جمعه، ۲۴ آذر ۱۳۹۶ | Friday, 15. December 2017

اعدام های 67 در زندان اوین

منتشرشده در سخنرانی - مصاحبه - میزگرد سیاسی شنبه, 12 بهمن 1392 ساعت 07:20

مصاحبه با نشریه آرش پرویز قلیچ خانی

س – آقای علیجانی ، با سپاس و تشکر که وقت خودتان را برای این گفت و گو در اختیار ما قرار دادید. اولین سئوالم این است که شما در چه سال­هایی و به چه اتهاماتی دستگیر شده اید؟

رضا علیجانی: هر چند من ترجیح میدهم کمتر در مورد شخص خودم حرف بزنم و بیشتر مشاهدات ام را در باره دیگران بگویم  ولی پاسخ سئوال اول شما را در اینجا می نویسم . فعلا همینطور پیش برویم ولی اجازه بده اگر بعدا دیدیم این قسمت ها قابل حذف است حذفش کنیم. ممنون

من 6 بار بازداشت شده ام؛ از چند ساعت تا چند سال، در مجموع هم هفت سال حبس بوده ام .

 اولین بار قبل از انقلاب بود که توسط شهربانی قم در سال 57 بازداشت شدم(قبل از حکومت نظامیها در برخی از شهرهای ایران) حدود ده روز بازداشت بودم و آزاد شدم. در آن هنگام یک نوجوان بودم که همراه دو دوست دیگر به قم رفته بودیم و چون همراه مان یک ساک اعلامیه های سیاسی بود بازداشت شدیم.

بعد از آن ؛ پس از انقلاب در سالهای 63 ( به صورت اتفاقی و به عنوان مظنون- در خیابان بازداشت شدم و یک صبح تا غروب در پادگان ولی عصر و بازداشتگاه عشرت آباد بعدی  بازداشت بودم ولی آزاد شدم)- 65 ( به صورت تشکیلاتی در رابطه با موحدین بازداشت شدم و حدود 4 سال حبس بودم. در کمیته مشترک و اوین و دادگاه انقلاب قزوین. هنگام فاجعه 67 در اوین بودم)- 79( در رابطه با ملی - مذهبی ها بازداشت شدم و یک سال در زندان 59 یا همان عشرت آباد حبس بودم که شش ماه و نیم آن انفرادی بود)-82 ( در رابطه با ملی - مذهبی ها ولی بیشتر به خاطر ارتباط با جوانها و دانشجویان بازداشت شدم و دو سال همراه دو دوست دیگر - هدی و تقی - در زندان دو الف اوین بودم)- در سال 88 ( بعد از انتخابات بازداشت شدم و همراه دو دوست دیگر یکروز بعد آزاد شدیم).

س – شما گفتید که هنگام کشتار تابستان 67 در اوین بودید. آیا امکان دارد برای خوانندگان ما بگویید در کدام بند بودید و کشتار سال 67 چگونه اتفاق افتاد؟

از موقعی که ریاست اوین به مرتضوی رسید؛ مرتضوی یک آخوند سید و جوان و ماجراجو و تیکه پران و نیش زن و زنجانی بود، ظاهرا به خاطر اینکه زندانی ها ثبات و تعادل نداشته باشند و تشکیلات داخل زندان نزنند؛ آن قدر زود زود بندهای زندانیان را تغییر می داد و مثل چرخ فلک در بین بندهای مختلف میگرداند که گاه فراموش میکنم که چه سال و چه ماهی در کدامیک از بندها بوده ام ؛ اما آنقدر که بخاطر دارم قبل ازپذیرش قطعنامه در سالن 6 باصطلاح آموزشگاه بودیم که همزمان با پذیرش قطعنامه به بخش سیصد و بیست و پنج بند دوی پایین منتقل شدیم.

امابپردازم به مسئه اعدامهای 67.

این حکایت قصه پر غصه ای است. داستان اعدامهای شصت و هفت و در موردش بیشتر زندانیها صحبت کرده اند تا زندان بانها و کسانی که در مسند اطلاعاتی امنیتی و قضایی بوده اند. خاطرات بسیار زیادی گفته شده و هرکسی حامل تجربه خودش است. من هم حامل تجربه خودم هستم. در سالنی که ما بودیم من وقتی وقایع اتفاق می افتاد، البته آن موقع متوجه نبودم ولی وقتی از این فاجعه عبور کردیم نقطه چین حوادث را که کنار هم می گذارم می بینم که مقدمه چینی و دورخیز بسیار هوشمندانه و به عبارتی شیطانی صورت گرفته که زندانیها در واقع به این نقطه برسند که حکومت در نقطه ضعف قرار دارد و موضع شون رادیکال تر بشود و آنها بتوانند تعداد بیشتری را بکشند.

