جمعه، ۲ اسفند ۱۳۹۸ | Friday, 21. February 2020

باز به کیمیایی محتاجیم

منتشرشده در مقالات سیاسی جمعه, 01 مرداد 1378 ساعت 04:13

تشابه قهرمانان فیلم های مسعود کیمیایی و دانشجویان 18 تیر ...

     وقتى آقاى شكراللّه‏ گفتند درباره قيصر و سينماى كيميايى مطلبى بنويسم، گفتم من يك بيننده "دوستدار سينما" هستم و نه كارشناس اين حوزه، و مطالبى را هم كه تاكنون درباره سينما نوشته ‏ام، از همين منظر بوده و بيشتر به تحليل و نقد محتوا پرداخته ‏ام و كمتر به فرم كه اطلاع كمترى از آن دارم. ايشان گفتند از همين منظر بنويسم و من هم متعهد شدم و قول مدتى بعد را دادم كه با كم شدن حجم اشتغالات ديگرم كه عمدتا فكرى و سياسى و به عبارتى خشك ‏تر و كمتر لطيف است، فراغتى به دست دهد كه دل به دنياى هنر، سينما، بسپارم و حافظه و خاطراتم را مرور كنم و آنچه مى‏ دانم، هر چند كم ‏ارزش بر روى كاغذ بياورم. مدتى گذشت و بدقولى من و پيگيرى و صبورى آقاى شكراللّه‏ به موازات هم پيش رفت تا آنكه آن "حادثه" اتفاق افتاد: 18 تير، كوى دانشگاه.

     وقتى در يكى از روزهاى آن "سوگ" تلخ به خوابگاه اميرآباد رفته و آثار آن حمله چنگيزى را مى‏ ديديم و شاهد تحصن دانشجويان غم‏زده و مظلوم بوديم، يك حس غريب در هوا موج مى‏زد: "تنهايى" و "بى‏ پناهى" دانشجويان. دشمنانشان براى آنان خط و نشان مى‏كشيدند و دوستانشان هم پشت شان را خالى كرده بودند و "نصيحت" به ختم ماجرا به خاطر برخى "مصلحت"ها و كوتاه آمدن از خواسته‏ هاي شان مى‏كردند. اما آنها كه ويرانى اتاقهايشان، زخمى و خونين شدن دوستانشان، قساوت دشمنانشان، بى‏ حيايى و رياكارى حاميان حراميان و ... را مى‏ديدند، "مستأصل" و "تنها" و "بى‏ پناه" راه چاره ‏اى مى‏ جستند. سكوت نمى‏ توانستند كرد، ياور و پناهى نداشتند، از آينده نيز نااميد بودند، به قول ها و وعده ‏ها اعتمادى نداشتند و ... اما صداى پرنده ثار، مرغ افسانه‏ اى كه هميشه بر فراز قتلگاه، بر بالاى فاجعه، غمگنانه فرياد مى‏كشيد و جيغ مى‏زد و خونخواهى ظلمهاى ناروا را فراياد مى‏آورد، سروشى بود كه به گوش همگان مى‏رسيد: "آيا كسى هست مرا يارى كند؟" نمى‏دانم چرا بى‏ مقدمه و ناگهانى، غرق در اين حس غريب، ياد قولم به آقاى شكراللّه‏ افتادم. در آن فضا و آن حس و حال كه احساس مى‏كردم چيزى "كم" است. انگار يك چيز فراموش شده است: "جوانمردى"، ايستادن در مقابل اين همه قساوت و سنگدلى و بى‏رحمى، ناجوانمردىِ تنها گذاشتن دانشجويان بى‏ پناه در ميانه اين سوگ. شايد در ضمير ناخودآگاهم اتصالى ميان اين حس و حسى كه در همه فيلمهاى كيميايى در جريان است يعنى تنهايى و بى‏ پناهى قهرمان، جوانمردى دوستان و نامردى دشمنان، برقرار شده بود. شايد دانشجويان كه در مقابل چشمانم قرار داشتند، "وضعيت" قهرمانان فيلمهاى كيميايى را داشتند، غمگين بودند و عصبانى، فرياد مى‏زدند، آرام مى‏شدند، يارى و مشورت مى‏خواستند، اعتراض مى‏كردند، چپ و راست مى‏زدند، هدفشان و مرامشان روشن بود اما راه‏ حل نداشتند، "اى مردم باغيرت، حمايت، حمايت" مى‏گفتند ـ اما مردم بايد چكار مى‏كردند؟ ـ به اين سو و آن سو مى‏دويدند، در ميان خودشان حرفشان مى‏شد، همديگر را به نامردى و سازشكارى متهم مى‏كردند، اما باز شدت سوگ كنار هم قرارشان مى‏داد، چشمهايشان منتظر و ملتهب بود، دست نوازشگرى را مى‏ خواستند و دست يارى به سوى همه دراز مى‏كردند، كمتر ياورى مى‏ يافتند، دوستان شان هم خودشان را از آنها پنهان مى‏كردند، قساوت حمله، رياكارى و دروغگويى برخى راويان، دريدگى حراميان حمله‏ ور به كوى و حاميانشان و ... دندانهاى آنها را به هم مى‏فشرد، اما چكار مى‏توانستند كرد، در خودشان مى‏پيچيدند، سوگ و خشم، اعتراض و تنهايى، تنهايى، تنهايى ....

