سه شنبه، ۲۵ مهر ۱۳۹۶ | Tuesday, 17. October 2017

اندر ضرورت گفت‌وگو ( در حوزه‌هاي فكري، سياسي، صنفي، قومي، جنسي و ...)

منتشرشده در مقالات سیاسی پنج شنبه, 15 مهر 1378 ساعت 07:42

 هر نوع گفت‌وگو و ارتباط، جدا از عزم دروني، نيازمند صداقت و شفافيت است. طرفين يا طرف‌هاي  هر گفت‌وگو و ارتباط بايد «تلقي» و «توقع» خود را به طور شفاف و البته محترمانه و صادقانه از طرف يا طرف‌هاي ديگر بيان نمايد.

1-  در حوزه سياست ما در دوران تعليق استراتژي (يا فقدان پروژه عملي مشخص سياسي معطوف به نتيجه قابل دسترس) به سر مي‌بريم. اما فقدان پروژه به معناي فقدان برنامه نيست. در اين دوران چهار وظيفه عام بر دوش سياست‌ورزان خواهد بود: «صبر» (نگاه درازمدت به پروژه دموكراسي و توسعه)، «اعتراض» (به راست داخلي و جهاني در دفاع از حقوق شهروندي و منافع ملي)، «انباشت» (جمع‌بندي تئوريك، استراتژيك، تشكيلاتي، اخلاقي و... درباره علل ناكامي‌ها و موفقيت‌ها) و «ارتباط» (تعميق و تحكيم نهادهاي موجود، نهادسازي‌هاي گسترده و ايجاد ارتباط فعال بين آنها). اما همه اين برنامه‌ها (بويژه جزء چهارم آن) نيازمند گفتگوست و اساسا از درون گفتگو قابل تحقق است.

2-  دوره اصلاحات (76 تا 80) عليرغم برخي دستاوردهاي تأثيرگذاري‌ كه داشته است (مانند آزاد شدن يك نيرو و انرژي اجتماعي از درون حاكميت، فراهم شدن بستري نسبي براي رشد نيروها و نسلي نو و جوان، امكان نسبي براي بسط حافظه تاريخي در رابطه با وقايع سه دهه اخير به ويژه براي نسل نو، نقد جدي تئوري‌هاي حق ويژه سياسي برخاسته از فقه سنتي، فراهم شدن امكان نسبي و البته محدود جهت هم‌يابي و تشكل‌يابي براي جريانات مختلف سياسي، صنفي، جنسي و...، وقوف قدرت بر ميزان پايگاه اجتماعي‌اش و...)؛ اما داراي ضعف‌ها و نواقص عميق و بنيادي بوده كه باعث عقيم ماندن آن گرديده است. در اين باره سخن بسيار گفته شده است. اما دو مورد از مهم‌ترين آنها عدم ارتباط اجتماعي – طبقاتي با اقشار جامعه (به خاطر بي‌توجهي به زندگي روزمره مردمان و عدم وقوف بر اهميت قدرت تشكيلاتي داراي ربط اجتماعي – اقتصادي) و نيز عدم ارتباط و ايجاد همبستگي و همسويي با ديگر نيروهاي سياسي (به علت سيطره وسيع و عميق نظريه خودي – غيرخودي) بوده است. اين دو ضعف بنيادي باعث شد اصلاحات دو بال خود (مردم – ديگر نيروها) را از دست بدهد و در مصافي نابرابر با مخالفان اصلاحات به بن‌بست و شكست برسد.

توجه جدي به اين جمعبندي نيز بر لزوم گفتگو و ارتباط بين نيروها با يكديگر و با مردم تأكيد مي‌كند.

3-    هر گونه ارتباط و گفتگو در مرحله اول نيازمند يك عزم وجودي و تصميم دروني مبتني بر احساس نياز بدين امر است. لازمه اين تصميم دروني هم نوعي احساس خلا و كمبود و نيز بويژه عزم نقد خود مي‌باشد. موانع بيروني تنها مي‌توانند امكان و سرعت گفتگو را كاهش دهند، اما عدم وجود اين عزم دروني اصل گفتگو را منتفي مي‌سازد. انسان‌ها (به صورت فردي و يا جمعي و تشكيلاتي) محصول تجربه‌هاي متفاوتي هستند و هر يك بار يك حافظه تاريخي و رفتار فردي و جمعي را با خود حمل مي‌كنند. تفاوت سيرها و سرگذشت‌ها، زبان‌هاي مختلفي را به بار مي‌آورد كه در مرحله اول از هر نوع ارتباط و گفتگويي نيازمند مفاهمه و رفع سوءتفاهم‌ها، ضمن آشكار شدن تفاهم‌ها و تفاوت‌هاست تا هم افقي و هم‌دلي نسبي را به ارمغان آورد. آغاز ارتباط و گفتگو از همين نقطه ساده بايد صورت گيرد نه از سازماندهي عالي‌ترين سطوح گفتگو و ارتباط همچون تشكيل تشكل جمعي و جبهه‌اي (حركت از ساده به پيچيده).

به نظر مي‌رسد بين نيروهاي مختلف، و به ويژه در ميان اصلاح‌طلبان، هنوز عزم جدي براي بازنگري سير طي شده وجود ندارد (نوع مواجهه با مسئله سي خرداد 60 و يا موضوع انقلاب فرهنگي و نظاير آن مثال‌هاي بارزي براي اين امراند و تأكيد بر نقش تأثير و الزامات جبري «انقلاب»، «ايدئولوژي» و «شريعتي» بر نه تنها پروسه انقلاب، بلكه بر رخدادهاي پس از آن و پرهيز فرافكنانه از توجه محوري بر افكار و اعمال رهبران فكري و سياسي حاكميت، در بررسي رخدادها بيانگر عدم وجود اين عزم است. (شايد در اين حوزه توجه به انقلاب ساندنيست‌ها در نيكاراگوئه كه درست همزمان با انقلاب ايران رخ داد و آنها نيز داراي گرايش انقلابي، ايدئولوژي، مبارزه طبقاتي، تلاش براي حل مشكل محرومان، مبارزه ضدامپرياليستي و... بودند، اما مسيري متفاوت از تجربه ايران را پشت سر گذاشتند، بسيار درس‌آموز باشد).

