جمعه، ۱ آذر ۱۳۹۸ | Friday, 22. November 2019

تئورى استقلال، ايدئولوژيك يا استراتژيك؟

منتشرشده در مقالات سیاسی پنج شنبه, 01 ارديبهشت 1373 ساعت 18:06

 تئورى استقلال در طرح و حركت متين و عميق خويش در جوامع جهان سومى بايد به مسائل بنيادى ملى اين جوامع بپردازد و يكى از اين بنيادها تعيین جايگاه خردگرايى و آزادى در تئورى خويش مى باشد. اين نقش نبايد به شكل يك رگه، بلكه مى بايست به شكل يك چارچوب و زاويه نگرش در تحليل ابعاد مختلف اين تئورى در بيايد و به وجه مغلوبى در مجموعه اضلاع اين تئورى مبدل نگردد.

مقاله [1]"تئورى استقلال، ايدئولوژيك يا استراتژيك"، نقدى است به ديدگاه هاى ارائه شده در مقالات اصلى مجله "ايران فردا"، بخصوص مقالاتى كه با عنوان مجموعه مباحث بنيادى ملى، در چندين شماره اين مجله به چاپ رسيده است.

1 - جهانى كه در آن زندگى مى كنيم روز به روز در عرصه اقتصاد، سياست، ارتباطات و فرهنگ پيچيده تر مى شود. قدرت هاى مسلط‌تر جهان، در هر سه عرصه دايره نفوذ خود را گسترده تر مى سازد. شيوه هاى اين گسترش طلبى هر روزه متحول شده و از اشكال مستقيم و خشونت آميز، به غيرمستقيم و كنترل از راه دور و از طريق اهرمهاى مهم اقتصادى و سياسى و فرهنگى دگرگون مى گردد. وجه غالب اين گسترش طلبى، بدون آنكه ديگر وجوه و تأثيرات زيربنايى آنها ناديده گرفته شود، اقتصادى است. صاحبان سرمايه هاى خرد و كلان در جهان برخوردار و دنياى مسلط با اعمال ديكتاتورى نوين و غيرمستقيم ذاتى سرمايه، سعى در گسترش سيطره "كشتزار بهره ورى سرمايه" خويش در جاى جاى اين كره خاكى دارند.

با فروپاشى بلوك شرق تصوير و نظم بيش از قرن گذشته با دگرگونى ناگهانى ويژه اى مواجه شد و جهان وارد عصرى نوين گرديد. عصرى كه با حفظ شماى كلى جهان برخوردار و جهان تحت سلطه، قطب بندى ها و رقابت ها و منطقه گرايى هاى خاص خويش را به ارمغان آورده و خواهد آورد. در اين ميانه، كشورهاى جنوب و جوامع كم برخوردار نيز با شكل بندى هاى سياسى و دولت هاى گوناگونى كه دارند هر يك به نحوى به تنظيم رابطه با اين جهان و عصر پرتلاطم پرداخته اند. بخشى به پذيرش سلطه جهانى و زيست در پناه آن و فدا كردن منافع ملى در جهت منافع سرمايه جهانى و ريزه خوارى در كنار آن دست زده اند. برخى با گردن نهادن به انقياد جهانى و اولويت دادن (جبرى يا ارادى) به منافع سرمايه جهانى بر منافع ملى، سعى دارند حتى المقدور مقدارى از امكانات و توان جهانى را در خدمت منافع ملى و رشد جامعه خويش درآورند. برخى نيز با تنفس غيرارادى در ساختار نوين جهانى و يا اولويت دادن به منافع ملى و تنظيم رابطه با جهان برخوردار پرداخته و سعى در رشد و ترقى ملى، با شيوه ها و استراتژى هاى گوناگون دارند، و برخى نيز سردرگم به روزمرگى و از دست دادن زمان و هرز دادن منابع يا توان ملت و ميهن خويش مشغولند و برخى... اين است سرنوشت نظامات و دولت ها كه مردم خويش را نيز به دنبال خود مى كشند.