***

     "قيصر" عكس ‏العمل پرخاشجويانه "سنت" نسبت به شبه‏ مدرنيسم بى‏ ريشه در دهه چهل بود. دهه چهل، دهه خاصى است. شاه كم‏ سالى كه پس از شهريور بيست به عرصه آمده و در جوانى مزاحمت هاى! نهضت ملى و مصدق را پشت‏ سر گذاشته بود؛ به ويژه از سركوب 42 به بعد، به ميانسالى رسيده بود و احساس "بزرگى" مى‏كرد. او پشتوانه‏ هاى بين ‏المللى جديدى نيز يافته بود: آمريكايى‏ها، كه پس از كودتاى 28 مرداد به تدريج جاى پاى قوى‏ترى در ايران مى‏يافتند، همانگونه كه پس از جنگ دوم جهانى به تدريج به ابرقدرتى در جهان رسيده بودند. شاه ايران با احساس بزرگى و قدرتى كه در اين دوره داشت مسيرش را از سنت و متوليانش جدا كرد و سودايى ديگر در سرپروراند. حركت به سوى توهم تمدن بزرگ، با اتكاء به بيگانه و با مدرنيزاسيون تقليدى و ... كه دردهه بعد، همراه با افزايش قيمت نفت آن رؤياها بر زبان هم جارى شد و به تعبير دكتر شريعتى "تجدد" ـ به جاى "تمدن" ـ در ايران شتاب گرفت و به جاى توسعه درون‏زا، مدرنيزاسيون مبتنى بر نگاه به بيرون، و ظاهرسازى و زرق و برق و فساد مالى بجاى پى‏ ريزى‏ هاى اساسى اقتصادى درآمدزا و سالم و ملى، اختلافات فاحش و فزاينده طبقاتى بجاى بهره‏مندى همگانى از درآمدهاى عمومى و بالاخره تقليد و ترويج و شبيه‏ سازى‏هاى ظاهرى و شديدا شتابناك فرهنگى با آنچه در جهان به عنوان فرهنگ نو و مد و مدرن ناميده مى‏شد، رواج يافت.

     پشت كردن به سنت و ارزشها و اخلاقيات ريشه‏ دار در جامعه و بى ‏اعتنايى، تحقير و توهين به آنها و خامى و غرور و سرمستى در پيشبرد اين روند، در اعماق جامعه با يك گارد دفاعى بسته و شديد مواجه شد. جامعه در برابر اين شبه مدرنيسم بى‏ ريشه و بنيان ‏افكن عكس ‏العمل نشان داد كه يكى از آنها، در عرصه سينما، "قيصر" بود. اما اين عكس ‏العمل نه منفعلانه و مظلومانه بلكه پرخاشجويانه و انتقام‏گير بود. و همين امر بر زخمهاى تازه جامعه مرهم مى‏گذاشت و اين خود راز اسطوره ‏شدن و سرمشق قرار گرفتن "قيصر" شد و باعث گرديد "فصلى" تازه و الگويى جديد و محتوا و درونمايه‏ اى ويژه براى پس از خويش گردد.