تجربه اوین البته متفاوت بود از تجربه زندانیان گوهردشت که حالا به هر دلیلی که من نمی دانم پشت صحنه رو و فقط می دانم که به نوعی به زندانیها رسانده بودند که ماجرا اعدامه و مواضع یک مقدار تعدیل بشود و تعداد کمتری اعدام بشوند. ولی در اوین اینطوری نبود و مرکز ثقل این حوادث بود.

ما دقیقا در شب 22 بهمن سال 66 یعنی سال قبل از اعدامها سالن ما (سالن 6 آموزشگاه) را که یک سالن دربازی بود مثل بقیه سالنها ؛ در بسته کردند. یعنی زندانی ها در اتاق خودشان زندانی شدند مثل انفرادی های جمعی که به آنها سالنهای در بسته می گفتند که افراد در اتاق بودند و روزی به مدت محدودی هواخوری می رفتند یا روزی چند بار برای دستشویی و سرویس و شستن ظرف و ظروف می رفتند.

مواقعی که زندان دربسته می شود یعنی فضا بسته شده یک نوع قدرت نمایی و اعمال اجبار و خشونت از بالا هست برای ارعاب زندانی. یعنی این حس را به زندانی منتقل کردند که ما در موضع اقتدار هستیم و هرکار دلمون بخواد می کنیم .

اما پس از مدتی در یکی از روزهای اردیبهشت که الان روزش دقیقا یادم نیست سالن را در باز کردند و ناگهان فضا چرخید. برخوردها بسیار متفاوت شد توسط نگهبانها ومسئولین بند. ما که مدتها تلاش می کردیم و کشمکش داشتیم و اعتصاب داشتیم که د مسئول بند و مسئول بهداشت بند و مسئول غذای بند و مسئول اتاقها انتخابی باشند و از طرف بیرون یعنی زندان و زندان بانان انتخاب نشوند همه خواسته های ما رو پذیرفتند. چنان در باغ سبزی نشان دادند که در واقع این حس به دیگران منتقل بشود که گویی اتفاقی افتاده و زندان بان در موضع ضعف قرار گرفته و حتی آمدند و لیست تهیه کردند که شما چه کتابهایی و چه نشریاتی را می خواهید که ما برای شما از بیرون تهیه بکنیم. یعنی واقعا در باغ سبز نشان دادند. و این ادامه داشت تا اواخر تیر ماه و روزهایی که ایران قطعنامه رو پذیرفت . آن موقع همه ارتباط های ما با بیرون قطع شد. از ساختمان آموزشگاه به 325 منتقل شدیم. و حتی خبرهای رادیو برای ما پخش نمی شد. بازهم این حس منتقل می شد که اتفاقات عجیبی دارد می افتد . می خواهند ما زندانیها متوجه این اتفاقات نشویم.

تا قبل از این هواداران مجاهدین حتما باید اتهاماتشون رو وقتی سوال می کردند و یا فرم لیست می دادند که زندانیها اسامیشون رو بنویسند و در ستون بعدی نوع اتهام و ستون بعد مدت محکومیت را می خواستند، نوع اتهام را حتما باید می نوشتند «منافقین »، در غیر این صورت، با آن ها برخورد صورت می گرفت. افراد خیلی سرموضع تر فقط «سازمان » می گفتند. مجاهدین هم نمی گفتند. فقط می گفتند اتهام هواداری از سازمان. این به نوعی یکی از چپ ترین موضع ها بود. ولی وقتی که از پنج مرداد تا پنج شهریور آمدند تا زندانی­های مجاهدین را به دادگاه ببرند خود پاسدارها و نگهبان­ها خیلی محترمانه می­گفتند هواداران سازمان بیایند! و خودشان خبرهایی رو شایع کردند در بند که ایران قطع نامه را پذیرفته و هیئت عفوی آمده و می­خواهد به زندانی­ها عفو بدهد.

ببینید این نقطه چین را که کنار هم می گذارم نوعی طراحی و نقشه را می­بینم که از بهمن ماه 66 تا مرداد 67 یعنی حدوداٌ 6 تا 7 ماه طراحی شده بود. دقیقاٌ و قطعاٌ این نقشه و این برنامه ریزی باید چند ماه قبل از آن هم طراحی می شد. حالا از این به بعد خاطرات دیگر زندانی هاهم هست. بویژه خانواده­ها که خاطراتی گفته اند از جمله خانم رضوانی مقدم که همسرشون اعدام شدند. ایشون خیلی دقیق آورده­اند که به اصطلاح خط و نشان­هایی که برای زندانیان می کشیدند که بیانگر یک تصمیمی برای آینده بود . و یا در مواردی نصیحت­ها و توصیه­هایی که برخی اقوام زندانیان که در دستگاه­های امنیتی یا اطلاعاتی یا سپاه بودند که پیغام می­فرستادند که به زندانی بگید موضعش رو پائین بیاورد و سکوت کند و یک کم راه بیاد که برنامه­های خطرناکی در پیش است. یعنی همه اینها نشان می دهد که از مدت­ها پیش این نقشه و این برنامه طراحی شده بود.