2 - روشنفكران جهان جنوب، با طيف هاى گوناگونى كه دارند نيز با پشت سر گذاردن چند دهه پرتب و تاب وارد دوره نوينى گرديده اند. آنان پس از دوران پرفراز و نشيب استقلال طلبى حاكم بر جوامع تحت سلطه، تا پيش از جنگ جهانى دوم، كه تئورى استقلال كيمياى نجات بخش تلقى مى شد، وارد دوران پرحرارت دهه 60 و 70 گرديدند كه آرمان خواهى هاى افراطى و اتوپيايى عدالت طلبانه و مشى هاى حاد و غيرقابل انعطاف و مرزبندى هاى تند و تيز ايدئولوژيك و سياسى، مشخصه بارز آن بود. اما در دهه كنونى و با پيدايش برخى تحولات بين المللى، مرحله نوينى براى اين روشنفكران كه هم اكنون در مرحله بحرانى انتقال به سر مى برند آغاز گرديده است.

   يكى از تئورى هاى مطرح در اين دوران "تئورى استقلال" و گرايش ملى (و نه به شكل "قومى" و انحرافى آن) مى باشد. روشنفكران معاصر جنوب همراه با تمامى صداقت، پشتكار و فداكارى كه در گذشته خويش دارند، به نقاط ضعف و قوت خويش آگاهى بيشترى يافته اند. بويژه با تحولات بلوك شرق هم واقع گراتر شده و به جاى آرمانهاى موعودطلبانه به دنبال اهداف مطلوب طلبانه اند و هم با از دست دادن برخى پشتوانه ها و تكيه گاه ها، و هم چنين آگاهى بيشتر به پيچيدگى هاى جهان كنونى به خوداتكايى و حركت بر اساس ديدى ملى، با تكيه بر توان و تلاش مردم خويش گرايش يافته اند. تئورى استقلال در جهان و نيز جامعه ما، در يك چنين فضايى تولد دوباره خويش را اعلام كرده است.

3 - مقوله استقلال در يك بحث عام تئوريك در سه بعد سياسى - اقتصادى - فرهنگى در نظر گرفته مى شود. اين سه بعد در رابطه اى ارگانيك و ديناميك با يكديگر قرار دارند. هم بر يكديگر تأثير متقابل دارند و هم در يك پيوند پيچيده و متغير (نسبت به جوامع و دوره هاى گوناگون) شالوده يك جامعه يا ميهن و ملت را در فرايند پيش رونده تاريخ شكل مى دهند. در دوره كنونى كه ملل و دول جهان به ظاهر همگى استقلال سياسى دارند، تكيه گاه اصلى تئورى استقلال بر استقلال اقتصادى و فرهنگى استوار است. حال برخى استقلالب فرهنگى را عمده تر پنداشته، معتقدند تا ملتى احساس شخصيت و هويت مستقل نداشته باشد در مسير استقلال اقتصادى گام برنخواهد داشت و برخى نيز، شايد با نوعى نخبه گرايى، استقلال اقتصادى را تنها عامل پيشرفت بى برگشت در مسير كسب هويت و شخصيت يك ملت مى دانند.

در يك برخورد واقع گرايانه مى توان گفت براى روشنفكران و نخبه گان، كه در جهان جنوب معمولاً موتورهاى آغازين حركت جوامع نيز مى باشند، نقطه شروع حركت، كسب استقلال و اقتدار ذهنى و فرهنگى و قدرت اراده جهت نيل به استقلال اقتصادى است. لكن براى مردم تقدم زمانى (نه تقدم ارزشى) با تحولات عينى (سياسى يا اقتصادى، و براى جوامع شرق، معمولاً ابتدا دگرگونى فضاى سياسى) است كه به آنان خوشبينى و اراده و تمايل به آزاد كردن انرژى پتانسيل خود جهت رشد فرهنگى، اقتصادى و سياسى را خواهد داد. معمولاً روشنفكران از دگرگونى ذهنى و مردم از دگرگونى عينى آغاز مى كنند ولى هر دو مى توانند و بايد در جهت كسب عاقلانه و واقع بينانه استقلال در هر سه بعد پيش بروند.

