اولیه این سرزمین با قتل عام بت پرستهای ساکن اصلی آن بدان استناد کرد.

نکته دیگر که باید در همین جا بدان اشاره شود این است که ظلم تاریخی در حق یهودیان عمدتا از سوی مسیحیان صورت گرفته است. نزاع یهودی- مسیحی سویه های عمیق مذهبی داشته است. مسیحیان یهودیان را عامل اعدام و به صلیب کشیدن مسیح می دانند و یهودیان که در انتظار ظهور منجی تاریخی خود بوده و هستند تا بیاید این قوم را از ظلم و ستم نجات دهد، مسیح عیسویان را یک منجی دروغین و دجّال می دانند. نفرت متقابل یهودیان و مسیحیان در تاریخ زبانزد است. تا زمانی که قدرت در درست دولت روم (قبل از مسیحی شدن آن) بوده یهودیان از هیچگونه سعایت و بدرفتاری در حق مسیحیان که آنان را منحرف و بددین می دانستند خودداری نکرده اند و از زمانی که امپراطوری روم و قدرتهای پس از آن بدست مسیحیان افتاده است، ایشان نیز از اعمال ظلم و اجحاف و تبعیض و قساوت در حق یهودیان کم نگذاشته اند تا آنجا که یهودیان عمدتا مجبور بوده اند همچون قومی مطرود و ملعون در حاشیه جامعه مسیحی و حتی در محلاتی جدا و پست(گتوهای یهودیان) زندگی کنند. برای آشنایان با تاریخ نیازی به ذکراسناد و مدارک در این باره نیست.

ناگفته نماند که ستم و تبعیض علیه یهودیان نیز در سایه گفتمان و اسطوره های منفی است که عمدتا به ناحق (و در مواردی معدود البته به حق)، علیه آنها شیوع پیدا کرده است. این نحوه نگرش در بین جوامع مسیحی حتی تا قرن بیستم نیز حیاتی قوی داشته است. گفتمانی که یهودیان را به مال اندوزی و حیله گری و حتی ستون پنجم بودن علیه دشمنان جامعه میزبان شان متهم می کند. این گفتمان معتقد است این نحوه رفتار ریشه در فرهنگ و متون دینی و فقه تلمودی یهودیان دارد. یعقوب در ادبیات دینی یهودیان به شدت حیله گر است. داوود نیز چنین است و حتی سردارش را به جنگی بی فرجام می فرستد تا همسر او را تصاحب کند و... . این انبیا بنی اسرائیل مثلا در متون دینی مسلمانان رفتاری اخلاقی تر و صادقانه تر دارند.

ناظران و تحلیلگران سیاسی که معتقدند یهودیان از طریق تملک و تسلط بر رسانه های جهانی افکار عمومی را به نفع خویش شکل می دهند نیز کم نیستند. آنان معتقدند یهودیان از مظالمی که برآنان رفته برای توجیه ستم های کنونی دولت اسرائیل سوء استفاده می کنند. آنان با جوسازی و حملات شدید به هر منتقدی سعی در خاموش نمودن و در نطفه خفه کردن هر منتقدی دارند. یک مثال برجسته آنان «آبه پی یر» در فرانسه است که کشیش آزاداندیش وارسته و خوش نامی بود که به خاطر اشتغال دائمی اش به امور خیریه و نهضت کمک به فقرا محبوب ترین شخصیت فرانسوی محسوب می شد. اما وقتی یک موضع ساده گرفت که منتقدین اسرائیل نیز حق حرف زدن دارند آنچنان از سوی لابی های اسرائیل مورد حمله و تهاجم قرار گرفت که سالها مجبور به سکوت و عزلت نشینی شد.

زندگی یهودیان در جوامع اسلامی

در امتداد نکته بالا باید بر این امر تاکید کرد که از قضا زندگی یهودیان در جوامع اسلامی عموما در صلح و همزیستی مسالمت آمیز بوده است.

نسبت یهودیان و مسلمانان خود نیازمند بحث گسترده ای است که سخن را مفصل می کند. اما همین قدر می توان گفت که در ابتدای بعثت حضرت محمد وی انتظار حمایت از یهودیان سرزمین خویش را داشته است. به خصوص اینکه به لحاظ اعتقادی و به خاطر موحد بودن آنان احساس نزدیکی بیشتری با ایشان داشته است تا اعتقادات تثلیثی مسیحیان که آن را نقد و طرد می کرده است. اما براساس فعل و انفعالات سیاسی و به خصوص همراهی طایفه های مختلف یهودیان با اشراف مکه و مدینه تا محمد و یاران رو به گسترشش، این مسیر برخلاف توقع و انتظار مسلمانان وارونه می شود و کار به نزاع های خونین علیه یهودیان می کشد. در اینجا قرآن محمد علیرغم نقد اعتقادات تثلیثی مسیحیان اما به لحاظ اخلاقی و انسانی به شدت مسیحیان را مورد تایید و یهودیان را علیرغم وحدت عقیدتی بیشتر به خاطر رفتار سیاسی شان به شدت مورد نقد وحمله قرار می دهد.