     در نظر، احساس و شايد هم در ناخودآگاه مردمان آن دهه، "قيصر" از برج و باروهاى اخلاقى جامعه، و "ناموس" آن، با الهام‏گيرى از ريشه ‏ها و درونمايه‏ هاى نهفته در سنت ديرين فرهنگى و اخلاقى آن، در برابر آنچه آسيبهاى طوفان جديد شبه ‏مدرنيسم (و يا حداقل نتايج بخشهاى منفى اين روند) تلقى مى‏شد، دفاع مى‏كرد، نه مويه، نه در سوگ نشستن، بلكه دفاعى دليرانه و مردانه و اين خود آرامبخش و ارتباط دهنده بود. ارتباطى كه از يك سنخيت فرهنگى، حافظه تاريخى، ناخودآگاه قومى، آشنايى مرموز و ريشه‏ دار سيراب مى‏شد: سنت پهلوانى ديرين اين سرزمين كه در شعر و اسطوره و افسانه و فولكلور و ... تجلى ‏هاى گوناگون داشت.

    نمى‏دانم آيا اين امر در "نيت" مؤلف هم حضور آگاهانه ‏اى داشته است يا نه، آيا در ناخودآگاه او بوده كه در "ساختار" اثر تبلور يافته است، و يا بيننده خود به اين افق معنايى دست يافته است يا خير، آيا بيننده ساختارشكنانه به اين مضمون دلبسته است، آيا بيننده آگاهانه اين درون‏مايه را دريافته است يا نه او نيز ناخودآگاه با اين درونمايه ارتباط برقرار كرده است و موقعيت و وضعيت اجتماعى و تاريخى ‏اش اين مضمون را، ناخودآگاه، دلچسب و دلپذير او نموده است و ... . اينها مهم نيست، به هر دليل و از منظر هر نگاه تأويلى و هرمنوتيكى كه به اين اثر بنگريم، فرقى نمى‏كند، به هر حال اين يك واقعيت مستقل از ذهن است كه "قيصر" ماندگار شد و سرمشق و سرفصل گرديد.

     اما به تعبير دكتر شريعتى سه چيزند كه يك "شانس بدشانسى" دارند: مذهب، سياست، هنر. شانس شان مردمى بودن و ارتباط همگانى آن و اتصال عموم به آنهاست و بدشانسى‏ شان هم عوامزدگى و عوامانه شدن.
"قيصرِ" اصل و اصيل نيز دچار اين شانس بدشانسى، و البته بيشتر هم بدشانسى شد و درونمايه آن دستاويز فيلم فارسى سازانى قرار گرفت كه به كپي ‏زنى‏ هاى مبتذل از روى دست يكديگر پرداختند و شد آنچه شد. اما خاطره "قيصر" و رايحه دلپذير آن از يادها نرفت، چرا كه مُهرش را بر دوره خويش زده و ماندگار شده بود.

     كيميايى به فيلمسازى‏ اش ادامه داد و به تدريج به سبك خاص خود رسيد، كه من بيشتر از زاويه "محتوا" بدان مى‏نگرم و تفسير و تحليل "فرم" و تكنيك‏ اش در صلاحيت اهل فن است. تنها به عنوان يك بيننده علاقه‏ مند و حساس به محتوا، در فيلمهاى كيميايى همواره يك نگاه آرمانى را يافته‏ ام. اما نگاه آرمانى در تاريخ بر دوگونه بوده است: يكى نگاه نوستالژيك و نگاه به دوران طلايى گذشته كه تقريبا در همه جوامع وجود داشته است و همگان افسوس از دست رفتن آن دوران و مناسبات يا ارزشهايش را داشته‏ اند و ديگرى نگاهى رويايى به افق و دوردست كه آرزوى رسيدن به آن و مناسبات و ارزشهاى ايده ‏آلش را دارند. اما آرمانگرايى، چه اسطوره‏اى و چه رويايى، در هر دو شكل از "وضع موجود" ناراضى و بدان معترض و منتقد است. به نظر مى‏رسد آرمانگرايى فيلمهايى كيميايى با قهرمانان تنهايش كه همواره معترض و عاصى بر وضع موجود پيرامون (كوچك يا بزرگ) خود هستند، از نوع اول باشد.