4 - مقولاتى همچون استقلال، آزادى، عدالت، وحدت... علاوه بر جنبه تئوريك از زاويه ديد سياسى و كاربردى نيز قابل تحليل و احياناً لايه بندى و مرحله بندى مى باشند. مثلاً آزادى و آزاديخواهى، از نظرگاه سياسى، گاه به عنوان يك شعار و يك استراتژى مرحله اى در مقابله با حكومت هاى ديكتاتور و به عنوان جهت دهنده به فعاليت ها و تحولات اجتماعى مطرح مى شود و گاه نيز به عنوان يك آرمان و هدف ثابت و دائمى اجتماعى، كه ديگر فراتر از يك مرحله اجتماعى مى رود، مى تواند عنوان گردد. در اين حالت، آزادى كه جنبه ايدئولوژيك و آرمانى پيدا مى كند با اتمام يك مرحله نقش و ضرورت خود را از دست نداده و با مقوله ديگرى مثلاً عدالت يا امنيت و... جابجا نمى گردد. در مورد استقلال نيز همينگونه است. يك بار استقلال و استقلال طلبى (مثلاً در كشورهاى تحت استثمار در دهه هاى گذشته مانند هند، الجزاير و بوليوى و...) به عنوان يك شعار و استراتژى مرحله اى جهت مبارزه با دول استعمارگر مطرح مى گردد كه با كسب استقلال سياسى عمر تاريخى و برجستگى و حساسيت آن در حركت ملت به پايان مى رسد. ولى گاه در همان كشورها استقلال مى تواند به مفهوم يك هدف و آرمان دائمى مطرح گردد؛ به اين معنا كه ملت و دولت بايد با ايجاد رشد و توسعه اقتصادى و با حفظ حق انتخاب در تنظيم سياسى روابط گوناگون و سياسى با جوامع مختلف جهان و نيز با كسب استقلال و هويت فرهنگى، جامعه اى خود اتكا و غير وابسته بسازند. در اين بخش استقلال در هر سه بعد به هم مرتبط اقتصادى، سياسى و فرهنگى نه به عنوان يك هدف مستمر و آرمانى مدّ نظر مى باشد.

در شكل اول، (استراتژى) معمولاً نوك تيز تئورى به سمت يك مانع و خصم مشخص عمده و نزديك است و بيشتر جنبه سلبى و تخريبى دارد و شكل دوم، در برابر، تمامى موانع دائمى مطرح شده و جنبه اثباتى و سازندگى داشته جهت گيرى نسبت يك دشمن و خصم مشخص و عمده ندارد.

خلاصه آنكه تكيه و تاكيد بر تئورى استقلال گاه جنبه مشى ای و استراتژيك و گاه جنبه آرمانى و ايدئولوژيك دارد. دو جنبه اى كه از نظر كاركرد و كاربرد اجتماعى و سياسى شان نبايستى به هيچ وجه مخلوط و مخدوش گردد. طرح تئورى استقلال در جهان جنوب و از جمله جامعه ما نيز مى بايست با اين دقت نظر مورد تحليل و ارزيابى قرار گيرد.[2]

5 - تئورى استقلال در جهان جنوب، با درس گيرى از تجارب پيشين مبارزات اين جوامع و با عبرت اندوزى از تحولات بلوك شرق به اين تأكيد اساسى پرداخته است: مبارزان و روشنفكران جهان سوم (سابق) در پروسه حركت خويش بايستى به جاى اصالت دادن به ذهنيت ها و تئوري هاى خود و كشاندن ميهن و ملت - و احياناً هرز دادن توان آنان - در جهت اتوپياهاى خويش، اصالت را به "موجوديت" ميهن و ملت خويش و تماميت ارضى آن داده و قبل از آنكه به "هويت" آزادى يا عدالت طلبانه آنان بپردازند به حفظ موجوديت آنان بها دهند كه اگر اين موجوديت به خطر افتد ديگر آزادى و عدالت نيز براى آنان ارزشى نخواهد داشت (تئورى بقا).

   اگر روشنفكران آزادى را بدون مسئوليت و تعهد ملى بخواهند و يا به عدالت در توزيع توان اقتصادى بدون تلاش جهت توليد و رشد و توسعه، تعصبى يك جانبه ورزند، بر صورتگرى و هويت بخشى براى پيكره اى تلاش نموده اند كه از قبل محكوم به ضعف و سستى اش كرده اند، و يا در ضعف و به بند كشيدن اين بدن بيمار توسط دشمنان و موانع داخلى و خارجى اش به هموار كردن راه و دادن دستاويز پرداخته اند (تقدم منافع ملى بر منافع گروهى و طبقاتى). اين تئورى با ديدى انتقادى نسبت به برخى آرمان گرايى هاى افراطى، بر مسأله سازندگى (بعد از مراحل موقت تخريب) تأكيد مى ورزند؛ و در اين تأكيد خود، مبلغ "نگاه به درون" و تكيه بر مردم مى باشد. از اين زاويه مى توان اين تئورى را نوعى نگرش بر مسأله رشد و توسعه دانست. هر چند تئورى استقلال در هر سه بعد سياسى و اقتصادى و فرهنگى گسترش دارد ولى مى توان وجه غالب آن را نگرش اقتصادى اش دانست.[3]

