يكشنبه، ۲۸ آبان ۱۳۹۶ | Sunday, 19. November 2017

پیش پرواز ایمان

منتشرشده در سخنرانی - مصاحبه - میزگرد فرهنگی سه شنبه, 20 بهمن 1377 ساعت 10:22

 بر سردر خانه ایمان نوشته ‏اند “هر کس نیاز و سؤالى ندارد، وارد نشود!” کسى که به این سؤال ها و نیازها نرسیده است، اساساً دنیایش دنیاى فردى است و تا این فردیت نشکند وارد آن باند پرواز نخواهد شد که انبیاء جاى پای شان را گذاشته ‏اند، جاده ‏اش را کوبیده‏ اند و هموار کرده ‏اند؛ تا به آن تجربه مستقیم برسد.

 

به نام خداوند هستى، کهکشان ها و همه انسانها

 

 اى رستخیز ناگهان، و اى رحمت بى‏‌منتها / اى آتشى افروخته در بیشه اندیشه‌‏ها

موضوع بحث پیش‌‏پرواز ایمان است. آقاى اشکورى چند شب پیش اینجا راجع به ایمان و نتایج و فرآورده‌‏هاى آن بحثى را مطرح کردند با این تعریف که ایمان تجربه باطنى، شخصى و مستقیم است و از این منظر، به نوعى، دین را تجدیدتعریف و بازتعریف کردند. هر چند این نظریه در مباحث کلام نوین در جهان مسیحیت نظریه جدیدى نیست یا حتى در نوگرایى دینى خود ما دکتر اقبال لاهورى مطرح کرده ولى در ایران این بحث تازگى دارد و ابعاد، استلزامات و ملزومات خاصى دارد که باید به چالش گذاشته شود. به هر حال این نظر، در نواندیشى دینى نظر نویى است با این تلقى از ایمان که قرآن‌‏دانى باید کرد نه قرآن‌‏خوانى و تجربه انبیاء تجربه‏‌اى است که در پیام‌شان بازنویسى شده و خود دین دعوت به آن تجربه است و نه دعوت به آن سرمشق. هرچند رابطه این سرمشق و آن تجربه بایستى تحلیل شود که در سخنان آقاى یوسفى اشکورى این بحث خالى ماند. (هر چند فرصت هم محدود بود) تعریفى که ایشان از ایمان کرد یک سرمشقى بود که انبیاء بر اساس تجربه مستقیم، شخصى و باطنى خودشان داشته‏‌اند و این را طرح کردند که دعوت انبیا براى نوشتن و تکرار آن سرمشق نیست، بلکه براى درکِ آن تجربه است. این نگاه و این مکتب استلزاماتى دارد که بحثش مفصل است و من الان وارد آن بحث نمی‌‏شوم و می‌‏خواهم یک فصل به عقب برگردم. ایشان به “فرآورده”هاى ایمان پرداختند من می‌خواهم به “فرایند” ایمان بپردازم یعنى چطور می‌‏شود که ما اساساً وارد این وادى و وارد این دروازه می‌شویم تا به آن فراورده‏‌ها برسیم.

اما ابتدا داخل پرانتز تفکیکى بکنم بین سه مقوله متفاوت که در بحث‌هاى نوگرایى دینى هم به‌‏ویژه از دهه ۴۰ به بعد مطرح شده و اختلاط اینها باعث مخدوش شدنِ بسیارى مسائل می‌‏شود: یکى “احساس مذهبى” است، یکى “دین” یا ادیان است و یکى مقوله “تکیه بر مذهب”. می‌دانید یکى از کتابهاى دکترشریعتى هم اسمش تکیه بر مذهب است.

“احساس مذهبى” همان تجربه ایمانى است که آقاى یوسفى تعریف کرد، آن احساس سیالى که در تاریخ بوده و در اشکال مختلف نمود داشته، در شکل دین، و در گذشته‏‌اش در شکل جادو، در شکل اسطوره، در شکل هنر، در شکل عرفان و مقولاتى دیگر. یک احساس سیال، یک تجربه مستقیم – که حالا وارد بحثش نمی‌خواهم بشوم – فقط می‌خواهم از دیگر مقولات تفکیک بکنم.