4-    اما اين گفتگو در بين چه افراد يا نيروها و يا در چه حوزه‌هايي بايد صورت گيرد؟ به نظر مي‌رسد چند عرصه اصلي و تأثيرگذار اين گفتگو را بتوان چنين برشمرد:

الف – گفتگو بين روشنفكران مذهبي و عرفي. تاريخچه يكصدساله اين ارتباط عليرغم فراز و نشيب‌هايي كه داشته است، چندان دلپذير نيست و عليرغم حضور گرايشات دموكرات، ژرف‌نگر و با تجربه در هر طرف، اما همواره نقاط زخمي و خراش‌دهنده‌اي بر اين رابطه سايه‌اي سنگين داشته است (مانند تجربه پيكار درون مجاهدين خلق، يا برخورد با روشنفكران مذهبي در كنفرانس برلين و جريان‌سازي فكري عليه اين روشنفكران در دانشگاه‌هاي كشور، يا تأكيد بر محوريت مذهبي‌ها در برخي جبهه‌سازي‌هاي عام سياسي و...). ولي جدا از برخي گرايشات سخت‌گيرانه و متصلب از هر سو (كه معمولا تضادها و شكاف‌هاي اصلي را با موارد فرعي‌تر جابجا مي‌كنند)، همه گرايشات روشنفكري در ايران (اعغم از مذهبي و غيرمذهبي، ليبرال و سوسياليست و سوسيال-دموكرات و...) مي‌توانند در رابطه با مسئله عام دموكراسي و توسعه همه‌جانبه در ايران با يكديگر گفتگو و تعامل داشته باشند. صورت مسئله مشترك در اينجا «ايران» و دلايل عقب‌ماندگي و راهكارهاي پيشرفت آن است (همان طور كه مهندس سحابي چندين بار بر محوريت ايران، و نه مذهب، زبان و...؛ در طراحي اين پروژه تأكيد كرده است).

رفع نگراني‌هاي اوليه، شرط خواسته و ناخواسته ضروري شروع اين گفتگو و ارتباط است. در اين رابطه روشنفكران مذهبي مي‌بايست به صراحت بر جدايي نهاد دين و دولت تأكيد ورزند و تمامي لوازم و استلزامات منطقي آن را در عرصه نظر و عمل بپذيرند. و آن دسته از روشنفكران عرفي نيز كه طرفدار اين ارتباط‌اند بايد نشان دهند كه ضديت و نفرتي از مذهب و مذهبي‌ها ندارند، وگرنه هر گونه گفتگو و تعاملي از حد يك تعارف اخلاقي و يا برخورد ابزاري سياسي فراتر نخواهد رفت و ديري نخواهد پاييد.

وجود حداقلي از اشتراك و افق همسو در رابطه با «مذهب»، از لوازم اوليه و ضروري اين ارتباط است. توجه و پذيرش وجودي اين امر كه مذهب در ايران نقش بنيادي غيرقابل تغييري دارد و در يك بستر سالم (و بدور از قدرت و تصلب) يك عامل مهم در ايجاد همبستگي اجتماعي و حفاظت از هنجارهاي اخلاقي جهت ايجاد سرمايه اجتماعي است، براي روشنفكران عرفي بسيار ضروري است.

    هم چنين در تعامل آنان با نوگرايان ديني نگرش و برخورد «تاريخي» (هر چند غيرمؤمنانه) با مذهب و متون مذهبي مي‌تواند منطق مشترك و منطقه فكري بي طرفي را جهت همزباني اين دو نحله فراهم سازد. يك شرط ضروري ديگر نيز عدم تمايل هژمونيك و رهبري‌طلبانه از سوي هيچكدام از دو سوي اين ارتباط است.

ب – گفتگو بين روشنفكران مذهبي. اگر قبل از انقلاب، در هر برهه‌اي، يك گفتمان رايج و غالب در بين نوگرايان ديني وجود داشته است (مانند غلبه گفتار بازرگان و سپس شريعتي)، امروزه چند گفتار و چند مدرسه (به تعبير آقاي جلايي‌پور) در بين اين دسته از روشنفكران وجود دارد. اما عليرغم وجود برخي حوزه‌هاي مشترك فكري و اجتماعي بين نوانديشان ديني (مانند دغدغه نوانديشي در دين، نوزايي فكري در جامعه ازجمله از طريق انديشه ديني و نقد سنت حوزوي، دفاع از پروژه خويش در برابر مخالفان آن، بسط دموكراسي و توسعه و عدالت در جامعه و...)؛ هنوز يك احساس مشترك جمعي در بين آنها (و همچنين بين همه روشنفكران – اعم از مذهبي و عرفي – در ايران) بوجود نيامده است. در اين رابطه برخي برخوردهاي بعضي صاحب‌نظران اين حوزه در نقد روشنفكران مذهبي قبل از خود و حمله به آنها در موارد و اتهاماتي كه مي‌بايست معطوف به سنت سياسي و بنيادگرا شده در ايران و متوليان و نظريه‌پردازان آن باشد؛ بر اين ارتباط زخم‌هاي التيام‌نيافته‌اي وارد كرده است. محصولات بعدي اين نحوه برخورد نيز گهگاه در شكل‌هاي نازل بولتن نورسانه‌اي نيز ظهور يافته است. هر چند اينك چه از سوي آن صاحب‌نظران و چه بويژه در بستر روشنفكري و دانشجويي كه اين تعامل در آن صورت مي‌گيرد، سخن دگرو و فضا دگرگونه شده است، اما به نظر مي‌رسد در اين حوزه نيز همچنان عزم دروني و جدي براي ارتباط و گفتگو بين چند نحله روشنفكري مذهبي كه اينك در ايران حضور دارد، به خاطر عدم احساس تعلق جمعي به مقوله عام و مشترك نوانديشي ديني (عليرغم وجود تفاهم‌ها و تفاوت‌ها و اشتراكات و افتراقات جدي)، وجود ندارد.

