سه شنبه، ۴ مهر ۱۳۹۶ | Tuesday, 26. September 2017

آرا و افكار مرحوم بازرگان در يك نگاه كلى

منتشرشده در مقالات سیاسی پنج شنبه, 30 تیر 1379 ساعت 23:17

خلاصه پيام جهانى و جاودانه و داغ و درد او "ايمان، عمل و كار، تقوا، آزادى و تسامح و آخرت گرايى" بود. مجموعه انديشه او از سال 32 در سيماى يك "ايدئولوژى" آزاديخواهانه و حاكميت مردم طلبانه درآمد و تا آخر عمر نيز در اندازه هاى همين "ايدئولوژى معطوف به آزادى" باقى مي ماند. 

مقدمه:

     سيد جمال الدين اسدآبادى در ايران شاگرد مستقيم و مهمى نيافت، هر چند تأثيرات خاص خود را باقى گذارد. از جمله از طريق مرحوم شريعت سنگلجى و سپس مرحوم ابوالحسن فروغى، طلايه هايى از افكار او، تا درون انديشه مهندس مهدى بازرگان امتداد يافت. اما مرحوم بازرگان معلم و الگوى يك نسل گرديد، نسل اول نوگرايان دينى در ايران. شايد بتوان تشكيل اين نسل را به تأسيس دانشگاه نيز ارتباط داد. بازرگان از ديانت و ايده پيشرفت آغاز كرد و به دنياى سياست و آرمان آزادى قدم گذارد. سالهاى 32 تا 42 اوج شكوفايى، بارورى و طراوت حركت بازرگان است. از آن پس نسل دومى از نوگرايان دينى پا به ميدان مى گذارند كه در عرصه انديشه، شريعتى را معلم و الگوى خود مى دانند. اينك نسل يا فراز سومى در حال تكوين است كه افكارش را نسل و فراز دوم پرورانده اما خود سياست، انقلاب و حكومتى را نيز تجربه نموده و پا به دنياى ناشناخته و جديدى گذارده است. اين نسل در حال پوست اندازى و تكوين هويتى مستقل و خاص خويش است. نسل دوم (و به تبع آن نسل سوم) از آراى دينى و مشى سياسى بازرگان عبور كرده است، هر چند آشنايى چندانى نيز با كتب بازرگان ندارد. كتابهاى كه از پيش از انقلاب متن آن برايش ساده و گاه خسته كننده مى نمود و جاذبه محدودى داشت. كوران حوادث سياسى و تحولات اجتماعى نيز فرصتى براى پرداخت پر حوصله بدان كتابها نمى داد. نسل دوم، كه راديكاليسم فكرى و آرمانى (و نيز راهبردى و استراتژيك) شاخصه آن است اينك در فراز سوم نوگرايى دينى به بازنگرى و خانه تكانى خويش مشغول است. در بهترين حالت، شايد اين نسل (همچون به سر عقل آمدن سرمايه دارى! كه با اصلاح ساختار درونى و با حفظ هويت، جهت و مناسبات خاص خويش امتداد و استمرارش را تضمين كرد) بتواند با دستيابى به معقوليت و اعتدالى كه پا در واقعيت و نگاه به آرمان در افق ذهن ـ و نه گستره آن ـ دارد به حياتى نو و تحركى تازه نايل گردد.

     در اين بازنگرى، تحليل و بررسى فراز و نسل اول، در كنار فراز و نسل دوم و بازخوانى هر دو نسل و استمرار اضلاع پوياى انديشه و حركت آنان بسيار مفيد و موثر خواهد بود. نسل سوم حتى اگر خود را از آرا و روشهاى نسل اول عبور كرده بپندارد و در فضا و چارچوبهاى فكرى و مناسبات عينى و اجتماعى ويژه خود بينديشد، همچنان اين بازنگرى و بازخوانى نسل اول، گذشته را چراغ راه آينده خواهد نمود. شايد در اين پالايش و سير و سلوك به افقهاى جديد و اخلاقيات تازه ترى دست يابد. اينچنين باد!

     در اين راستا به طرح اجمالى آراى فكرى ـ سياسى مهندس بازرگان در يك نماى باز و يك نگاه كلى مى پردازيم. هر چند از آوردن منابع كه بر حجم نوشتار بشدت مى افزود، خوددارى شده، اما سطر سطر و بند بند مطالب مستند به نظرات ايشان مى باشد. هر چند لازم به يادآورى است كه ادعاى كمال در ارائه اين متن وجود ندارد و مطالب نيازمند تكميل و تحقيق جامعترى است.

     در اين نوشتار فشرده، هدف؛ تحليل، و ارزيابى، و مقايسه و داورى نبوده است، هر چند گهگاه به اين مقوله نيز وارد شده ايم. ارزيابى، مقايسه و تحليل تطبيقى، به ويژه بين مرحوم بازرگان و مرحوم طالقانى كه تقريباً همعصر و هم نسل مى باشند بسيار عبرت آموز و پيشبرنده خواهد بود. اميد كه در آينده بتوان چنين كرد.

     در ارائه مطالب حداكثر سعى بر آن بوده است كه دقيقاً از مواضع و حتى كلمات و تعبيرات ساده معمولى و خودمانى و محاوره اى مهندس بازرگان بهره گرفته شود و موضوع بدون ارزيابى نقادانه و صرفاً به شكل توصيفى گزارش گردد. بررسى و نقادى جزء به جزء آراى مرحوم بازرگان پدر و معلم نخست نوگرايى دينى در ايران مجال و بضاعت افزونترى مى طلبد. اما ارزيابى آرايش، موفقيتها و شكستهايش، خوش شانسيها و بدشانسيهاى تاريخيش، تجربه اى پربار فراراه فرزندان و نسل جديد ميهن ما و ره پويان آرمانهاى ملى و مذهبى قرار خواهد داد.

علم

     از ديدگاه مرحوم بازرگان علم، تحقيق در حوادث جزئى و تشخيص روابط جزئى بدون نظر در مصالح و وظايف انسان و اجتماع و جريان عمومى جهان است. علم حاكم و تعيين كننده تكاليف انسانها نيست. تنها چراغى است كه به وسيله آن مى توانيد بهتر ببينيد. بايد از استخراج نظريات فلسفى و كلى بافيهاى مطلق از روى فرآورده هاى علمى احتراز كرد. سيانتيسم نيز اعتماد مطلق به علم بدون توجه به نواقص بشرى و نسبى بودن معارف است. علم در نيمه دوم قرن بيستم به عدم حقايق مطلق و ترديد در مفروضات و بديهيات اصلى علوم رسيد. علم در قديم جز اسباب كاردين نبوده و قرنها نيز در انحصار روحانيان قرار داشته است. در دنياى جديد نيز علم فقط عليه دين كشيشها و روحانيان است نه عليه دين اصيل خدايى. به وسيله علم مى توان خرافات چسبيده به دين را زدود و در پرتو آن دين را بهتر ديد.

