شنبه، ۵ مهر ۱۳۹۹ | Saturday, 26. September 2020

به یاد پرواز آرش و نفس نفس های پرویز خان

منتشرشده در مقالات سیاسی پنج شنبه, 06 آذر 1393 ساعت 07:31

 پرویز خان، فوتبال ما در سیاست هم یک نفس دویده و دویده است تا صدای گم شده و فراموش شده زندان، وطن، آزادی را به سهم خود به یادمان بیاورد.

از پنجره اتاق‌های رو به آفتاب سالن شش اوین، آن هایی که به در سالن نزدیک‌تر بودند؛ می‌شد جاده‌ای که از کنار دانشکده ملی (بهشتی بعدی) می‌گذشت را دید. عصرهای جمعه این جاده شلوغ‌تر بود، گاه مملو از مردمانی که به کوه می‌رفتند...

یکی از همین عصرهای جمعه غمناک، یکی از بچه‌های شوخ، سرش را به نرده‌های شبکه‌ای پنجره یکی از این اتاق‌ها چسباند و از لای آن ها خطاب به صف مردم، مردان و زنان و به خصوص پسران و دختران جوان و شادی که به صف به کوه می‌رفتند، به شوخی و طعنه و طنز و از فاصله‌ای بسیار دور فریاد زد: آی توده‌ها ما اینجا هستیم! و بعد با طنزی تلخ گفت توده‌ها ما را به جایی حساب نمی‌کنند...! توده‌هایی که بی‌اعتنا با همهمه و شادی هر عصر جمعه از کنار دانشگاه ملی و ساعت زنگ‌دار آن به سوی دشت و کوه ره می‌سپردند؛ ساعت سفیدی که روی پایه‌ای بلند نصب شده بود و بچه‌ها می‌گفتند برای این که زندانیان در انفرادی‌های اوین از صدای دنگ دنگ زنگ آن که در آغاز هر ساعت به تعداد همان ساعت می‌نواخت، به موقعیت و وقت و زمان پی‌نبرند، دستور خاموش شدن‌اش را داده بودند.

اما همین صف بی‌اعتنا و پرهلهله و سرخوش مردمان، مردان و زنان جوان، چند صباحی بعد، پس از آن که از سیاهی شب دیجور اندکی کاسته شد چه‌ها که نکردند و «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» در سال‌های مختلف و صحنه‌های متفاوت یکی از شعارهای ثابت‌شان شد. «زندانی سیاسی آزاد باید گردد»؛ البته بسیاری از آن ها قبلا آزاد شده بودند، اما نه از زندان بلکه از زندگی...

وقتی مهدی اصلانی عزیز گفت به یاد مجله آرش و زحمات پرویز قلیچ‌خانی؛ با موضوع زندان، مطلبی بنویسم در ابتدا ناخودآگاه به یاد این خاطره افتادم و طنز تلخی که در آن بود.

آرش که سالها و سالها منتشر می‌شد، در موضوع زندان؛ شاید بسان فریاد همان زندانی عمل می‌کرد که از راه دور خطاب به مردمان فریاد می‌زد آی توده‌ها ما اینجا هستیم. شاید، در ظاهر؛ صدایش آن هنگام چندانی به جایی نمی‌رسید چرا که زمانه‌ای بود که «آنچه البته به جایی نرسد فریاد است». من نیز در داخل کشور از آرش شنیده بودم و این که پرویز قلیچ‌خانی فوتبالیست معروف و محبوب در می‌آورد؛ اما جز معدودی اندک چیزی از آن ندیده بودم (آن هم پس از راه افتادن بساط کامپیوتر و اینترنت).

وقتی در پاریس با پرویز قلیچ‌خانی قرار ملاقاتی گذاشتیم، برایم این دیدار و گفتگو حس چندگانه‌ و مبهم و دور از همی را برمی‌انگیخت.

من از دوران نوجوانی تا به امروز سخت فوتبالی بوده‌ام و طبیعی است که گفت و گوی از نزدیک با پرویز قلیچ‌خانی فوتبالیست معروف و محبوب، با آن شوت‌های سنگین و سرکش‌اش برایم جذاب باشد. از او حافظه تاریخی مطبوع و دلنشینی شنیده یا خوانده و دیده بودم. از ماجرای پرخاطره بازی ایران و اسرائیل تا بازی ایران و استرالیا برای راه‌یابی به جام جهانی. نیمه اول بازی رفت در استرالیا، ایران با یک گل عقب بود، در نیمه دوم حتی قبل از این که ارتباط رادیویی با سیدنی برقرار شود، در همان آغاز نیمه دوم بازی دو بر صفر شده بود و پایان‌اش نتیجه ای جز سه به صفر به ضرر ایران نداشت. عرق سردی بر پیشانی همه ایرانی‌ها در آن ساعات اولیه صبح نشست. همه به تکاپو افتادند که در بازی برگشت در تهران تلافی خواهیم کرد. بازی پرهیجان تهران با تلاش همه بازیکنان و با همان شوت های سرکش‌ پرویز، در پایان اما نتیجه‌ای جز برد دو بر صفر ایران نداشت. برای حفظ امید برای صعود حداقل یک گل کم داشتیم. در شنبه تلخ فردای آن جمعه حسرت، مجله دنیای ورزش که هر شنبه صبح جزو اولین خریدارانش بودم با بزرگ‌ترین و قطورترین تیترهای طول تاریخ‌اش، با حروفی سیاه کلمه «شکست» را تنها تیتر صفحه اولش کرده بود. ما شکست خورده بودیم، با حسرت اما سرفراز؛ سه بر دو. اگر در استرالیا کمی دقت کرده بودیم، کارمان در تهران آسان‌تر بود، اما «نشد که بشود».