یکى دیگر “دین” و ادیان و دینهاى تاریخى است حالا چه ادیان ابراهیمى، چه غیرابراهیمى. یک مقوله دیگر “تکیه بر مذهب” است که اساساً یک بحث متفاوت با احساس مذهبى و دین یا ادیان است و این را در ایران شریعتى تئوریزه کرده، هر چند قبلاً هم مطرح بوده، ولى شریعتى روى آن تأکید خاصى داشته است. اگر دو موضوع اول بحثهاى “تئوریک” و بحثهاى به اصطلاح ایدئولوژیک است، بحث آخر، بحث بحث استراتژیک است. شما شاید در ذهنتان هم باشد و از شریعتى  خوانده باشید که در ایران اگر کسى مى‏خواهد براى مردم کار بکند ولو مسلمان نباشد باید اسلام‏شناس باشد، موضوع تکیه بر مذهب از این مقوله است. یعنى به عنوان راهى براى هم سخنى بین روشنفکر و مردم مطرح مى‏شود که این مبحث اساساً متفاوت است با بحث احساس مذهبى و مذهب. فرضاً یک کسى مى‏تواند در رابطه با احساس مذهبى یا دین و ادیان نظرى داشته باشد، ولى در تکیه بر مذهب نظر دیگرى داشته باشد یا در این مورد نظرى داشته باشد و در مورد اول نظر دیگرى داشته باشد. به هر حال بحث من در رابطه با قطعه اول مسئله است یعنى “احساس مذهبى”.

 در بحث چند شب پیش مطرح شد که ایمان تجربه مستقیم و باطنى و شهودى است، ولى اینکه انسان چگونه وارد این وادى می‌شود، بحث نشد. یعنى از اینجا به بعد بحث شد که اگر کسى این تجربه مستقیم و باطنى و این تجربه شهودى را به قول اقبال لاهورى داشته باشد به چه نتایجى می‌‏رسد. مثال زده شد که در یک بیابان، در یک کویر یا یک صحراى پوشیده از برف کسى که قدم می‌زند همان جاى پاهایش می‌شود راهش و انبیاء این جاى پاها هستند در کویر، در یک بیابان پوشیده از برف که تبدیل به راهى و سرمشقى شده‌‏اند که دیگران پا جاى پاى آنها گذاشته‏‌اند و حرکت کرده‏‌اند. من می‌‏خواهم یک تشبیه دیگرى به کار ببرم و فکر مى‏کنم این تشبیه با تعریف ایمان به یک تجربه باطنىِ مستقیم، درست‌‏تر باشد. ایمان اساساً یک پرواز است و هر پرواز یک پیش‌‏پروازى دارد و بحث من پیش‌‏پرواز ایمان است مثل یک هواپیمایى که اوج می‌گیرد ابتدا روى این آثار، روى این جاى پاها حرکت می‌کند، روى این باند حرکت می‌کند و از یک جایى از زمین جدا می‌شود.

تجربه انبیاء روایتى است از پیش پرواز یک نبى، موسى، عیسى، محمد و ایمان دعوت به اصل این تجربه است یعنى دعوت به آن پرواز است تا دعوت به آن پیش‏پرواز. در فرهنگ مسیحى پیش‏پروازى وجود ندارد یعنى فرهنگ مسیحى گزینشى و جهشى است، از بیرون گزینش مى‏شود و به شکل جهشى متحول مى‏گردد، شما فیلم آهنگ برنادت را یا فیلم خواهر ترزا را دیده‌‏اید. در داستان و فیلم فرانچسکو می‌بینید که خداوند فردى را برمی‌‏گزیند که یک انسان معمولى و متوسطى است. خداوند او را برمی‌گزیند و وى را جهش مى‏دهد. اما در فرهنگ عربى، هندى و ایرانى این گونه نیست. ما سیر و سلوک و مراحل داریم، تحول درونى نسبى و تدریجى است و ما پیش ‏پرواز داریم و تحول در فرهنگ ما جهشى نیست، پیامبر ما غار حرا داشته، عرفاى ما سیر و سلوک داشته‌‏اند در خانقاه‌هاى ما مراحل و مراتب وجود دارد.