اما بنا به دلايل فكري و اجتماعي كه به اختصار بيان شد ما در ايران به طور جدي نيازمند يك «دارالتقريب روشنفكري» به طور عام و دارالتقريب روشنفكري مذهبي به طور خاص هستيم تا بردارهاي مختلف‌الجهت انواع روشنفكري (اعم از مذهبي و غيرمذهبي، ليبرال سوسياليست و سوسيال – دموكرات) در ايران، ضمن حفظ مرزها و نقدهاي جدي‌شان بر يكديگر، اما به لحاظ اجتماعي هم‌سو شوند و در رابطه با يك پروژه عام، كه هم به نفع خود آنها و هم به نفع تمام ملت ايران است، پشتوانه‌سازي فكري و نظري انجام‌دهند.

پ-گفتگو بين احزاب. تجربه تاريخي يكصدساله پس از مشروطيت و حداقل تجربه سه دهه اخير جامعه ايران نشان‌داده است كه جامعه ايران روند رو به ازديادي به سوي تكثر فكري و اجتماعي داشته است. اين روند در ايران پس از انقلاب رشد مضاعفي يافته است. بنابراين هيچ گرايش فكري، اجتماعي، طبقاتي نمي‌تواند خود را مركز و متن و ديگران را پيرامون و پاورقي فرض كند. راه نجات جامعه ايران هم درازمدت است (نه كوتاه‌مدت، و نيازمند صبر و تحمل است. يك دوي ماراتن نه دوي صدمتر!) و هم همگاني (و نه انحصارطلبانه و يا حتي خاص و هژمونيك). ايران را بايد همه بسازند و متأسفانه اين ادراك در ايران، به ويژه در لايه‌هاي سخت‌تر قدرت، بوجود نيامده است و چشم‌انداز كوتاه‌مدت مثبتي نيز به چشم نمي‌خورد. اما ديگر نيروها، اگر به اين نكته و نقطه وقوف يافته‌اند هيچ راهي جز گفتگو و ارتباط براي آنان باقي نمي‌ماند. ولي اين فرايند نيز نيازمند نگاه و مهندسي از ساده به پيچيده مي‌باشد (و هر روش ديگري، حتي در صورت مساعد بودن فضاي سياسي و امنيتي براي آن، كه، اينك چنين نيست؛ به شكست خواهد رسيد). اين ارتباط نيز در مرحله اول مي‌بايست از «گفت و گوي ساده» آغاز شود و با شكل‌گيري تدريجي افق‌هاي مشترك، و يا حداقل هم‌سو، به پروژه‌هاي عملي مشترك و آنگاه تشكل‌هاي باز اما اقدام‌كننده منجر شود.

اما اين عرصه نيز با موانع اوليه‌اي چون عدم عزم دروني، عدم جزم دروني براي نقد و بويژه نقد خود، خودمركزبيني، رهبري‌طلبي (همان حكايت زيادي رئيس‌قبيله و كمي سرخ‌پوست!)، برخورد تاكتيكي و مقطعي و ابزاري با يكديگر، حساسيت‌ها و پيش شرط‌هاي تنزه‌طلبانه مبتني بر شكاف‌هاي فرعي و گاه فردي، و... مواجه است. اما ضرورت‌ها و الزامات عملي سياسي، به تدريج، اما آهسته و كندآهنگ، تأثير جبري عملي و اجبار استراتژيك خود را بر همگان تحميل خواهد نمود.

ت – گفتگو بين روشنفكران و فعالان سياسي با فعالان صنوف و طبقات. روشنفكران و فعالان سياسي دهه‌هاي 20 تا 70 در جامعه ما عليرغم جهت‌گيري و حس طبقاتي عدالت‌طلبانه‌اي كه داشتند (و حتي در برخي لايه‌هاي آنها به حضور و اشتغال در محيط‌هاي كارگري و يا «شهرگردي» و ارتباط و مشاهده مستقيم اقشار و محلات فقيرنشين نيز منجر مي‌گرديد)، نتوانستند ارتباط تنگاتنگ اجتماعي – طبقاتي – تشكيلاتي پايدار و ماندگاري با صنوف و طبقات اجتماعي برقرار كنند. ( دلايل بيروني و دروني اين امر جداگانه قابل بحث است). بدين ترتيب اين نقيصه در روشنفكران و فعالان دو دهه اخير كه جهت‌گيري و حس طبقاتي كمتري داشته‌اند، به طور مضاعفي وجود دارد. اما اينك در حوزه صنوف و طبقات (بويژه كارگران، معلمان، برخي مديران و...) تشكل‌هاي هر چند ضعيف و تحت فشار شكل گرفته ‌است. گفتگو و ارتباط بين اين تشكل‌ها و روشنفكران و فعالان سياسي براي طرفين داراي فوايد و نتايج مثبتي است. اين امر باعث مي‌شود روشنفكران از «ذهن» به «عين» نيز توجه كنند و فعالان سياسي آرمان‌ها و اتوپياهايشان را زميني نمايند و فعالان صنوف و طبقات نيز جدا از منظر خاص و محدود خويش كه به وقايع جاري مي‌نگرند نگاهي فراگيرتر و ملي بيابند. هر چند همواره در ايران اين ارتباط‌ها و گفت‌وگوها با ترديدها و گاه اتهامات سياسي – امنيتي مواجه بوده است، اما حفظ هويت مستقل و غلبه نگاه ملي و توسعه‌اي به اين روابط كه در عيني كردن و اعتدال هر يك مؤثر است، مي‌تواند تا حدي از آن سايه‌هاي سنگين بكاهد. ضمن آنكه نگاه انساني به مسئله و ضرورت حمايت متقابل در سختي‌ها و شدايد از يكديگر و افراد و خانواده‌هاي پيراموني يك الزام اخلاقي نيز هست.

ث- گفت‌وگو بين روشنفكران و فعالان سياسي با فعالان حوزه زنان. زنان نيمي از جامعه‌اند. شكاف در سنت متصلب درباره زنان در طول انقلاب و پس از آن، شايد، بزرگترين تأثير مثبت انقلاب ايران، و ايجاد ناهمواري و سختي در حقوق زنان، شايد يكي از بزرگترين پيامدهاي منفي حاكميت باشد.