فلسفه

     نگاه مرحوم بازرگان به فلسفه شايد بيشتر معطوف به فلسفه قبل از رنسانس باشد. از نظر وى فلسفه نردبان نارساى افكار شخصى و خروج از حدود مشهود و معلوم عالم جزئيات محدود و موقت است. هر چند در جايى اشاره مى كند كه فلسفه زائيده حس دينى بشر براى پاسخ به مسئله مبدأ و معاد است، اما نگاهى منفى به فيلسوفان دارد و معتقد است .." حضرات نه تنها گرهى نگشوده اند بلكه انسانها را سردرگم و بيچاره نموده اند "و بر خلاف انبياء كه وحدت دارند، مملو از اختلاف و تشتت اند. وى فلسفه را تنها براى پاسخگويى به سفسطه ها مناسب مى داند و گرنه نه دردى را از دنيا حل مى كند و نه به درد آخرت مى خورد. متكلمين و فلاسفه بنيان حقيقت هر چيزى را مى خواهند با فرضيات نظرى و لفاظيهاى منطقى ثابت نمايند. او معتقد است فلسفه يونان به ترقى علوم خدمت كرده، اما به ماديات و محسوسات پشت پا زده است. فلسفه، پدر علوم جديد است كه اينك نانخور فرزاندانش شده است! وى همچنين بر تفاوت بين فلاسفه غرب و "حكماى خودمان" تأكيد مى كند. آنها در خدمت و در متن زندگى بوده اند، سخنانشان در زمان خودشان صحيح و مفيد و موثر در زندگى و اصلاح و انقلاب بوده است. اما در اينجا در مسير ذهن و لفّاظى باقى مانده است.

دين

     اديان و انبيا نيامده اند كه دكانى در برابر دانشمندان باز كنند و به مردم علم بياموزند. و نه اين كه به استدلالهاى ذهنى و لفاظى بپردازند. هر چند بشر به هر دو دسته محتاج است. اما انبيا آمده اند تكاليف دوران حيات و سرنوشت بعد از ممات بشر را مشخص كنند. راه انبيا پروازى مستقيم به سوى هدف است اما ما انسانها بايد راه خاكى را بپيماييم. هر چند خود دين يك امر درونى و دلبسته انسان است. علم از نظم صحبت مى كند و دين از ناظم، علم با افعال مجهول سخن مى گويد و دين با افعال معلوم، اما بايد هر يك مستقل بمانند. مطالب و احكام دين اگر با علم شناخته شود نيكوتر و بهتر است، اما چون علم دچار اشتباه مى شود و دائما در حال اصلاح است نمى تواند ملاك قاطع و ثابتى براى ارزيابى دين قرار گيرد. دين را نبايد در قالب معلومات زمان، اسير و ميخكوب كرد. اگر دين ديناميسم خود را با بالهاى دانش از دست بدهد ساقط و هلاك خواهد شد. اما دين فراتر و بالاتر از علم قرار مى گيرد. دينِ مبتنى بر علم، عقل، عمل و واقعيات محسوس تباين آشكارى با روح يونانى و عرفان و اشراق شرقى دارد. وى هر چند به مسئله "دل" در كنار عقل و حس اشاره مى كند اما اين نكته بازتاب گسترده اى در تمامى آرا و افكارش ندارد. در جايى نيز يادآور مى شود فطرت نيكنياز انسانى، قربانى علم شده است و بايد با همكارى اخلاق و علم، از خشكى و مطلقيت علم رهايى جويد.

     بازرگان در آثارش، به ويژه در آثار اوليه، به تبع برخى از نوگرايان دينى همدوره اش، به برخى انطباقها و توجيهات علمى از دين پرداخته است. مانند آن كه تكامل را بزرگترين آيه از آيات خدا مى داند، انرژى را مبداء و معاد ماده مى نامد. در جاى جاى آثارش از قوانين ترموديناميك براى اثبات اراده اى در هستى، فراتر از ماده و انرژى، كمك مى گيرد. بين دعا و كاتاليزورهاى شيمى و هورمونهاى بيولوژيك مشابهتهايى ايجاد مى كند. نفخه صور را شبيه فوران انرژى و آتش سوزان را، انرژى تنزل يافته مى نامند. ملائك را نيروها و قواى هستى و شيطان را ميكروب معرفى مى كند. به دنبال توجيهات علمى براى آب كر و فرمول شيميايى براى نجاسات و ميزان ازت در ادرار مى گردد. نجس بودن كفار مشرك در رساله هاى شرعيات (كه اين رساله ها را در آن هنگام، و نه بعد، جزئى از دين و نظرهاى دين به حساب مى آورد) را با تكلف به عدم رعايت قواعد بهداشتى كتب دينى ارتباط مى دهد. يا در توجيه تيمم به كشف پنى سيلين از خاك (؟) اشاره مى كند و نجس بودن خوك و سگ را به بى اعتنايى آنها به ميكروبهايى كه براى انسان مضرند، ارتباط مى دهد و ... .

     اين توجيهات و انطباقات در آن دوره انعكاس و كاركرد مثبتى نيز داشت. ولى به تدريج از ميزان حساسيت و موفقيت آن كاسته مى شد به همين ترتيب هر چند نگاه بازرگان تغيير نكرد (نمودش را در باد و باران در قرآن مى بينيم) ولى رويكرد اينچنينى وى به دين كاهش يافت.

     در نگاه علمى بازرگان به دين دو نكته اوليه به وضوح به چشم مى خورد: نخست آن كه او دين را هميشه فراتر و محترمتراز علم مى شمارد، دوم آنكه توجيهات و توضيحات علميش مفهوم و محتواى آن عقيده دينى را مخدوش و اكثراً حتى متفاوت نيز نمى كند. و تنها در سطح توجيهى احتمالى بر همان عقيده رايج دينى باقى مى ماند (و اين برخلاف برخى توجيهات غريب و افراطى يا نو و تازه برخى ديگر از نوگراها از مقولات دينى است). بر همين اساس است كه رابطه بازرگان و روحانيان، در اين فراز و در اين حيطه، نه تنها دچار خدشه نمى گردد، بلكه مورد استقبال و حتى تقليد نيز قرار مى گيرد. برخى ارتباطات اجتماعى و سياسى نيز بر اين رابطه مى افزايد ... .

     در اين فراز بازرگان به ايجاد ديناميسم در دين با نگاهى علمى بدان ـ البته با فراتر نشاندن دين ـ معتقد است (آشتى كيش و دانش) و در فرازى بعد به تعميق اين ديناميسم با اجتماعى كردن دين و ورود آن به عرصه سياست و مقابله با استبداد، جهت نفى اطاعت غير خدا مى پردازد(آشتى دين و سياست). بازرگان در معرفت شناسى دينيش بر لزوم شك در همه چيز و حتى بديهيات تأكيد مى ورزد. در اوايل دهه 20 يادآور مى شود دين و خدا عوض شدنى نيست ولى طرز نزديك شدن ما به آنها و طريق درك مطالب قهراً تابع سير طبيعى افكار و علوم مى باشد كه بايد دوره به دوره تحويل و تطبيق داده شود. او در قرآن شناسيش نيز معتقد است، نبايد چيزى با خودمان به داخل قرآن ببريم اما اشكال ندارد كه با درد تازه و مسائل تازه وارد شويم و پاسخ بگيريم. و در جايى نيز متذكر مى گردد مذاهب به عنوان ميراث گذشته خواه ناخواه از قالبهاى زمان خويش بهره گرفته اند. وى در عرصه علم نيز به آزادى دانش و دانشمند معتقد است و متذكر مى گردد علم از هيچكس و هيچ مصلحتى نبايد دستور بگيرد. هر گونه قيد و شرط ـ همچون "علوم انسانى با معيارهاى اسلامى" ـ آن علم را از كليت مى اندازد. نيز معتقد است اهانت به انسانيت علم و قانون تكامل است كه كسى تصور كند انديشه و ايدئولوژى او آخرين ايدئولوژى است.