     كيميايى نگاهى نوستالژيك به سنت دارد و به حق آن را برخلاف برخى روشنفكران ساده‏ ساز كه روايتى تك‏ خطى و يكسان‏ ساز (متأثر از عصر "خام و مغرور" روشنگرى ـ به تعبير ارسنت كاسيرر) از مدرنيته دارند، يكسره منفى نمى‏ انگارد. يكى از وجوه مثبت سنت در نگاه آرمانى ـ نوستالژيك كيميايى رفاقت، وفادارى، جوانمردى و عشق ساده و بى ‏پيرايه است. تمامى اين مفاهيم در قلمرو اخلاق و روابط فردى و اجتماعى مى‏گنجد. همين امر حاكى از آن است كه در عرصه اخلاق و روابط فردى، در وراى همه فراز و نشيب هاى كوچك و بزرگ تاريخى كه آدميان پشت سرگذاشته و خواهند گذارد يك "رگه ثابت" هم وجود دارد. در فراز نسبيت ها، قطعيت هايى هم وجود دارند و همين رمز و راز ارتباط‏گيرى آيندگان با گذشتگان و به ويژه در قلمرو ميراث فرهنگى است.

آنچه باعث مى‏شود ما امروزه هم با فردوسى و حافظ و مولوى ارتباط برقرار كنيم همين "رگه ثابت" فراتاريخى است. وجود صورت مسئله و عنصر نسبتا ثابتى به نام "انسان" در تمام فراز و نشيب هاى تاريخى علت اصلى اين رگه ثابت است، انسان با همه خصايص و نيازها و دغدغه‏ هايش، عشق، نفرت، غم، شادى، فداكارى، نياز به معناو آرامش و جاودانگى و .... اما هر كدام از اين كششها و دغدغه‏ ها در هر دوره تاريخى و تمدنى در قالبها، مناسبات، زبان و سمبل هاى خاصى خود را نشان مى‏دهند. فيلمهاى كيميايى بر برخى از اين عناصر ثابت تكيه دارند اما به نظر مى‏رسد به تدريج و پس از انقلاب و به ويژه با رشد شهرنشينى و آپارتمان نشينى، تغيير تركيب سنى جمعيت كشور، حضور فعالتر و گسترده ‏تر اجتماعى و فرهنگى و آموزشى زنان، رشد و سيال شدن وسايل ارتباط جمعى و ... جامعه ما وارد يك مرحله جديدى شده است كه مناسبات، روابط و زبان جديد، ولو براى همان عناصر و رگه‏ هاى ثابت، مى‏طلبد كه در آثار متأخر استاد كيميايى با قوت و قدرت كمترى نسبت به آثار پيشين به چشم مى‏خورد. اگر دغدغه و زخم تنهايى، نيازمند وفادارى و جوانمردى است ـ كه هست ـ اين مرهم‏ ها در "فرم" و قالبهايى بيان مى‏شوند كه در گذر زمان نيازمند تغيير و تحول و روزآمد شدن هستند.

اگر روزى "بچه محل" بودن معنايى ملموس و جدى داشت، در واقعيت اجاره ‏نشينى امروز كه اگر نگوييم هر سال، هر دو ـ سه سال نوجوان و جوان در محله‏ اى زيست مى‏كند و يا فاصله دبيرستان و دانشگاهش با محل سكونت او بسيار بيش از گذشته است و كمتر از گذشته "همكلاسى"ها، با هم "بچه‏ محل" هم هستند، ديگر نمى‏توان بر همان روابط و مناسبات گذشته "فرم سازى" و قالب ‏بندى كرد. و اگر چنين شود بيننده نمى‏تواند ارتباط زنده و همذات پندارى برقرار كند. از همين روست كه مى‏بينيم در فيلم مرسدس محل و خانه افراد معلوم نيست و ارتباط آنها با يكديگر محكم به نظر نمى‏رسد.