مى‏‌خواهم در چهارچوب همین فرهنگ اسلامى – عرفانى – هندى – ایرانى مسئله را مطرح کنم که اساساً از کجا “فرآیند” ایمان به وجود مى‏آید تا به آن “فراورده”ها برسیم آیا هر کسى در زندگى معمولى و تدریجى و روزمره خودش این تجربه را دارد یا به این تجربه مى‌‏رسد؟ آیا این یک تجربه همگانى است؟ آیا دروازه ایمان دروازه‏‌اى و تجربه‌‏اى است که در اوج قرار دارد و براى اندکى میسر است؟ این تجربه براى هر کس دست‌‏یافتنى است؟ مقدمات این تجربه کدام است؟ یا به تعبیرى که در کلام نوین مسیحى مطرح شده سؤال ایمان از کجا مطرح مى‏‌شود؟

    به نظر مى‌‏رسد در یک زندگى معمولى و روزمره هیچگاه این سؤال مطرح نمى‌‏شود یعنى هیچگاه آن فرآورده‏‌هایى که به حق و به درستى آقاى یوسفى برشمردند، به وجود نمى‌‏آید مگر اینکه پیش‌‏پرواز وجود داشته باشد. انسان‌ها در عالم‌ها و جهان‌هاى مختلفى زندگى مى‏‌کنند، ما به ظاهر تصور مى‌‏کنیم همه‏‌مان به دنیا و به زندگى یک جور نگاه مى‏‌کنیم. البته جهانى است، طبیعتى است، زندگى‏اى است، شهرى است، کوچه‏اى است، خیابانى است و همه ما ظاهراً به یک شکل داریم به زندگى نگاه مى‏کنیم در حالى که به این شکل نیست یعنى Object و واقعیت و عینیت ما یکى است ولى سوژه‏اى که در  ذهن ما شکل مى‏گیرد، کاملاً متفاوت است. شبیه این تستهاى میدانى که سؤال مطرح مى‏کنند و ضربدر مى‏زنند یا جوابهاى توضیحى مى‏گیرند اگر ما در پیرامون خودمان هم این سؤال را تست بکنیم که یک زندگى مطلوب چه زندگى‏اى است؟ یا سعادت را شما در چه مى‏دانید؟ چه موقع‏احساس خوشبختى مى‏کنید؟ چه موقع احساس آرامش مى‏کنید؟ اگر این سؤالات را در خودمان، خانواده‏مان، محیطمان مطرح کنیم و جوابش را بگیریم، مى‏بینیم واقعاً انسانها به دنیا با دیدهاى مختلفى نگاه مى‏کنند یعنى یکى وقتى احساس مى‏کند آدم موفقى است یا موقعى احساس مى‏کند به آرامش رسیده که فرضاً در کنکور قبول بشود، بعد مدرکى بگیرد، بعد ازدواج کند و مثلاً خانه‏اى و ماشینى داشته باشد. در این حد دنیا را مى‏بیند. گاهى اوقات در گفتگو و دیالوگ با افراد احساس مى‏کنید که به قول معروف حرف همدیگر را نمى‏فهمید، این تعارض دنیاهاى مختلف است. وقتى یک فردى که فرضاً دید اجتماعى دارد با یک فردى که دیدش یک دید خانوادگى – فردى است درباره سیاست و امور اجتماعى حرف مى‏زند، دومى به اولى مى‏گوید خوب تو چه کار دارى به مردم، تو زندگى خودت رابکن. ببینید اساساً دو جور به دنیا نگاه مى‏کنند. دنیاهایشان متفاوت است. شبیه این پدیده کوررنگى است که مى‏گویند آبى را سبز مى‏بیند یا سبز را آبى مى‏بیند. ما تصور مى‏کنیم به دنیا یک جور نگاه مى‏کنیم، در حالى که اینجورى نیست. یکى ممکن است مقدارى کاملتر نگاه کند یعنى تصورش این است که من وقتى در زندگى‏ام به آرامش مى‏رسم که این کارها را بکنم، مدرک بگیرم، شغل داشته باشم ولى با این شغل من یک خدمتى هم به محیطم، همشهرى‏هایم و پیرامونم انجام بدهم. دراینجا به یک آرامشى مى‏رسد. یکى دیگر کمى در سطح وسیعتر مثلاً در سطح جامعه‏اش مى‏بیند. به همین شکل مى‏توان لایه‏لایه پیش رفت. یعنى زندگى، رنگ و بو و تصویرش براى انسانهاى مختلف، متفاوت است و معدود انسانهایى هم هستند (که به نظر من در روند تاریخ بر کمیتش اضافه شده، کیفیتش اساساً قضاوت‏ناپذیر است) که جهانشان، واقعیت کامل هستى است. یعنى سؤال از کل هستى دارند نه سؤال از زندگى، یک لایه دور و بر خودشان، خانواده‏شان، شهرشان، جامعه‏شان، تاریخشان. بلکه از کل هستى سؤال دارند، از کجا آمده‏ام، آمدنم بهر چه بود؟ اینها وقتى جواب سؤال مربوط به لایه خودشان را پیدا کنند، به آرامش مى‏رسند.