حالا من این پرانتز یعنی خاطراتی که دیگران گفتند رو می­بندم و همچنان حامل خاطرات خودم هستم. وقتی که می خواست از پنج مرداد به بعد اعدامها شروع بشود، خود نگهبانها و خود مسئولین بند حتی پاسدارها و نگهبان­های جزء به شکل کاملا آموزش دیده ای می­آمدند و برخوردهاشان خیلی نرم و مودب شده بود. اتاق به اتاق سوال می کردند و لیست تهیه می کردند از افراد و خود آنهایی که تا روز گذشته و تا هفته گذشته چیزی رو به جز منافقین بر زبان نمی آوردند می گفتند «هوادارهای سازمان» اسامی­شون رو بدهند. یعنی دقیقا این حس رو به زندانی منتقل بکنند که جمهوری اسلامی در نقطه ضعف هست و قطعنامه را پذیرفته و وضعش خراب است تا زندانی هارا خام بکنند و موضع زندانی­ها رو بالا ببرند. به شکل کاملا مزورانه ای این فیلم بازی می شد.

نکته بعدی این هست که اگر این عکس­العمل عملیات مجاهدین بود، باید در زندان اینها بسیار عصبی می بودند. بایستی با خشونت رفتار می کردند. بایستی در واقع مثل دفعات دیگری که ناگهان هجوم می آوردند توی بند برای گشتن بند و حالت عصبی بودند ؛ نشان می دادند یک اتفاقی بیرون افتاده و یا یک کاغذی ازطرف یک زندانی به بیرون فرستاده شده یا مصاحبه­هایی خانواده­ها کرده­اند ؛ و عصبانیتشون رو نشون می دادند. اصلاٌ عصبانیت و عکس العملی در رفتار اینها نبود. کاملا طراحی شده و آموزش دیده شده، جلو می آمدند.

نکته دیگرم این هست که در سوالاتی که هیئت از بچه های مجاهدین می پرسید (البته من اتهامم نه هوادار گروه­های چپ و نه هوادار مجاهدین بودم؛ من در رابطه با یکی از گروههای منتسب و مرتبط با افکار دکتر شریعتی دستگیر شده بودم.) هیچ سوالی راجع به همکاری و اطلاع از عملیات مجاهدین نمی کردند. یعنی اگر این دادگاهها برای تشخیص کسانی که همکار مجاهدین بودند یا هوادارهای مجاهدین که می خواهند در حمله مجاهدین به داخل کشور با آنها همراهی و همکاری بکنند.؛ باید حداقل یکی از سوال ها این بود. هیچ سوالی از هیچ زندانی ای در رابطه با عملیات مجاهدین نکردند. چون اساساٌ سوالات از قبل طراحی شده بود. کل پروژه از قبل طراحی شده بود و اینکه این رو مرتبط و متصل بکنند با عملیات مجاهدین صرفاٌ یک تبلیغات رسانه­ای بود. یعنی عملیات مجاهدین در آن موقع یک محمل و بهانه رسانه­ای در بیرون زندان برای افکار عمومی داخلی یا برای افکار عمومی بین المللی فقط فراهم ساخت که اینها کل این پروژه رو روی اون خراب بکنند. در حالی که طراحی­های این عملیات که به نظر من خیلی ریز و دقیق طراحی شده بود و چون از قبل تهیه شده بود هیچ آیتمی به این عنوان تعبیه نشده بود. هیچ سوالی در این رابطه از هیچ زندانی مجاهدین خلق نپرسیدند.

استدلال بعدی ام این است که خوب اگر مجاهدین این کار رو می خواستند بکنند، باید فقط هواداران مجاهدین به دادگاه می رفتند. ولی از پنج مرداد تا پنج شهریور دقیقا یک ماه کاملا طراحی شده چپ هارا به دادگاه بردند و مزورانه پرسیدند میخواهیم بندها را تفکیک کنیم! برای شما راحت تر است بند نماز خوان­ها بفرستیم یا نماز نخوان­ها؟ آنهایی که نماز نمی خوانند خب سختشان است که در بند نماز خوانها باشند. حالا شما رو تو بند نماز خوانها بیاندازیم یا تو بند نماز نخوانها؟ یعنی باز هم این فریب و تزویر را ما در طراحی این سوال در رابطه با بچه های چپ مارکسیستی و بچه های غیر مذهبی می دیدیم که باز هم تا حد امکان اینها رو با تعداد بیشتر قتل عام بکنند.