هر چند نهضت زنان در ايران عمدتا نگاه به اقشار متوسط به بالا دارد و نسبتا از جهت‌گيري طبقاتي تهي است (و اين به ربط اجتماعي‌اش لطمه مي‌زند) و نيز از فقر تئوريك، بويژه در حوزه مذهبي (آن هم در جامعه‌اي كه اكثر مردم‌اش مذهبي‌اند و قدرتي روحانيت‌محور نيز در آن مستقر است) رنج مي‌برد؛ اما اينك يكي از عيني‌ترين و فعال‌ترين تحرك‌ها و جنبش‌هاي اجتماعي ايران را تشكيل مي‌دهد (هر چند هنوز از معبر برخورد قضايي – امنيتي جدي نگذشته است تا سيماي آن سوي معبرش روشن باشد).

فعالان حوزه زنان، اينك ديگر «شاخه زنان» احزاب نيستند، بلكه حركتي مستقل دارند. اين امر براي اين جنبش مزيتي مهم محسوب مي‌شود، اما در همين جا نيز نقطه آسيبي وجود دارد وآن عدم ارتباط و گفتگوي فعال با ديگر طيف‌ها (اعم از احزاب، روشنفكران، فعالان صنوف و...) است. اين مسئله باعث در خودماندگي اين حركت خواهد شد. اما ارتباط و گفتگوي متقابل براي طرفين مي‌تواند مفيد باشد. جنبش زنان مي‌ تواند مطالبات و مشكلات خود را با روشنفكران و فعالان سياسي، صنفي و... و حتي روحانيون اصلاح‌طلب و رفرم‌گرا در ميان بگذارد و اين مجموعه را از وضعيت «كورجنسي» (همانند كوررنگي!) خارج سازد. روشنفكران ايراني (بويژه روشنفكران مذهبي) و فعالان سياسي و صنفي ما در حالتي از كورجنسي به سر مي‌برند و حتي فعاليت‌هاي سنديكايي در ايران نيز عمدتا از سوي مردان صورت مي‌گيرد (البته بخش مهمي از اين ضعف به عدم مشاركت خود زنان – از جمله زنان كارگر يا معلم – در اين فعاليت‌ها، بنا به دلايلي كه مستقلا قابل بررسي است، برمي‌ گردد). و نيز مطالبات مردگرا دارد و لااقل مي‌توان گفت به مطالبات خاص زنان (كارگر، معلم و...) عنايت و توجهي ندارد.

اما اين ارتباط براي فعالان حوزه زنان نيز مفيد است چون هم افق ديد آنها را از حيطه مطالبات صرفا زن‌محورانه بزرگتر مي‌كند و هم از تجارب ديگر جنبش‌ها و تحركات فكري، اجتماعي، طبقاتي در ايران كه عمر طولاني‌تر و تجربه بيشتري دارند، بهره‌مند مي‌سازد. هر چند در اين حوزه، جنبش زنان نيز تجارب خاص خود را دارد و انتقال تجربه مي‌تواند به طور متقابل، هر چند ناهم‌سطح، باشد.

ارتباط اين جنبش با روشنفكران، و به طور مؤكد با روشنفكران مذهبي، و نه صرفا يك ارتباط يك طرفه و محدود و فرماليستي با برخي روحانيون جهت اخذ «فتوا»هايي به نفع زنان (كه البته در جاي خود مفيد و مثبت است)؛ هم مي‌تواند بر افق ديد آن روشنفكران اثري ماندگار بگذارد و هم بويژه مي‌تواند براي جنبش زنان كه از فقر تئوريك، بويژه در حوزه مذهبي، رنج مي‌برد مفيد باشد و آنها را نه صرفا در حد مقالات (عمدتا ترجمه‌اي) بلكه در فضاي زيست و تفكر مذهبي جامعه و قدرت مستقر قرار دهد و با برخورداري از نقطه‌نظرهاي قدرت‌مند فكري و بويژه مذهبي راه درازمدت وصول به مطالباتشان را هموارتر سازد. در اين رابطه سخن بسيار باقي مي‌ماند.

ج-گفتگو بين روشنفكران و فعالان سياسي و فعالان حوزه اقوام. ايران بزرگ، همراه با اقوام گوناگون و پراكنده آن در طول هزاره‌ها و سده‌ها كوچك و كوچك‌تر شده است. اما آنچه در ايران كنوني باقي مانده است نيز، بويژه در مناطق وسيعي از نواحي مرزي گوناگون و گسترده آن، اقوام زيادي را در خود جاي داده است. سير پروسه طبيعي تشكيل دولت – ملت مدرن در ايران، در دوران پهلوي اول، همانند بسياري از نقاط جهان همراه تغيير و تحولاتي در ارتباط با اقوام بوده است. اما اين «پروسه» همراه با «پروژه»‌هاي خاصي نيز در همين دوره (دوره رضا شاه) بوده است كه زورمحورانه و تبعيض‌آميز حقوق مهمي از اقوام را ناديده گرفته و به تدريج نوعي مركزمحوري غيردموكراتيك را شكل داده است. تفكيك آن «پروسه» و لوازم طبيعي آن (كه البته لزوما بايد بر بستري دموكراتيك شكل گيرد) و اين «پروژه» (كه حاوي رويكردها و عملكردهاي ظلم‌آميز و ناعادلانه‌اي بوده است)، امري مهم و البته خطير و مشكل است.