    اما سؤالهایى بوده که در کل تاریخ بشر براى انسانهاى رشد یافته‏تر در همه جوامع بشرى مطرح بوده و اینها در کل تاریخ هم ثابت بوده است. به نظر من سه سؤال مهم است که براى همه بشریتى که این پیش‏پرواز را طى کرده‏اند مطرح شده یا این سؤالهاخود پیش‏پرواز حرکتشان بوده و از ابتداى تاریخ تا حالا هم این سؤالها نسبتاً ثابت بوده. این سؤالها پرسشى بوده است از هستى، از زندگى و از تاریخ. براى این لایه این سؤالها، سؤالهاى اساسى بوده است. یعنى تا این سؤالها را درک نمى‏کردند احساس آرامش نمى‏کردند، هستى، زندگى و تاریخ، خوب این آمدن و رفتن بهر چیست؟ زندگى فردى من چه معنایى دارد؟ این ۳۰ سال، ۴۰ سال، ۵۰ سال عمر بعدش چه خواهد شد؟ اولین انسانى که تصویر خودش را در آب دید، اولین انسانى که رؤیا دید، خواب دید و بعد که از خواب بیدار شد دید در یک جهان دیگرى بوده، تعارض این دو جهان ذهنش را مشغول مى‏کرد. اولین سؤالهایى که براى انسان اولیه پیش آمد، این تاریخ چیست؟ سرنوشت اقوام، خوبیها، بدیها، زشتیها، زیباییها، فقرها، غناها و… معنایش چیست؟

    به این سه تا سؤال هم دین پاسخ داده، هم علم، هم فلسفه، هم هنر، هم عرفان و حتى  صنعت. ولى جوابى که ادیان داده‏اند، و به تعبیرى دیگر، دروازه ایمانى که گشوده‏اند جوابهایى قاطعانه و محکم بوده، یعنى تنها انبیاء بوده‏اند که به این سؤالها محکم و قاطعانه و بى‏تردید جواب داده‏اند، علم، فلسفه، هنر، صنعت و… پویشهاى بشرى در پاسخ به برخى از این سؤالات بوده‏اند. سؤالاتى که از ابتدا تا حال وجود داشته و وجود دارد و وجود خواهد داشت. به قول شریعتى تمامى رشته‏هاى علمى بشر تکامل پیدا کرده‏اند بجز فلسفه. فلسفه همچنان در پاسخ دادن به سؤالهاى اولیه‏اش به سر مى‏برد، “چیست آنچه هست؟” اولین فلاسفه قبل از سقراط مى‏گفتند، چیست آنچه هست؟ سؤالى که از گیل‏گمش تا سارتر، تا هایدگر تا… استمرار داشته و در تاریخ طولانى همه انبیاء، همه عرفا و همه انسانهایى که فراتر از لایه زندگى شخصى و جمعى خودشان مى‏اندیشیده‏اند و نگاهشان تا این حد نافذ بوده، این سؤال را داشته‏اند و فلسفه همچنان در پى پاسخ دادن به همین سؤال اولیه است وشاید بشر امروز در پست مدرنیسم به این نتیجه رسیده که این سؤالهاى همیشگى بشر خواهد بود و سؤالهایى خواهد بود که هیچگاه معناى نهایى و هیچگاه پاسخ نهایى خودش را به دست نخواهد آورد ولى آنقدر هست که بانگ جرسى مى‏آید یعنى تلاش و پویش و سعى‏اى است به سمت پاسخ‏دهى و پاسخ‏گیرى و پاسخ‏یابى براى این سؤالات. چه در دنیاى قدیم و چه در دنیاى جدید.

جمله‏اى دارد مرحوم بازرگان که مى‏گوید فلاسفه همیشه با هم دعوا مى‏کردند، حرفهایشان همیشه مختلف بوده است، اما انبیاء همیشه حرفهایشان یکى بوده، این یک واقعیت تاریخى است. یعنى ضمن اینکه فلسفه پویشى بوده در درک و پاسخ‏دهى به این سؤالها و دستگاههاى عظیم فلسفى در پاسخ‏دادن به این سؤالها شکل گرفته ولى تشتت و تردید همیشه در عرفان، در فلسفه و… وجود داشته است. فقط انبیاء بوده‏اند که همواره با قاطعیت و متحد به این سؤالها جواب داده‏اند: معنا در هستى، آرامش و جاودانگى انسان و پایان خوش تاریخ، این پیامى بوده که انبیاء داده‏اند. البته راه بشر و نحله‏هاى مختلف تفکر اجتماعى بشرى هم به این سؤالها پاسخ داده‏اند ولى با تردید و تشتت و انبیاء با قاطعیت و متحد.