من مجموعه این حوادث را که کنار هم می گذارم و دور خیز و تهدید ها و ریشخند هایی که نگهبانها در آن دوران داشتند؛ مجموعه اینها الان همه چراغهایش در ذهنم به صورت نقطه چینی از حوادث روشن می شود و نشان می دهد که این قتل عام قتل عامی طراحی شده بود. خبر داشتند که آیت الله خمینی بیمار است و ممکن است عمرش به پایان برسد. و خبر داشتند که می خواهند قطع نامه را بپذیرند و بعد از پذیرش قطع نامه ممکنه تحولات سیاسی زیادی اتفاق بیافتد. آنها می خواستند از هیاهو و سروصدای سیاسی پذیرش قطعنامه در فضای سیاسی داخل و جهان و نیز از روزهای آخر عمر آیت الله خمینی و از کاریزمای رهبر جمهوری اسلامی برای حل چند تا مشکل اساسی کشور استفاده بکنند. برای پایان جنگ، برای پاک کردن صورت مسئله زندانیان سیاسی به گمان خودشان، برای حل مشکل نائب رهبری و قائم مقام رهبری آقای منتظری و برخی چیزهای دیگر که در واقع در آن چند ماهه آخر عمر آیت الله خمینی تصمیم گیری شد .

پکیج و مجموعه ای بودن این تصمیم ها دلیل دیگرم برای طرح ریزی اعدام ها از مدت ها قبل است .
همانگونه که در پایان عمر آقای خمینی تصمیم گیری برای پایان جنگ و پذیرش قطعنامه بود. بعد از مرگ ایشان شاید هیچ مسئول جمهوری اسلامی در آن فضای احساسی و مذهبی شهادت طلبانه که ساخته بودند جرات نمی کرد قطعنامه رو بپذیرد.

همچنین در رابطه با برکناری آقای منتظری و پاک کردن صورت مسئله زندانی ها. وقتی این پکیج در کنار هم اتفاق می افتد، باز هم دلیل دیگری بر این است که از قبل دورخیز شده برای تحقق این فاجعه.
من فکر می کنم که این فاجعه رو باید مرتب بهش پرداخت. تا تبدیل به یک وجدان جمعی بشود برای جلوگیری از تکرار این فاجعه .

در پایان می خواهم افرادی که در آن موقع در سیستم قضایی و یا امنیتی و اطلاعاتی بودند و یا کارمند وزارت اطلاعات بودند؛ در مقامات وزارت اطلاعات بودند، دادستان کل کشور بودند، معاون دادستان بودند؛ اینها خاطرات خود را بگویند. اینها اطلاعات گرانقدری است برای جامعه ایران. ما در رابطه با این افراد ولو الان اصلاح طلب شده باشند. نیاز نداریم اینها برای ما تحلیل سیاسی بگویند و خط مشی سیاسی برای ما تعیین بکنند. از دانششون ما استفاده هم می کنیم. مشکلی هم نیست اما ما بیشتر به حافظه تاریخی اینها احتیاج داریم. و متاسفم که به جز حافظه تاریخی زندانیان باز مانده و حافظه تاریخی خانواده هاشون حتی یک خط ما از آن طرف اطلاعاتی نداریم. حتی از سوی رئیس زندان اوین. من این رو در یک مصاحبه با VOA گفتم. رئیس زندان اوین در مقطع اعدامهای 67 یکبار ناگهانی به مجله ایران فردا آمد و در دقایقی که حرف می زدیم او پذیرفت که یک فاجعه اتفاق افتاده و جنایتی اتفاق افتاده ولی هم خودش رو و هم آقای خمینی رو تبرئه کرد. گفت امام جنایتکار نبود. جنایتکارها محاصره اش کرده بودند. اما هرچقدر سعی کردم که بدانم چی بود پشت صحنه او یا نمی دانست و یا نمیخواست بگوید و متاسفم که ما حتی یک خط اطلاعات بیشتر از آنچه زندانیها گفته اند نداریم.

در حالی که به گمان من اعدامهای 67 بایستی به یک هولوکاست ایرانی تبدیل بشود. به یک وجدان جمعی تبدیل بشود برای اینکه نه ما انتقام بگیریم. نه برای اینکه طعنه بزنیم. نه برای اینکه کسانی که آن موقع در دستگاه سرکوب بودند و الان اصلاح طلب شده اند را در واقع نیش بزنیم. بلکه برای اینکه تبدیل به یک وجدان اجتماعی بشود برای حفظ کرامت انسان که دیگر در تاریخ ما تکرار نشود. من اعدامهای شصت و هفت را یک هولوکاست ایرانی می دانم.