     وى (در دهه 40) بر ماهيت و كاربرد ايدئولوژيك دين تاكيد مى ورزد. منظور او از ايدئولوژى مجموعه معتقداتى است كه به عنوان يك مبناى فكرى، ملاكى براى ارزيابى و تعيين راه و روش زندگى فرد و مبارزه اجتماعى و هدفگيرى سياسى وى مى گردد. اما همان هنگام نيز متذكر مى شود، براى هر مملكت و هر زمان فقط ايدئولوژى مناسب خاصى مى تواند مقبول و موثر باشد. او در دهه 70 بدون آن كه تغيير محتوايى در نظرگاهايش داده باشد، به سامان و صورت بندى كاملترى از ديدگاهش مى رسد و ( در مكاتباتش با كيهان هوايى ) عنوان مى كند دين ايدئولوژى نيست ولى در هر زمان مى تواند مولد يك ايدئولوژى بوده و چارچوب و مبناى آن قرار گيرد. به عبارت ديگر از دين براى ترسيم و تكوين يك ايدئولوژى مى توان الهام گرفت.

قرآن پژوهى

     مرحوم بازرگان با الهام گيرى فراوان از ابوالحسن فروغى و تربيت خانوادگى و ... به بازگشت به قرآن بعنوان منبع، و تنها منبع اصيل و محورى پرداخت. به زعم وى اگر ما به اختيار عقل و قضاوت خود به دين بپردازيم به استنباطهاى متفاوت و متضاد مى رسيم، پس بايد افكار ما مستند به قرآن و دودمان رسالت باشد. البته حديث و اهل بيت نيز تا آنجا مستند و مورد قبول اند كه مطابق قرآن باشند. وى راه برخورد با "التقاط" را نيز بازگشت و استناد به قرآن مى داند. مرحوم بازرگان در يك كار تحقيقى كه در زندان (نيمه اول دهه 40) انجام مى دهد به مهمترين دستاوردش در اين عرصه مى رسد. او با مبنا قراردادن طول آيات و تعداد كلمات به اين نتيجه مى رسد كه در طول 23 سال رسالت پيامبر، تعداد كلمات نازل شده در هر سال ثابت و مساوى يكديگر بوده است. حال در سالهاى اوليه (به ويژه در مكه ) مقدار آيات بيشتر و طول آيات كمتر بوده و در سالهاى آخر (به ويژه در مدينه) تعداد آيات كمتر و طول آنها بيشتر بوده است. با اين شاخصه او پى مى برد كه 114 سوره قرآن موجود در 194 نوبت به پيامبر نازل شده است برخى از اين قطعات به دستور پيامبر و برخى نيز پس از وى در كنار هم قرار داده شده اند و نهايتاً در زمان عثمان شكلبندى و ترتيب سوره ها قطعى مى گردد و در زمان حجاج بعنوان قرآن اصلى و رسمى در تمامى نواحى گسترده امپراتورى اسلامى شيوع و رواج مى يابد. بازرگان هر چند اصالت قرآن و آيات آن را قطعى مى داند، اما با ديدى انتقادى به شيوه تدوين آن مى نگرد و تدوين قرآن بر اساس سير نزول آيات را مثبت تر و مفيدتر مى داند. وى متذكر مى شود قرآن تدوين شده حضرت على كه آگاهترين فرد به قرآن بوده نيز بر اساس ترتيب نزول بوده است، اما وى براى حفظ مصلحت و وحدت مسلمين قرآن تدوين شده زمان عثمان را مى پذيرد. تحقيقات برخى مستشرفان و قرآن پژوهان همچون بلاشر و توجه آنها به زمان و ترتيب نزول آيات زمينه اى تحقيقى و اطمينانى در ارائه آراى جديد، براى بازرگان ايجاد مى كند. اما سوال مهمى كه بازرگان مطرح مى نمايد اين است كه آيا كنار هم قرار دادن قطعات آيات نازل شده شبيه كار يك كتابدار و كلكسيونر است كه وقتى كتابى جديد مى آيد آن را بر اساسِ تناسب نسبى كه با قفسه يا كتاب خاصى دارد كنار آن مى نهد يا شبيه كار يك معمار است كه قطعات و مصالح را بر اساس طرحى از قبل تهيه شده با هم مى آميزد و در كنار و بالاى هم قرار مى دهد؟ او پاسخ به اين سؤال را محتاج بررسى بيشتر مى داند. اما از مجموعه آراى وى برمى آيد كه دقيقا معتقد بوده است كنار هم نهادن آيات و قطعات سوره ها به مدل كتابدار شبيه تر است. او در يك بررسى سراسرى از تمامى سوره هاى قرآن و قطعات تركيبى درون سوره هاى نسبتا بلند، بر مضمون يا قافيه و... را اصل مى گيرد، به انتقادات مكررى بر اين نوع تدوين مى رسد. وى هنگامى كه به ناهمخوانى برخى آيات يا قطعات سوره ها با شاخص خود، و به زعم خويش عدم يكدستى در مضمون و قافيه و .... مى رسد به جداسازى برخى آيات (و حتى گاه كلمات) مى پردازد. آنگاه بكارگيرى شاخصهاى خويش را موفق يا نسبتاً موفق مى بيند و از آن كلمات يا آيات كه در زمان تدوين سوره به اين شكل خاص تركيب شده اند با تعابيرى انتقادى چون: ناجور، الحاقى بعدى، بعداً و تصادفاً ... ، بى تناسب از نظر مطلب يا قافيه و وزن، غير متجانس، اضافه بعدى، پرت افتاده، جاى ديگرى نيافته اند و اينجا آورده اند، همقافيه بوده است و... ياد مى كند. بر اين اساس و البته بدون بار ارزشى يا سياسى خاص و صرفاً از موضعى توصيفى از تعابيرى چون قرآن ميراث عثمان، قرآن رسمى ، قرآن موجود، متن فعلى قرآن و ... بهره مى گيرد. وى علاوه بر اشاره به قرآن تدوينى حضرت على، در مورد مشخص كردن سال نزول سوره ها به ليستى كه منتسب به امام صادق نيز مى باشد، اشاراتى دارد و آن را نسبت به ليستهاى ديگر، هر چند با ايرادات و اشكالاتى، صحيحتر مى داند. او بين طرح پيشنهادى خود، ليست منتسب و ليست بلاشر مقايسه هايى انجام مى دهد. وى معتقد است تدوين نزولى قرآن چهره جديد و آموزنده ترى از قرآن و دين فراروى ما قرار مى دهد او سير تحول قرآن را سير تحول پيامبر نيز مى داند و از استعداد وافر پيامبر در تحول و رشد ياد مى كند.

