جمعه، ۹ خرداد ۱۳۹۹ | Friday, 29. May 2020

انقلاب نامرئى جمعيتى و خطر "خطِ كناره" شدن

منتشرشده در مقالات سیاسی سه شنبه, 15 دی 1377 ساعت 12:22

بحث انقلاب "نامرئى" را به اين خاطر مطرح مى‏ كنيم كه در "انقلابات سياسى" چون پرسروصداست و هرم قدرت سياسى را سريع سرنگون مى ‏كند و در اعماق جامعه منعكس مى‏ شود، ما بازتاب‏ هايش را خيلى راحت و آشكار مى‏ بينيم. ولى يك سرى انقلابات هست كه ممكن است به صورت نامرئى در يك جامعه اتفاق بيفتد و "صورت مسئله" جامعه را به اندازه همان انقلاب سياسى دگرگون بكند، اما كمتر به چشم همگانى بيايد

   اهميت و ضرورت بحث درباره "مردم" در اين است كه اگر ما برآوردى از ظرفيت جامعه نداشته باشيم در تحليل‏هاى سياسى و در برآوردهاى استراتژيكى ‏مان كه از آن تحليل‏ ها استخراج مى ‏شود، ممكن است دچار چپ‏ روى يا راست ‏روى بشويم. يعنى اگر برآوردمان بيشتر از ظرفيت موجود باشد و ظرفيت واقعى كمتر باشد دچار چپ‏ روى مى‏ شويم و اگر برآوردمان كمتر از واقعيت باشد، دچار راست ‏روى مى ‏شويم و از مردم هم عقب مى ‏مانيم.

   نكته ديگرى كه باز ضرورت بحث را مى‏ رساند يك تغيير اساسى است كه دارد در تركيب جمعيت ايران اتفاق مى‏افتد و به نظر مى‏ رسد اگر كسى آن را نبيند در آينده دچار انحرافات اساسى مى‏ شود و چشم ‏اندازهايش همه متوهم خواهد بود. بحث انقلاب "نامرئى" را به اين خاطر مطرح مى‏كنيم كه در "انقلابات سياسى" چون پرسروصداست و هرم قدرت سياسى را سريع سرنگون مى ‏كند و در اعماق جامعه منعكس مى‏ شود، ما بازتاب‏هايش را خيلى راحت و آشكار مى‏ بينيم. ولى يك سرى انقلابات هست كه ممكن است به صورت نامرئى در يك جامعه اتفاق بيفتد و "صورت مسئله" جامعه را به اندازه همان انقلاب سياسى دگرگون بكند، اما كمتر به چشم همگانى بيايد.

اگر ما در يك وضعيت جديد قرار بگيريم و متوجه اين تغيير وضعيت نشويم، خيلى دچار خطا خواهيم شد. مثل داستان اصحاب كهف مى‏شود. فرض كنيد اگر كسى بعد از يك انقلاب سياسى، عكس شاه را در اداره يا در خانه‏ اش بزند مى‏ گويند خيلى پرت است، يعنى از شرايط جا مانده است. اگر كسى هم انقلابات نامرئى را كه در يك جامعه اتفاق مى‏افتد، نبيند به همين شكل از جامعه‏ اش پرت مى‏ افتد.

   يكى از انقلابات نامرئى در ايران كنونى در رابطه با تغيير تركيب جمعيت است. ديگر انقلابات نامرئى جامعه كه فقط تيترهايش را مى‏گويم يكى اتمام نفت يا به سمت اتمام نفت رفتن است (اين حالت دقيقاً جامعه ايران را دچار يك تحول بنيادى مى‏كند و اگر كسى اين تغيير را نبيند و روى همان صورت مسئله قبلى بخواهد مسائل را حل كند از شرايط پرت مى‏افتد). يكى ديگر رشد شهرنشينى و غلبه شهرنشينى بر روستانشينى و عشايرى است. يكى تحول تكنولوژى است (يعنى يك موقع بود كه در جامعه ما كسى تايپ المپياى كوچكى هم داشت، به هر حال تحت نظارت و كنترل بود. اما الان با طيف گسترده‏اى از اينترنت و فاكس و تلفن و ... مواجه هستيم. اين تحول واقعاً بنيادى است. زمانى بود كه به اصطلاح مى‏شد جلوى رشد اطلاعات را به سادگى گرفت ولى حالا رشد تكنولوژيك چنان صورت مسئله را تغيير داده كه بعضى از كارها اصلاً از حوزه و حيطه كار پليس خارج شد و ديگر اصلاً غيرقابل كنترل گرديده است). يكى هم تغيير تركيب سنى جمعيت ايران است و...

شاخص‏ هاى تحليل و طبقه‏ بندى مردم

   به هر حال براى تحليل "مردم" مى‏ شود از شاخص‏هاى مختلفى استفاده كرد يكى شاخص طبقاتى است (كه به صورت كلاسيك همگان با آن آشنايى دارند). ديگرى شاخص فكرى - مذهبى است (كه مى‏توان جامعه را بر اين اساس طبقه‏ بندى كرد)، يكى شاخص اخلاقى و خصايص و منش انسانى است، يك شاخص ديگر از زاويه ديد سنت / مدرنيته است (كه الان اكثر تحليل‏گران اجتماعى و سياسى از اين زاويه نگاه مى‏كنند و شايد درست‏ ترين زاويه در نگاه به جامعه ايرانى باشد)، يكى هم طيف‏بندى، سنى، جنسى و قومى است كه به نظر من روى شاخص سنى‏اش بايستى يك مقدار مكث بيشترى بكنيم. نقطه تأكيد اين بحث هم دقت در تفاوت‏هاى دو يا سه نسل اخير است، يعنى نسل گذشته، نسل ما و نسل جديد فعلى. طبق آخرين آمارهايى كه از جمعيت ايران در سال 75 گرفته شده، 80 درصد جمعيت ايران زير 40 سال سن دارد (اين خيلى قابل تأمل است يعنى 80 درصد جامعه ما در مقطع انقلاب مثلاً 20 ساله يا 22 - 3 ساله بوده‏ اند)، 60 درصد جامعه زير 25 سال سن دارند (يعنى در دوره انقلاب 7 - 8 ساله بوده و هنوز وارد سطح آموزش جدى نشده بودند)، 40 درصد جامعه هم زير 14 سال است (يعنى اساساً بعد از انقلاب به دنيا آمده است). براى تجسم دقيق‏ تر وضعيت كنونى جامعه‏ مان شايد بتوان مثالى زد. شرايط امروز مثل شرايط معلم و استادى است كه دارد تدريس مى‏كند و روى تابلو مطالبى مى‏نويسد، اما وقتى كه برمى‏ گردد مى‏بيند نصف يا دوسوم دانش‏ آموزانش رفته و دانش‏ آموزان جديدى آمده‏ اند. حال اگر او بخواهد همان صورت مسئله و درس گذشته را ادامه بدهد. طبيعتاً از شرايط پرت مى‏افتد و فقط آن 30 - 40 درصدى كه از قبل هم بوده‏ اند حرف‏هايش را مى‏ فهمند. اين مهم‏ترين نقطه‏ اى است كه در تحليل وضعيت كنونى جامعه بايد روى آن تأكيد كرد.