نگرشى كه تأكيد بر سازندگى و رشد و توسعه اى كه نه از الگوهاى رايج جهانى (كه به دنبال جذب و هضم جوامع در نظم جهان غالب شمال است) پيروى مى كند، بلكه رشد و توسعه اى كه به دنبال اعتلاى ملت و ميهن و خوداتكايى نسبى آن از طريق يك دولت مقتدر مى باشد. دولتى كه اقتدارش بر پايه و اساس نيروهاى مردم و به شكل دموكراتيك شكل گرفته و استمرار مى یابد. در اين تئورى استغناء و بى نيازى از امپرياليسم مبناى استقلال در اين جهان پيچيده و پركشمكش مى باشد. استغناء و بى نيازى نسبى كه تنها از طريق اراده ملى متبلور خواهد شد. بهره گيرى از اين اراده تنها راه پر كردن فاصله عظيم و روزافزون جهان برخوردار و جهان كم برخوردار يا نابرخوردار (شمال و جنوب) است. اين تئورى مفهوم سنتى مبارزه اجتماعى در جهان جنوب را كه "مبارزه براى كسب قدرت سياسى به هر قيمت" بود مورد انتقاد قرار داده و تلاش جهت رشد استقلال ملى و سربلندى ميهن و ملت و فرعى كردن هر عاملى در برابر اين عامل اصلى را مد نظر قرار مى دهد.

6 - گفته شد كه تئورى استقلال به نقد تئورى گرايى جزمى، اتوپياگرايى آرمانى، آزاديخواهى بدون مسئوليت ملى و عدالت خواهى بدون رشد و توليد، مبارزه سياسى صرفاً جهت كسب قدرت به هر قيمت و... پرداخته است.

   اما بايد دقت و پرهيز داشت كه در برخورد با اين ضعف ها و نقص هاى تاريخى روشنفكران جهان سومى (كه خود مسئوليتى مهم و راهگشاست)، دچار خطاى جديد "نقد انحرافى بر يك انحراف" نگرديد. بايد مراقبت نمود كه مقابله با جزميتهاى تئوريك و اصالت دادن به ذهنيت ها و حركت از رؤياها تا واقعيت، به اصالت دهى به واقعيت و نفى آرمانگرايى هاى مطلوب گرايانه، نه موعودطلبانه، تحت عنوان آرمان بازى، منجر نگردد. و يا در نقد ايدئولوژى هاى بسته، به عدم ضرورت هر نوع ايدئولوژى (كه لازمه حيات هدفدار انسانی و اجتماعى است)، نرسيد. و يا در برخورد با رویکردهای آنارشیستی ( که معمولاً از برخوردهای غير مسئولانه با فضاى دموكراسى نشات مى گيرد)، به هراس از هر نوع آزادى ملى نرسيد و به نوعى نخبه گرايى دچار نگرديد. چرا كه تنها راه رشد اراده ملى، آزادى و تمرين دموكراسى براى تمامى لايه هاى اجتماعى است (نه فقط براى نخبه گان).براى جهان نابرخوردارى كه مهم ترين سرمايه اش اراده ملى و نيروى انسانى اش مى باشد نخبه گرايى (هر چند در مراحل اوليه رشد تا حدودى جبرى است)، در طول يك پروسه حركتى آفتى ويران ساز خواهد بود.

هم چنين اين تئورى در نقد عدالت گرايى هاى سطحى و در تأكيد بر توليد، نبايد حساسيت خود بر توزيع (البته بعد از توليد) و مسأله استثمار و حقوق اقتصادى مردم زحمتكش را از دست بدهد. چرا كه تنها در بسترى از عدالت اجتماعى و خوش بينى و اميدوارى ملى است كه توان و اراده ملى جهت رشد و اعتلاى جامعه بسيج و آزاد مى گردد. و نيز اين تئورى در طرح دولت مقتدر بايد از كشيده شدن به سمت نخبه گرايى و هر نوع اقتدار غيردموكراتيكى پرهيز داشته باشد. تئورى استقلال در نقد و بررسى و درس آموزى هاى تاريخى اش از مبارزات گذشته روشنفكران در جهان عقب مانده، آزمايش سختى خواهد داشت.[4]

نتيجه اين آزمايش يا يك گام فراپيش نهادن است و گذشته را چراغ راه آينده كردن و يا انحرافى جديد در مسير نقد انحرافى يك انحراف. انحرافى ناشى از ايجاد توهماتى جديد و غيرروشمند كه مى تواند توان و پتانسيل عظيمى را دچار گنگى و ابهام و در نتيجه ناكارآيى سازد.