     بازرگان هر چند همواره از موضعى معتقد و تسليم به قرآن مى نگرد، اما همان گونه كه خود متذكر شده است مى تواند با سؤال و درد تازه اى بدان وارد شده و پاسخى در خور بيابد. وى اگر چه در قرآن مفهوم خدا، آخرت و هلاكت اقوام گذشته را برجسته تر از هر چيز مى بيند و قرآن را خدا نامه مى نامد، اما در كل از منظرى آزاديخواهانه، مردم سالارانه و انسانگرا به قرآن مى نگرد و پاسخهاى در خورى نيز مى يابد. بازخوانى او از قرآن يك ايدئولوژى آزاديخواهانه و مسئول، مؤكد بر ايمان، عمل و كار، تقوا و پيشرفت در جهت موفقيت در آخرت را به ارمغان مى آورد. بازرگان به ويژه از دهه 40 به بعد نگاه بيشترى به قرآن دارد تا آنجا كه برخى او را "تك منبعى نگر" به دين كه خود به خرد و تجربه بها و اصالت داده مى دانند و اينكه در اتمسفر خاص كلمات، استدلالها، دسته بنديها، حساسيتها و دغدغه هاى خاصى كه در فضاى قرآن وجود دارد، (و باز به زعم خود ايشان رنگى از زمان و فرهنگ و مسائل قوم همزمان خود را با خويش به همراه دارد) محصور گرديده است.

     مكتب تفسيرى بازرگان را نيز شايد بتوان در يك تعبير كلى تفسير قرآن با قرآن بر اساس متد ويژه وى يعنى سير نزولى آيات دانست. او هر موضع دينى و قرآنى را با اين نگاه كه سير زمانمند و ترتيب تاريخى برخورد پيامبر با آن پديده و مقوله چگونه بوده است، به تفسير مى نشيند.

جهان بينى و دين شناسى

     جهان بينى مرحوم بازرگان در دو محور خدا و آخرت صورتبندى گرديده است. در اعتقاد وى توحيد يعنى نفى شرك و بت پرستى. بازرگان هرچند تعريفى صرفا اعتقادى از توحيد بدست ميدهد اما در راستاى اين تعريف، تفسير وسيعترى ارائه مى كند و شايد متأثر از آيت اللّه نائينى به يك تفسير اجتماعى دست مى زند. در تلقى وى اعتقاد به توحيد مستلزم نفى اطاعت غير خدا (بتها، حتى انبيا و نيز علما و ...) و رهايى انسان از هر نوع سلطه ارباب زمينى مى باشد. اين بازخوانى توحيد برمحور آزادى، انعكاس وسيعى در تمامى لايه هاى اسلام شناسى بازرگان دارد.تفسير مرحوم ابوالحسن فروغى از آيه "لااكراه فى الدين" در اعماق انديشه بازرگان مى نشيند و روح حاكم بر نگرش دينى او را تشكيل مى دهد. تأكيد او بر آزادى و انتخابى بدون دين و تأكيد مكررش بر اين كه پيامبر مسلط بر مردم نيست و تنها يك ابلاغ كننده است "انما انت مذكر لست عليهم بمسيطر" در تمامى آثار او به چشم مى خورد. در نظر او خدا و استبداد آبشان در يك جو نمى رود و در محيط استبدادى خدا پرستيده نمى شود. البته آزادى در نگاه بازرگان گسترده است و بر آزادى اقتصادى نيز تأكيد مى شود. در منظر بازرگان اومانيسم، گام ناقصى از راه طى شده انبيا توسط بشر است. در همين راستا مهمترين خواسته عمومى بشر كه همه چيز در سايه آن دستيافتنى خواهد بود صلح و امنيت است. شايد بتوان ردپا و بازتاب فضاى پس از جنگ جهانى اول ـ كه افكار بازرگان در آن شكل گرفته و در آن مقطع نيز در اروپا زيسته و با محافل دموكرات مسيحى هم آمد و شد داشته است ـ را در اين تئورى پيگيرى نمود. يك دغدغه دائمى بازرگان توضيح و توجيه جنگهاى پيامبر اسلام، كه بخش مهم و مكررى از تاريخ صدر اسلام را تشكيل مى دهد بوده است. وى بارها در پى اين توضيح بر مى آيد كه اين جنگها دفاعى و نه تعريضى، بوده و به اعتراض به سيماى ترسيم شده از پيامبرى كه دستى شمشير (و احياناً دستى كتاب) دارد، توسط مستشرقان يا برخى اسلام شناسان مسلمان و روشنفكر مى پردازد. حتى به كنايه و اعتراض از پرچم عربستان كه به جاى آيات رحمت شمشيرى بر آن نقش بسته ياد مى كند. از نظرگاه وى هيچ جاى قرآن از خدا به عنوان جبّار منتقم ياد نشده است بلكه در اسلام مهر و محبت بر قهر و خشونت غلبه دارد سيماى اسلام سيماى صلح و امنيت و "رحمة للعالمين" است تا قهر و خشونت و تعرض و اجبار. در قرآن نيز آيات جهاد كمتر از دو درصد است. وى همچنين متذكر مى شود كه برائت از مشركان نيز صرفاً برخورد با مشركان پيمان شكن مى باشد و اين برائت عام و كلى نيست. از همين راستا به نقد صريح كشور گشاييهاى صدر اسلام مى پردازد و آن را استمرار روحيه جاهلى در دوران اسلام مى نامد. در نگاه ايشان خدا به پيامبر فقط مسئوليت ابلاغ داده است نه تحريك و تخريب. بازرگان از اين منظر به بازخوانى و تفسير دين و نيز تاريخ اسلام، با تأكيد محورى بر تاريخ پيامبر، مى پردازد. وى قيام امام حسين را نيز ـ هر چند كمتر از ديگر نوگراها به عاشورا و قيام حسينى پرداخته است ـ حركتى عليه سلطنت موروثى مى داند و تفسيرى ضد استبدادى از آن ارائه مى دهد بدون آنكه وارد هيجانات و التهابات راديكالى شود كه در بازخوانى اين جنبش از سوى ديگر نوگراها، به ويژه نسل دوم نوگرايان دينى در ايران (با اتكا به تاريخ پر از جنبش و قيام اقليت مبارز شيعه ـ به تعبير خود بازرگان) صورت گرفته است.(بجز يك بار در عاشوراى سال 40 كه بعدها نه انعكاس و نه استمرار مى يابد). در همين راستا بازرگان به تفسير حج مى پردازد و كعبه را خانه خدا، خانه خلق ، خانه صلح و خانه آزادى مى نامد.