حالا می‌خواستم با همان پرویز قلیچ رو در رو صحبت کنم، پرویز نسل ما، در نسل بعد خداداد عزیزی شد. ریزنقش‌تر و با شوت‌های سبک‌تر و ضعیف؛ هر چند با دقت. پرویز نسل ما نمونه و یادآور حسرت بود و خداداد نمونه و یادآور شعف و موفقیت.

اما اینک موضوع قرار با پرویز «سیاست» بود نه فوتبال. من فوتبالی بعدها شنیده بودم که قلیچ معروف فوتبالیست، «سیاسی» هم بوده است، از بچه‌های چپ؛ و پس از انقلاب از دم تیغ حاکمان بی‌رحم به خارج از کشور رفته و در آنجا هم دست از کار نکشیده و نشریه‌ای راه انداخته است که بسیاری در آن مطلب می‌نویسند. و این اتصال سوم من با پرویز قلیچ‌خانی معروف و محبوب‌ام بود، رسانه و مطبوعات و مجله. در این دیدار در کافه ای در پاریس از هر دری سخن به میان‌ آمد. فوتبال و سیاست و رفاقت و رفیقان نیمه راه و...

پرویز «رفیق‌»تر و با معرفت‌تر از آن بود که از دور شنیده بودم و باز باهمت‌تر از آنچه از قبل هم می‌دانستم. با یک دوچرخه سرقرار آمده بود؛ ورزشکار مثل سابق، هر چند موهایش به سفیدی هم زده بود. کسی که عمدتا یک تنه (هر چند نباید معدود دوستان و همکاران‌اش را نادیده گرفت) سال‌ها زیر بار مسئولیت در آوردن یک نشریه در دیار غربت رفته باشد، جدا از هر آنچه در نشریه‌اش منتشر کرده باشد؛ یک نمونه کم‌نظیر در تاریخ مطبوعات ما، آن هم مطبوعات در تبعید است.

هدیه پرویز به من شماری از آرش بود. برای اولین بار که آرش کاغذی را در دستانم می‌گرفتم، یکی از آنها آخرین شماره آرش بود درباره زندان و به خصوص به مناسبت اعدام‌های 67. من هم سهم اندکی در این شماره داشتم، من هم در این بازی پرویز قلیچ پرنقش و دونده و جنگنده با آن شوت‌های سرکش‌اش چند پا به توپ زده بودم! همیشه در فوتبال در نقش دفاع راست بازی می کردم؛ دفاع‌ها کمتر گل می‌زنند و بیشتر مانع گل‌زنی حریف‌اند؛ آن‌ها «دفاع»اند و من در آن شماره آرش از حریم و حرمت و یاد زندانیان مظلوم 67 «دفاع» کرده بودم.

بعدا برخی شمارگان دیگر آرش در مورد زندان را هم دیدم به خصوص آرش شماره 57 (مرداد و شهریور 75) که تیتر زده بود «کشتار بزرگ زندانیان سیاسی ایران؛ پرونده گشوده و هنوز حرف آخر گفته نشده است» و در تیتری دیگر به «سالگرد قتل‌عام زندانیان سیاسی ایران» پرداخته بود و همین طور شماره مشابهی در سال بعد (76) که اشعاری از زندانیان آن هنگام که دیگر در میان ما نیستند و در همان تابستان فاجعه و جنایت قربانی قساوت شده بودند را منتشر کرده بود.

شماره های متعدد آرش‌ مطالب متنوعی دارند، در حوزه‌هایی بسیار گسترده. با آن‌ها می‌توان موافق باشی یا مخالف (مثل آنچه درباره پیروز دوانی دیدم)؛ اما فکر نمی‌کنم هیچ مخاطبی یک اصل و یک حس فراموش نشدنی را بتواند نادیده بگیرد؛ همراه با ورق زدن و خواندن آرش نفس نفس‌های پرویز قلیچ‌خانی پرنقش و جنگنده و دونده با شوت‌های سرکش ناگهانی‌اش یک ریز و پشت صحنه هر یک از شماره‌ها و هر یک از مقالات‌اش به گوش و به تنت می‌خورد. پرویز برای گرفتن مطلبی از من درباره زندان و اعدام‌های 67 ایمیل می‌زد، تلفن می‌زد و...؛ حتما همین برخورد را برای تدارک تک تک مقالاتی که پرشمار در هر شماره آرش کنار هم آمده‌اند، انجام داده است. همه آن همه میهمان، سر سفره‌ای که پرویز چیده گرد آمده‌اند. شهرت و همت و معرفت پرویز در این میدان نقش فراوانی دارد، اما مگر کم هستند صاحبان فکر و سیاست و ورزش و هنر در خارج از کشور که نامدارند و پرآوازه، اما تنها همت و معرفت پرویز است که باعث شده شهرت و ارتباطات گسترده او به کارش بیاید.