این نسبت اما در همین جا ثابت باقی نمی ماند. در طول تاریخ پس از پیامبر اسلام و حتی با سرعتی فوق انتظار پس از یکی دو نسل آن نزاعهای سیاسی به حاشیه رانده میشود و اشتراک عقیدتی فراوان مسلمانان و یهودیان دوباره اصل قرار می گیرد. این همزمان است با فرار یهودیان از جوامع مسیحی به سمت شرق و پناه آوردن به جوامع اسلامی که نفرت کمتری در میان است و اشتراک عقیدتی بیشتری وجود دارد. موحد بودن هر دو دین پیروانش را با هم نزدیک تر میکند. به خصوص این که اسلام جوانترین دین گسترده تاریخی، ادیان بزرگ قبل از خویش را به رسمیت میشناسد و ضمن اذعان بر برتری خویش بر آنان اما صاحبان آن ادیان را نیز اهل نجات می داند.

البته در تاریخی طولانی همزیستی یهودیان در جوامع اسلامی گهگاه نزاع ها و درگیریهایی نیز پیش آمده و آنان از سوی مسلمانان مورد آزار قرار گرفته اند. اما این موارد عمدتا در زمان هایی است که فقهای سخت گیر و جزمی نفوذی در قدرت داشته و یا دست برتری یافته اند. مثل دوران صفویه که همه اقلیتهای دینی حتی مسلمانان صوفی و درویش نیز مورد آزار قرار میگیرند. ضمن آنکه سطح اجحاف و ستمی که در حق یهودیان در جوامع اسلامی صورت می گرفته است، اصلا قابل مقایسه با سیاست و نفرتی که در جوامع مسیحی با آن مواجه بوده اند، نیست.

در تاریخ تمدن اسلامی بسیاری از یهودیان در سنتی ترین بخشهای زیست مسلمانان مثل بازار حضور داشته اند. نگارنده خود در کرمانشاه شاهد راسته یهودیان در میان بازار مسلمانان بوده است. بسیاری از یهودیان در دربارها و خلافتهای مسلمانان دارای منصب مشاورت و طبابت و ... بوده اند. بین برخی روحانیون وعلمای مسلمان و یهودی ارتباط شخصی حسنه ای برقرار بوده است. حتی برخی محققان معتقدند فقه یهودی بر فقه اسلامی تاثیری شگرف داشته است.

در زادگاه من(قزوین)، زیارتگاهی به نام «چهار انبیاء» در مرکز شهر (در خیابان «پیغمبریه») قرار دارد که مشهور است مدفن چهار نفر از انبیای بنی اسرائیل است. مدیریت این زیارتگاه قدیمی توسط مسلمانان صورت می گیرد و حتی سنتی ترین مسلمانان نیز به زیارت آن می روند و در آنجا نذر و نیاز کرده و سفره های مذهبی پهن می کنند. همانطور که مدفن دو نفر از افراد مورد احترام یهودیان که حکایت تاریخی مهم شان که منشا یکی از اعیاد بزرگ یهودیان (جشن پوریم) است یعنی بانو استر و عمویش مردخای در شهر همدان مورد زیارت مشترک هم یهودیان و هم مسلمانان قرار دارد و حتی متولی گری و مدیریت اداره اش نیز در دست خود یهودیان است.(در باره زندگی یهودیان در جوامع اسلامی و نسبت پیروان این دو دین می توانید به این نوشتارم که در میان مباحث زن در متون مقدس در بخش مربوط به یهودیان بدان پرداخته ام مراجعه فرمایید.)

سرفصل تاسیس کشور اسرائیل

اما تشکیل اسرائیل از سال 1948 روابط مسلمانان و یهودیان را وارد یک مرحله تازه (مرحله سوم) کرد که بیشتر به روابط صدر اسلام (در فاز و مرحله ای که به خصومت گرایید) شباهت یافت تا آنکه شباهتی با تاریخ بسیار طولانی تر پس از آن و زندگی عمدتا مسالمت آمیز پیروان دو دین بزرگ توحیدی در درازنای طولانی قرون داشته باشد.

تاسیس اسرائیل بر تاریخ پر رنج و محنت یهودیان و متکی بر یک اسطوره مذهبی مبتنی بر وعده ارض موعود توسط یهوه شکل گرفت. اسطوره ای که با بار روانی قرنها رنج یهودیان ممزوج شد و در تاریخ معاصر نیز با همسویی پرریسک بخشی از یهودیان ثروتمند و مذهبی با جناح احتمالا غالب جنگهای جهانی همراه شد. پیروزی همان جناح و ترسیم چهره جدیدی از خاورمیانه به حمایت آنها از یهودیان برای تاسیس سرزمین مستقل خویش در فضای بین الملل و از جمله در سازمان ملل انجامید.

نباید فراموش کنیم که با آغاز عصر روشنگری و کاهش قدرت مذهب و با شروع دوران مدرن به تدریج اما شتابان فضای جهانی در حال تغییر بود و با کاهش قدرت کلیسا از بار ستم بر یهودیان کاسته میشد و آنان فرصتی دوباره می یافتند تا در بستر تازه ای که جهان جدید در برابرشان گشوده بود در حوزه های مختلف اقتصادی و سیاسی و علمی و پزشکی و ورزشی و ... به شکوفایی استعدادهای سرکوب شده شان بپردازند. این روند جدید و آن فضای روانی کهن که وجدان معذبی را برای غرب مسیحی در رابطه با ستم تاریخی به یهودیان شکل داده بود، با وقایع و اتفاقات و بعضا تصادفات سیاسی دوران جنگهای جهانی دست در دست هم داد و فرصت تاسیس یک دولت مستقل یهودی را برای پایان یافتن تاریخ پردرد و رنج یهودیان فراهم آورد.