     بخش ديگرى از توحيد شناسى بازرگان اعتقاد و تعبير مردم سالارانه وى از دين مى باشد. در نگاه وى مردم خانواده خدايند و بر اساس اختيار و آزادى كه خدا به انسانها داده است، تنها مردم، بدون هيچ واسطه يا طبقه ممتاز و مسلطى ، حق تصميمگيرى آزادانه در مورد سرنوشت خويش را دارند. به اعتقاد او تنها نكته حكومتى اسلام، تاكيد آن بر شورا و مشورت مى باشد. حاكميت ملى ترجمان توحيد در عرصه اجتماعى است. به تعبير بازرگان انبيا پيشقراولان دموكراسى در جهان هستند.

بازرگان در ارائه ديدگاهش نسبت به جهان از مباحث علمى ترموديناميك بهره فراوانى مى گيرد وبا توجه به حركت تكاملى رو به گسترش جهان كه ظاهرا در تعارض با اصل دوم ترموديناميك، اصل آنتروپى كه جهان را به سوى يكنواختى و فروپاشى تصوير مى كند، قرار دارد، به طرح نظريه جهان سه عنصرى مى پردازد. به اعتقاد وى در جهان علاوه بر ماده و انرژى، عنصر سومى به نام اراده وجود دارد كه آن را در راستاى تكامل به پيش مى برد. بازرگان اين اراده نهان را همان خداى اديان مى داند.

در انديشه بازرگان مذهب راه است نه هدف و خدا نيازى به عبادت انسانها ندارد. حتى طرح آخرت نيز به عنوان هشدارى براى هشيارى انسانها جهت سمتگيرى فرد به سوى زندگى جاويد مى باشد. اين ديدگاه پس از انقلاب به تصريح خود وى در تعارض با ديدگاه رسمى و رايج قرار گرفته و به منشأ و معناى تئوريك اختلافات تبديل مى شود. ديدگاهى مى خواهد از طريق ايران به اسلام خدمت كند و ديدگاه ديگر در پى خدمت به ايران از طريق اسلام است.

     مرحوم بازرگان در اشاره اش به تنوع اديان، به موضوع به رسميت شناخته شدن تنوع شريعتها از سوى اسلام و قرآن مى پردازد. از نظر وى قرآن و پيامبر، پيروان ديگر اديان را الزاماً به پذيرش اسلام و شريعت خاص آن دعوت نمى كند. حتى مطرح مى شود كه براى هر قومى راه و شريعت و احكام ويژه اى قرار داده شده است كه مى توانند از همانها پيروى كنند و تنها دعوت به وحدت در يك اصول كلى و مشترك اوليه كه پرستش خدا، عدم شرك، نفى هر نوع اطاعت غير خدا و پذيرش سلطه است، مى نمايد. به اعتقاد وى خداوند حل اختلافات دينى و شرايع را به آخرت و به خود محول كرده و آدميان را از ورود به اين عرصه منع نموده است. از اين منظر دنيا صحنه مسابقه در خيرات و خدمات است نه تعارض و اختلاف در جزئيات اعتقادات.

     پس از آزادى و حاكميت ملى، روحيه تسامح و مدارا را مى توان يكى ديگر از ويژگيهاى بارز اسلام شناسى بازرگان دانست كه در تمامى اضلاع انديشه اش بازتاب مى يابد. البته اين تناقضى با آن ديدگاه نمى يابد كه بازرگان، اسلام را برتر از ديگراديان بداند يا معتقد به رسالت جهانى اسلام و مسلمين براى رسيدن به يك امت واحد و حتى تشكيل حكومت عدل جهانى (از يك منظر شيعى ـ امام زمانى) باشد و اين پيروزى را نيز پيروزى حتمى بداند. اما همه اينها را با تسامح و مدارا طلب مى كند. بدين شكل كه انسانها خود آن قدر سرشان به سنگ بخورد تا روى به دين و اسلام بياورند، انتخابى آزادانه، آگاهانه و سيرى خود به خودى (مشابه تفسيرى كه كائوتسكى از انديشه سوسياليسم و سير جهانى به سمت آن به دست مى داد!). در همين رابطه وى در دهه 30 پس از مسافرت به حج پيشنهاد تشكيل هيئتى از مسلمانان براى اداره مكه و مدينه، حداقل در ايام حج، را مطرح مى سازد،تا آن روز كه نوبت به هيئتى جهانى از تمام مردم دنيا برسد! اين ديدگاه مرحوم بازرگان يعنى تئورى حكومت واحد جهانى متأثر از فضاى پس از جنگ جهانى است ـ كه مبناى تشكيل جامعه متفق ملل و سپس سازمان ملل گرديد و گفتمان مشتركى بين روشنفكران جهان بود ـ و از سوى بسيارى ( و از جمله انيشتين)نيز مطرح مى گرديد كه تا همه كشورها به يك دولت ـ ملت جهانى تبديل نشوند خطر جنگ هميشه وجود دارد و صلح ناپايدار خواهد بود. اما اين تئورى به تدريج و به ويژه پس از انقلاب در انديشه بازرگان كمرنگ گرديد تا آنجا كه وى از منظرى دينى ـ سياسى به نقد شديد گسترده شدن داعيه هاى انقلاب از مرزهاى ملى پرداخت و داعيه نجات مستضعفان همه جهان و نابودى مستكبران تمامى دنيا و نابودى شيطان كه تا قيامت مهلت داده شده را امرى ذهنى، غير دينى و دست نيافتنى دانست.