شاید یکی از انگیزه‌های بزرگ پرویز در این پیگیری و سماجت و همت، مرام و معرفت اوست که می‌خواهد خاطره تلخ شکست سیدنی استرالیای سیاست را التیام بخشد. در پس پشت پیشانی او و در ورای سرزمین و تاریخی که پشت سر گذاشته و به غربت آمده است و در آن مال و منال نیندوخته و در یک خانه دولتی زندگی می‌کند و با دوچرخه این طرف و آن طرف می‌رود، غم شکستی تلخ به همان بزرگی تیتر یک دنیای ورزش در آن شنبه غمناک نهفته است. پرویز نمی‌تواند فراموش کند، نباید فراموش کند. او نباید بگذارد چیزی فراموش شود. از این روست که سال‌ها می‌دود و نفس نفس می‌زند و مجله درمی‌آورد تا در آن بنویسند و به یاد بیاورند؛ یاد وطن، یاد آزادی، یاد زندان و زندانی، این سه در ذهن او در هم تنیده و فرو رفته‌اند.

در خارج از کشور درباره زندان و زندانیان به خصوص درباره اعدام‌های 67 و آن تابستان تلخ زیاد نوشته و گفته شده است اما یکی از به یادماندگارترین آن ها آرش پرویز قلیچ‌ است.

پرویز خان، فوتبال ما در سیاست هم یک نفس دویده و دویده است تا صدای گم شده و فراموش شده زندان، وطن، آزادی را به سهم خود به یادمان بیاورد. در داخل هم بسیار چنین کرده‌اند. همین همت‌ها، دویدن‌ها و نفس‌نفس‌زدن‌هاست که میراث گذشته را به آیندگان سپرده است. از تهران شکست تا سیدنی پیروزی در دوره و زمانی دیگر. قدر این همت‌ها و معرفت‌ها را باید دانست.

حال آفرین باید گفت به آن هایی که به خاطر تلاش‌های پرویز و آرش که اینک خود را بازنشسته کرده است همت و معرفت به خرج داده‌اند که یادش را گرامی بدارند. آرش تیرش را انداخته است. هر چند خود هم ناپدید شود اما مرزهای سرزمین همت و معرفت را بسی دورتر برده و مرزهای توران و تورانیان را به عقب رانده است.

به احترام عرق ریختن‌ها و نفس‌نفس‌زدن‌های پرویز قلیچ در این بازی سخت از روی سکوها تمام قد به پا می‌خیزیم و یک صدا از او سپاس و تقدیر می‌کنیم:«پرویزخان متشکریم»؛«پرویزخان دوستت داریم»...

آرش بازنشسته شد، اما این بازی ادامه دارد. سیدنی–تهران‌های زیادی در پیش است. به همت و نفس‌نفس‌زدن‌های پرویزهاست که فاصله شکست‌ها کمتر شده و رهسپار مسیر پیروزی شده است. انتهای این بازی؛ این فیلم زندگی ما، فوتبال و زمینش اما به زمین و ورزشی دیگر تبدیل شده؛ به یک میدان و مسابقه دوی بزرگ!

بازی دموکراسی در ایران ماراتنی طولانی است، نه دوی صدمتر، این مسابقه بزرگ اما فرد به فرد و تیم به تیم و نسل به نسل دست به دست می‌شود، مثل دوهای امدادی هر دونده چوب‌دستی‌اش را به دونده بعدی می‌دهد. دست پرویز و آرش به سوی دونده‌های بعدی دراز شده است، چه رکورد خوبی باقی گذاشته است این دونده، عرق ریختن هایش و نفس‌نفس‌هایش را ارج بنهیم و دست دراز شده اش به سوی دونده‌های بعدی را بفشریم.

پرویز اما هنوز دوچرخه‌اش را دارد، او از میدان به در نمی‌رود، نمی‌دانم رهسپار چه مسابقه دیگری است. ولی برایش آرزوی سلامت و رضایت از زندگی می‌کنیم. تیر آرش اش هم هنوز در کار است؛ به سوی توران و تورانیان. چقدر مرزهای آزادی و عدالت، نفی قید و بند و زندان و اوین، گسترده شده است، فقط باید چشمان مان را بشوییم...

نگارش در ششم آذر ماه 1393 برای یادنامه هنوز منتشر نشده برای آرش و پرویز قلیچ خانی