شباهت تراژدی فلسطین با حکایت بومیان آمریکا

نکته پایانی در بخش اول مقاله این که همانقدر که در باره تاریخ پراز رنج و محنت و مرارت یهودیان از دوران کهن تا آشویتس در دوران جدید سند و مدرک هست در مورد ستم اسرائیلیان بر فلسطینیان نیز سند و مدرک وجود دارد که ذکر آن فراتر از مجال این مقال است. به عنوان نمونه کافی است به قطعنامه های تصویب شده (جدا از دهها قطعنامه ای که با وتو به مرحله تصویب نرسیده اند) در باره تجاوز و اشغالگری اسرائیل مراجعه کنیم که یکی از مهمترین آنها تعیین مرزهای 1967 است که اسرائیل با گردنکشی در مقابل آن به سیاست شهرکسازی گسترده دراین مناطق پرداخته است تا جهانیان را در برابر عمل انجام شده قرار دهد. همینطور کافی است به اسناد سازمانهای حقوق بشری مراجعه کنبم که بارها اسرائیل را محکوم کرده و گاه حتی از مفهوم جنایت علیه بشریت استفاده کرده اند.

حال با این صورت مسئله پیچیده و به خصوص با معاصرترین وجه آن یعنی ستم و تجاوزگری و سبعیت اسرائیل در حق مردم فلسطین چه باید کرد. شاید وجدان زخم خورده غرب مسیحی با تاسیس اسرائیل التیامی یافته باشد. شاید حمایت سیاسی و استراتژیک آمریکا و برخی دول و جریانات و سیاستمداران غربی از اسرائیل همه ستمهای تاریخی پیشین در حق یهودیان را به فراموشی سپرده و این زخمهای کهن را التیام بخشیده باشد. اما با زخم هنوز تازه فلسطینیان از اسرائیلیان چه باید کرد. این امر هم اینک به پرچمی نمادین از ظلم و ستم و تبعیض و تجاوز و سبعیت برای بسیاری از انسانهای آزاده و انبوهی از طرفداران حقوق بشر تبدیل شده است. آیا بر این زخم نیز مرهمی می توان نهاد؟ به نظر نمی رسد صرفا با موضوع و از موضع مقوله «منافع ملی» بتوان سخت دلانه براین پرچم برافراشته چشم فروبست و نادیده اش گرفت و بدان پشت کرد. اینجاست که مقوله نسبت وجدان و اخلاق انسانی و سیاست ورزی اخلاقی با مقوله مهم و بنیادین منافع ملی رخ می نماید.

اگر نمی توان نه از وجدان انسانی و سیاست ورزی اخلاقی عبور کرد و نه می توان مقوله منافع ملی را زیرپا گذارد بار دیگر اجبارا به سرزمین مه آلود و بستری به نام مقوله فلسطین و اسرائیل رانده میشویم. گویی ما را از آن گریزی نیست.

ظاهرا قصه غمبار «یهودی سرگردان» با تاسیس اسرائیل به نقطه فرجامین خود رسیده است اما آیا حکایت دردآور «فلسطینی آواره» که هزینه استقرار و امن و آرامش قوم دیگری را با رنج و دربدری خویش پرداخته است و آیا حکایت اشغالگری و یاغیگری جدید (اسرائیل) که خود به نمادی تازه از ستمگری و ستمدیدگی در جهان معاصر ما تبدیل شده را نیز نقطه پایانی هست؟

بررسی تاریخ تشکیل اسرائیل و سیر تدریجی مبارزات مردم فلسطین و نیروهای حامی و مقابل آنان داستانی طولانی و فراتر از مجال این نوشتار است. به قول ابوایاد تا فلسطینیان ترقه ای در نکرده بودند کسی به شکوه و شکایت های آنها چندان توجهی نمی کرد. اما با درکردن اولین ترقه ها از سوی آنان گویی فضای جهان را سکوتی فراگرفت تا ببینند فلسطینیان چه می گویند و بر آنان چه رفته است. همراهان صادق و ناصادق آنان نیز هر یک براین داستان پیچیده، پیچیدگی ها و گره هایی جدید افزوده اند. یکی دو نزاع ارتشهای عربی با اسرائیل با شکست آنان همراه شد و همین بر بار روانی کینه از اسرائیل و میل به تلافی افزود. ظلم و تحقیر و شکست و استیصال جز نفرت و خشم به بار نمی آورد. از پشت خنجر خوردن های مکرر نیز خود حکایت غمبار دیگری است.