معنا در هستى، “ما خلقت هذا باطلا”، این هستى عبث نیست باطل نیست. زندگى عبث نیست، زندگى محدود نیست، انسان زندگى جاودانه‏اى دارد، جاودانگى انسان ؛ و پایان خوش تاریخ.

در فلسفه‏تاریخى هم که بشر تدوین کرده هم نگاه بدبینانه و هم نگاه خوش‏بینانه به تاریخ داریم ولى همیشه یک سایه‏اى از تردید در آن بوده یا تشتت وجود داشته است. مارکس یک چیزى مى‏گوید، برنشتاین یک چیزى مى‏گوید، کائوتسکى یک چیزى مى‏گوید، هگل یک چیزى مى‏گوید، فوکو مى‏آید مى‏گوید اصلاً این حرفها حرفهاى پرتى است و گریزى از سلطه نیست. انبیاء از ابتدا یک حرف مى‏گویند. همان‏جورى که ما در زبور داوود گفتیم این زمین به صالحان به ارث خواهد رسید و تاریخ به هر شکلى که اتفاق بیفتد فرجام خوش و پایان خوشى خواهد داشت و این پایان خوش است که به کل این زنجیره تاریخ معنا مى‏دهد.

کل هستى داراى معناست، معناى نهایى است و عبث و باطل نیست و زندگى انسان هم زندگى جاودانه است، اینها پاسخهایى بودند که انبیاء به سؤالهاى اساسى بشرى داده‏اند، بدون تردید، با لحنى محکم هرچند بیانشان متفاوت است، بهشت محمد با بهشت عیسى متفاوت است، بهشت عیسى خیلى خلاصه “ملکوت آسمانها”ست که در آن نکاح نیست خوب این با بهشتى که ما در قرآن داریم متفاوت است ولى یک قطعیت و قاطعیتى در ترسیم جاودانگى انسان هست که همه انبیاء بدون استثنا رویش تأکید کرده‏اند.

از این بحث مى‏خواهم این نتیجه را بگیرم که تا این سؤالها مطرح نباشد اساساً ما وارد باند پرواز ایمان نخواهیم شد. فرآورده‏هایى که آقاى یوسفى شمردند فرآورده‏هاى بعد از این است و فرآورده‏هایى است دست نیافتنى ولى مى‏شود به صورت پویشى به سمتش رفت. ما انسانهاى متوسطى هستیم، سعى مى‏کنیم به این قله‏ها نزدیک بشویم ولى اساساً کسى شروع به این “سعى” صفا – مروه‏اى خواهد کرد که این سؤالات و نیازها در ذهنش شکل گرفته باشد، بر سردرخانه ایمان نوشته‏اند “هر کس نیاز و سؤالى ندارد، وارد نشود!” کسى که به این سؤالها و نیازها نرسیده است، اساساً دنیایش دنیاى فردى است و تا این فردیت نشکند وارد آن باند پرواز نخواهد شد که انبیاء جاى پایشان را گذاشته‏اند، جاده‏اش را کوبیده‏اند و هموار کرده‏اند تا به آن تجربه مستقیم برسد. در بحث ایمان و ادیان بحث اساسى همین بحث است یعنى شکل‏گیرى این سؤالات و نیازها و پویش به سمت دستیابى به پاسخ آن. مهم این تجربه است و این پیش‏پرواز را باید رفت شریعت و صورت دین وظاهر دین دنباله و سرمشق این تجربه است، سرمشقى که مى‏تواند متغیر هم باشد.

    در طول تاریخ برخی صورتها و ظواهر و شرایع آمده‏اند و محتوا و باند اصلى را مغشوش کرده‏اند و جلوى پرواز را گرفته‏اند، برخلاف آن بحثى که برخی دوستان  مطرح کردند که من هیچ ارزشى قائل نیستم براى کسانى که به بعضى از این صورتها و ظواهر بى‏اعتنایى کرده باشند من عکس آن را از سمت دیگرى مى‏خواهم مطرح بکنم، از آن سو هم ما نباید هیچ ارزشى قائل باشیم براى کسانى که برخی  آن صورت ها و ظواهر را گرفته‏اند و آن تجربه مستقیم و باطنى را ترک کرده‏اند، هر چند هر دو سوى این قضیه یعنى چه منتهاالیهى که از این سو روی آن حساسیت نشان داده می شود و اصل حساسیت حساسیت درستى است (در صورت‏بندى نظریه من کار ندارم) و چه احساسى که به نوعى انعکاس و بازتاب زمانه ما در نسل ما و در نسل جوان است که از صورت و ظاهرگرایان احساسى مشابه حافظ را دارد.