برخى ويژگى‏ هاى نسل جديد

   اما بپردازيم به ويژگى‏هاى نسل آخر. ويژگى‏هايى كه مى‏گوييم را خيلى نمى‏توان گفت يك بحث علمى است، چون كار استقرايى و آمارى دقيقى صورت نگرفته، بلكه يك امر تجربى است و بيشتر در حوزه خانوادگى و اجتماعى مشاهده كرده ‏ام و يك بخش آن هم مطالبى است كه در مقالات خوانده ‏ام. بنابراين دوستان مى‏توانند بگويند بعضى از اين ويژگى‏ها درست نيست. پس اين خصايص بيشتر حاصل يك امر تجربى است، ولى به نظر من قابل تأمل است. به هر حال نسل جديد جوان يعنى آن 60 درصد زير 25 سال كه طيف‏هاى گسترده از آن‏ها را بايد در نظر گرفت (به ويژه طيف‏هاى پوياى اين جمعيت، يعنى كسانى كه يك مقدار علايق فرهنگى و سياسى يا حداقل اجتماعى دارند و از حيطه فردى خودشان خارج مى‏شوند و يك نگاه به "ديگرى" هم دارند تا كسانى كه جوانان معمولى و عادى جامعه هستند). اين بحث را مى‏ شود به طور عام در نظر گرفت، ولى يك مقدار از ويژگى‏هايى كه گفته مى‏ شود در مقايسه با نسل ميان سال است يعنى نسل مثلاً بين 30 تا 45 سال.

   ويژگى‏ هاى نسل جديد را به علت ضيق وقت فقط تيترى مى‏خوانم: غيراسطوره ‏ساز است (يعنى آن اسطوره ‏سازى كه در نسل گذشته هت در اين نسل كمتر است و تقليل پيدا كرده)، فداكاى‏ اش نسبت به نسل گذشته كمتر است (به نسل گذشته آموزش‏هايى مى‏دادند مانند كتابچه "اخلاقيات الفتح". در آن فرهنگ شما اولين نفرى هستى كه فدا مى‏شوى و آخرين نفرى هستى كه بهره مى‏گيرى، "فرهنگ" رايج آن زمان اين بود ولى ظاهراً اين فرهنگ الان دارد تغيير مى‏كند، اين‏ها نسبت به قبل واقعگراتر هستند)، نسبت به مسائل دينى و مذهبى و يا "شريعت"، با ظواهر بازتر و روابط بازترى برخورد مى‏كنند (اين امر در روابط دختر و پسر، حتى در جمع روشنفكرهاى مذهبى، در جمع انجمن‏هاى اسلامى و...هم ديده مى‏شود. ظواهر اين‏ها هم نسبت به نسل‏هاى قبل يك خرده متفاوت است. آن موقع مثلاً شلوار سربازى و يا پيراهن ساده پوشيدن و... فرهنگ نسل ما بود، الان كسانى با همان شور و اشتياق يا حتى با همان دغدغه‏ ها و انگيزه‏ هاى جوانان آن موقع كه مثلاً بين 15 تا 25 سال سن داشتند، وجود دارند ولى ظواهرشان ممكن است يك قدرى متفاوت باشد)، محاسبه‏ گرتر هستند (ما حتى در انجمن‏هاى اسلامى هم مى‏بينيم يك نوع محاسبه‏ گرى نسبت به آينده ‏شان دارند كه در نسل ميانسال كمتر بود)، توجه شان به هنر و موسيقى بيشتر است (نسل گذشته بيشتر به علت سنتى و مذهبى بودن - بجز شريعتى كه يك مقدار در اين مسائل سدشكنى و مرزشكنى كرد - اكثراً با هنر و به ويژه موسيقى سروكارى نداشتند)، توجه به ظواهر و توجه به تن بيشتر شده است. البته اين ويژگى در سطح جامعه و جوانان عادى است. (قبلاً مردها خيلى به موهايشان اهميت نمى‏دادند، حالا مردها هم تقريباً به موهايشان بها مى‏دهند. در رابطه با توجه به ظواهر و توجه به لباس شايد بتوان گفت مشابه اتفاقى كه مثلاً در عصر روشنگرى اتفاق افتاد، در جامعه ما هم دارد كم‏ كم شكل مى‏گيرد)، متوقع‏تر هستند، نسبت به نسل گذشته بى‏ مكتب هستند يا كمتر ايدئولوژيكند (آن موقع هويت خاصى تعريف مى‏شد، شايد ويژگى‏هاى فعلى را هم بتوان يك هويت جديد دانست ولى آن هويت خيلى آنكادره بود. البته حالا نمى‏خواهم هيچكدام از اين وضعيت‏ها را ارزش‏گذارى كنم)، اساساً از مبارزه تلقى حرفه‏اى ندارند، نسبت به آن نسل بى ‏الگوتر هستند (آن موقع اسامى مشخصى بود كه الگوى نسل ما بود، پوسترهايشان هم بر در و ديوار اتاقِ بچه‏ هاى سياسى و فكرى وجودداشت. ولى الان اكثر بچه‏ هاى فكرى و سياسى شايد پوستر و الگو در اتاقشان نداشته باشند. ممكن است مثلاً عكس مصدق، طالقانى و... باشد ولى آن رابطه و حالتى كه ما نسبت به آن پوسترها داشتيم، اين‏ها كمتر دارند)، شايد بتوان گفت نسبت به نسل قبل كمتر مذهبى ‏اند و اگر بخواهيم دايره ‏اش را بازتر بگيريم بعضاً غيرمذهبى هستند. (در همين ستادهاى انتخاباتى مربوط به افراد اپوزيسيون كه در دوران رياست جمهورى تشكيل شد دقيقاً دو طيف مى‏آمدند. يك طيفى بودند كه بيشتر گرايش ملى داشتند و يك طيف ديگر مذهبى ‏تر بودند. الان دقيقاً خوانندگان ايران فردا هم اين دو طيف هستند. شما در تشييع جنازه آقاى فروهر هم اين دو طيف را مى‏ديديد و بايست به اين مسئله كاملاً دقت داشت و ما به ‏ازاى عينى و برآوردهاى تئوريك و استراتژيكش را هم درنظر گرفت)، آن نسل آرمان‏ گراتر بود، اين نسلِ 60درصدى، مطلوب ‏طلب ‏تر است، نسل جديد مصرفى ‏تر هستند، همچنين اين‏ها نسبت به نسل گذشته آكادميك‏ تر و پرمعلومات‏ تر هستند. (هر موقع در ايران فضا باز و تبادل اطلاعات و فرهنگ ساده ‏تر شده؛ يك مقدار سطح شعور عمومى بالا آمده است. هر چند اين فرهنگ ممكن است استراتژيك نباشد يا به قول شريعتى ايدئولوژى نباشد و فرهنگ و انباشت معلومات باشد و به اصطلاح ابداعى مبتنى بر خلاقيت و توليد نباشد مثلاً آن حدى كه مهندس بازرگان از ذهن خودش كار كشيد و حرف‏هايى زد كه مال خودش بود در نسل جديد اصلاً قابل مشاهده نيست. هر چند الان كتاب بازرگان را كه مى‏خوانيم احساس مى‏كنيم يك انشاى ساده است. اما در هر حال حاصل فسفر سوزاندن مغز خودش بوده است. الان شايد فسفر كمتر سوزانده مى‏شود ولى انباشت معلومات بيشتر است)، و... و مى‏توان بر اين تيترها افزود.

   "علل پيدايش" اين ويژگى‏ها هم يكى تجربه رخداد و عملكرد جمهورى اسلامى است، يكى فرهنگ جديد جهانى بعد از فروپاشى شوروى است و... . در مجموع هم مى‏توان اين مجموعه خصايل را در كادر گذار از سنت به مدرنيته در جامعه ما تحليل نمود (البته من يك مقدار روى كلمه "دوران گذار" حساسيت دارم ما صدسال است مى‏گوييم در دوران گذار هستيم اما معلوم نيست چرا اين دوران گذار تمام نمى‏شود! ولى به هر حال يك واقعيتى است كه ما يك جامعه "ناموزون" داريم. اما اين طور هم نيست كه ما در "آستانه صبح" باشيم و نسل بعدى ديگر كاملاً در دوره مدرنيته - ولو مدرنيته شرقى و بومى - قرار داشته باشد. ولى در عين حال اين ناموزونى را ما شايد مثلاً تا چهار، پنج نسل آينده هم داشته باشيم). در عين حال اين ويژگى‏ها را مى‏توان به تغيير رژيم سياسى و سيستم آموزشى ايران، تغيير شرايط جهانى، سيال شدن اطلاعات و انباشت معلومات كه رشد ابزارهاى اطلاعاتى موجب شده ‏اند و... نسبت دارد.