زمانی مدید طول کشید تا فلسطینیان باتجربه تر و پخته تر شوند و قوی تر و موثرتر و همه جانبه تر خواسته های شان را پیگیری کنند. جهانیان نیز همین زمان را لازم داشتند که به کنه فریاد حق خواهی آنان برسند و فهم کنند و به ایشان حق دهند. در داخل اسرائیل نیز تحولاتی در جریان بود تا در گذر نسلها و شاید به حاشیه رانده شدن برخی نفرت ها و کینه های انباشته نسلهای پیشین، جریانی شکل بگیرد که بفهمد در حق فلسطینیان نیز اجحافی صورت گرفته و به ضرورت صلحی حداقل منطبق بر منطق برد- برد فکر کند. پیمان اسلو و پذیرش کشور فلسطین توسط مجمع عمومی سازمان ملل با حمایت وسیع بسیاری از دول جهان نوید مرحله ای تازه ای را می داد که شاید بر رنج فلسطینیان و نزاع اسرائیلی فلسطینی(عربی- اسلامی و منطقه ای- جهانی) نقطه پایانی گذاشته شود.

اما همانطور که جیمی کارتر در خاطراتش تصریح می کند مشکل اصلی و اساسی اینجا بود که «اسرائیل صلح نمی خواست». جناح های تندرو داخل اسرائیل با بهره گیری از روایتهای مذهبی به ترور رهبر میانه رو(اسحاق رابین) پرداختند.

گویی مجلس و صحنه آشتی خود منشا اختلافی جدید شد و این بار نسل فلسطینی دیگری از میان این سرخوردگی سربرآورد و با دست خالی که جز تکه ای سنگ و تن نحیف و جان شیرین خویش سلاحی نداشت به انتفاضه مردمی پرداخت.

همچنین به تدریج با ورود دایه های جعلی و دروغین در میان اعراب و دایه های دلسوزتر از مادر همچون حکومت ایران صحنه نزاع باز پیچیده و پیچیده تر شد و سراب صلح دورتر و دورتر گردید. اینها اما همه در حاشیه این بن بست قرار دارد. بن بست اصلی از سوی اسرائیل است که صلح نمی خواهد و با بهانه گیری از هر کار صحیح و خطای طرف مقابل و بزرگنمایی آن بیشتر از پیش از صلح می گریزد و با یاغی گیری شهرک سازی می کند و زخم می زند و سرکوب می کند و می کشد و غزه را به بزرگترین زندان جهان تبدیل می کند و همچنان پیش می رود.

بگذارید سخن آخر را بگویم برخورد اسرائیل با فلسطینیان در مجموع شباهتی به برخورد مهاجران سفید با بومیان آمریکا داشته است. تصوری که اسرائیل را پیش برده است علیرغم تک مضراب هایی که امید کمرنگی برای صلح پدید آورده این بوده است که گویی اسرائیل دوست دارد فلسطینیان هم مانند آن بومیان گم و گور شوند و به تاریخ بپیوندند و آنانی هم که مانده اند جذب و هضم دولت یهود در سرزمین موعود گردند. اما از بداقبالی آنها داستان آن گونه که می خواسته اند پیش نرفته است. فلسطینیان سرخپوست نبوده اند. آنها به قیمت تن و جان و دهه ها آوارگی خویش اما همچنان رویای شان و حق شان را پاس داشته اند و به همین خاطر تبدیل به نمادی از مظلومان اشغال و ستم و تبعیض شده اند. گویی رنج بشری در تبعیضی که سیاهان تحمل کرده اند، در اشغالگری که سرخپوستها دیده اند، در ظلم و تجاوزی که هر کودک و پیر و جوان و زن و مردی که در برابر سربازان به غایت بی منطق و زورگوی مقابل در طول تاریخ چشیده اند، اینک به صورت فشرده و عصاره ای در آمده و همه این رنگهای سیاه و سرخ و تلخ و زهرآلود در نماد این نزاع و در پرچم حق خواهی فلسطینیان بالا رفته و در برابر وجدان همه انسان ها و انسانیت معاصر قرار گرفته است. از اینروست که ما شاهد همدردی و همراهی و حمایت انبوهی از روشنفکران و مبارزان و طرفداران حقوق بشر در شرق و غرب عالم از آسیا تا آمریکای لاتین از فلسطینیان هستیم.

در هر حال، آیا اینک که حمایت از فلسطینیان در اوج نقطه تاریخی اش قرار دارد (جدا از حمایت آمریکا و بعضی دولتهای غربی از اسرائیل) و در حالتی که متاسفانه جریان منتقد و چپ و اصلاح خواه در درون اسرائیل در ضعیف ترین وضعیت خویش بسر می برد، راهی به سوی صلح گشوده است؟ چشم انداز کوتاه مدت چندان روشن نیست اما راه حلها روز بروز روشن تر و شسته رفته تر می شود. تاریخ نیز بارها نشان داده که در اوج ناامیدی خورشید امید سرزده و پایان شب سیه سپید بوده است. به خصوص که امنیت درونی اسرائیل و امنیت منطقه ای و جهانی با این صلح پیوندی نزدیک دارد.

آیا پایانی بر تراژدی فلسطین هست؟ سه ره پیداست...