     بخش پايانى و محورى جهان بينى بازرگان را قيامت و آخرت تشكيل مى دهد. بازرگان را شايد بتوان تنها نوگراى دينى دانست كه بر مقوله قيامت تأكيد دارد و اين نگاه بر تمامى آرا و آثارش (و وصيتنامه اش) سايه انداخته است. اما اين نگاه و استمرار، حاوى تفسير و تحليل جديد مهمى كه انديشه دينى و كلام نوين را گامى فراپيش برد و افقى نو در برابرش بگشايد، نبوده است. بازرگان در قرآن پژوهيش، حدود نيمى از قرآن را شامل بحث آخرت و قيامت مى بيند و در نتيجه اين نگاه اهميت محورى در جهان بينى وى مى يابد. اما تفسير وى در چارچوب فضا، استدلالات و كلمات قرآنى محصور مى ماند. به هرحال، يكى از نكات مهم قيامت نگرى بازرگان نفى مقوله روح مى باشد. از نظر بازرگان قرآن براى توضيح قيامت اصلاً به مسئله روح نپرداخته است مسئله روح عقب نشينى سنگر به سنگر انيميسم و جان گرايى قديم است كه از روح داشتن تمامى عناصر طبيعى به تنها روح داشتن انسان رسيده است. به نظر بازرگان متكلمان مسلمان محور و نقطه عزيمت خود را براى تفسير قيامت، مسئله روح كه انديشه اى قديمى و ميراث تفكر فلسفى يونانى است، قرار داده اند و اين ايده در قرآن نيست. مرحوم بازرگان صريحاً روح (به معناى جوهر غير مادى هر فرد انسان) را نفى مى كند (در كتابى كه در ابتدايش آن را به روح پدر مرحومش تقديم نموده است!) و اين ايده بعدها نيز تكرار مى گردد، هر چند تأكيد و حساسيتى برجا انداختن آن ندارد. از نظر بازرگان قيامت فردى است نه نوعى و هر فرد بشخصه و جسماً بر انگيخته مى شود و زندگانى آخرت در محيط مادى و با بدن جسمانى صورت مى گيرد. قيامت خارج از اين زمين و آسمان و در وراى جهان ماده نيست.پس از قيامت نيز ركود حاكم نمى باشد و سير تكاملى براى بهشتيان ادامه دارد. به اعتقاد وى قرآن قبل و پيش از مقوله خدا، بر آخرت تصريح و تأكيد نموده و قيامت را نه صرفاً به عنوان يك اعتقاد دينى يا موضوعى مربوط به انسانها بلكه رخدادى كيهانى و براى كل هستى تصوير مى نمايد. و از اين طريق سعى در باز كردن افق ديد انسانها به ويژه در مورد مقوله زمان و توجه دادن آنها به جاودانگى و فراروى از زندگى محدود و موقت دنيارا دارد. شايد بتوان يك نكته قابل توجه در آراى قيامت شناسى بازرگان را طرح مقوله زمان در قيامت دانست. مقوله اى كه به صورت خيلى كلى و ابتدايى تنها در يك كتاب (انسان و زمان) مطرح گرديد و ديگر نيز پيگيرى نشد. در آنجا بازرگان پس از ارائه بحثهايى پيرامون نظريه نسبيت اينشتين و اين كه در سرعتهاى بالا مسئله زمان و سير آن دچار دگرگونى مى شود، به عنوان يك موضوع و جهت تقريب به ذهن، به مقوله قيامت در قرآن مى پردازد و عنوان مى كند در قرآن از قيامت با سه فعل گذشته، حال و آينده ياد شده و به ويژه از آن به عنوان "واقعه"، آنچه اتفاق افتاده و اينك موجود است، نام برده شده است (و يا گفت گوى بهشتيان و جهنميان با افعال ماضى آورده شده و ...) و به صورتى كلى و مبهم خدا را فراتر از زمان و مسلط بر گذشته، حال و آينده مى داند. به آن شكل كه آينده فقط براى نگاه مدرّج و زمانمند و مقيد ما، آينده است و در نگاه فرا زمانى خداوند بى معناست. از اين رو قيامت از نگاه خدا و شايد انسان پس از مرگ، بى زمان و به عبارتى موجود و واقع است. در اينجا بازرگان دچار مشكل تاريخى خيام ـ خواجه نصير در مورد علم خدا و آزادى انسان مى گردد كه با ساده سازى خاصى اين تعارض را به نفع انسان و آزادى حل مى كند. او علم خدا در حوزه انسان را با استناد به يك آيه قرآن فقط در حيطه علم بر جنسيت طفل در شكم مادر، محل تولد و محل مرگ انسان محدود مى نمايد و بقيه را به اختيار آزاد انسانى مى سپارد. و اين البته با توضيح فرازمانى و حضور آينده در حال (يا گذشته) و آگاهى خداوند بر آن ناهمخوان است.

     در يك نگاه كلى انديشه دينى بازرگان حول محور اختيار و آزادى انسان در ظل نگاه خدا ـ آخرت قابل صورتبندى است. در اين نگاه، آزادى و دموكراسى ترجمان اجتماعى توحيد است. اما وى بر خلاف نوگرايان نسل بعد به انعكاس اقتصادى توحيد در برخورد با فقر و طبقات، توجه و تاكيدى ندارد و آزادى اقتصادى را نيز در راستاى همان ترجمان مى بيند. خدا و طبيعت دو اقنوم جداگانه در جهان بينى بازرگان اند و اين باز با نگرش برخى نوگرايان ديگر همچون اقبال (قبل از بازرگان) و شريعتى (پس از وى) و نگرشى كه در نهج البلاغه خدا را در درون هستى نه به يگانگى ، و در برون آن، نه به بيگانگى مى بيند، متفاوت مى باشد. در مجموع آراى بازرگان در جهان بينى هر چند با نگاهى علمى مطرح مى شود اما در چارچوب كلام قديم مى ماند و به كلام جديد ورود نمى كند. اما به علت رويكرد اجتماعى ـ سياسيش وجهه هايى از الهيات رهايى بخش مى يابد.

     نكته مهم ديگركم ارتفاعى اين جهان بينى و انديشه است. اين نگرش با نگاه آخرتى بسيار طولانى و طويل مى نمايد ولى سقفش كوتاه به نظر مى رسد. عرفان جايگاه مهمى در اين نگاه ندارد. انديشه بازرگان از كوره شك و حيرت عبور نكرده و از ابتدا با يقينى دينى و قرآنى و از نگاه مطمئن و بى دغدغه يك معتقد به جهان مى نگرد. همه چيز جهان روشن، تكليفها مشخص و آينده نيز معلوم است. فقط بايد در مسير ايمان، عمل و تقوا پيش رفت (و فلسفه خلقت و معماى هستى "چرايى" را برنمى انگيزد). در پيشروى مطمئن و معتقدانه، فرد و تشخص فردى نزد وى جايگاه مهمى دارد. "ملازمه حق با نفع" عنصر مهمى در دين شناسى بازرگان است و هواى سينه آن قدر از ياد دوست پر نمى شود كه ياد خويش از ضمير آدمى بگريزد. (شايد از اين روست كه بازرگان احساس خوشى نسبت به ايثار و شهادت ندارد ـ به ويژه هنگامى كه روى به موفقيت نيز نداشته باشد ـ و كمتر به آن مى پردازد و حتى در اواخر عمر نيز در جاهايى كه نگاهى مثبت هم بدان مى اندازد به طور عكس العملى، با طعن و كنايه حرف ميزند).

     در راه طى شده بشر كه گامهايى در راه انبياء ارزيابى مى شود (توحيد، عبادت و قيامت) بشريت با نگاه علميش به توحيد (و جهان سه عنصرى) نزديك شده، ايده قيامت در ظل دستاوردهاى خرد بشرى از غيرممكن به معقول و ممكن نزديك گرديده و بشريت با قانون، بهداشت و ... و ايده نفع فردى، كه نگاه حاكم بر جوامع صنعتى و پيشرفته است، به نگاه انبيا كه همواره حق را با نفع فردى پيروان گره مى زدند، نزديك گرديده است. نگاه نيمه پوزيتويستى ـ پراگماتيستى مرحوم بازرگان جاى زيادى براى عرفان، حيرت، تنهايى و شك، از خود بيگانگى و رهايى باقى نمى گذارد. تقريباً وى هيچ گاه روى خوشى به عرفا، همسان فلاسفه و شعرا نشان نمى دهد. همان گونه كه تفسيرى به شدت ساده و خشك و حتى عاميانه از هنر به دست مى دهد (و محور هنر را ترجمان و استمرار حاسّه توليد مثل بشر مى داند).

     اما بلند نظرى بازرگان در نگاه به هستى (خداـآخرت)، آزادى محورى و مردم سالارى و تسامح او درتنوع شريعتها و اديان مهمترين دستاوردهاى جهان بينى وى و باقيات صالحاتش در نوگرايى دينى اين سرزمين مى باشد.