ويژگى‏هاى نسل ميان‏سال

   ويژگى‏هاى نسل ميان‏سال (از اينجا به بعد فقط ويژگى‏هاى طيف پويايشان را مى‏گويم با اكثريت معمولى ‏اش زياد كار ندارم): نسل ميان‏سال ساده ‏زيست ‏تر بود، صاحب ايدئولوژى بود، فداكار بود، در عين حال مطلق‏ نگرتر بود، الگودار بود، مالكيت دوستى‏ اش كمتر بود (چون بافرهنگ و ادبيات سوسياليستى تربيت شده بود)، الان در اين نسل، بعضى‏ها دچار دوپارگى هويت شده ‏اند و برخى هويت گذشته‏ شان را اصلاً كنار گذاشته ‏اند، بعضى‏ها هم سعى كرده ‏اند كه بدون بازخوانى هويت گذشته‏ شان را حفظ كنند، يعنى همان هويت را بدون بازخوانى يدك بكشند و جلو ببرند و ايمان خودشان به آن فرهنگ و ويژگى‏هايش را از دست ندهند.

ويژگى‏ هاى نسل مسن

   نسل مسن‏تر هم الان ويژگى‏هايى دارد (باز هم فقط طيف‏هاى پويايش را مى‏گويم): حامل برخى تجارب تاريخى است (روزگار ديده ‏تر هستند، چون شرايط متحولى را ديده ‏اند، اين‏ها اكثراً نهضت ملى را ديده‏اند، نسل ميانسال نهضت ملى را نديده است)، متشرع ‏تر هستند (البته در طيف مذهبى ‏اش، يعنى نسل ميانسال به علت مربى‏ هاى فكرى و فرهنگى خاصى كه داشته نسبت به نسل‏هاى قبل خودش كمتر متشرع است، نسل قبل از ما متشرع ترند) اين‏ها بعضى‏هايشان محافظه‏ كارند و برخى‏ هايشان هم نسبت به نسل ميانسال پرخاش گرترند (بويژه در طيف‏هاى ملى و كسانى كه با انقلاب يك زاويه ايدئولوژيك هم درباره مذهب دارند)، مالكيت دوستى در آن‏ها بيشتر است، بسيارى ازآن‏ها شرايط جديد را خيلى درك نكرده ‏اند و خيلى به روز نيستند (بعضى ‏ها يك سئانس عقبند، بعضى‏ها دو سئانس عقبند يعنى بعضى‏ها شرايط جديد را يك مقدار درك كرده ‏اند ولى راه حلى برايش ندارند، بعضى‏ها هم درك نكرده ‏اند و هم راه ‏حلى ندارند) و...

ويژگى‏هاى عامه مردم در ايران

   اما در مجموع و "به طور عام" هم مى‏توان يك سرى ويژگى‏هاى عام و مشترك نيز براى كل مردم درنظر گرفت كه برخى صاحب‏نظران روى اين ويژگى‏ها خيلى بحث كرده ‏اند. شايد بتوان گفت كلاسيك‏ ترينش را كه ماها آشنايى داريم مهندس بازگان است كه در مقاله روحيه سازگارى ايرانى بحث كرده است. (بعد آقاى محمدمهدى جعفرى و شريعتى به وى انتقاد كردند و مهندس بازرگان كمى آن توصيفات رقيق كرد، ولى باز يك جايى هم گفته اصل حرف همان است كه آنجا گفته‏ ام، يعنى اصل حرفم را قبول دارم، ولى كمى رويش مبالغه كرده ‏ام). چون دوستان احتمالاً اين مقاله را خوانده‏اند من خيلى رويش مكث نمى‏كنم.

   ويژگى‏هاى عام مردم ايران يكى بی ى‏ظمى ماست، زود و زيادخواهى است (علت‏هاى تاريخى‏ اش را نمى‏گويم)، سازگارى منفعل و معترض است، يعنى هم منفعل است هم معترض و به نوعى مى‏توان گفت امر به معروف قلبى بيشتر از زبانى و عملى مى‏كنيم يا موقعى كه لزوم امر به معروف عملى باشد بيشتر قلبى و زبانى مى‏كنيم يعنى يك فاز از خطر كردن عقبيم!)، حركات جهشى و جوششى ناگهانى در تاريخ ما زياد وجود داشته است يعنى يك تحمل طولانى و ناگهان يك حركت جهشى و به اصطلاح جوششى، يك نوع دفاع از مظلوم و مظلوم‏دوستى در فرهنگ ماست كه اين امر را شايد خودتان هم تجربه كرده باشيد (حتى در مسابقات فوتبال خارجى كه نشان مى‏دهد يك تيم ضعيف‏تر بازى ميكند آدم دلش مى‏خواهد او برنده شود يا مثلاً گل مساويش را بزند!)، يك حالت قهرمان‏ پرورى و قهرمان‏ دوستى هم هست، اين را بعضى‏ها اين طورى تعبير كرده ‏اند و من از قول مهندس بازرگان خوانده ‏ام كه مى‏گويد گناهكار دانستن "گذشتگان" و مسئول دانستن "آيندگان" و ركود و سكوت "حال"! (يعنى همه تقصيرات به گردن گذشته ‏هاست، همه كارها را هم بايد آينده ‏ها بكنند، الان ماهيچ كارى نبايد بكنيم! بعضى از شهرستان‏ها كه گاهى از اوقات مى‏رويم مى‏بينيم دوستان همه تقصيرها را از گذشته ‏ها مى‏بينند و همه انتظارها را هم از تهران دارند كه مثلاً اين‏ها چرا حزب درست نمى‏كنند، چرا با هم نزديك نمى‏شوند، چرا...، شما خودتان چه كار مى‏كنيد؟! فرهنگ "نگاه به مركز" به ويژه الان در شهرستان‏ها غالب است، يعنى تقصير از گذشته ‏هاست و الان هم بايد يكسرى شخصيت‏ها در تهران يك حزب درست كنند، ما هم برويم پشت ديوار اين حزب، يعنى يك ناخودآگاه روانى به اين شكل وجوددارد)، يك سيكل "اعتماد، بدبينى، يأس و توطئه‏ بينى" وجود داشته (يعنى مردم ايران و بويژه در تركيب جمعيتى آن موقع كه جمعيت شهرنشين در اقليت بوده و گرايش سنتى هم قوى‏تر بوده يك نوع حالت بيعتى وجود دارد، اكثر رهبران جاافتاده جامعه ما پيرمردند، مسن هستند، يعنى مردم ايران بيشتر به افراد "اعتماد" مى‏كنند تا به آموزه‏هايشان شناخت و "اعتقاد" دقيق پيدا كنند. البته اين ويژگى دارد تغيير مى‏كند و يك جاهايى هم البته مى‏شود استثنا برايش قائل شد)، به هر حال اين سيكل وجود دارد و الان در بعضى از اقشار در رابطه با خاتمى هم داريم مى‏بينيم كه معتقدند گويا از اول هم روى كار آمدن او توطئه بوده، اين هم از خودشان بوده است.