7 - اما مهم ترين و ضرورى ترين نكته اى كه مى بايست پيرامون طرح تئورى استقلال در فضاى نوين جهانى و جوامع پيرامونى كنونى بدان پرداخت اين مسأله است كه اين تئورى داعيه آرمانى و ايدئولوژيك دارد يا ادعاى رهيافت و استراتژيك؟

   آنچه مسلم است پس از جنگ جهانى دوم و عقب نشينى سياسى دول استعمارگر از جوامع پيرامونى، مديريت و رهبرى سياسى اين جوامع بومى گرديده است. حاكميت و مديريت هاى اين جوامع را طيف وسيعى از هيئت حاكمه هاى وابسته تا حاكميت هايى كه داعيه مقابله با استعمارگران را نيز دارند، تشكيل مى دهند؛ دول مستبد يا دولى برخاسته از آراء ملت؛ حاكميت هايى كه به مشاركت آزادانه و آگاهانه عمومى معتقدند و حاكميت هايى كه هر نوع فضاى آزادى را مغاير با موجوديت خود مى بيند؛ حاكميت هاى بابرنامه و حاكميت هاى بى برنامه اى كه جامعه و ملت را به دور خود مى چرخانند و...

   اما آنچه تئورى استقلال بايستى بدان بپردازد[5] دقت بر ميزان نقش و حساسيت حياتى اين حاكميت ها در روند رشد استقلال و تعالى ملى اين جوامع است. تا هنگامى كه مديريت رهبرى جوامع به دست استعمارگران بود، استراتژى استقلال خواهى (سياسى) و به عبارت دقيق تر آزادسازى رهبرى جوامع از قيد ديكتاتورى و حاكميت غصبى استعمارگران، رفع مهم ترين (و در واقع اولين) مانع، از مسير رشد و استقلال (اقتصادى و فرهنگى) جامعه بود.

اما در كشورهاى پيرامونى كنونى اولين مانع، همان مديريت غلط اين جوامع است و حل عقب ماندگى ساختارى اقتصادى اين جوامع در نخستين مرحله، تصحيح اين مديريت را مى طلبد. چرا كه بر اساس آموزه عميق و دقيق تئورى استقلال، تا اراده ملى و مشاركت عمومى براى سازندگى و رشد و توسعه وجود نداشته باشد هر برنامه و مدلى با شكست مواجه خواهد شد و آن جوامعى كه مديريتى مخالف اين اصل - يعنى مخالف فضاى آزاد براى نقد و بررسى و فعاليت آزادانه و در نتيجه آگاهانه عموم ملت براى برنامه ريزى و سازندگى دارند - در نخستين گام بايد به تصحيح اين ساختار ناهنجار بپردازند. به هنجارسازى اين ساختار رهيافت و استراتژى ويژه خويش را خواهد داشت. در اين جوامع تئورى استقلال به لحاظ عملى نقشى ثانوى را داراست و عاملى جهت ده و آرمان بخش خواهد بود نه برنامه عمل مشخص و معينى براى طى تدريجى فرايند رشد و استقلال. در اينجا استقلال خواهى آرمان و ايدئولوژى است، و طلب آزادى رهيافت و استراتژى. و جز با عبور از گذرگاه آزادى (البته آزادى سياسى نه مفهوم عام آزادى) نمى توان به منزلگاه استقلال (اقتصادى يا فرهنگى) رسيد. البته، همان گونه كه در قبل هم تأكيد شده است، رهيافت آزادى نه به آن معناى سنتى از مبارزه و حركت اجتماعى است كه قدرت طلبى و سقوط يك قدرت سياسى و صعود ديگرى و تقسيم سهم ها را فلسفه وجودى و اوج ايده آل حركتى خويش مى داند.