اما اگر نخواهيم چشم بر واقعيات ببينديم، اينك مطالبات قومي نيز در سطوحي مختلف (از نخبگان تا توده‌هاي مردم عادي) در نواحي گوناگوني از كشور وجود دارد. هر چند برخي در آن سوي مرزها سعي در تحريك و يا سوءاستفاده از اين امر دارند، اما ساده‌لوحي است اگر منشأ اين تحركات را صرفا به عاملي خارجي تحويل و تقليل دهيم. هم چنين درست است كه بخشي از اين تحركات و طرح مطالبات، خود منفذ و معبري براي طرح نارضايتي از قدرت مستقر است، ولي بخش مهمي از آن، نيز مستقل از اين عامل مي‌باشد و برخاسته از زخمي تاريخي‌تر است. اما همواره در اين حوزه ديالكتيكي كور و بي‌رحم عمل كرده است و دولت‌هاي مركزي، و بويژه بخش‌هاي افراطي و تندروي آن، با بدبيني و ساده‌سازي مطلق با اين تحركات و مطالبات برخورد كرده و تصور مي‌كرده‌اند با برخورد قهرآمیز و سركوب اين «تجزيه‌طلبان» مي‌توانند آن را از بين ببرند. اما همين برخود باعث تشديد مطالبات و حتي تند و افراطي شدن آن در بخشي از اذهان و اقشار و ميل ناخواسته و ناخودآگاه حتي به سوي اتوپياي تجزيه‌طلبانه گرديده است.

ديالكتيك كور و سيكل معيوب و تراژيك «استراتژي سركوب – اتوپياي تجزيه»، مانع شكل‌گيري يك ديالكتيك سالم و ملي بين اقوام و مركز شده است تا نيروهاي معقول و معتدل و مردم‌گرا در هر دو سو با هم آشنا شوند و زبان مشتركي بيابند كه هم با اقتضائات دولت – ملت مدرن سازگار باشد و هم با دموكراسي و عدالت قوميتي كه هم در ايدئولوژي مذهبي ما ريشه دارد (توحيد و عدالت قوميتي و به رسميت شناختن تكثر «شعوب و قبايل» در قرآن)، هم در تاريخ كهن و ملي ما و هم در تجربه معاصر و مدرن جهان جديد. تا بر اين بستر از طريق يك گفتگو و تعامل متقابل، هر دو بر شالوده‌اي از دموكراسي به سوي عدالت و منافع ملي حركت كنند.

اينك چندان اميد و چشم‌انداز مثبتي از اينكه اين گفتگو و تعامل در سطح قدرت مستقر شكل بگيرد، متصور نيست. اما لااقل روشنفكران و فعالان سياسي (و صنفي و جنسي و...) مي‌توانند در گفتگو با فعالان مطالبات قومي به رشدي متقابل برسند. فعالان قومي اگر با ديگران و بويژه مركزنشينان (مركز به معناي وسيع جغرافيايي آن نه تنها پايتخت‌نشينان) گفتگو و ارتباط نداشته باشند نمي‌توانند ذهنيت آنان را با حقانيت بسياري از مطالبات شان و با جوري كه در طول تاريخ و بويژه تاريخ معاصر ما بر آنها رفته است، آگاه و مطلع نمايند و افقي مشترك پديدار سازند.

اما اين گفتگو براي فعالان قومي نيز مفيد است چون عدم ارتباط آنها با ديگران باعث مي‌شود كه در يك حيطه محدود و درخود بمانند و با تكرار مطالباتي كه معمولا برآورده نمي‌شود، به تدريج، در خواست‌ها و استراتژي‌ خود تندتر و راديكال‌تر شوند و به اين ترتيب هم ارتباط افق فكري و ذهني و رواني خود را با بسياري از مردم ايران و حتي مردم خود از دست بدهند و هم به آن ديالكتيك كور و تراژيك دامن زنند. تجربه تاريخي نشان داده است كه اين راه به هيچ آبادي نمي‌رسد. ارتباط آن فعالان با ديگران، ضمن جلب همدلي مركزنشينان (از جمله بخشي از قدرت) خود آنان را نيز از خطر ابتلا به حالت تك‌ساحتي شدن و در نظر نگرفتن همه ابعاد و اجزاء پديده‌ها، از جمله پديده اقوام در چارچوب يك دولت – ملت مدرن و يك استراتژي ملي (و مهم‌تر از همه «عيني» و قابل حصول، نه ذهني و اتوپيايي كه نه شدني است و نه در صورت تحقق، رفاه و امنيتي براي خود آنان و مردم هم‌قوم‌شان به ارمغان مي‌آورد)؛ دور مي‌سازد.

چ-گفت‌وگو بين روشنفكران و روحانيون اصلاح‌گرا. از ديرباز، سلطنت و روحانيت دو عنصر اثرگذار (با كاركرد هم مثبت و هم منفي) در تاريخ و جامعه ما بوده‌اند. مهم‌ترين عامل اثرگذار اين دو اين بوده است كه همبستگي اجتماعي و كيان ملي ما را به طرق گوناگون كه اينك مي‌توانيم آنها را مثبت يا منفي ارزيابي كنيم، حفظ كرده‌اند. سلطنت در ايران منقرض شده است و به نظر نمي‌رسد چشم‌انداز قابل اعتنايي براي بازگشت داشته باشد. اما روحانيت اينك در قدرت مستقر شده است و اين امر اقتضائات خاص خود را داشته و دارد. (و البته اين به معناي آن كه همه كساني كه روحاني‌اند در درون قدرت قرار گرفته‌اند، نيست. بخش قابل توجهي از روحانيون چه در قم و چه در شهرستان‌ها در سطح اقشار متوسط و حتي فقير جامعه زندگي مي‌كنند).

اما همواره بوده و هستند روحانيون اصلاح‌گرايي كه مستقلا و يا تحت تأثير روشنفكران مذهبي چه در حوزه نظر و چه در حوزه عمل با مطالبات روشنفكران و مردم همسويي نشان داده‌اند. تجربه تاريخي نيز نشان داده كه هر گاه روحانيون مورد اعتماد مردم مذهبي (اعم از سنتي يا رفرميست) با يك امر همسويي نشان داده‌اند آن مسئله به پديده‌اي قدرتمند و گاه بازگشت‌ناپذير در ايران تبديل شده است (مانند حق رأي زنان در دوران پس از انقلاب). هر چند ارتباط و همكاري بين روشنفكران و روحانيون در تاريخ معاصر ما، در ذهن هر يك، نقاط مثبت و منفي و نقاط كور و تراژيكي داشته است؛ اما از قضا با بهره‌گيري از همين تجارب همچنان مي‌تواند پشتوانه يك ارتباط سالم، با بهره‌گيري از تجارب طرفين، و اثرگذار و به نفع مردم ايران باشد.