انسان شناسى

     انسان شناسى بازرگان حاوى يك نگاه بدبينانه هابزى است تا نگرش مثبت جان لاكى. وى با استناد به قرآن مدعى است كه بايد نگاهى واقع بينانه به انسان داشت و البته اين نگاه محصولى بدبينانه به ارمغان مى آورد.از اين منظر انسان بيشتر از رأفت و رحمت، آمادگى براى خصومت و خشونت دارد. آدمى ناتوان، عجول و نزديك نگر است، خودبين و خودخواه و اختلافگر و استعمارگر است و تجاوز و تسلط و تزوير خوى اكثر آدمهاست. طبع بشرى درنده است و راحت طلب و فرارى از فعاليت و زحمت. افراط و انحراف خصيصه بشر است. او تمايل درونـى به بدى يا لااقل خوددارى از قبول خدمت و زحمت دارد و ... بازرگان تلقى پاك بودن سرشت آدمى در نظريه و تفسير خاص مرسوم "فطرت" را نقد و نفى مى كند. به زعم وى هم زيبايى، كنجكاوى و نيكوكارى در طبع بشر وجود دارد وهم شيطنت، شهوت و فساد. بر اين اساس به نقد نظرگاه حقوق طبيعى مى پردازد. در طبع انسانى علاوه بر اراده رحمانى، تمايل شيطانى نيز وجود دارد و آنچه كه طبيعى است دربست صحيح نمى باشد و حتى مى بايد كنترل شود. امتياز حيوانات بر انسان، تعادل و تعديل آنها از طريق غرايز است كه در آدمى به افراط و تفريط مى انجامد. سه حاسّه مهم انسان كه بسيارى از اعمال آدمى از آن سرچشمه مى گيرند صيانت نفس، تغذيه و رشد و توليد مثل مى باشد. بازرگان بسيارى از امور آدمى را به اين سه ريشه تقليل داده و مرتبط مى سازد.

     از منظر بازرگان نيكنيازى نيز جزئى از سرشت بشر است. در نهاد همه نفوس، يا اكثريت مهمى از انسانها ميل به برادرى و دوستى و نيكى وجود دارد. همچنين عبادت و پرستش نيز جزء خميره بشرى است و حس مذهبى بعد چهارم روح انسان است و انسان طبيعتاً دوستدار و جوينده ارزشهاى عالى است.

     به اعتقاد بازرگان اخلاق امرى نسبى در جهان بشرى مى باشد و مفهوم آن وابسته به آنچه به عنوان حقيقت و حق پذيرفته مى شود، است. اما ضد اخلاق مفهومى نسبتاً مشترك در جوامع و فرهنگها دارد. خودگرايى خصيصه مشترك ارزشهاى ضد اخلاقى مى باشد. در ديدگاه وى او مانيسم مطلق به معناى اصالت و استقلال كامل انسان در انديشه دينى جاى نداشته و اساساً بى معنا مى باشد. او مفهوم انسانيت را زير سؤال مى برد و آن را امرى نسبى و قراردادى برحسب هر فرهنگ مى داند و در اينجا بر نقش و كاربرد منطق خدا و هدف در اديان پا مى فشرد و بدون آن اخلاق را بى بنياد و حاوى سردرگمى و بلاتكليفى مى داند. بدون هدايت و ارشاد انبيا انسان و انسانيت كه شامل امور نسبى و نيز متضادى است، بى معنا است.

     انسان شناسى قرآنى بازرگان از مباحث علمى (و آرا دكتر سحابى) بهره مى گيرد. وى در تأويل و تفسير داستان آدم به اصالت و اهميت آزادى و اختيار آدمى مى رسد (آزادى در برابر خدا). و اعتراض فرشتگان و پاسخ دهى خدا به آنان، اولين دفاع از مقوله اختيار و آزادى انسان تلقى مى گردد. اين تفسير بركل انديشه بازرگان سايه انداخته است. اما در برخوردى عينى، انسانِ موجود و واقعى را بيشتر تحت تسلط جبرهاى بيولوژيكى، اجتماعى، تربيتى و ... ترسيم مى كند با باريكه مختصرى اختيار و اختيارشان نسبى و ضعيف ارزيابى مى گردد.

     محرك آدمى در اعمالش دل و دماغ است و مبدأ اصلى تحرك در فعاليتهاى انسان، عوامل درونى و عشق مى باشد. اما عشق در آثار و آراى مرحوم بازرگان با مفهومهاى رايج عرفانى يا پرشور راديكال متفاوت است. و مى توان به جاى آن از "تمايل و گرايش شديد"، تمايلى كه مى تواند ريشه هايى در عقل حسابگر (و گاه اعتقاد و تعصب) داشته باشد، بهره گرفت. ملازمه حق با نفع، در راه انبيا و راه بشر، در كل آراى وى سيلان دارد و به زعم وى حتى اكثريت بشرى روى حساب سود و زيان به قيامت و آخرت مى نگرند.

     و سرانجام انسان ايده آل بازرگان را مى توان در كلمات ايمان، كار، تقوا و آخرت گرايى جست جو كرد. وى از عمل صالح نيز تعبيرى عام به دست مى دهد، هر عمل شايسته اى كه آدمى را به هدف برساند. اسلام اساسش علم و هدفش تكامل آدمى از طريق كار است. كار و تأكيد بر اهميت نقش انسانى ـ تاريخى آن امتدادى ثابت و گسترده در تمامى آراى بازرگان و نيز زندگى فردى وى كه تا آخرين روزهاى عمر به كار مشغول است، دارد. به هرحال انسان ايده آل بازرگان يك انسان اخلاقى است و در اينجا نيز از بلندى پروازيهاى عرفا و شاعران نبايد اثرى جست.

نگرش تاريخى

     مرحوم بازرگان در نگرش تاريخيش، تاريخ را از دو منظر مورد باز خوانى قرار داده است. نخست از ديدگاه اعتقادى، از اين ديدگاه انبيا راهشان را هنگامى كه بشر به بلوغى دست مى يابد كه ديگر ايده بت پرستى (و نه طوايف بت پرست ) شكست مى خورد و دعوت و درگيرى با مشركان به پايان مى رسد و پيروزى و تربيت مؤمنان آغاز مى گردد، به پايان مى رسانند (ختم نبوت). اينك بشر بخش مهمى از راه طى شده انبيا را پيموده است. در امتداد آن نيز اسلام و امت آن و مؤمنان صالح، با پذيرش آزادانه انسانهايى كه سرشان به سنگ خورده است، به پيروزى مى رسند و حكومت عدل جهانى با يك نظرگاه شيعى (كه اقليت مبارز و اميدوار است) تشكيل مى شود (امام زمان). اين ديدگاه پس از انقلاب در آراى بازرگان توجه و تأكيدى در خور نمى يابد.