   اما در مقابله با اين تلقى نادرست، كه آثار و آفات ناخوشايندى نيز در تاريخ جوامع پيرامونى داشته است، نبايد به عمده كردن تئورى استقلال و تأكيد بيش از حد بر آن تا جايى كه مقام رهيافتى و استراتژيك بودن را نيز القاء نمايد، پرداخت. در يك كلام، مى توان گفت در دوره پس از استعمار مستقيم سياسى، تئورى استقلاب در عرصه رهيافتى و استراتژيك اساساً بى معنا شده است. در جوامعى كه فضايى براى مبادله آزاد آگاهى و اطلاعات و برنامه ريزى و مشاركت نيست، با استقلال استقلال گفتن گرهى از كار گشوده نمى شود. شعار و تئورى استقلال به لحاظ كاربردى و عينى كاملاً خنثى و گنگ است. چون مسأله اصلى اين جوامع اين است كه مجالى براى يك برنامه ريزى متمركز و قوى مبتنى بر مشاركت فعال آزاد و آگاه مردمان نيست (نه آنكه همه مقدمات فراهم است و تنها حلقه خالى نداشتن هدفى همچون استقلال است كه مى بايست بدان سو رفت). طرح و تبليغ تئورى استقلال در اينجا صرفاً براى تقويت بينش و رشد و بسط انديشه روشنفكران و نخبگان اين جوامع و ايجاد شوك در آنان براى تصحيح روند گذشته شان (كه يا اتوپياهاى ذهنى و غيركاربردى را سرلوحه آرمان خويش قرار داده بودند) و يا تغيير و سقوط و صعود حكومت ها را سرمشق عملى خويش) مى باشد و نه در جايگاه ارائه طريق عملى، كه از نخستين گام، و از رفع و حل نخستين موانع براى پيمودن تدريجى پروسه تحولات اجتماعى تا سرمنزل استقلال عام اقتصادى و فرهنگى و... برنامه علمى داشته باشد. تئورى استقلال "شدن" را مى آموزد و نه "رفتن" را، و هر چند اين تئورى نقدهاى پيش برنده اى بر "رفتن هاى" گذشته داده، اما اين خود نهايتاً در حد نقد و درس آموزى براى "رفتن"هاست و نه جايگزين آن و خلط اين دو مقوله مهم ترين پرتگاه و انحرافى است كه در راه پيشرفت اين تئورى قرار دارد. در برخورد با موانع استقلال در جهان جنوب، كه حل اين موانع مشغوليت اصلى يك "استراتژى" است، نمى توان باز از معبر و شعار استقلال استفاده كرد.

   موانع استقلال در اين جوامع در مرحله نخست منكران و مخالفان آزادى اند، نه ستيزه گران با استقلال (كه ظاهراً هيچ كس مخالف با آن نيست). اين درس تاريخى يكى از بزرگترين و پرهزينه ترين دروس براى مردم جوامع پيرامونى بوده است كه همواره استقلال و توان ملى اين جوامع هنگامى به خطر افتاده كه قبلاً آزادى از اين جوامع بيرون رانده شده است. مرور بر تاريخ اين گونه جوامع بيانگر مكرر اين حديث دردناك است. پس رابطه "آزادى و استقلال در اين جوامع پيوندى تفكيك ناپذير است"، و در آغاز، يكى از آنها بستر رشد ديگرى مى شود. بنابراين نمى توان از "ملزومات استقلال" سخن گفت[6] و نامى از آزادى نبرد، و عناصر متشكله اراده ملى[7] را برشمرد و آزادى را ناديده گرفت. "آزادى"[8] يك تبصره و پيوست بر انتهاى مقوله استقلال نيست (هرچند به درستى و با حدّت بر آن پا فشريم). آزادى زاويه ديدى است كه مى بايست اساساً در تحليل تمامى زواياى مقوله استقلال و تبيين آن، خود بنماياند. و بالاتر آنكه هر قدر از تئورى به برنامه نزديك شود، پررنگ تر و جايگزين گردد. چرا كه ما آرمان استقلال داريم ولى مشى و رهيافت استقلال اساساً معناى خود را از دست داده است. درست است كه رهيافت آزادى در پروسه خويش بر اساس تجربه و نقد سازنده تئورى استقلال هيچ گاه نبايد از كادر منافع مستقل ملى خارج شود و خود را برتر از آن بداند، و بلكه برعكس بايد هميشه آماده فدا كردن خويش در راه منافع ملى باشد، اما آيا خارج از روند اين مشى مى توان به نجات ملى و استقلال رسيد؟

اين صحيح است كه رفع موانع به معناى رسيدن به مقصد نيست (در نقد رهيافت آزادى)، اما چشم پوشى از موانع و تأكيد مكرر بر هدف نيز جز "گنگى و توهم گرايى" و در نتيجه "استمرار مسدوديت راه توسط موانع و بى حاصلى آن همه تلاش در معرفى هدف" حاصل ديگرى نخواهد داشت. در نقد تئورى آرمانى استقلال، كشتى شكستگانى را كه گرفتار امواج دريا هستند بايد از اين دغدغه كه فكر و ذكرشان دعوا براى سكاندارى كشتى باشد، هشدار داد و نگاهشان را متوجه ساحل نجات نمود و اما با "ساحل، ساحل" گفتن و حلوا حلوا كردن نيز مشكلى حل نمى شود. بايستى چگونگى برون رفتن از غرقه امواج را پيدا كرد و صرفاً كجا بايد رفت را مطرح ننمود. آن راه است و اين مقصد و اين دو يكى نيست.