   فرهنگ ماندگار ما (حالا اگر به زبان حافظ بخواهيم بگوييم) يك فرهنگ رندى بوده، همان سازگارى منفعل و معترض. (شايد علت اين كه حافظ در جامعه ما خيلى خوب نشسته، فرهنگ رندى است كه در تفكر حافظ هست)، سياست صبر و حوصله، شايد به نوعى بتوان گفت اقشار وسيعى از جامعه ما احساسى - عاطفى و غيرپيگير بوده ‏اند. البته انتقادى كه به بحث مهندس بازرگان وارد است اين است كه شايد ويژگى‏هايى كه ايشان مى‏گويد در بخش مهمى از جامعه و بخش عظيمى از تاريخ ما درست باشد ولى يك اقليتى را در جامعه ما مهندس بازرگان هيچ موقع نديده است، يعنى راديكال‏ها. راديكال‏ها هميشه در جامعه ايران در اقليت بوده ‏اند اما حضورى قوى داشته ‏اند. از اساطير ما و از دوره سياوش تا جنبش‏هاى قبل از اسلام، دوران اسلام و در دوران اخير نهضت ملى و مشروطه و... . مهندس بازرگان مقاله ‏اى به اسم "تلافى 2500" ساله دارد، اين را براى بچه‏ هاى جبهه نوشته و گفته است كه من اصلاً باور نمى‏كردم در نژاد و خون ايرانى يك چنين بچه ‏هايى باشند، اين يك تلافى 2500 ساله است. يعنى ما 2500 سال است چنين نسلى نديده‏ ايم. راجع به دوران انقلاب و نسل جوان و نوجوان انقلاب هم همين را مى‏گويد. اما صد جا مى‏شود در تاريخ ايران از اين نوع فداكارى‏ها را نشان داد كه مهندس بازرگان نديده است.

   الان جامعه ما دارد دچار يك دگرديسى مى‏شود. البته به لحاظ جامعه ‏شناختى "شدت يك پديده دليل دوامش نيست". اين خيلى مهم است، يعنى يك پديده، ممكن است يك زمان خيلى شديد ظاهر بشود ولى اين امر دليل بر دوامش نيست. آقاى خمينى تعريف مى‏كرد كه مثلاً در زمان مصدق آخوندها را سوار تاكسى نمى‏كردند. و اين را به عنوان علامت منفى آن دوره مطرح مى‏كرد، خوب ما مى‏بينيم نسل بعدى‏اش كه نسل ما بودند افتاديم دنبال آخوندها! يعنى اين گونه نيست كه يك پديده كه يك زمان خيلى شديد ظاهر مى‏شود جبراً هم دوام آورد. البته اين امر يك مقدار به تركيب و ساختار جمعيت هم برمى‏گردد. مثلاً روى كار آمدن سنت سياسى شده در ايران در شكل جمهورى اسلامى آثار ماندگار و برگشت ‏ناپذيرى هم دارد ولى در آن شدت و حدّتى كه الان خودش را نشان مى‏دهد، ماندگار نيست. به هر حال ما الان در دوران يك دگرديسى هستيم كه در اخلاق و منش و... مردم دارد تأثير خودش را مى‏گذارد، و اين ممكن است يك نسل هم دوام داشته باشد ولى يك چيزهاى ماندگار و ثابتى هم در فرهنگ ما هست مانند اخلاق و غيرت پهلوانى، مظلوم‏دوستى و ... و شايد بتوان گفت اين نوع خصايص غيرقابل تغيير مى‏باشد.

   يك عنصر مهم ديگرى كه الان هست، مشكلات اقتصادى است، شايد برش اقتصادى هم بتوان به مبحث ويژگى‏هاى جمعيت زد. يكى بى‏ پس‏ انداز شدن بخش خيلى بالايى از جمعيت در حال حاضر است. يعنى الان يك حالت روزمرگى اقتصادى حاكم است. به علاوه اين كه تفاوت سطح درآمد رسمى يعنى حقوقى كه كارمند مى‏گيرد با مصرفش را با كار دوم و سوم پر مى‏كند. ولى يك بخش مهم جامعه بى‏پس‏انداز شده، يعنى اگر مرد، زن يا بچه خانه مريض شود و نياز به عمل جراحى داشته باشد پول عمل قابل تأمين نيست. بى‏ پس ‏انداز شدن آثار روحى - روانى خاصى دارد و تأثير خاصى هم بر روابط جمعى و رفت و آمدهاى خانوادگى دارد و تأثيراتى دارد كه به تدريج مى‏تواند حتى به ناخودآگاه قومى ما تبديل شود.

   نكته ديگر در برش اقتصادى نفع‏ طلبى جهشى است كه الان به وجود آمده است. اين ويژگى در عرصه سياست هم بوده كه كوتاه مدت بودن پيروزى انقلاب باعث شد كه همه به "راه‏هاى كوتاه ‏مدت" فكر كنند. ثروت‏هاى بادآورده بعد از انقلاب بويژه دوران جنگ هم در اقتصاد همه را دچار نفع‏ طلبى جهشى كرده است.

   يك نكته ديگر آپارتمان‏ نشينى است كه دارد رشد مى‏كند. اين امر فرهنگ خاص خودش را خواهد داشت. نكته ديگر ورود بيشتر زن‏ها به جامعه است و اين هم نكته مهمى در رابطه با مردم ايران است. تغييرات اجتماعى معمولاً ريتمش كند است و مثل رسوب‏ هاى ته دريا مى‏ماند كه آرام آرام شكل و قوام مى‏گيرد. و در نسل آينده ما تأثير و بازتاب اين رخدادها را خواهيم ديد.

   يك نكته اساسى ديگر كه شايد بتوان در قسمت استراتژى و نتايج استراتژيك بحثمان روى آن مكث كرد اين است كه جامعه ايران دارد شديداً چندقطبى و "طيفى" مى‏شود. يعنى طيفى از گرايشات مختلف هم در سياست و هم اساساً در ميان اعتقادات و اخلاقيات مردم بوجود مى‏آيد. در دوران مشروطيت يك حالت متكثر را در سياست داشته‏ايم. اما نهضت ملى و انقلاب اسلامى رهبر بلامنازع داشته است. جنبش مشروطيت به اين شكل نيست يعنى در آن رهبران را در دو يا سه سطح مى‏شود طبقه‏ بندى كرد، سطح مذهبى، سطح شخصيت‏هاى روزنامه ‏نگار، سطح خطيب‏ ها و... اين‏ها هر كدام به هر حال در يك حدى از رهبرى بودند. ولى بعد از مشروطيت رهبرى‏هايمان بلامنازع است. به نظر مى‏رسد آينده هم مقدارى به همين شكل خواهد بود. به هر حال در سطح جامعه هم داريم دچار اين تكثر مى‏شويم و طيف وسيعى از روحيات، افكار، عقايد و مناسبات اجتماعى دارد شكل مى‏گيرد كه دو سمت اين طيف با هم خيلى متضاد است. يعنى يك سمتش پانكى است يك سمتش حزب ‏اللهى شلمچه‏ اى است. اين دو سر طيف رابطه ‏شان به سمت نفرت برود مسئله بسيار قابل بحثى خواهد بود. يعنى دو فرهنگى كه هر يك ديگرى را خيلى منفور مى‏داند. هر چند به اصطلاح جامعه ما هيچگاه كاملاً دوقطبى نمى ‏شود. و البته اين از هنرهاى نوگرايى دينى در ايران است يعنى جامعه ما مثل الجزاير نمى ‏شود كه كاملاً دوقطبى شود. جامعه ما جامعه متكثرى است و اين حالت دارد در اقشار جامعه هم شكل مى‏گيرد، يعنى از اقشار شديداً متعصب مذهبى كه دين را فقط در حجاب و در يك سرى ظواهر مى‏بينند تا كسانى كه كم‏كم اين ويژگى در آن‏ها رقيق‏تر مى‏شود تا به يك پانكى مى‏رسد. ولى اگر لايه ‏هاى ميانى حذف بشود و قدرت سياسى بين اين دو قطب قرار بگيرد، بدترين حالات ممكن براى آينده اين جامعه خواهد بود. بنابراين هر دو طرف طيف، بويژه نيروهاى سياسى، بايستى به اصطلاح از حالت خودمركز بينى خارج بشوند. و اگر بخواهيم روشن‏تر بگوييم انتخابات مجلس خبرگان و انتخابات‏هاى قبلى هم بارها نشان داده كه جمهورى اسلامى 10 - 12 ميليون رأى بيعتى و ثابت دارد و اين 10 - 12 ميليون نفر نيروهاى كاملاً سنتى جامعه‏ اند كه ممكن است تا آخرين لحظه هم كه با شما حرف مى‏زند مثلاً به زمين و زمان هم فحش بدهد اما فردا صبحش هم مى‏رود و رأى مى‏دهد! اگر روشنفكران جامعه و سياسيون جامعه اين نكته را نبينند باز هم دچار خطا در برآورد و ارزيابى جامعه مى‏شوند. فرض كنيد مثلاً الان خبر رفته در خارج از كشور كه "مجيد شريف را كشته‏ اند" بنى‏ صدر يك اعلاميه داده كه اى جوانان اين حكومت خط قرمز دارد مگر شما خط قرمز نداريد، ديگر چه كار بايد بكنند كه شما شورش كنيد، يعنى از راه دور جامعه سراسر "ظرفيت" و پتانسيل ديده مى‏شود و اين 10 - 12 ميليون هم اصلاً ديده نمى‏شود. انگار همه جامعه مثل يك انبار باروتى است كه يك دانه كبريت بخورد منفجر مى‏شود و مهاجران هم به ايران برمى‏گردند.