تصمیم اعدام های 67 که من مدعی هستم حتی نگهبان های بند در باره اجرای آن آموزش دیده بودند ؛ مثل هر تصمیمی مانند اجرای یارانه ها در یک مرکزی تصمیم گیری می شود و آروم آروم طراحی می شود و جلو می رود. بعد آروم آروم می آید تا یک کارمند بانکی که باید یارانه ها را به مردم بدهد هم آموزش می بیند چگونه آن را اجرا کند.

حالا رئیس زندان پشت صحنه را نمی داند. ولی بقیه مسئله رو که می دانست. یعنی خودش از یکی از کسانی بود که دست زندانی را می گرفت و می برد داخل آن دادگاه. ولی پشت صحنه اینکه چه کسانی تصمیم گرفتند. به نظر من این آش را وزارت اطلاعات برای این مملکت پخت. دادستان کل کشور. معاون دادستان کل کشور. معاون سیاسی وزارت کشور در آن موقع. اینها قطعا خبر دارند. حالا به مراتب . اینها ممکن است تصمیم گیر نبودند. ولی نمی توانند بگویند ما چیزی نمی دانیم . چون نهادی بوده است که این تصمیم در آن نهاد گرفته شده و پیش نویس را اینها برده اند و آقای خمینی هم یک امضا کرده است. آقای خمینی آمادگی ذهنی، روانی، فکری و همه چی داشته است که زندانیان را بکشد. ولی خودش که این مسئله رو طراحی نکرده. این در وزارت اطلاعات طراحی شده. خب حالا در این طراحی مثلا ممکنه در آن دو هفته آخر به نگهبان بند آموزش داده شده که شما باید بری با زندانی بسیار مودب برخورد بکنی. زندانی نترسه.

من این نکته رو فراموش کردم بگم. در این دو ماه زندان اوین به صورت قلعه در آمد. یعنی هیچ زندان بانی – ما که یکسره آنجا بودیم – حق نداشت از زندان خارج بشود. اینها شیفتی بودند. سه تا شیفت هشت ساعته. اینها دو ماه در حالت آماده باش بودند. یعنی هیچ پاسدار و نگهبانی از قلعه اوین خارج نشد.یعنی خانه اش نرفت. پیش زن و بچه اش نرفت و نیامد. بعدها می گفتند برای این بود که اگر اینها می رفتند بیرون خبر بصورت پچ پچ پخش می شد و به آقای منتظری می رسید و منتظری ممکن بود بیاد وسط های داستان یک خورده شل کند این تیغ اعدامها را. فقط وقتی شما از قبل طراحی می کنید میتوانید به دقت دوماه زندان اوین یعنی کارمند ها تمام وقت مثل اینها که طراح سوال در کنکور هستند، آن هفته آخر که طراحی می کنند اینها را می برند در قرنطینه که اینها نباید از آنجا بیایند بیرون. نکنه سوال ها را به دیگران بدهند. دقت می کنید؟ دو ماه نگهبانهای اوین در قرنطینه بودند. خب قطعا دیگر آنها می دانستند. نه تنها اینها می دانستند. زندانیان عادی که ازشون برای نعش کشی استفاده کردند.
من هی خاطراتم دارد زنده می شود. یکی از دوستان ما را به نام باقر برزویی رهبر یکی از گروهها به اسم آرمان مستضعفین یکبار بردند بهداری اوین. هر کس مریض می شد می بردند بهداری. بهداری یکی از جاهایی بود که زندانی ها با هم تماس می گرفتند. ما اصلا اینجوری اول فهمیدیم که این اعدامها رخ داده است. ما که روحمون بی خبر بود. ما ذهنمان اینطرف و آنطرف می رفت و فکر می کردیم زندانی ها را بردند و یکجایی پنهان کردند تامجامع جهانی و حقوق بشری علیه ایران جو سازی بکنند که اینها گم شده اند و کشته اند و فلان.یک دفعه اینها را بیاوردند در تلویزیون نشان بدهند که ببینید همه علیه ما دروغ می گویند. ببینید ذهن ما کجا سیر می کرد. اصلا تنها چیزی که به ذهنمون نمی آمد این بود که اینها این همه آدم را کشته باشند. وقتی باقر رفت توی بهداری اوین یک زندانی عادی کنارش نشسته بوده که تو نونوایی اوین کار می کرده ؛ اون به باقر میگه ما کلی از زندانی های سیاسی که کشته شده بودند، جنازه هاشون رو گرفتیم انداختیم تو کانتینر. بار کردیم که اینها از زندان ببرند بیرون. باقر برزویی چون فکر کرده بود این جاسوس حکومته و عمدی آورده اند کنار او بنشانند که این خبر دروغ به داخل بند بیاد.در نتیجه او گفته بود فلان فلان شده تو اومدی این دروغ ها رو به من بگی من این خبر دروغ رو ببرم تو بند . باهاش دعوا کرده بود. و عین این رو آمد توبند گفت. ما فکر می کردیم تحلیل باقر درسته. یعنی اینها دارند دروغ می گویند که مثلا ما رو بترسونن و بگویند که همه را کشتیم. ولی یواش یواش دیدیم نه نگهبانهای بند می گویند خوب دروتون کردیم. خوب دروتون کردیم. بعد هم ملاقاتها برقرار شد. ملاقاتها قطع بود. اولین ملاقات ما فهمیدیم. بعد از دهان موسوی اردبیلی در نماز جمعه یک چیزی پرید. هاشمی رفسنجانی در یک مصاحبه ای پرید. بعد هم مجامع جهانی آمدند وسط و ما کم کم فهمیدیم نه واقعا درومون کردند.