به طور کلی و در حدی که نگارنده می داند سه راه حل برای آینده نزاع فلسطینی- اسرائیلی متصور است:

+الگوی یک دولت با مکانیسم هر شهروند یک رای برای کلیه اسرائیلیان و فلسطینیان اعم از مسلمان و مسیحی و ...، همراه با حق بازگشت آوارگان(در اینجا وارد مقوله پیچیده آوارگان نمی شوم که یکی از پیچیدگی های هر راه حلی برای پایان این نزاع و ارائه راه حلی است که طرف اسرائیلی بدان تن دهد). این راه حل به هیچوجه مورد قبول اسرائیل نیست.

+الگوی کانتونی مثل سوئیس متشکل از سه کانتون یهودی و مسیحی و اسلامی با یک دولت بی طرف (در سیاست داخلی و خارجی). این الگو بیشتر در حد یک نظر و رویاست.

+الگوی دو کشور مستقل اسرائیلی و فلسطینی که مورد قبول سازمان ملل بر اساس مزرهای 1967 بوده و اینک پرطرفدارترین مدل است. در این مدل هم در رابطه با جزئیات این طرح به خصوص در مورد مرزهای دو کشور و مسئله پایتخت هر یک از دو کشوراختلافات زیادی وجود دارد. جدا از اختلاف درونی فلسطینیان با یکدیگر که گویی هنوز به یک «ملت» تبدیل نشده اند و نیز مسئله اساسی همیشگی یعنی مخالفت اسرائیل با صلح و طفره رفتن عملی از هر گونه طرح صلحی که باز همان توهم الگوی سرخپوستی برای فلسطینیان را تداعی می کند!

آیا روزی خواهد آمد که جهانیان حق طلب از یکسو و انسانهای با وجدان های آزاد از درون اسرائیل از سوی دیگر، بتوانند نقطه پایانی بر این نزاع بگذارند؟

نزاع تاریخی پراز نفرت مسیحیان و یهودیان با برخوردهایی از سوی روحانیونی از هر دو سو التیام زیادی یافته است. نظام آپارتاید در آفریقای جنوبی با مبارزه و مقاومت سیاهان و در نهایت با کوتاه آمدن سفیدها و برخورد شدیدا دوراندیشانه و انسانی ماندلا به پایان رسید. آلمانی های مختلفی با عذرخواهی و جبران ستمهایی که در حق یهودیان کرده بودند مرهمی بر زخم های عمیق آنان نهادند و تمهیداتی اندیشند که آن جنایات باردیگر تکرار نشود. آمریکایی ها عذرخواهی و تاسف خود را از حمله هیروشیما و ناکازاکی اعلام کردند و آن زخم بزرگ را به تاریخ سپردند. ژاپنی ها مسئولیت اجحافاتی که در حق برخی همسایگان چینی و کره ای شان کرده بودند را برعهده گرفتند و دور جدیدی از روابط را آغاز کردند. صفحه رابطه ویتنامی ها و فرانسوی ها و آمریکاییها نیز ورق خورده است. آیا روزی خواهد رسید اسرائیلی های حق جوی تاسف شان را از اعمال پدرانشان در حق فلسطینی ها اذعان کنند و نقطه پایانی بر این زخم همیشه باز بگذارند؟ آیا روزی فلسطینی ها و اسرائیلی ها در کنار یکدیگر زندگی صلح آمیزی خواهند داشت؟

شاید راحت نباشد گفتن و نوشتن این که مکرر در مکرر تاریخ گرد فراموشی بر برخی ظلمها و اجحافات پاشیده است. قوم غالب که مساکن و معابد خویش را بر ویرانه های سرزمین قوم مغلوب قبلی بنانهاده به تدریج و به خصوص در نسلهای بعدی پذیرای قوم مغلوب شده و سپس زندگی نسلهای مختلفی در درازنای تاریخ در کنار هم ادامه یافته است. شاید تنها به خاطر این نکته که نسلهای بعد نباید تقاص نسلهای قبل را بدهند. البته نسلهای بعد باید پذیرا و عذرخواه خطاها و اجحافات نیاکان خویش باشند. اما چه بخواهیم و چه نخواهیم این سنت هرچند ناپسند (از دیدگاه اخلاقی محض) زندگی جمعی آدمیان در طول تاریخ بوده است.

اینک اسرائیل علیرغم تولد ظالمانه و تجاوزگرانه ای که داشته است تحت عوامل پیچیده منطقه ای و جهانی تبدیل به یک کشور رسمی و پذیرفته شده در سازمان ملل گردیده است. نسلهایی که اینک در اسرائیل زندگی می کنند مثل بقیه آدمیان خواهان صلح و آرامش و آزادی و آبادی اند. آنها باید همه این موهبت ها را برای همگان مخصوصا کسانی که نیاکان شان آنها را از خانه و کاشانه خویش رانده اند بخواهند. آنها باید برای حل این مشکل تراژیک تاریخی بشر عزمی و طرحی داشته باشند و تسلیم و بدهکار باشند و نه مهاجم و طلبکار. می دانم واقعیت ها اما فاصله زیادی با این رویایم دارد...