اينك جايگاه مذهب و از جمله روحانيون در ايران تغيير كرده است. قدرت مذهب در ايران، به نسبت دهه پنجاه و شصت كاهش يافته، اما مذهبي‌ها (از مذهبي‌هاي سنتي تا رفرميست و تا نوگرا) همچنان در ايران در «اكثريت»اند. جايگاه و قدرت روحانيت و روحانيون نيز در ايران به شدت تحول يافته است و وسعت و عمق اين رخداد نزولي از مشروطه تاكنون بي‌سابقه بوده است (تا آنجا كه خود روحانيون نيز در ارتباطات اجتماعي‌شان بر اين امر وقوف يافته‌اند)، اما روحانيون (بويژه روحانيون مستقل و بيرون و بويژه مبغوض قدرت) همچنان در لايه‌هاي قابل توجهي از جامعه نفوذ داشته و اثرگذارند. خلاصه آنكه مذهبي‌هاي سنتي بخش مهم و قابل اعتنايي از جامعه ايراني‌اند كه هيچ روشنفكر و فعال سياسي – اجتماعي، عليرغم هر گرايش فردي و جمعي و ايدئولوژيك كه داشته باشد، نمي‌تواند آن را ناديده بگيرد.

نگرش ملي و توجه به منافع ملي در درازمدت اقتضا مي‌كند كه بين روشنفكران و فعالان سياسي با آن دسته از روحانيون اصلاح‌گرا (اصلاح‌گرا به لحاظ فكري كه نبايد به اصلاح‌طلب به معناي سياسي آن كاهش يابد) كه به ويژه به دين دولتي و دولت ديني تأكيد ندارند، ارتباطي مستمر و گفتگويي شفاف، انتقادي و استعلايي، كه البته همه اينها دوسويه است؛ وجود داشته باشد. اين امر، البته نبايد به ارتباطي صرفا سياسي و ابزاري و انتخاباتي و يا صرفا جهت رفع يك‌طرفه سوءتفاهماتي كه جريانات اقتدارگرا هميشه عليه دين‌داري و دين‌ورزي مخالفان اصلاح‌طلب‌شان دامن مي‌زنند، باشد. روشنفكران مذهبي و فعالان سياسي نبايد صرفا براي اداي شهادتين و يا رفع سوءتفاهم‌ها پيش روحانيون بروند! آنها بايد گفتگويي انتقادي و پيش‌برنده با روحانيون اصلاح‌گرا، با حفظ و تأكيد بر هويت مستقل روشنفكرانه خود، كه منشأ، بستر و محتوايي مستقل از روحانيت و حوزه‌هاي علميه داشته و به نوعي مذهب و اسلام‌شناسي آنها بديل مذهب و اسلام‌شناسي كلاسيك حوزوي بوده است؛ داشته باشند.

فعالان حوزه زنان (اعم از مذهبي و غيرمذهبي)، روشنفكران عرفي، فعالان صنفي، قومي و... نيز مي‌توانند با روحانيون اصلاح‌گرا، اما از موضوع توضيح وضعيت خود براي آشنايي آنان با مطالباتشان، با حفظ هويت و حتي مرزهاي فكري خود، گفتگو كنند. روحانيون اصلاح‌گرا، جدا از مذهبي (و حوزوي و گاه سنتي) بودن‌شان، اما خود مي‌توانند همسو با مطالبات عدالت‌طلبانه اقشار مختلف باشند و در پروژه‌اي ملي (به دو معناي عمومي، و منافع ملي) هم‌گامي نشان دهند. در اين باره نيز سخن بسيار مي‌ماند.

اما بايد يك نكته مهم را در نظر داشت كه وضعيت روحانيت به طور عام و حتي روحانيون اصلاح‌گرا به طور خاص با گذشته (از مشروطه تا نهضت ملي و تا دهه پنجاه كه روشنفكران حشر و نشري با آنان داشتند)، دچار تحولات جدي شده‌ است. دو عامل قابل توجه در اين تحولات رشد رفاه زيستي و تشديد روزافزون وابستگي اقتصادي به دولت (بجاي طبقات متوسط) و نيز حضور سايه و سيطره مهم فضاي سياسي (-امنيتي) در حوزه‌هاست. اين امر ملاحظه‌كاري (اگر نگوييم محافظه‌كاري) ساختاري و رواني ديرپاي روحانيون، از جمله اصلاح‌گراهاي آن، را دوچندان كرده است. با در نظر گرفتن اين مجموعه حالات و وضعيات، اما همچنان گفتگو و ارتباط با روحانيون اصلاح‌گرا، البته با توقعي محدودتر (از بويژه دهه چهل و پنجاه) و درازمدت‌نگرتر؛ امري ضروري، و به نفع ملت ايران و از جمله روشنفكران، احزاب، فعالان حوزه‌هاي صنفي، قومي، جنسي و... مي‌باشد.

ح – گفتگو بين روشنفكران و فعالان سياسي با كارشناسان. ربط ذهن و عين در ايران معاصر همواره مشكل بوده است. آرمان‌گرايان ما (در حوزه‌هاي مختلف سياسي، فكري، قومي، جنسي و...) با كارشناسان (اعم از آكادميسين‌هاي دانشگاهي يا مديران با تجربه عملي و اجرايي) ارتباط چنداني نداشته‌اند، مگر معدود افرادي كه خود تحصيل‌كرده و يا تجربه‌آموخته همان عرصه بوده‌اند. دانشگاه‌هاي ما نيز از كارخانه و اداره و... فاصله داشته و بيشتر در فضاي ذهن و رساله‌هاي نظري و عمدتا ترجمه‌اي، زيست كرده‌ است. ارتباط و گفتگوي بين فعالان آرمان‌گراي حوزه‌هاي مختلف (مانند اقتصاد، سياست خارجي، زنان، اقوام، مسائل كارگري و...) با آكادميسين‌هاي دانشگاهي كه از دانش روز، و البته بيشتر جهاني تا ملي، در هر حوزه بهره‌مندند و بويژه مؤكدا با كارشناسان و مديران عملي و اجرايي كه در حوزه‌هاي يادشده داراي تجربه عيني و عملي‌ مي‌باشند، براي طرفين به شدت مفيد است. اين ارتباط و گفتگو به اساتيد و كارشناسان جهت مي‌دهد و افقي عام و ملي به آنان مي‌بخشد و فعالان را نيز از آسمان آرمان به زمين واقعيت فرود مي‌‌آورد). بر دانش آنان مي‌افزايد و خواسته‌هاي ايشان را مهندسي و مدرج مي‌سازد. در اين باره نيز سخن و درد بسيار است.