به نظر من هیچکدام از اینها چه آن گریز و چه آن پرخاش هیچکدام پاسخ اصلى نیست، چه آن اثبات و چه این نفى، مسئله مهم ایجاب است و من در این قسمت احساس مى‏کنم نواندیشى دینى ما هنوز کسرى دارد، یعنى چه آن دغدغه‏اى که براى اثبات انعکاس آن تجربه درونى است و اینکه ایمان باید “مابه‏ازا” داشته باشد و این مابه‏ازا هم صرفاً در صورت نیست، در ظواهر نیست، اما اصل “مابه‏ازا داشتن” مسئله بسیار مهمى است همانگونه که آقاى اشکورى تأکید کردند، این دغدغه، دغدغه صحیحى است. ایشان گفت من از وراجیهاى روشنفکرى که هیچ مابه‏ازایى نداشته باشد اصلاً خوشم نمى‏آید و این دغدغه صحیحى است. اما در انسانهاى متوسطى مثل ما که دارند این باند پرواز را پیش مى‏روند و اگر پرواز نمى‏کنند لااقل دوستدار پروازند، آنچه که مهم است مابه‏ازا و بازتاب این احساس و این سؤال و این پویش در حرکت اجتماعى، در اخلاق و در احساس لطیفى است که در رابطه با هستى شکل مى‏گیرد و اینها مى‏تواند اشکال متفاوتى داشته باشد مثلاً وقتى کسى وارد این وادى مى‏شود خود به خود نگاه به دیگرى پیدا مى‏کند و به دیگران مى‏پیوندد و این یک تعهد اجتماعى ایجاد مى‏کند. در اینجا این احساس یک بخشى از بیان خودش را پیدا مى‏کند و یا بخشى دیگر در اخلاق و منش فرد منعکس مى‏شود و یا بخشى در احساس لطیفى که فرد در رابطه نهایى و نهانى‏ترین لایه‏هایى که ذهن و تصور و احساس انسان پیش مى‏رود، خود را نشان مى‏دهد .

به نظر مى‏رسد هم این نفى و عصیانى که به هر حال بازتاب زمانه ماست کافى نیست و هم تأکید بر صورت وظاهر و شریعت کاربرد و کارکردى ندارد، مسئله اصلى “ایجاب” است. یعنى وقتى ذهن و روح لایه‏لایه پیش مى‏آید، این حرکت مابه‏ازا داشته باشد، این امر، فصل مشترک بحث من با بحث آقاى یوسفى است یعنى دقیقاً هر کدام از این لایه‏ها که ما جلو مى‏رویم مابه‏ازا دارد، بازتاب و انعکاس دارد و این دغدغه درستى است و من تصور مى‏کنم نواندیشى دینى ما در این قسمت کمبودهایى دارد؛ ضمن اینکه در نفى‏اش خوب جلو رفته، هر چند در زمانه مناسبى هم این مباحث در جامعه ما مطرح نمى‏شود.