در هر حال اینک شاید دردسترس ترین «طرح» همان مدل دو دولت باشد. اما هنوز عزمی در این باره مشاهده نمی شود. ولی؛ همه انسان های آگاه و وجدانهای حق خواه باید برای بوجود آمدن این «عزم» برای پایان یافتن این ظلم که پرچم و نماد همه ظلم ها در جهان کنونی شده است هر کمکی که از دستشان برمی آید و در حد توان و طاقت شان است انجام دهند. از اینجاست که می توانیم به مقوله و بخش دوم این مقال یعنی نسبت ایران و اسرائیل وارد شویم.

سیاست خارجی؛ توان اقتصادی، مدیریت سیاسی و رویاهای عقیدتی

فضای ایران پس از انقلاب تحت تاثیر گفتمان ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی موجود در اندیشه چپ (غیرمذهبی و مذهبی) و ملی به شدت طرفدار فلسطینیان بوده است. اما به تدریج این درونمایه مشترک بین مردم و حکومت برای حاکمان به صورت یک دکترین بنیادی در سیاست خارجی در آمد و وزنی بیش از حد یافت. حاکمان ایران نتوانستند بین حکمرانی در داخل و سیاست خارجی نسبت صحیحی برقرار کنند. با تاکید بر این که سیاست خارجی همیشه باید تابعی از توانمندی های اقتصادی داخلی باشد نه برعکس. اما حاکمان ایران با درک و دریافتی عقیدتی و رویااندیشانه خود را در جایگاه نوک پیکان مبارزه جهانی علیه امپریالسم و صهیونیسم قرار دادند بدون اینکه به پشتوانه های اقتصادی چنین ادعایی بیندیشند. همچنین به تدریج سیاست خارجی به محملی برای سرکوب و تصفیه حساب با منتقدان و مخالفان سیاسی داخلی تبدیل شد. تعبیر «اجانب» در ادبیات رهبر بنیانگذار ج.ا و «دشمن» در ادبیات رهبر بعدی به چماقی علیه منتقدان تبدیل شد که آنان را «پایگاه» و ستون پنجم ایشان بخوانند!

نکته دیگری که از همان ابتدا در این بستر به شدت به چشم می آید این امر مدیریتی بسیار مهم است که نهادها و افرادی خارج از حیطه دولت رسمی متصدی پیشبرد این سیاست در حمایت از آنچه نهضتهای آزادیبخش در جای جای کره زمین می پنداشتند، گردیدند.

این امر مدیریتی را باید در کادر ساخت قدرت دوگانه (ولایی- جمهوری) در ایران دید. به طور طبیعی و خودبخودی متصدیان پیشبرد این سیاست به طور مستقیم متصل به ولایت گردیدند و سیاستهای شان را با راس هرم قدرت هماهنگ می کردند، در حالیکه بودجه شان را از دولت رسمی می گرفتند. موارد متعددی پیش آمد که این بخش برای دولت رسمی مشکلات دیپلماتیک مهمی در منطقه و جهان ایجاد می کردند.

دوگانگی در ساخت قدرت به نحو بسیار مخربی در دوگانگی در سیاست خارجی نیز منعکس می گردید. از دوران گروگانگیری کارکنان سفارت آمریکا گرفته تا مسئله جنگ و تا ماجرای انرژی هسته ای و آخرین مرحله از این نقطه چین یعنی ماجرای سوریه و دیگر کشورهای پیرامونی؛ بارها مسئولان دولت با قدرتهای جهانی و منطقه ای در حال حل و فصل مناسبات و مشکلات بوده اند که بخش و تفکر موازی متکی به بیت رهبر کل بازی دولت و قدرت رسمی کشور را برهم زده اند. در این باره مثالهای متعددی می توان زد.

بخش موازی اما به تدریج سیاستهای کلی ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی را با داعیه ها و ماجراجویی های تازه ای پیوند زد و آن ادعای ام القرائی جهان اسلام و رهبری جهان شیعی برای تهران (و مقام ولایت)، آن هم در منطقه ای است که کشورهای پیرامونی همگی اهل سنت هستند و روی این بلندپروازی ها حساس. بدین ترتیب آنان وارد رقابت پایاپای با کشورهای جاه طلب منطقه شدند که حاکمانش به خوبی توانستند پیام اولیه انقلاب ایران برای مردم شان که درونمایه ای ضدارتجاعی- ضداستبدادی داشت را به میدان جدال شیعی- سنی هدایت کنند و مردم سرزمین شان که می توانستند در مقابل حکومتهای شان قرار بگیرند را در کنار خویش نشاندند!

قبلا در رابطه با نقد و بررسی این سیاستها سخن بسیار گفته ایم اما نکته ای که اینک و به فراخور این بحث باید بر آن انگشت نهاد مسئله نسبت وجدان انسانی و اخلاقی و منافع ملی است.

هر انسان آزاده و ضدظلمی خواستار مشارکت در مبارزه برای نابودی ستم و حداقل تضعیف و تخفیف آن است. اما همان گونه که تجربه فردی و جمعی آدمیان نشان میدهد این تلاش و مشارکت معمولا در «حد وسع» و به «شیوه های موثر» صورت می گیرد. ادبیات مذهبی و همچنین شعر و ادبیات و ضرب المثل های ملل مختلف که برآمده از تجربه زندگی آدمیان است نیز سرشار از تاکید بر هردو مقوله یاد شده است. (بنی آدم اعضای یک پیکرند...؛ لایکف الله نفسا الا وسعها- خداوند هرکس را در حد و اندازه توانش مسئولیت می بخشد؛ چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است و ده ها نمونه دیگر).