     اگر روزى قهرمانى تنها خود دست به انتقام مى‏زد، در جامعه‏ اى ناموزون، سنتى و بيگانه با دولت و قانون، پذيرا بود و شايد هم دلپذير. اما همين قهرمانان تنها وقتى چريك شدند و خود بدون مردم، به مبارزه با دشمن مشترك پرداختند، با وجود آنكه مورد احترام و حتى تقديس جامعه قرار داشتند، اما علايم ناكامى و شكست اين شيوه را هم خود شاهد بودند و هم مردم. بن‏ بست آنان در نيمه دهه پنجاه از جاهاى ديگرى كه به روش هاى آگاهى بخش و آزاديبخش و حركت پيشگام اما همراه و متصل به مردم معتقد بودند، شكسته شد. و در ادامه همين تغيير و تحول است كه در حادثه كوى دانشگاه ديديم، وقتى بخشى از دانشجويانِ تنها مانده خود به قصد دستيابى به برخى نتايج از تحصن در كوى، پاى به خيابان و تظاهرات و شورش گذاشتند (و عده ديگرى هم آمدند و داستان ديگرى شد)، ديگر افكار عمومى و آگاه و روشنفكران، اگر حتى همدردى هم با آنان داشتند و دارند، اما اين بار به صراحت به انتقاد از اين عمل پرداختند.

     به هر حال با برخى تغييرات اساسى در عينيت ها و مناسبات از يك سو، و گفتارهاى فرهنگى و فكرى و سياسى از سويى، ديگر نمى‏توان عمل قهرمانى كه در انتهاى فيلم سلطان به انتقام‏ گيرى شخصى، آن هم از يك معلول فرعى و درمانده دست مى‏زند، ارتباط برقرار كرد.

     البته در فيلم هاى اخير استاد كيميايى نيز فيلمهاى برجسته و دوست داشتنى بسيارند مثلاً گروهبان كه قالبى كاملاً "معاصر" دارد و به جنگ و مهاجرت و مرز مى‏پردازد و ديالوگهاى زيبا و استعاره ‏اى ‏اش از "آنها"يى كه در پشت جبهه كارهاى خاص خودشان را مى‏ كرده ‏اند و معلوم نيست از كجا پيداشان شده است، فراموش ‏ناشدنى است. و همين نوع فيلمهاست كه نرخها و توقعها را بالا مى‏برد و باعث مى‏شود بيننده فيلمهاى كيميايى تيغ و ابريشم‏ ها و ضيافت‏ ها را نپسندد و از محله به اتوبان‏ كشى و فرياد زدن بر سر برخى مزارها، رايحه خوشى استشمام نكند و از استاد فيلمسازشان گلايه كند و انتقاد و اعتراض.

     يك عنصر ديگر در سينماى كيميايى كه از گذشته تا حال استمرار داشته است و ريشه در همان نگاه آرمانى ـ نوستالژيك به جوانمردى و مردانگى دارد، نگاه مردسالارانه فيلمساز است. گويى مردانگى و زنانه بودن ناسازگارند، در حالى كه به هيچ وجه چنين نيست. داستانها و اساطير، تاريخ و به ويژه تاريخ معاصر ما اين نگاه را اگر نقض نكند حداقل مورد سؤال جدى قرار مى‏دهد. نگاه سنت نگاه محذوف به زنان است و اينك زنان بيش از هر موقعى "حضور" دارند. به ويژه در دو دهه اخير زنان حضور اجتماعى بيشترى يافته‏ ا ند و در سال گذشته براى نخستين بار تعداد دانشجويان دختر پذيرفته شده، از تعداد پسران بيشتر بود تا آنجا كه به "سال زنان" در دانشگاه شهرت يافت. نگاه مردانه كيميايى بايد نسبت به زنان اندكى تغيير كند و تلطيف شود وگرنه مخاطب جوان امروزى با حضور كمرنگ و حتى در شكل خاطرخواهى بى‏ آلايش و ساده و وفادارانه (اما باز معمولاً ناكام و بدفرجام) زنان در سينماى كيميايى نمى‏تواند ارتباط زنده و دلپذير و رضايت‏ بخشى برقرار كند.
جامعه ما همچنان "ناموزون" است، اما از يك وضعيتِ ناموزون (يعنى تركيبِ ناموزون دو بخشِ سنتى و مدرن جامعه با غلبه بخش سنتى)، اينك در دهه هفتاد به وضعيتِ ناموزون جديدى (يعنى تركيبِ ناموزون دو بخش ياد شده اما اين بار با غلبه و اكثريت داشتن بخش نو و نوگرا) وارد شده است. ناموزونى مشترك در هر دو وضعيت، عناصر ثابتى را فراروى ما قرار مى‏دهد كه براى هنرمند سينماگر هم مى‏تواند الهام‏بخش باشد. اما از اكثريت افتادن بخش سنتى و غلبه بخش نو خود تحولى است كه بايد به دقت در نظر گرفت. در ايران كنونى يك  "انقلاب نامرئى" جمعيتى صورت گرفته است (طبق آمار سال 1375، 80 درصد جمعيت زير 40 سال،  60 درصد زير 25 سال و 40 درصد زير 14 سال هستند). اين انقلاب نامرئى "صورت مسئله" جامعه را به شدت و عمق يك "انقلاب مرئى سياسى" تغيير داده است. اما چشمها فقط انقلابات پر سر و صداى سياسى و آثار آنها را مى‏بينند و از ديدن اين انقلاب "نامرئى" ناتوان‏ اند. به نظر بنده هر كس موج عظيم انسانى جوانى را كه در جامعه ما در حال حركت به سوى آينده است، نبيند، در آينده به "خط كناره" تبديل خواهد شد؛ چه يك شخصيت فرهنگى، چه سياسى و چه هنرى و سينمايى. در اين باره همگان بايد هشيار و دقيق باشيم و متأسفانه يكى از نگرانيها درباره اين انقلاب نامرئى از دست رفتن برخى اصول و پرنسيبهاى ملى و فرهنگى و دينى اين مرز و بوم در مسير اين تندباد است (هر چند در درازمدت چنين اتفاقى نخواهد افتاد) و بر همين اساس فيلمسازانى چون كيميايى كه يك پا در سنت دارند، مى‏توانند حاملان خوبى براى ميراث گذشتگان به آيندگان باشند؛ اگر بتوانند به دغدغه‏ ها، نيازها و زبان اين موج جديد نزديك شوند ـ و نه تسليم ـ و بتوانند با گفتگو و ديالوگ فكرى، هنرى و ... از سويى از انقطاع فرهنگى جوانان جلوگيرى كنند و از سويى از خط كنار شدن خود ممانعت به عمل آورند.