حالا اینکه دو ماه زندان رو قرنطینه کنی. نگهبانها آموزش ببینند.همه اش پیش بینی شده بود. واقعا آموزش دیده بودند.نگهبانی که فقط با مشت و لگد حرف می زد و نگهبانی که تا منافقین نمی گفتند طرف را ول نمی کرد حالا خودش می آید و خیلی مودبانه می گوید که طرفدارهای سازمان اسامیشون رو بدهند. خب این فیلمی که طرف بازی می کند قطعا آموزش دیده است.

حالا من وقتی این حوادث را کنار هم می گذارم می بینم که خیلی روشن است. یعنی پازل خیلی روشن است. من دلایلی که برای شما آوردم که اینها از قبل طراحی کرده بودند و اصلا حالت عکس العملی . عصبانیت و ناراحتی ازاینکه مجاهدین حمله کردند نداشتند. یعنی عملیات مجاهدین یک نعمت الهی بود برای اینها در آن دوران که قشنگ کل ماجرا را بیاندازند گردن مجاهدین. شما حمله کردید و ما هم زندانی هاتون رو کشتیم. فرض هم که این باشد. خب مارکسیستها را برای چه کشتید؟ این همه شما مارکسیست کشتید. آنهارا برای چی کشتید؟ آنها که دیگه مجاهد نبودند اکثرا اصلا مشی مسلحانه را قبول نداشتند. اصلا جریانشون مسلح نبود.

پرویز خان بذار اینجا به یک نکته در باره مرتضوی رئیس زندان هم اشاره بکنم:

وقتی در مجله ی ایران فردا بودم یک روز آقای مرتضوی که در سال ۶۷ در مقطع اعدام­ها رییس زندان اوین بود؛ در ایران فردا به دیدن من آمد و برای من یک صحنه ی تاریخی ساخته شد و آن که زندانبان بود و من زندانی و از قضا در همان زمان اعدام های ۶۷ دو سه بار مواجه شدیم و تکه پرانی هایی می کرد و در ذهن و حافظه ام مانده بود.

نشسته بودیم دیگر نه او زندانبان بود و نه من زندانی، شاید حدود نیم ساعت- یک ساعتی بحث کردیم، آقای مرتضوی گفت خمینی جنایت کار نبود، اما جنایت کارها دوره اش کرده بودند. من خوب با این گزارش موافق نبودم و با او خیلی بحث کردم اما در عین حال همین که می پذیرفت جنایتی صورت گرفته برای من قابل توجه بود. اما حتی یک جمله بر دانسته های قبلی من اضافه نکرد که این اتفاق چگونه طراحی شد و چگونه پیش رفت. همین سکوت سنگین خانواده ها را، قربانیان را و داغدارها را تحریک می کند، عصبانی می کند و شاید یک مقدار حق دارند در برخورد احساسی و عاطفی و یک مقدار سیاه و سفیدی کردن مساله، اما نیروهای سیاسی به هر حال باید جنبه های مختلف مساله را ببینند. شاید قربانیان خشونت گروه ها هم اگر بخواهند فضا عاطفی باشد از آن ها بشود حکایت ها گفت، فیلم ساخت، به هر حال در این جدال برخی افراد بی گناه یا کم گناه هم کشته شدند از افراد حزب اللهی و دیگران که می شود در رابطه با خانواده های آن ها، فرزندشان، همسرشان، مادرشان، پدرشان خوب به هر حال جو را عاطفی کرد. من ضمن این که تاکید می کنم متهم اصلی و درجه یک را حاکمان می دانم، اما گروه های سیاسی و منتقدین را هم بی اشتباه، بی نقص و فاقد خطای استراتژیک و بعضا خطاهای انسانی نمی دانم. اما در عین حال این هم یک رویکرد هست یعنی رویکردی که سیاه و سفید می کند، انتقام گیری می کند یا با اصلاح طلب ها تسویه حساب سیاسی می کند.