   البته تحليل اين مسئله يك برخورد روانشناختى، جدا از برخورد جامعه‏ شناختى، مى‏خواهد كه شما بتوانيد ادبيات و علايق اين 10 - 12 ميليون نفر يعنى حدود يك پنجم جمعيت را هم احساس بكنيد. حال اين كه چقدر قدرت سياسى و اقتصادى دست اين‏هاست، اين هم قابل تأمل است. اما اگر اين نيروها هم نخواهند روشنفكرهاى جامعه و اين انقلاب نامرئى جمعيتى را ببينند آن‏ها هم شديداً ايزوله و منزوى مى‏شوند و بين اين‏ها و نيروى مقابلشان جز نفرت چيزى نمى‏ماند...

   خلاصه محور بحث ما اين نكته است كه يك انقلاب نامرئى جمعيتى در ايران اتفاق افتاده، لايه وسيعى از جامعه در سنينى هستند كه اساساً يك گسست نسلى با نسل گذشته دارند، اين نسل ويژگى‏هاى خاصى دارد و هر نيروى سياسى، دينى، فكرى اگر اين ويژگى‏ها را در نظر نگيرد به "صورت مسئله"اى دارد جواب مى‏دهد كه اساساً تغيير كرده است و اگر به اين انقلاب نامرئى دقيقاً توجه نشود جريان‏ها به "خط كناره" تبديل خواهند شد و اساساً در متن نخواهند ماند. اين فرضيه اصلى بحث ما بود.

نتايج بحث تحليل مردم

   نتايجى كه از اين مجموعه بحث مى‏گيريم، چند نكته است: نسل ميانسال و يك خورده مسن‏تر و دوستان جوان‏ترى كه با اين نسل مرتبط هستند يك گرايش "عامگرايى" يا پوپوليستى دارند كه به نظر مى‏رسد بايد تعديل شود، البته بدون محو جهت‏ گيرى طبقاتى. فرهنگى كه "مردم هيچ موقع اشتباه نمى‏كنند" (در ادبيات شريعتى هم هست، شريعتى در كويرياتش به مردم خيلى بدبين است و دراجتماعياتش خيلى خوش‏بين، عكس مهندس بازرگان است، او در اجتماعياتش خيلى بدبين است) ما بايد يك مقدار واقع‏گرايى بدون محو جهت‏گيرى طبقاتى داشته باشيم.

   اينجا مى‏شود بحث ديگرى را هم مطرح كرد (البته يك بحث فكرى و ايدئولوژيك است) ولى داخل پرانتر خيلى مختصر مطرح مى‏كنم. به هر حال هر روشنفكرى، هر كسى كه به سطحى از آگاهى و شعور مى‏رسد يك مقدار از مردم و جامعه ‏اش فاصله مى‏گيرد، اين امرى طبيعى است. در تاريخ كسان مختلفى با گرايشاتى متفاوت از مردم فاصله گرفتند، فاصله فكرى و منشى. يعنى احساس كردند كه يك مقدار فرهنگشان بالاتر است و قدرى مسائل را گسترده ‏تر مى‏بينند. من اسم اين‏ها را مى‏گذارم "تنهايان تاريخ"، آن‏هايى كه در تاريخ، در متن جمعيت ‏اند، اما به "تنهايى" مى‏رسند. اين افراد را مى‏توان در طيف‏هاى مختلفى در نظر گرفت، بعضى‏هايشان به شدت به بدبينى مى‏رسند مثل ابوالعلا معرى، نيچه و يا صادق هدايت خودمان. داستان‏هاى صادق هدايت را بخوانيد، با نفرت از مردم ياد مى‏كند. واقعاً صادق هدايت به يك احساس و حالت برترى نسبت به جامعه رسيده است.

   يكى از كسانى كه با او بوده تعريف مى‏كند در پاريس قبل از اين كه خودكشى كند من به اتاقش رفته بودم، ديدم كاغذهايش همه روى زمين و ميز پخش است. بعد از چند روز ديدم آن‏ها را در سطل آشغال ريخته است. گفتم صادق اين‏ها را چاپ كن گفت كه "آدم تا موقعى كه بچه است با مدفوعش بازى مى‏كند!" او به يك بدبينى و يأس افراطى در اين حد رسيده بود، و به مردم نيز از پشت همين عينك سياه نگاه مى‏كرد. ولى خودكشى هدايت علامت صداقتش بود يعنى روى اين تفاوت سطح فرهنگ و سطح درك فلسفى ‏اش از جهان و هستى و ... تا آخر خط مى‏رود، اين‏ها يك نحله هستند كه در تاريخ به تنهايى مى‏رسند و رابطه‏ شان با مردم معمولاً بر اساس "نفرت" است. ابوالعلا معرى هم در خيابان‏ها راه مى‏رفت و مى‏گفت مردم يا دين دارند عقل ندارند و يا عقل دارند دين ندارند. هميشه يك حالت بدبينى نسبت به مردم داشت. اين ويژگى در آثار نيچه هم هست.

   نحله ديگرى هم هستند كه به اصطلاح به "بنشين كنار جوى و گذر عمر ببين" مى‏رسند، مثل حافظ و خيام. آن‏ها به نوعى رندى مى‏رسند يعنى ضمن اين كه فاصله ‏شان را با مردم كاملاً حفظ كرده ‏اند و از بالا دارند به پايين نگاه مى‏كنند، اما مى‏گويند زياد سخت نگير، خرده‏ مگير و...

   يك طيف ديگر صوفى‏ها هستند، اين‏ها در اين فاصله و ارتفاع، از مردم جدا مى‏شوند يعنى فاصله فيزيكى هم مى‏گيرند و يك نوع حالت بى‏ اعتنايى و دور زدن مردم دارند.