8 - هر تئورى عام براى كاربردى شدن، بايد مخاطبين خود را بيابد و تعيين كند. تجربه سيد جمال الدين اسدآبادى نمونه روشنى از تعارض مفهوم و درونمايه تئورى با مخاطبان تئورى را به نمايش مى گذارد. تئورى استقلال در جهان سوم هم بايد مشخص كند كه هشدارها و موعظه هايش چه مخاطبى را در پيش رو قرار داده است؛ دولتها، مردمان اين جوامع يا روشنفكران شان، كدام يك از اينها گوش شنوا و اراده اقدام براى عمل به اين تئورى را دارند؟ در جوامع پيرامونى در ظاهر هيچ دولت و نظام سياسى مخالف استقلال نيست (و حتى طرح اين شعار همسويى با شعارهاى ادعايى آنان نيز هست) اما اين نظامات در تفسير آن به گونه اى مى روند كه استقلال منتفى مى گردد و يا با ضروريات آن كه همانا "خردگرايى و آزادى و مشاركت جمعى و ملى است" سرناسازگارى دارند. مخاطب اصلى هشدار "استقلال" قرار دادن برخى از آنان كه با خردگرايى و آگاهى و مبادله آزاد اطلاعات تضاد بنيادى دارند جز آب در هاون كوبيدن نيست؛ هر چند مى تواند به شكل غيرمستقيم بر بدنه هرم اجرايى اين نظامات تأثيرگذار باشد. اما مخاطب اصلى اين تئورى در اين جوامع روشنفكران و نخبگان و مردم اند. تا با رشد شعور جمعى و پيشرفت رهيافتهاى عملى به ايده آل برسند كه "هشدار استقلال" مخاطب و گوش شنوايى در هر سه طيف بيابد. عدم دقت و توجه به اين مسأله و مخدوش ساختن اين حدود، مخاطبان اصلى اين تئورى را متوهم ساخته و گاه مى تواند به خرده كارى بياندازد. اين تئورى با خط مشى و رهيافت عينى مشخص نباشد اين گنگى مى تواند به همكارى در اصلاحات جزئى و پراكنده و سطحى كردن اصل تئورى و مسئوليتهاى ناشى از آن بينجامد. البته هر روشنفكر آگاه و متعهدى در حوزه عمل فردى اش مى تواند و بايد، از هر نوع توانمندى براى خدمت به جامعه و مردمش و انجام هر كار "حسناتى" كه از عهده اش برمى آيد دريغ نورزد، اما اين اعمال و خدمت هاى اصلاحى (در جزئيات)، نبايد به عنوان عمل صالح و مدل و الگوى تام و تمام براى ايفاء مسئوليتهاى تاريخى روشنفكران تلقى گردد.

عدم تفكيك و روشن نكردن اين ابهامات در تئورى استقلال و طرح موضوع "جبهه استقلال" تنها اميدهاى سراب گونه را برخواهد انگيخت كه از هر نوع كاربرى و كاربردى شدن ناتوان خواهد بود. طرح جبهه استقلال، وحدت گرايى و ملى گرايى و اراده ملى در جوامع جهان سومى موضوع قابل كنكاشى است كه در طرح تئورى عام خويش "مفيد و ارزنده"، اما از ديد كاربردى امرى "كلى - منفى" است. چرا كه بايست رهيافتهاى عينى براى تحليل و ارزيابى موانع (كه در هر يك از جوامع به گونه اى است) و حل آنان به دست دهد.