خ- گفتگوي بين پيروان اديان و فرق ديني. گفتگوي گسترده‌تر بين پيروان اديان در جهان، كه اقتضاي دوران جديدتري است كه ارتباطات جهاني گسترش يافته است، مي‌تواند فضاي سالم‌تر و صلح‌آميزتري به ارمغان آورد. هر چند اين گفتگوها عمدتا هنوز بسيار محدود و در بين عده‌اي معدود، خود حق‌پندارانه مطلق و بيشتر تشريفاتي است تا اثرگذار؛ اما رشد رسانه‌هاي ارتباطي و رشد ولع آشنايي با ديگر اديان در بين غيرروحانيون به تدريج اثرات مثبت و مفيد را خود در بسط تسامح و تساهل و تكثر باقي خواهد گذاشت.

اما در مقياس ملي؛ پيروان ديگر اديان و به عبارتي اقليت‌هاي ديني در ايران بسيار كم‌شمارند و بنا به مهاجرت‌هاي گسترده پس از انقلاب نيز تعداد آنها كاسته شده است (از ده، دوازده هزار يهودي گرفته تا هشتاد هزار مسيحي از فرق مختلف). بدين ترتيب مي‌توان گفت گفتگوي درون اديان مهم‌تر و اثرگذارتر از گفتگوي بين اديان، در ايران، و نيز بسياري از نقاط جهان است. اهل تسنن در ايران، هر چند ظاهرا به عنوان اقليت ديني شناخته نشده‌اند، اما در عمل و واقعيت مهم‌ترين اقليت ديني (و به عبارتي فرقه‌اي) در جامعه ما هستند كه يك دنيا حرف و سخن در رابطه با مرارت‌ها و مطالبات‌شان دارند. فاصله فكري و رواني تاريخي بين شيعيان و اهل تسنن (بويژه بين روحانيون متعصب‌تر هر يك ) از يك سو و فضاي داخلي و جهاني كه سخن و مطالبات آنان را (شايد به خاطر مسلمان بودن آنان و فضاي نامساعدي كه در برخي قدرت‌ها و رسانه هاي جهاني عليه اسلام وجود دارد) كمتر مورد توجه و تأكيد و تشديد قرار مي‌دهد، از سوي ديگر؛ باعث شده است كه آنان محدوديت‌ها و تضييقات مضاعفي را تحمل كنند. گفتگو و ارتباط بين روشنفكران و فعالان سياسي شيعي با اهل تسنن براي هر دو سو مفيد است. افق ذهن هر دو را توسعه مي‌دهد و هر يك را با دغدغه‌هاي ديگري آشنا مي‌كند و بر دايره ديد ذهني و عملي و تجربي هر دو طرف مي‌افزايد. در اين باره نيز سخن و به خصوص ناگفته‌هاي زيادي وجود دارد كه بويژه بايد از سوي خود آنان مطرح گردد.

د- ...

***

به فهرست اضلاع و شبكه گفت‌وگوهاي ضروري و اثرگذاري كه برشمرده شد و در دوران تعليق استراتژي (فقدان پروژه عيني و عملي) و در چارچوب وظايف محوري انباشت تئوريك و تجربي و ارتباط (نهادسازي، گفت و گو و ارتباط جمعي هر چه بيشتر و منسجم‌تر و فراگيرتر)، اهميتي روزافزون يافته است، همچنان مي‌توان اضافه كرد. اما همين‌ها نيز خود يك دنيا كار و بار و مسئوليت است، كه البته در عمل و به طور طبيعي و خودبه خودي، بنا به ضرورت تاريخي كه در خودآگاه و ناخودآگاه عده زيادي جوانه زده است، اين ارتباطات و گفت‌وگوها آغاز شده و اميد است كه به تدريج بسط يابد. اما در همين جا مي‌توان بر اين نكته نيز تأمل كرد كه اين گفت‌وگوها در كجا و چگونه بايد شكل گيرد؟

تجربه دهه‌هاي اخير نشان داده است كه اين گفتگوها اگر به دعوت احزاب و فعالان سياسي صورت گيرد همواره تحت شائبه برخورد ابزاري سياسي يا انتخاباتي از يك سو (و شائبه «توطئه» سياسي از سوي بخشي از قدرت) قرار مي‌گيرد.

نشريات مستقل، نهادهاي مدني، نهادها و محيط‌هاي علمي، دانشجويي و دانشگاهي كه بي‌طرفي بيشتري دارند محيط‌هاي مساعدتري براي ارتباط و گفت‌وگو هستند.

انجمن‌هاي اسلامي و ادوار تحكيم، عليرغم آنكه متأسفانه گاه احزاب و فعالان حوزه‌هاي مختلف با آنان برخورد ابزاري داشته و به صورت يك امكان يا يك نيروي حاوي سرباز پياده نظام به آنها نگريسته‌اند (و گاه متقابلا، و البته به ندرت، آنها نيز به احزاب و فعالان به صورت پل و نردبان نگاه كرده‌اند) و برخي منظرهاي قضايي و امنيتي نيز از گسترش ارتباطات آنها تلقي امري مشكوك و توطئه‌آميز داشته است؛ اما با اين همه، برخورد متعادل و با دغدغه‌هاي كارشناسانه و ملي، و نه صرفا احساسي و سياسي و نزديك‌بين، از سوي فعالان دانشجويي مي‌تواند محيط‌ها و امكانات محدود آنها را به سمت بستري براي اين نوع گفت‌وگوهاي رودررو، بين افراد و نهادهاي يادشده در حوزه‌هاي مختلفي كه در سطور قبل ذكر شد، سوق دهد.