یک رویکرد دیگر هم هست که یک مقدار با عاطفی کردن، با ذهنی و به گمان من سطحی کردن مساله یک مقدار به تعبیر اهالی سینما هندی می کنند مساله را و یک مقدار ببخش و فراموش کن را مطرح می کنند که من فکر می کنم این رویکرد هر چند یک مقدار شاید انسانی به نظر آید، ولی چاره ی کار سیاست ما نیست و حداقل موضعی که خانواده ی قربانیان اعلام کرده اند نشان می دهد که آمادگی پذیرش این رویکرد را ندارند و بعضا هم آن را یک سوئ استفاده ی سیاسی می دانند.

اما رویکردی که من خودم معتقدم به عبارتی دادخواهی هست و تشکیل یک وجدان جمعی معذب، من در جایی گفتم ما باید اعدام های ۶۷ را به صورت یک هولوکاست درآوریم، یک هولوکاست ایرانی. منظورم به هیچ وجه این نبود که یک مشابه سازی تاریخی بکنیم چون اساسا مشابه هم نیستند. زندانیان اقلیت قومی- نژادی نبودند که به کوره ی آدم سوزی بروند، اصلا داستان فرق می کرد. منظورم آن کاری است که در جوامع غربی اتفاق افتاده و سعی شده هولوکاست همیشه زنده بماند و تبدیل به یک وجدان معذب شود.

اعدام های ۶۷ اوج خشونت در جامعه ی ایران است. انقلاب همیشه با خودش مقداری خشونت می آورد. به ویژه در آن دوران گفتمان حاکم بر جهان و مبارزین هم گفتمان انقلابی بود این یک بخشی از خشونت را همراه خود می آورد ضمن این که انقلاب ایران نسبت به برخی انقلاب های دیگر درجه خشونت اش زیاد بالا نبو ده البته، انقلابی که با راهپیمایی به نتیجه رسیده، شعار برادر ارتشی در آن داده می شود و گل به جای گلوله و تقدیم گل به نیروهای مسلح و ارتشی به هر حال در مجموع خشونت اش کمتر از انقلاب های دیگر بود اما حاکمیت بعد از انقلاب خوب حکایت اش فرق می کند.

در هر حال من فکر می کنم که ما بایستی خشونت های پس از انقلاب را که ابتدا از خشونت علیه آدم های بد شروع می شود و بعد به آدم های خوب کشیده می شود، دادگاه های بی نظم و ترتیب که از دادگاه علیه جنایت کاران حکومت سابق شروع می شود و بعد به انسان های مبارز می رسد این را، خطاهای گروه ها، خطاهای استراتژیک، تاکتیکی و انسانی را نقد کنیم و جدا ازدیدگاه و قضاوت سیاسی مان در نظر بگیریم که حکومت مقصر اصلی است در روند حذف و خشونتی که بوده و می خواسته قدرت را به انحصار یک طیف و یک جناح خاص در بیاورد.

اما این رویکرد دو وجه دارد یکی دادخواهی است که خوب شاید یک بخش اش در حوزه ی خصوصی خانواده ی قربانیان و آسیب دیدگان قرار بگیرد، اما بالاتر از آن و فراتر از آن ضمن این که دادخواهی را لازم می دانم ولی کافی نمی دانم تاریخ ما مرتب چرخه ای از خشونت را با خود داشته و این استعداد هم وجود دارد که شکنجه شدگان حکومت سابق تبدیل به شکنجه گران حکومت بعدی شوند. ما این را در مورد برخی از شکنجه گران و برخی از روسای زندان بعد از انقلاب دیدیم. به علاوه ی آن که جامعه ی ایران جامعه ای است که الان به شدت آسیب دیده است. جامعه ای است که از نظر روانی آزرده است. مشکلات فراوانی دارد و مستعد خشونت است و حالا بسیاری از بزه کاری ها و آسیب های اجتماعی در ایران همراه خشونت جمعی است. در عرصه ی سیاست هم نفرت فرو خفته می تواند منفجر شود و تبدیل به یک خشونت گسترده شود و بایستی ابعاد آن را در سوالات بعدی بشکافیم اما در عین حال به گمان من ما بایستی بتوانیم در یک برخورد دو لایه هم دادخواهی را پیش ببریم و هم عزمی برای این که بتوانیم یک وجدان جمعی معذب به وجود بیاوریم که جلوی تکرار این خشونت را بگیرد. من با این مقدمه و این نگاه کلی ام می توانم وارد بحث بعدی شوم.