به علاه این که باز به صورت طبیعی کسانی که مستقیما مورد ظلم و ستم قرار می گیرند در صف مقدم قرار می گیرند و هر گونه اعانت به ایشان باید در عمل به نفع آنها و با هماهنگی با ایشان باشد (حکایت کاسه داغ تر از آش؛ شاه می بخشه شیخ علی خان نمی بخشه و ...).

اگر این آموزه ها و نصایح برخاسته از تجارب زندگی عملی آدمیان در مقیاسهای «فردی» و محدود مصداق دارد در ابعاد «جمعی» و ملی نیز باید در نظر گرفته شود. یعنی همانطور که در حیطه های فردی هر انسانی در حد وسعش به فرامین وجدانی و اخلاقی و دینی اش عمل می کند و یا فرضا چراغ به خانه روا را به مسجد نمی سپارد یا کاسه داغتر از آش نمی شود در ابعاد ملی نیز یک ملت و یک دولت ملی چنین می کنند.

پیوند و نسبت وجدان اخلاقی و منافع ملی در همین مرزهای ظریف شکل می گیرد. در این مورد خاص (مسئله فلسطین) نیز به نظر نمی رسد نیاز چندانی به بحثهای نظری و انتزاعی بیشتر و پیچیده تری وجود داشته باشد. ضمن آنکه نمونه های متعددی در جهان و منطقه پیرامون و از جمله در میان کشورهای مسلمان نشین وجود دارد که میتواند الگوهای مختلف و راهگشایی را در برابر ما قرار دهد.

بسیاری از کشورهای جهان و منطقه و از جمله کشورهای اسلامی هستند که موضع حق طلبانه و حمایتگری در مسئله فلسطینیان داشته و دارند و از حمایتهای سیاسی تا مالی (و حتی گاه نظامی) از ایشان انجام داده اند اما در عین حال در پشت سر آنها حرکت کرده اند. آنها همگی بین توان اقتصادی و سیاسی خود با سیاست خارجی شان پیوند عاقلانه ای برقرار کرده اند.

بسیاری از کشورهای اسلامی اسرائیل را برسمیت نشناخته اما به سمت جدال مستمر با شعار نابودی آن کشور نیز پیش نرفته اند. برخی از کشورهای اسلامی برسمیت شناختن اسرائیل را موکول به برسمیت شناختن عملی دولت فلسطینی و عقب نشینی های مشخصی از سوی اسرائیل کرده اند. بحث در باره جزیات این امور به تفصیل خواهید کشید. تنها می توان بر این نکته تاکید کرد که اینک ایران و معدودی از کشورهای مثل کره شمالی به خاطر سیاست خارجی شان در جهان انگشت نما شده اند. در گفتمان و ادبیات رسمی جناح ولایی حاکم بر ایران همه کشورهای جهان مرعوب وسازشکار تلقی می شوند در حالیکه ابتدایی ترین آشنایی با واقعیت های جهان نشان می دهد که واقعیت آن گونه نیست که حاکمان ولایی می گویند. دکترین حاکم بر سیاست خارجی ایران دچار «عقب ماندگی و فساد و فریب» است...

در عمل نیز تا کنون این دکترین به جای آنکه برای مردم ایران امنیت به ارمغان بیاورد میهن و مردم را در خطر جنگ و ناامنی قرار داده است. همچنین در منطقه پیرامون نیز بیشترین خدمت را به اسرائیل کرده است. سالهاست که بنا به دلایل گوناگون از جمله و به خصوص بنابر رفتار حکومت ایران مسئله اسرائیل به حاشیه رانده شده و مسئله شیعه-سنی مسئله اصلی منطقه گردیده است. اسرائیل که یدطولایی در حیله گری دارد با استفاده از هراس افکنی مستمر و تاریخی اش که اینک سالهاست روی ایران متمرکز شده بیشتر از هر زمان دیگر در داخل صداهای اصلاح طلبانه را به حاشیه رانده و پایه های راست افراطی را مستحکم نموده است. راهی که ایران می رود به ترکستان است...

سیاست خارجی ایران در رابطه با اسرائیل همانگونه که توان اقتصادی کشور را در نظر نمی گیرد به توازن نظامی بین ایران و اسرائیل نیز اعتنایی ندارد. ایران مسیر بیراهه ای را میرود که قبلا امثال مصر و سوریه و عراق و... رفته و از آن با شکست یا عقب نشینی برگشته اند. همانطور که در نسبت با آمریکا نیز پرونده کشورهایی چون چین و ویتنام و .... می تواند برای ایران درس آموز باشد.

اصلاح سیاست خارجی ایران قبل از هر چیز نیازمند حل و فصل مناسباتش با آمریکا بر اساس منافع ملی است. جمهوری اسلامی معمولا زندانی شعارهای خویش می گردد و بعد باید تلاش فراوان پر هزینه ای کند تا قبل از هر چیز خود را از قفس خودساخته اش نجات دهد! حل و فصل مناسبات با آمریکا همانگونه که دهها نمونه دیگر در جهان نشان میدهد الزاما نه سازشکاری است و نه شکست بلکه می تواند راهگشای تلاش و رقابت و جدال در عرصه های دیگر باشد.