     در اين موج جديد انگار بعضى چيزهاى دوست‏ داشتنى، انسانى، ملى و ريشه‏ دار در اين سرزمين دارد فراموش مى‏شود: رفاقت، وفادارى و جوانمردى، همان واژگان آشناى سينماى كيميايى. اگر قهرمان كيميايى همان گونه كه از "چاقو" وداع كرد از برخى دغدغه‏ هاى نوستالژيك كه در دهه 40 و 50 جاذبه داشت (و امروزه كه قدرت مستقر خود ضدمعاصر بودن است، دافعه ‏اى شديد دارد) پرهيز و وداع كند، اگر آرمان را در افق ببيند نه در گذشته طلايى، اگر با نگاه جديدى به جوان كه هميشه حرف اول فيلمهاى او بوده است و به زن، زن جديد، بنگرد، اگر به جاى انتقام‏گيري هاى فردى راههاى نو و روزآمدى فراروى قهرمان قرار دهد و ...؛ روح و درونمايه فيلمهاى كيميايى بسيار اثربخش و رو به پيش خواهد بود، چيزهاى فراموش شده را به يادمان خواهد آورد و زبردستى و استادى در فرم با غناى پويا و سرزنده محتوا، نوازشگر چشم و روح و ذهن مخاطب و به ويژه انبوه جوانان قرار خواهد گرفت. جوانمردى و وفادارى و انسانيت و ايستادن در تنهايى و در ميانه قساوت و نامردمى و نامردى، درسهاى بزرگى است كه كيميايى براى نسل رو به پيش دارد. ما امروزه در چالشى جدى و بيرحمانه و بى ‏فرجام سنت و مدرنيسم و بحران بى‏ هويتى و خلأ ارزشى و بى‏ الگويى نسل جديد سخت به كيميايى نيازمنديم. اما كيميايى امروز، مگر ما چند كيميايى داريم كه او را هم از دست بدهيم، از اينروست كه مى‏توانيم ملتمسانه از او بخواهيم بيش از پيش، از گذشته و از دلمشغولى‏ هايش به سمت ما بيايد و همان درونمايه ‏ها و دغدغه‏ ها را اما نزديك‏تر و آشناتر و همزبانتر با ما بر پرده بزرگ سينما، به عنوان درس و الگويى الهام‏ بخش در مقابل ديدگان نيازمندمان قرار دهد، ما باز به كيميايى محتاجيم.

کتاب قیصر به همت آقای شکرالله / مرداد ماه 1378