   يك نحله هم انبياء هستند كه اين‏ها هم به حالت تنهايى مى‏رسند. پيامبر وقتى كه قبل از شروع نبوتش به غار حرا مى‏رفت به يك آگاهى و شعور خاص و بدين ترتيب به يك فاصله از جامعه رسيده بود. ولى از اين فاصله، وقتى از بالا به پايين نگاه مى‏كند با "عشق و محبت" از مردم ياد مى‏كند. دراين چهار نحله همه به تنهايى مى‏رسند، اما در رابطه با مردم يكى به عشق مى‏رسد كه پيامبران هستند. يكى به نفرت، يكى به رندى و به اصطلاح خرده مگير و يكى هم به فاصله ‏گيرى.

   اقبال لاهورى درباره فرق صوفى و نبى از قول عبدالقدوس گنگهى مى‏گويد اگر من به معراج رفته بودم برنمى‏گشتم، يعنى صوفى رابطه‏اى مسئولانه و عاطفى با مردم ندارد، "من اگر مى‏رفتم خودم نجات پيدا كرده بودم". اقبال مى‏گويد همين جمله بيانگر فرق صوفى و نبى است. نبى موقعى كه به معراج مى‏رود، برمى‏گردد.

   حالا هم نوگرايى دينى و بويژه قرائت راديكالش در ايران نگاهش به مردم يك نگاه از اين جنس است يعنى نگاه دينى، نگاه قرآنى و پيامبرانه. قرآن ضمن اين كه نسبت به مردم واقعگراست، نقد هم مى‏كند، فحش هم مى‏دهد! و مى‏گويد اكثرشان جاهلند. بدى‏هايشان را مى‏گويد، خوبى‏هايشان را هم مى‏گويد و درعين حال عشق و علاقه‏اى هم به مردم دارد. يعنى از ارتفاع هم كه به مردم نگاه مى‏كند به نفرت و جدايى و بى‏خيالى نمى‏رسد. با محبت و مسئوليت از مردم ياد مى‏كند. به هر حال از اين پرانتز خارج شويم.

   يك نكته در نتيجه‏ گيرى بحث اين است كه ما بايستى از حالت عام‏ گرايى و پوپوليسم يك مقدار فاصله بگيريم. ولى اين فاصله‏ گيرى همان فاصله‏ گيرى پيامبرانه باشد، نه فاصله ‏گيرى صوفى‏ وار يا خيام‏ وار يا نيچه ‏وار. بايد دقت كنيم وقتى كسى نسبت به مردم واقع گرا مى‏ شود و بدى‏هاى مردم را هم مى‏بيند ممكن است دچار اين آفات هم بشود. ولى قرآن در مورد پيامبر مى‏گويد كه اگر تو اين خُلق عظيم و اخلاق نيكو را نداشتى مردم از پيرامونت پراكنده مى‏شدند، و در رابطه با آن كورى كه براى صحبت با رسول مى‏آيد (سوره عبس و تولى را خوانده‏ايد)، خدا پيامبر را توبيخ مى‏كند كه چرا با يك كور ترشرويى كردى. يعنى نگاه دينى و نگاه پيامبرانه يك نگاه پرمهر و محبت به مردم است.

   نكته ديگر حركت تدريجى جامعه ما به سمت چندقطبى شدن است كه در فرهنگ، رفتار و عدم امكان رهبرى فراگير و بلامنازع خود را نشان مى‏دهد. الان جامعه ايران ديگر هژمون ى‏پذيرى و رهبرى‏ پذيرى مطلق ندارد. همان گونه كه در سطح اپوزيسيون هم هژمونى‏پذيرى وجود ندارد يعنى يك جريان، نهضت يا گروهى بگويند ما مى‏خواهيم رهبر اصلى بشويم، ما سابقه‏ مان بيشتر است و...، همه بايد بيايند پشت سر ما؛ الان هيچكس پشت رهبرى سياسى بلامنازع نمى‏رود. اگر اين واقعيت متكثر پذيرفته بشود، يك سرى مشكلات مهم ما حل مى‏شود. الان بسيارى داراى خودمحورپندارى و بينش "سحرگاهى" هستند. از راست راست، يعنى از درون راست‏ترين جناح حاكميت، تا منتهى ‏اليه طيف مقابل همه يك بينش "سحرگاهى" دارند. آن‏ها مى‏گويند فطرت آدم‏ها پاك است. مردم و جوان‏ها يك مدت به علت تهاجم فرهنگى منحرف شده ‏اند، اگر ما يك سرى از اين شياطين را از صحنه خارج كنيم و يك مقدار هم تبليغات كنيم و دين را به اين‏ها عرضه كنيم، آينده مال ماست! آن‏ها واقعاً ته دلشان اين گونه فكر مى‏كنند. فكر مى‏كنند كه خودشان حق مطلقند. از آن طيف بگيريم تا چپ چپش، اين بينش را دارند. چپ ضدمذهبى ‏اش فكر مى‏كند مردم ايران همه از مثلاً آخوندها خسته شده‏اند و اگر كمى فضا باز شود مردم همه قرآن‏ها را آتش مى‏زنند! يعنى همه خودشان را حق كامل مى‏دانند و فكر مى‏كنند اگر صبح بشود، خودشان كاپيتان و برنده اول هستند. از راست راستش بگيريد تا چپ چپش. آن يكى مى‏گويد ديديد ما از اول گفتيم انقلاب خوب نيست، پس آينده مال ماست، ديگرى مى‏گويد دين خوب نيست، پس آينده مال ماست و امثال اين‏ها. هر نحله سياسى را كه مى‏بينيم اين بينشِ "سحرگاهىِ آينده مال ماست" در آن هست و اگر اين حالت از ذهن ‏برداشته نشود نسبت به مردم، همه متوهم خواهند بود. يعنى هر يك، يك گوشه‏اى از مردم را كه حواريون خودشان هستند مى‏بينند يك بخش ديگرش را نمى‏بينند. پس ما بايستى سعى كنيم هر جا ايستاده‏ ايم فكر نكنيم همه مثل ما فكر مى‏كنند، يك سرى از آن‏ها سمت راست ما هستند، يك سرى سمت چپ ما، البته نمى‏خواهيم به يك شمول ‏انگارى برسيم. يعنى مى‏توان درصد پيروان هر گرايش را استخراج كرد. سنتى‏ها در جامعه ما دارند كمتر مى‏شوند، اين يك واقعيتى است.