تصحیح رابطه با آمریکا می تواند مسئله نسبت ایران با اسرائیل را نیز به مسیر صحیح و ملی خود بیندازد و حتی به حاشیه براند بدون اینکه ایران امتیاز خاصی به اسرائیل بدهد. ایران باید این امتیاز را به عقل و منطق و در واقع به مردم خویش بدهد.

سیاست خارجی ایران از جمله در باره اسرائیل ضمن حفظ سمت گیری ضدستم و ناعدالتی در جهان می تواند بر:

یک- متناسب با توان اقتصادی کشور و در واقع مبتنی بر نگاهی اقتصادی- سیاسی با درونمایه منافع ملی باشد.

دو- از طریق نهادهای رسمی و پاسخگو، مسئول و کارشناسی صورت نگیرد نه مراکز نظامی غیر مسئول و غیرپاسخگو و غیرکارشناسی و متوهم و بی پشتوانه ای که مکرر د ر مکرر خطا کرده اند.

سه- ایران باید در پشت نمایندگان رسمی مردم فلسطین حرکت کند و نه در جلوی آنها.

چهار- ایران می تواند نسبتش را با اسرائیل براساس نسبت آنها با مردم و کشور فلسطین تنظیم کند و در این مسیر سعی کند با مجموعه کشورهای عربی و اسلامی و با هماهنگی و هم افزایی با آنان که تحت فشار افکار عمومی مردم شان هستند، فشار موثرتر اقتصادی – سیاسی بر اسرائیل و حامیانش برای گردن نهادن به قطعنامه های سازمان ملل وارد کند.

پنج- علی الظاهر مدل دو دولت نسبت به دیگر الگوها مشکلات و موانع کمتری دارد و از امکان جلب حمایت بیشتری برخوردار است.

مانع اصلی اجرای این الگو دولت راستگرای افراطی اسرائیل است. همه توان سیاسی و فرهنگی و اقتصادی حامیان فلسطین باید برای تجمیع فشار موثر بر اسرائیل برای پذیرفتن صلح باشد. متاسفانه واقعیتها نشان میدهد اختلاف بین حامیان فلسطین (که در انگیزه های برخی شان تردیدهای جدی وجود دارد!) بیشتر است تا بین آنها و دولت اسرائیل!

و شش- حضور یهودیان ایرانی و ایرانی تبار می تواند برای یک دولت ملی و توانمند در ایران به عنوان یک پایگاه و لابی قوی عمل کند.(1)

سخن اول و آخر اینکه حکومت ایران بیش و پیش از اصلاح سیاست خارجی اش نیاز به اصلاح سیاست داخلی اش دارد. آشتی با مردم خویش بهتر و موثرتر از هر روش دیگری برای تضمین امنیت ملی است و رفع ستم و تبعیض از مردمان خود واجب تر از دلسوزی و تلاش برای تحقق همین آمال برای مردمان تحت ستم در نقاط دیگر جهان است!

 

نشریه میهن شماره 21 خرداد و تیر 97

 

1-    دوست صاحب نظری اخیرا می گفت جامعه ایرانیان فارسی زبانی که از ابتدای تشکیل اسرائیل به آنجا مهاجرت کرده اند و چند موج بعدی نیز به خصوص پس از انقلاب به آنها پیوسته اند بسیار به ایران و زبان فارسی تعلق خاطر دارند و نسلهای بعدی شان هم به خوبی فارسی حرف میزنند. بسیاری شان با هم مرتبط اند. محله ایرانیان در تل آیو (که آقای خامنه ای و احمد خاتمی قصد با خاک یکسان کردن آن را دارند!)، شبیه لاله زار تهران قدیم است. با ترانه ها ی خواندگان ایرانی، نوشته های فارسی و غذا ها ی ایرانی و... برخی دیپلماتهای خارجی اذعان داشته اند که از این همه نفوذ ویایگاه ایرانی در بین یهودیان متعجب هستند. درحالی که در رابطه با دیگر کشورها مثلا ترکیه با سوابق تاریخی بیشتر وحضور وارتباط با یهودیان اینک حتی یکی از یهودیان ترک تبار فرهنگ ترکی را در اسراییل حفظ نکرده اند. ایرانیان و ایرانی تبارهای زیادی در حوزه های مختلف در اسرائیل صاحب مقام و منصب فرهنگی و اجتماعی و سیاسی هستند که به علت تعلق خاطرشان به ایران می توانند توسط یک دولت معقول به صورت یک لابی قوی برای منافع ایران در سیاست های مختلف اسرائیل تاثیرگذار باشند.(یکی از رئیس جمهورهای اسرائیل، موشه کاتساو که از سال2000 تا 2007 ردیس جمهور بود و قبلا نیز سابقه وزارت- گردشگری- داشت، ایرانی تبارو زاده شهر میبد بود.) البته در پارادایم نابودی اسرائیل و تقلیل اسرائیل به ظلم و سبعیتش نسبت به فلسطینیان (که البته درست و واقعی هم هست) دیگر جایی برای اندیشیدن به این مسائل نیست!