در اروپاى عصر روشنگرى در دوره‏اى این بحثها مطرح شد که سنت خود تحت تهاجم و فشار بود ولى در جوامعى شبیه جامعه ما و بویژه در شرایط خاص ما سنت قوى است و حالا اقتدار هم دارد یعنى سنت و قدرت مخلوط اند، شعار مهم عصر روشنگرى این بود “جرأت دانستن داشته باشد”، شهامت و جسارت سؤال کردن، شهامت و جسارت تردید در تمامى بدیهیات، بدیهیاتى که بشر تصور مى‏کرد بدیهى است. اما در آن دوره سنت در ضعف بود و قدرت هم مخالف سنت بود، این بود که ما در آنجا حتى نغمه‏هاى کفرآمیزى چون “خدا مرده است”، عصر خدا به پایان رسیده است را هم مى‏شنیدیم .اما در فضاى جوامعى شبیه جامعه ما، جوامع خاورمیانه، جوامع جهان سومى و بویژه در جامعه ما، اساساً در نسبت و رابطه با طرف مقابل و رقیب است که سؤال تان و فضای تان شکل مى‏گیرد. در آنجا الهیات در عصر روشنگرى به خرد غیردینى جواب پس مى‏داد، در اینجا نوگرایى و نواندیشى دینى دارد به سنت و سنت مقتدر و اقتدار سنتى جواب پس مى‏دهد و این خود به خود گستره فضا را برایش مى‏بندد، محدودش مى‏کند، خودسانسورش مى‏کند و این البته جبرى است، مگر به شکل ارادى و خودآگاهانه در درون فرد کسى بتواند جرأت شالوده‏شکنى را داشته باشد، کارى که به نوعى ما در امام على مى‏بینیم که عبادتها را سه نوع مى‏بیند: عبادت تجار، عبادت بردگان و عبادت احرار. على نسل اول اسلام است و مى‏آید بهشت را در بازخوانى عوام مسلمین شالوده‏شکنى مى‏کند، مى‏گوید من خدا را نمى‏پرستم به طمع بهشت، این عبادت تجار است. نمى‏پرستم از ترس جهنم، این عبادت بردگان است. این برخورد در آن هنگام جسارتى مى‏خواهد و حالا براى ما ممکن است برخوردى عادى باشد، ولى شما بروید در آن اتمسفر و فضا با آن حجم کمى وسیعى که در ادبیات صدر اسلام بهشت و تصاویرش داشت (حالا بحثش هم بحث جدایى است و لازم هم بود این تصاویر) این برخورد جسارتى مى‏خواهد. اینکه شریعتى مى‏گوید من گاندى را از فلان روحانى بزرگ، شیعه‏تر مى‏دانم، مسلمان‏تر مى‏دانم و یا گفتن اینکه من چارلى چاپلین را به اندازه ابوذر دوست دارم. طرح این مسائل جسارتى مى‏خواهد و البته اتمسفر زمان ما اتمسفر متفاوتى است. یادم مى‏آید آقاى طالقانى در یکى از برنامه‏هاى با قرآن در صحنه یک واقعه تاریخى را نقل کرد یک فردى مى‏آید پیش پیامبر یا امام صادق مى‏گوید من خیلى مضطربم، ناراحتم، من در خدا شک کرده‏ام. امام یا پیامبر خیلى با آرامش جواب مى‏دهد ایرادى ندارد، هذا اول‏الیقین، این پله اول یقین است. این برخورد یک سعه صدرى مى‏خواهد، یک سماحتى مى‏خواهد، یک جسارتى مى‏خواهد که ما در فضاى جامعه خودمان کم داریم. وضعیت و شرایط فعلى شاید یکى از بدشانسی هاى این مرحله نواندیشى دینى ما باشد. اما این دغدغه وجود دارد مانند طرح این دیدگاه نسبت به ایمان که آقاى یوسفى باز کردند و خیلى جالب هم بود. ما چند سالى بود حرف نویى نداشتیم در نواندیشى دینى و من تصور مى‏کنم اگر این منظر و مکتب پرورده بشود، یکى از حرفهاى نوى نواندیشى دینى ما خواهد بود.

از این منظر دین سرمشقى است که انبیاء بر اساس یک حس غریب و درونى نوشته‏اند. انبیاء دعوت به تکرار این سرمشق نمى‏کنند، دعوت به آن تجربه مى‏کنند، اگر دین را از این منظر ببینیم خیلى تصویرهاى ما عوض خواهد شد. ولى نکته‏اى وجود دارد که بخشى از سؤالاتى هم که آن شب از آقاى یوسفى شد آن را واضح‏تر کرد. آن هم این شبهه و سؤال است که این نگرشها به یک نوع ساییدن و کاهش دین منجر مى‏شود. در حالى که به نظر من این جورى نیست این نگاه اصلاً سبکبار کردن و شفاف‏سازى دین است. چیزى که اقبال لاهورى تحت این عنوان مطرح مى‏کند که “به کلیت و سادگى صدر اسلام  برگردیم”. یک چوپانى داشت گوسفندانش را مى‏چراند، گوسفندها یک خورده جلو افتاده بودند چوپان آمد پیش پیامبر، گفت خلاصه بگو ببینم که این حرفهایى که تو مى‏زنى چیست زود بگو تا من بدوم و به گوسفندانم برسم. پیامبر در همین چند لحظه به او گفت که ایمان یعنى چه. یک نوع سبکبارى، یک نوع شفافیت، یک نوع سادگى، این سائیدن دین و مسابقه در بى‏دینى نیست. الان یک فاصله‏گذارى بین صورت و شریعت با معنویت و تجربه باطنى دینى دارد مى‏شود که به نظر مى‏رسد این حرکت، نواندیشى دینى و احساس دینى را در ایران تقویت خواهد کرد. این بحث را شاید شما از مخملباف شنیده‏اید که گفته بود من الان مذهبی تر از گذشته‏ام، در حالیکه در ظواهر اندیشه‏اش خیلى تغییر کرده ولى به یک لطافت و شفافیتى رسیده است که به تجربه دینى به آن احساس دینى، به آن چیزى که انبیاء مى‏خواستند انسانها را به آن دعوت بکنند، نزدیکتر است.