   سخن پايان آن كه تئورى استقلال در اين جوامع مى بايست تدريجاً پرورده و جزئى تر گردد. مشخص است كه در اين تئورى اصالت خاص و برجستگى بارزى به بعد اقتصادى و رشد و توسعه ملى اين جوامع در كسب استقلال داده مى شود، اما هم بايست جايگاه فرهنگ (كه باز در اين جوامع گوناگونى و درجات تأثير اجتماعى متفاوتى دارد) در پروسه اجرايى اين تئورى تحليل و جزئى گردد. و هم اين تئورى نبايد مسأله و جايگاه آزادى وعدالت، البته عدالت در توزيع بعد از توليد (نه دعوا و هياهوى بسيار بر سر هيچ) را بلاتكليف بگذارد. و اگر با اين جامع نگرى تئوريك و عينى به مسأله بنگريم، در اين صورت، خردگرايى و آزادى ديگر نمى تواند تنها يك "مقدمه واجب"[9] باشد بلكه خود مى تواند به آرمانى همطراز با ديگر آرمانها تبديل شود. و در يك بحث عام تئوريك مى توان به كنكاش اين موضوع پرداخت كه اساساً آيا استقلال نيز خود هدف است يا وسيله و بسترى براى ديگر آرمانها؟ آنچه به طور كلى مى توان گفت هر هدف و مقصودى براى آرمانهاى بالاتر از خويش نقش آرمان. و بر اين اساس آرمانهاى استقلال و آزادى و عدالت هر سه وسيله اى براى رشد انسان اند. اگر از اين منظر به مسأله بنگريم آزادى نيز جايگاه خاص خويش را به عنوان يك واجب و يك اصل براى انسان و جامعه، همطراز با استقلال درخواهد يافت.

   اما به طور كاربردى، اينك در جوامع پيرامونى، خردگرايى و آزادى و مشاركت جمعى كه سه مقوله به هم مرتبط اند، تنها معبر و گذرگاه براى رشد و استقلال اقتصادى و سياسى و فرهنگى و آمادگى زمينه اجتماعى براى رشد آزاد انسانها و انسانيت است. با اين تفكيك از راه و رفتن است كه آزادى شرط لازم است اما كافى نيست و انحصار آرمانها در آن انحرافى قديمى است كه تئورى استقلال در پى حل آن مى باشد، شرط كافى، رشد و توسعه اقتصادى و فرهنگى است تا هر سه اينها شرطى لازم براى رشد انسان گردد.

   تئورى استقلال در طرح و حركت متين و عميق خويش در جوامع جهان سومى بايد به مسائل بنيادى ملى اين جوامع بپردازد و يكى از اين بنيادها تعيین جايگاه خردگرايى و آزادى در تئورى خويش مى باشد. اين نقش نبايد به شكل يك رگه، بلكه مى بايست به شكل يك چارچوب و زاويه نگرش در تحليل ابعاد مختلف اين تئورى در بيايد و به وجه مغلوبى در مجموعه اضلاع اين تئورى مبدل نگردد.

×××

   آنچه در بالا آمد ملاحظاتى عام پيرامون تئورى نوين استقلال در جوامع پيرامونى در مرحله جديد حركتشان پس از فعل و انفعالات اخير بين المللى مى باشد. در انطباق آن بر شرايط هر جامعه، از جمله جامعه ما، برخى از اجزاء و اضلاع قابل ارزيابى بيشتر، و كم و زياد كردن غلظت ها و نقطه تأكيدهاست؛ كه پرداختن بدان مجال ديگرى مى طلبد.



1. اين مطلب در ايران فردا شماره 12 ؛فروردین و اردیبهشت 1373 به چاپ رسيده است.

2. به عنوان نمونه رجوع كنيد به جزوه شماره 2 بحثهاى بنيادى - ملى، به كوشش مهندس عزت اللَّه سحابى تحت عنوان "استقلال در جهان امروز" كه در "ايران فردا" شماره هاى 2 و 3 و 4 به چاپ رسيده است و نيز نگاه كنيد به سر مقاله شماره 7 اين مجله.

3. در همان نوشتار نيز از اين نگرش حتى تحت عنوان "ايدئولوژى استقلال و امنيت ملى" ص 9 و "ايدئولوژى پيشرفت و توسعه" نام برده مى شود. (ص 24)

4. نقد و بررسى تمامى ابعاد اين تئورى مانند بها دادن بيش از اولويت واقعى به مسأله مصرف (هر چند تنوع مصرف معضل قابل توجهى در جوامع كم توليد جنوب است) مسأله نگرش اين تئورى به امپرياليسم و... و نقاط ضعف و قوت آن خارج از مجال اين مقاله است.

5. ر.ك سرمقاله "سرمايه يا مديريت" ايران فردا، شماره 2

6. ر.ك پاورقى 1 ص 14

7. ر.ك پاورقى 1 ص 26

8. ر.ك پاورقى 1 ص 44

9. ر.ك ايران فردا شماره 7 سرمقاله ص 5.