   الان گرايش‏هاى شريعت‏گرايانه و به همين ترتيب گرايش به حكومت دينى به شدت كاهش پيدا كرده است. و اين نكته را بايد لحاظ كرد و مشخصاً بايد بين دين و شريعت فاصله‏ گذارى كرد. البته نوگرايى دينى از قبل روى شريعت اقتصادى، حقوقى، سياسى و... بحث داشته است. همان گونه كه الان گفته مى‏شود قبض و بسط، قبلاً هم گفته مى‏شد مقتضيات زمان، يكى مى‏گفت فرم و محتوى، يكى مى‏گفت ثابت و متغير، ديگرى مى‏گفت ظاهر و باطن و امثالهم. از صدر اسلام هم روى اين امر بحث بوده است كه آيا مولوى است و به اصطلاح وحى بوده يا حكم خود پيامبر بوده است؟ اين دعوا از اول يعنى از بعد مرگ پيامبر وجود داشته است. آن شعار معروف ابوذر يك عصيان عليه شريعت مستقر هم بوده است. اين كه گفته‏اند اگر خمس و زكاتمان را مى‏دهيم بقيه‏اش حلاله، ابوذر مى‏گويد نه اين طورى نيست. يعنى دعوا روى شريعت از صدر اسلام بوده است. ولى حداقل روى اين كه گوهر و جوهر دين چى هست ما اينك نسبتاً يك اجماع كلى داريم، پس يك مقدار بايد برويم به سمت اين كه دين را از شريعت تفكيك كرده و اين مسئله را به دقت تبيين بكنيم. به نظر مى‏رسد براى همين جمع‏هاى به اصطلاح مذهبى نوگرا هم لازم و ضرورى است كه مسئله را براى خودشان حلاجى كنند تا ببينند كه ديدشان روى شريعت چيست؟ شايد الان مشكل بخش‏هايى از شريعت "اجتماعى" حل شده باشد. مثلاً در مسائل اقتصادى حل شده است. ولى در مسئله زنان و حقوق زنان حل شده نيست. ما ميزگردى در دفتر پژوهش‏هاى فرهنگى دكتر شريعتى بين آقاى على طهماسبى و آقاى عبدالعلى بازرگان داشتيم. روى ارث زن بحث شد. هم آقاى طهماسبى قرآن‏شناس است و رابطه با قرآن دارد و هم آقاى عبدالعلى بازرگان، اما آقاى عبدالعلى بازرگان مى‏گفت اين شكل ارث، شكل آرمانى قرآن است، و آقاى طهماسبى مى‏گفت، نه، اين شكل در ظرف زمانى خودش مطرح شده است. يعنى ما الان در سطح نوانديشان دينى‏مان هم روى اين احكام بحث داريم كه به نظر مى‏رسد بايد روى اين امر با دقت كار بشود.

   نكته ديگر لزوم ترويج اخلاق‏ گرايى فراتر از شريعت‏ گرايى است. نسل مسن‏تر ما دين را بيشتر در شريعت و در ظواهر مى‏بيند و چون زبانش كهنه مى‏شود و نمى‏تواند با نسل جوان ارتباط برقرار بكند ناكام و ناموفق هم مى‏ ماند. ما بايستى يك مقدار روى اخلاق گرايى فراتر از شريعت‏ گرايى تأكيد بكنيم وگرنه به خاطر ظاهر و فرم؛ درون‏مايه هم از بين مى‏رود. مثلاً در گفتگو با نسل جوان روى وقار و حياى شرقى بيشتر مى‏توانيم بايستيم تا روى حجاب (البته ممكن است هر دو راهبرد هم به يك نقطه برسد). از قديم در ايران و در شرق، ما در فرهنگ و رفتارمان وقار و حياى خاصى داشته‏ ايم كه الان روى آن بيشتر مى‏توان ايستاد. و شايد با اين زبان ملى بيشتر و بهتر بتوان گفتگو كرد (در بيان ملى، تاريخ اسلام هم مى‏گنجد). مثلاً الان وقتى كه فردى روى نماز مسئله دارد، اگر ما همه انرژى را بگذاريم روى اثبات نماز، ممكن است اصل "نيايش" هم از دست برود. در حالى كه شما مى‏توانيد از يك اصل كلى‏ترى شروع كنيد، يعنى روى نيايش بايستيد تا روى نماز. كارى كه اقبال لاهورى مى‏كند و در احياى فكر دينى روى نيايش مى‏ايستد تا روى نماز (به هر حال من اين نكته را فقط به عنوان فتح باب بحث مى‏گويم) و يا مثلاً روى سلامت نفس و عزت نفس بيشتر مى‏توان تأكيد كرد تا روى حلال و حرامى كه در نسل ما، يا نسل گذشته ما بيشتر مطرح بود. اين نكته خيلى مهم است و مى‏توان بحث‏هاى دينى و ايدئولوژيك هم رويش كرد، به هر حال اگر بخواهيم با آن انقلاب نامرئى ارتباط برقرار كنيم مستلزم يك پوست انداختنيم، البته با حفظ جهت‏ گيرى‏ ها. اين عمل به معناى از دست دادن آرمان‏ها و جهت‏ گيرى‏ ها و ... نيست. بازسازى فكرى و پوست انداختن نه به معناى تجديدنظرطلبى، بلكه به عنوان تكامل، پيشرفت و پاسخ‏هاى جديد دادن به سؤال‏هاى جديد است. ما در فرهنگمان، در رفتارمان، در منش‏مان (حتى بعضى‏ها در پوششان) بايستى استعداد پوست انداختن را داشته باشيم وگرنه ما به خط كناره مى‏رويم.

   در برخى موارد هم ما مى‏توانيم روى تعهد ملى بيشتر بايستيم. الان نگاه كنيد نشريات روشنفكرى و همين ايران فردا، همه مى‏گويند مثلاً گزينش نبايد باشد، حراست نباشد، گشت امر به معروف نباشد، فلان نباشد، همه اين حرف‏ها، حرف حقى است يعنى اين قيد و بندهايى كه بر دست و بال نسل جديد بسته ‏اند و اين‏ها را متنفر از همه چيز مى‏ كند، بايد برداشته شود. اما وقتى همه اين موانع را برمى‏داريم يك چيز "ايجابى" هم بايد جايش بگذاريم وگرنه يك "نسل جشن تولدى" رشد مى‏كند، يك نسلى كه فقط مى‏خواهد، حداكثر اگر خيلى آدم خوبى باشد، درسش را بخواند كه حتى اين هم حالا دارد يك مقدار دچار مشكل مى‏شود يعنى اكنون ما افت آموزشى شديدى داريم. به هر حال ما وقتى موانع را برمى‏داريم، "ايجابى"اش را نداريم. موقعى هم كه مى‏خواهيم ايجابى حرف بزنيم زبانمان زبان كهنه‏ اى است و نمى‏توانيم ارتباط برقرار كنيم. حالا ما بياييم از اين راه وارد شويم. بگوييم شماى "جوان"، وقتى كه داريم مى‏گوييم گشت نباشد، گزينش نباشد، حراست نباشد، فلان نباشد؛ خوب فرضاً همه اين‏ها را برداشتيم، شما چه فايده‏ اى براى كشورت دارى، سرود اى ايران را الان همه جا مى‏خوانند. خوب شما پاسخ بده براى ايران و براى وطنت چه فايده‏ اى دارى؟ چه مابه‏ ازاى عينى براى ادعاى وطن‏ دوستى ‏ات دارى؟ پس اگر آن موانع را برمى‏داريم يك "هويت" جديد هم بدهيم تا نسل جشن تولدى رشد نكند. روزنامه توس يكى از نقص‏هايش اين بود، يعنى بيشتر سلبى بود. اثباتى‏اش چيست؟ آن هويتى كه ما مى‏خواهيم جايش بگذاريم، حالا اين هويت مى‏تواند يك كارايى ملى باشد (بر فرض كه دين، خدا و پيامبر و انقلاب و راديكاليسم و عصيانگرى همه اين‏ها را هم بگذارند توى پرانتز) شما به عنوان يك دانشجو، به عنوان يك ايرانى در ازاى مصرفى كه از اين جامعه دارى، چه چيزى به آن برمى‏گردانى؟ الان با اين زبان بهتر مى‏توان ارتباط برقرار كرد و اين رويكرد خودش به اصطلاح "هويت‏دهنده" و "اثباتى" است و جلوى يك سرى اشكالات و انحرافات و هرز روى‏هاى انرژى اين نسل وسيع را مى‏گيرد. 15 ساله تا 25 ساله‏ هاى نسل ما با فرهنگ و ادبيات ديگرى، هويت و انرژى گرفت. و با ادبيات و فرهنگ سوسياليستى و فرهنگ زاهدانه در قرآن و نهج ‏البلاغه جلوى هرزروى‏اش گرفته شد و سعى مى‏شد اين انرژى در كانال مطلوبش بيفتد. اما حالا مى‏توان با يك فرهنگ ملى - مذهبى اين كار را كرد.