اما اين گفت‌وگو‌هاي رودررو، در هر نهاد و محيطي كه رخ دهد، بايد با پيش‌فرض پذيرش تكثر و عزم وجودي و دروني براي يك گفت‌وگوي سالم و تعامل اثرگذار متقابل صورت گيرد و درون‌مايه و شيوه‌هاي برخورد آن نه «هتاكي» و نه «ابزاري» باشد. شركت در گفت‌وگوهاي رودررو براي افشاگري و هتاكي و متهم كردن ديگري به مثلا خيانت به حقوق بخش ديگر (مثلا اقوام) و در واقع سبك كردن خود در حمله به ديگري، و نه براي رسيدن به مقصود و مقصدي مشترك و اعتلاي متقابل، و يا برعكس برخورد مملو از تعارف و عدم شفافيت و نگاه ابزاري به ديگري براي كشاندن طرف متقابل به داخل پروژه خود (و يا بخشي از پروژه خود) مانند رأي‌هاي انتخاباتي با حمايت از عملكرد خويش و...؛ نمي‌تواند حاوي امر مفيد و مثبتي براي هيچ كدام از طرفين باشد (نگارنده از هر دو نوع گفت‌وگوهاي يادشده نمونه‌هايي در ذهن دارد).

هر نوع گفت‌وگو و ارتباط، جدا از عزم دروني، نيازمند صداقت و شفافيت مترتب بر آن عزم مي‌باشد. طرفين يا طرف‌هاي گوناگون هر گفت‌وگو و ارتباط بايد «تلقي» و «توقع» خود را به طور شفاف و البته محترمانه و صادقانه از طرف يا طرف‌هاي ديگر بيان نمايد. «تلقي» هر يك از ديگري مي‌تواند حاوي نكات مثبت و منفي و ترجيحي و انتقادي باشد. بدون در ميان گذاشتن تدريجي اين «تلقي‌»ها، سوءتفاهمات و پيش‌داوري‌ها حرف نهايي را خواهد زد. همچنين بايد «توقع» از ديگري در هر ارتباط و گفت‌وگو نيز صادقانه و شفاف، نه پنهان و پوشيده و ابزارگرايانه باشد. تنها و تنها با صداقت در عزم دروني براي ارتباط و گفتگو و احساس نياز مبرم فردي، جمعي و ملي به آن و نيز شفافيت در ارائه تلقي‌ها و توقع‌هاست كه هر گفتگو و ارتباطي مي‌تواند فاز صفرش را سپري كند و وارد مدارج و مراحل بهتر و بالاتر شود.

در پايان بايد بر اين نكته نيز تأكيد نمود كه هدف از تأكيد بر اين مجموعه گفت و گوها و ارتباطات، به هيچ وجه نبايد يك امر نزديك‌بينانه و احساسي سياسي (كه البته در اين حالت بسيار زودگذر و ناپايدار خواهد بود و تجربه برخي گفت‌وگوها و جبهه‌سازي‌ها مؤيد اين امر است) باشد كه معمولا به سرعت شاخك‌هاي قضايي و امنيتي را نيز كه معمولا بدبينانه به اين امور مي‌نگرند حساس مي‌كند. به جد مي‌توان تأكيد كرد مسائل و معضلات جامعه ايراني بسيار عميق‌تر و گسترده‌تر از مسئله دولت و قدرت است (هر چند در يك اقتصاد نفتي، دولت هم اولين و مهمترين مانع توسعه است و هم خود اساسا لكوموتيو قطار توسعه در ايران مي‌باشد). هر نوع ارتباط و گفت‌وگو، از ميان انواع ارتباط‌ها و گفت‌وگوهاي يادشده، مي‌بايست با افقي بسيار بالاتر از مسئله دولت و قدرت به معضلات كهن و زخم‌هاي ديرپاي جامعه ايران بنگرد، هر چند دولت و قدرت نيز هميشه بخشي از (و نه تمامي) اين صورت مسئله بوده است. اين ارتباطات و گفت‌وگوها هر چند هر يك نفع بيشتري براي قشر و طيف خاصي خواهد داشت، اما در مجموع و در يك نگاه كلان و درازمدت به سود منافع ملي و حفظ و افزايش انسجام ملي ماست.

هر چند اينك و در كوتاه‌مدت چشم‌انداز مثبتي متصور نيست، اما بعدا بخش‌هايي از قدرت و دولت نيز كه دغدغه‌هاي كارشناسانه ملي و يا ايده‌ها و ارزش‌هاي دموكراتيك و عدالت‌طلبانه و رفع تبعيض و ستم از اقشار، اقوام، صنوف، زنان و... را دارد، مي‌تواند خود يك ضلع و بخشي از اين ارتباطات و گفت‌وگوها را تشكيل دهد.

جامعه شهرنشين‌تر شده ايراني، فضاي فكري – اجتماعي رشد يافته مردم، رشد طبقه متوسط، بسط و گسترش رسانه‌هاي ارتباطي، حضور روزافزون دختران و زنان در حوزه‌هاي گوناگون و...؛ همگي در اعماق ذهن و روان ناخودآگاه فردي و جمعي ما، بذرهاي وقوف و آگاهي بر متكثر شدن جامعه ايراني و لزوم گفت و گو بين بخش‌ها و لايه‌هاي مختلف اين جامعه متكثر را جوانه زده است. و اگر چشمان‌مان را باز كنيم مي‌بينيم اين گفت‌وگو در نقاط و مناطق و لايه‌هاي مختلف، به طور طبيعي، در حال انجام است. اما وظيفه روشنفكران و فعالان سياسي – اجتماعي و... اين است كه روندهاي طبيعي را مهندسي‌شده‌تر و شتابناك‌تر كنند. و اگر چنين شود ايراني آزاد، آباد، مستقل و سربلند براي همه ايرانيان با هر عقيده، زبان، صنف و طبقه، قوميت، جنسيت و... كه دارند، به ارمغان خواهد آورد.

نشریه آئین / شماره 16 مهرماه 1387