سئوال:

شما که در مقطع کشتار 67 در زندان بودید، آیا مقابل هیئت مرگ قرار گرفتید؟ بر اساس مشاهدات شما، آیا نیروی مذهبی دیگری جز مجاهدین، مقابل هیئت قرار گرفت؟ چرایی این موضوع از نظر شما چیست؟

اعدامها در فاز اول که مربوط به مجاهدین بود از 5 شهریور 67 شروع شد.اکر درست یادم مانده باشد آن موقع دربند دوی پایین 325 بودم. پاسدارها به بند و تک تک اتاقها مراجعه میکردند و میگفتند «هواداران سازمان» بیایند. این خیلی عجیب بود. چون آنها قبلا خودشان با هواداران مجاهدین اگر میگفتند هوادار« سازمان» برخورد میکردند و حتما میخواستند فرد بگوید «منافقین». حتی به یاد دارم مرتضوی رئیس زندان یکبار که به اتاق ما آمده بود و اتهام های افراد را میپرسید وقتی فردی میگفت هوادار سازمان است با طعن و تمسخر میپرسید کدام سازمان؟ سازمان آب ؟ فاضلاب!؟

اتهام من و معدودی از دیگر افراد بند نه مجاهدین بود و نه چپ( گروه های مارکسیستی) ؛ بنابراین وقتی هوادران سازمان را صدا میکردند بالطبع شامل ما نمیشد. و وقتی از 5 مهرماه یعنی یک ماه بعد بچه های چپ را میبردند باز شامل ما نمیشد. اما به یاد دارم وقتی میخواستند بچه های چپ را ببرند نزدیک های ظهر بود که نوبت به بند ما رسید. از قضا من در همان اتاق اول بودم. وقتی به صف داشتیم  از پله ها بالا میرفتیم تا به دیدار هیئت «عفو» به گمان آن روزمان و «هیئت مرگ» درواقعیتی که اندکی بعد فهمیدیم؛ برویم هنگام نهار شد. صف را برگرداندند که نهاری که برای بند آمده بود را بخوریم تا بعد دوباره صدا یمان کنند.لابد خودشان هم می خواستند نهار بخورند و استراحتی کنند. بعد از نهار بجای پاسدارهای معمولی بند سرپاسدارخودش آمد .ما در اتاق ها بعد از نهار طبق معمول دراز کشیده بودیم. سرپاسدار بند داخل اتاق آمده بود که من در حالی که در دراز کشیده بودم و حالت خواب یا نیمه خواب بودم دیدم پایی به شکمم خورد و پرسید چپی یا راستی؟ گفتم مذهبی هستم . گفت بخواب! و سراغ افراد دیگر رفت. اما دیگر خواب پریده بود و بعد از مدتی دیدیم که اتاق به اتاق افراد را میبرند و دیکر برنمیکردند. وقتی همه اتاقها خالی شد.سکوت وهم آ وری بند را کرفته بود. اما هر نوع تحلیلی به نظرمان میرسید به جزاینکه دارند همه را سلاخی میکنند؛ تحلیلهایی همچون اینکه اول از گروه های بزرگ شروع کرده اند به بررسی برای عفو و یا به ما ها بدبین اند و یا احیانا موضع ماها رادیکال تر است شاید و یاشاید اصلا ماها یادشان رفته ایم در این شلوغی و .... به هر حال7-8 نفر در بند باقی مانده بودیم که اتهام مان نه مجاهد بود نه چپ. موحدین – کانون- فرقان و ... که همه مذهبی های غیرمجاهد بودیم و متاثر یا پیرو دکتر شریعتی و آقای امیر انتظام .

اینکه آیا قراربود یا نبود مذهبیهای غیر مجاهد اعدام شوند را نمیدانم . هنوزخبر و اطلاع مستندی در این باره منتشر نشده و در دستورالعمل خمینی هم که منتشر شده استثنائی نکرده است و بیش از آن هم هرچه گفته شودیا من بگویم حدس و گمان و تحلیل است تا خبرمستند . ضمن آن که حدقل دو نفر از دوستان خود ما به اسم صادق عزیزی در قم و هوشنگ عنبرشاهی را در تبریز در همین دوره اعدام کردند.

آرش 110/ بهمن ماه 1392 / فوریه 2014