   يك نتيجه ديگر اين كه ما برآوردى كه از مردم مى‏كنيم يك فلش نهايى و برآورد استراتژيك در انتهايش دارد. الان فرضاً فرهنگ اپوزيسيون خارج از كشور يا بخش ملى ‏تر اپوزيسيون داخل كشور را ببينيد، فرهنگى است كه برآوردى بيشتر از واقعيت از مردم دارد و راه حلش هم يك راه توده‏اى است و الگوى كلاسيك انقلاب از پايين را دارد. در آن تلقى مردم ظرفيت بالايى دارند كه اگر خوب سازماندهى بشود، نتيجه مى‏دهد. مشكل را فقط در سازماندهى مردم و وحدت رهبران سياسى مى‏بينند كه اگر متحداً يك اطلاعيه بدهند، مردم به صف در خيابان آماده حركتند! يك راه و نگاه ديگر هم هست: نگاه استحاله، كه بيشتر از بالا و به معادلات سياسى قدرت توجه مى‏كند و در شكل منفى‏ترش خواهان معامله با قدرت و در شكل مثبتش استحاله در قدرت است.

"اصلاحات موازى"، نتيجه نهايى ارزيابى "مردم"

   ما از بحثى كه پيرامون مردم كرديم بايد در نهايت و يكى از حداقل جمع‏بندى‏هايمان اين باشد كه ما الان كدام راه را بايد برويم. در بحثى كه مدتى قبل مطرح كرده بوديم در پايان يك جمع‏بندى داشتيم مبنى بر اين كه چشم‏انداز آينده "نه سركوب، نه سرنگونى و نه استحاله" است. و اگر خيلى رك و خودمانى بخواهيم بگوييم در چشم‏انداز آينده نه احتمال سركوب هست (دلايلى هم داشتيم)، نه احتمال سرنگونى هست، نه احتمال استحاله (يعنى هسته محورى و مركزى قدرت و جناح تماميت‏خواه استحاله‏پذير نيست). از طرفى هم گفتيم همين حالت سه ‏گانه، خود "نيمه اول" بازى سياست در ايران است و نيمه دوم هم از حالا غيرقابل پيش‏بينى و مبتنى بر آزمون و خطاست. يعنى براساس آزمون و خطا بايد برويم و ببينيم نيمه دوم چه كارى بايد بكنيم. معمولاً نيمه دوم هم نيمه مربى‏هاست! يعنى هر تيمى مربى‏اش خوب باشد نيمه دوم بهتر بازى مى‏كند. اما ما حالا در همان نيمه اول هستيم. همان جا اگر بخواهيم مكث بكنيم، بايد به اين نكته بسيار اساسى توجه كنيم كه "مردم" به علت فشارهاى اقتصادى و سياسى، امنيتى، ادارى و گزينشى (بويژه فشار گزينشى بر نسل جوان) توان و ظرفيت محدود و مشخصى دارند و اگر خواسته و توقعى بالاتر از اين سطح از آن‏ها متصور باشد، شما در آف سايد قرار مى‏گيريد و اين راهبرد، راهبرد ناكامى خواهد بود.

   بر اين اساس ما بايستى توأمان يك نگاه "اصلاح از بالا" و "اصلاح از پايين" داشته باشيم يعنى روشنگرى و شكل‏گيرى نهادهاى مدنى در پايين (حالا اين هم خودش الزاماتى دارد كه بايد بعداً روى آن بحث كرد) و نگاه از بالا و پيشروى اصلاحات از بالا تا هر كجا كه مقدور است، تا در نتيجه بالا يك چتر حمايتى - سياسى براى حركت اصلاحى از پايين پديد آورد و هزينه حركت را براى عموم مردم و پيشگامانشان كم كند. اگر اين دو نگاه به نقطه تعادلى برسند، اين رويه موازى بهترين گزينه براى آينده ايران است.

   الان هم آقاى خاتمى بهترين گزينه‏ اى است كه از درون قدرت مستقر بيرون زده است، هم به لحاظ نوع تفكرى كه دارد و هم به لحاظ اعتمادى كه جناح‏هاى حاكميت از بالا به وى دارند (به هر حال او ده سال وزير بوده است) و اگر او خوب عمل كند مى‏تواند حمايت‏ كننده و كمكى براى رشد اصلاحات از پايين باشد. پس ما بايد توقعمان را تنظيم كنيم، نگاهمان را واقعى كنيم، روى الزامات منطقى ذهنى پيش نرويم كه تا فلان چيز در ايران حل نشود هيچ اتفاقى نمى‏افتد. اين الزامات منطقى در عالم مجرد ذهن درست است، اما اگر اين‏ها را بياوريم در عالم واقع و مهندسى‏اش بكنيم، يعنى از عقل نظرى بياوريم در حيطه عقل عملى، بايد ببينيم اين مهندسى چقدر كار مى‏برد؟ البته با اين پيش فرض كه نگاه به بالاى صرف هم نداشته باشيم يعنى ما در نهايت، با همه واقع‏بينى‏هايى كه روى مردم داريم مى‏خواهيم آن ديد پيامبرانه را نسبت به مردم داشته باشيم و در يك جامعه مدنى متكثر هم سخنگوى اقشار فقيرتر جامعه باشيم. با اين پيش‏فرض هم ما بايستى نگاه از بالا را داشته باشيم. پس در مهندسى كردن اين روند بايد يك اصلاحات از بالا و يك نگاه از پايين وجود داشته باشد، هر كدام از اين‏ها بدون هم ناكارآمد است يعنى اگر فقط اصلاح از بالا باشد نگاه استحاله است، نگاه به پايين هم باشد همان فرمول‏هاى كلاسيك انقلاب توده‏اى دهه 50 است كه الان اصلاً پاسخ نمى‏دهد. حال اصلاً بحث كلان ارزشى و تئوريكى هم درباره انقلاب و اصلاح نمى‏خواهيم بكنيم. بحث اين است كه اصلاً آيا ممكن است يا ممكن نيست؟

   پس جمع‏بندى بحث اين است كه ما بايد هم ظرفيت مردم و هم انقلاب نامرئى جمعيتى كه رخ داده را در نظر بگيريم، با اين دو مؤلفه ما به يك استراتژى تلفيقى (نگاه از بالا و نگاه از پايين) مى‏رسيم. البته اين با سياست گام به گامِ معروف، تفاوت دارد. آن سياست بيشتر نگاه از بالا دارد و راه و جاده ‏اش هم يك طرفه است، يعنى چون نگاه فقط به بالاست اگر راه بالا با ديوارى سد شود، ديگر بايد پشت ديوار ايستاد و متوقف شد، چون نگاه به پايين وجود ندارد (البته اين دو شيوه يك سرى نقاط مشتركى دارند، ولى نقاط افتراق جدى هم دارند). در مجموع نيروهاى مذهبى و ملى - مذهبى، بايد تلاش زيادى در شناخت خصيصه‏ هاى نسل جديد بكنيم و اين يك عامل بسيار استراتژيك است. در شناخت اين قشر و در رابطه با ظرفيت‏هاى نهفته جامعه نبايد دچار ذهنى ‏گرى بشويم، نه راست‏روى، نه چپ‏روى، يعنى نه دچار يأس بشويم نه دچار توهم. (هيچ كس دوم خرداد را هم تصور نمى‏ كرد كه اتفاق بيفتد) و در نهايت به يك استراتژى تلفيقى اصلاحات از بالا، اصلاحات از پايين مى‏رسيم كه مجموعه اين شيوه هم، خود يك روشى است در بستر آزمون و خطا.



+ اين بحث، متن سخنرانى در يك جمع خصوصى است كه در دى ماه 1377 ايراد شده است