    در این نکته هم دقت کنیم که بین ادیان هم در این باره تفاوتهایى وجود دارد و ما شرایع مختلفى در ادیان مختلف داریم. شریعت در اسلام و یهود مفصلتر است، تلمود و فقه سنتى اسلامى خیلى متراکم است اما مسیحیت شریعت محدودترى دارد، مذهب زرتشتى شریعت محدودترى دارد و ما در سبکبار کردن دین شاید احساس بکنیم که اصل دین دارد زیر سؤال مى‏رود در حالى که به هیچ وجه این طورى نیست، اگر تجربه ادیان را مقایسه بکنیم و آن فصل مشترکش را بگیریم قل تعالو الى کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الااللَّه و… بیایید به سمت توحید و نفى اطاعت غیر خدا و نفى اربابان زمینى و آسمانى حتى شخص نبى اگر بخواهد مانع و سد راه آن تجربه بشود؛ مشخص مى‏شود که اصل دین خیلى ساده و کلى و سبکبار است.

    این سبکبار کردن و شفاف‏سازى دیانت یکى از وظایف نواندیشان در مرحله کنونى است. الان کلام نوین مسیحیت، الهیات آزادیبخش امریکاى لاتین از ما خیلى جلوتر است و ما مى‏توانیم از تجربه آنها استفاده بکنیم. هر چند این دو روال و دو نحله کاملاً قابل تطبیق بر یکدیگر نیست یعنى نقطه عزیمتها و مبدأ و فصول اولیه تفکر و فرهنگ دینى ما از جاهاى دیگرى شروع شده است، ولى می‌‏توانیم از آن تجارب استفاده بکنیم.

    همچنین در مسیر این  سبکبارى و شفافیت مى‏توانیم از ادبیات، افکار و تجارب عرفانى و فرهنگ و شعر عرفانى تاریخ خودمان و به نوعى تجربه صدر اسلام استفاده کنیم و شفافیت و سادگى‏اى که در آن موقع هست، آقاى یوسفى یک مثال جالبى زد. هیچکدام از امام ها نیامده ‏اند دعاهاى امام قبلى را تکرار بکنند. هر کسى دعاى خودش را خوانده، یعنى هر کسى سرمشق خودش را بر اساس آن حسى که داشته است، نوشته است.

تمام سعى ما در این بحث این بود که بشکافیم آن حس چه موقع به وجود مى‏آید؟ این حس موقعى به وجود مى‏آید که آن نیازها و سؤالها به تدریج در وجود ما شکل بگیرد و ما حداقل بتوانیم سمت بگیریم به سمت آن حس. اگر این سمت و این جهت‏گیرى به وجود بیاید و آن سؤالها و نیازها به تدریج ته‏نشین بشود در ذهن و در وجود ما، ما انسانهاى متوسطى که این جاده‏هاى هموارشده را هم به عنوان یکى از الگوها در مقابل خودمان داریم، مى‏توانیم امیدوارباشیم که به تدریج و گاه به گاه پرواز کنیم و لحظات عمر ما (هر چند این ادعاى بزرگى است) ماههاى عمر ما (باز هم شاید ادعاى بزرگى باشد) بلکه سالهاى عمر ما، حداقل در مقایسه بین سالها احساس بکنیم که به آن تجربه نزدیک شده‏ ایم و پاسخ دادن به این نیازها و سؤالها و درک وجودى پاسخى که قاطعانه و متحدانه همه انبیاء داده‏اند و فراروى ماست معنا در هستى، جاودانگى انسان و پایان خوش تاریخ، باعث بشود که سالیان عمر ما صفرهایى باشند که در برابر آن یک معنابخش و مفهوم‏ بخش، به زندگى ما معنا و گرما بدهند.

مطلب فوق، متن مکتوب سخنرانى رضا علیجانی در یکى از شب هاى ماه رمضان است که در یک مجلس خصوصى که از سوى جمعى از افراد و فعالان ملى – مذهبى  در سال 1377 تشکیل شده بود، ایراد گردید.