     بازخوانى دوم بازرگان باز خوانى تاريخ از زاويه "كار" مى باشد. وى در ترسيم سير مراحل مختلف زيست آدمى از دوران حيوانيت ... دوران گله دارى ... دوران قبايل ... دوران خدمتكارى (نوكر، كلفت، بنده) ... دوران كشاورزى ... دوران دهات و قراء و طلوع تمدن ... دوران اشرافيت ... پيشه ورى و ... به پيگيرى اهميت و ارزش كار در هر مرحله مى پردازد. كار در ابتدا مخصوص فرودستان بود. به تدريج اشراف و نجبا نيز رو به كار مى آورند. مرحله پيشه ورى، ارتقاى كار به مرحله اى جديد مى باشد و براى اولين بار صاحب كار داراى استقلال مى شود .... در كارگاه، اجتماع كار و مال، نسبت معكوس با تجارتخانه دارد. در اينجا اساس كار است و اسباب سرمايه. اين مرتبه دومى است كه دو حريف معامله گر يا مبارز كه از اين به بعد باهم مصادف خواهند داد، در يكجا جمع و روبه رو مى شوند.... قرن 19 و ابتداى قرن 20 شايد همكارى صميمانه كار و مال و قدرت باشد. همه طرف بهره مند و راضى و همه كس خندان! اما فسادهاى اخلاقى و امراض اجتماعى بزرگى نيز شيوع پيدا مى كند. كار از قدرت اعتصاب بهره مى گيرد و سرمايه نيز ياران قديم را به كمك مى خواند، دين و حق و قانون و نظم و ماشين. روزگار سلطنت پول و مالكيت به زوال نزديك شده، قرار است دولت ديگرى جانشين آن شود. در بعضى ممالك حكومتهاى سوسياليستى و حتى كمونيستى سر كار آمده و در برخى نيز احزاب كار، قدرت گرفته اند. بازرگان پيش بينى مى كند كه حكومت كار فرا مى رسد. سلطان كار تخت و تاج را از نديمان قديم و جديد گرفته و بر اقليم بشر حكومت خواهد كرد، آن روزى كه هر فردى را وظيفه اى بوده و درجه تمتّع و شأن هركس و هر كشور به فراخوار حال او باشد. بيكارى و مفتخورى و تنبلى در قاموس بازرگان مطرودترين كلمات اند. اين چنين روزى و حكومتى خواهد رسيد. اما بر خلاف تلقيهاى افراطى، گذشته نابود نخواهد شد. همان گونه كه روزگارى شيخوخيت و خانواده بر قبايل و افراد رياست مى كرد ولى پس از تشكيل شهرها و حلول دوران تمدن، اصل پدرى و اساس خانواده از بين نرفت، بلكه مقام طبيعى خود را احراز كرد و اختيارات را به قدرتهاى كشورى و لشكرى تفويض نمود. در اين دوران نيز چون مالكيت از حد اعتدال كه تأمين ضروريات زندگى و آسايش بشر است، تجاوز كرده و باعث امتيازات غير عادلانه يك عده و محروميت عده ديگرى شده است، مورد اعتراض قرار گرفته است. بعدها كه تجاوز و تفريط از بين برود و اختيارات به دست كار و عمل داده شود، مالكيت نيز كه امرى طبيعى و غريزى بشر است ، به مقام اصلى خود بازگشت خواهد نمود. حكومت كار هنوز نفوذ و استقرار نيافته ولى در نتيجه جنگ طبقات از مرحله دفاع پا به مرحله حمله گذارده است. زمانى كه سرنوشت بشر به كلى به دست كار و عمل افتد بشريت وارد دوران جديدى از زندگى خواهد شد كه تكامل و ترقيات بزرگ از آن پس بايد شروع شود. البته حركت و تكامل آدمى متوقف نخواهد شد و اين تعارض ميان انواع كار ادامه خواهد يافت. حكومت كار پايان عمر بشر نخواهد بود و شايد اينك بشريت در عوالم جنينى خود باشد و در حكومت مطلقه كار و تسلط آن بر تمام شئون حيات بشرى، وارد زندگى عادى شود. از اين منظر، به نظر بازرگان در آن هنگام، تنها دو راه در مقابل بشريت باقى است: اسلام و كمونيسم. دعوت به خدا و دعوت به دنيا و خود، زندگى جاودانه و پيوسته اخروى و زندگى محدود و موقت مادى. اين نگرش بازرگان با درگيرى بيشتر او با جهان سياست و واقعيتهاى آن (و به ويژه پس از وقايع سال 54 و ماركسيست شدن بخشى از اعضاى سازمان مجاهدين) امتداد پيدا نكرد (سالى كه به اعتقاد برخى از منتقدان و مخالفان بازرگان، وى از آن پس رو به محافظه كارى و به تعبير آنان راست روى نهاد). اما اصالت و اهميت كار هيچ گاه در نظر بازرگان تقليل نيافت. از نظر وى صحنه دنيا ميدان مسابقه عمل است و در اين دنيا مقصد و هدف چيزى جز كار و عمل نيست. بعدها او در برخوردش با ماركسيسم (به ويژه پس از حوادث سال 54)به همه اجزاى آن انديشه حمله كرد، اما هيچ گاه به اصالت و اهميت كار خدشه وارد نساخت. وى ضمن آن كه هيچ روى خوشى به ماركس نشان نداد(گهگاه با تعابير تند و منفى از او ياد كرده و گهگاه او را نابغه خواند) اما صراحتا گفت اگر ماركس مى گويد انسان با كار و زحمت و مبارزه عليه ناملايمات محيط و طبيعت خود را مى سازد، حرف دور از واقع نزده است.در ادبيات بازرگان كار عموما در برابر تنبلى و بيعارى قرار دارد و در نگاه او مديران و تاجران و سرمايه داران شاغل و... همه در صف كار قرار مى گيرند. وى همچنين معتقد است سيستم معاش و طريقه ارتزاق، مهمترين عامل تربيتى و سازنده خصال و روح شخص يا ملت مى باشد.

     جدا از اين دو بازخوانى تاريخى امتداد نيافته، اگر بخواهيم نگاه بازرگان به تاريخ را در يك كلام عنوان كنيم بايد از تعبيرى كه خود مى گويد از طالقانى وام گرفته است، نام ببريم: "دنياى آكل و مأكول". در نگاه بازرگان جهان، جهان تنازع بقا و بقاى اصلح است. جنگى است براى بقا و "ما بايد كلاه خودمان را نگه داريم و گرنه اشكال در اصل اكل نيست". بازرگان داستان هابيل و قابيل را نشانى از بد منشى برخى فرزندان آدم مى داند و تفسيرى فردى و اخلاقى به دست مى دهد. وى ضمن صلحدوستى كه دارد، اما، جنگ و اختلاف را امرى مهم در تمدن بشرى مى داند و حكمتى در اختلافات مى بيند. تحرك و تمدن و ترقى از بركت گرفتاريها و محروميتهاست و بسيارى از اختراعات و اكتشافات مرهون جنگهاست.

     در نگاه تاريخى بازرگان تكامل چگونه است؟ وى معتقد است در مجموع درجه لذت و رضايت بشر اگر عقب نرفته باشد، ثابت مانده است ولى بر دانايى و توانايى بشر افزوده گرديده است. بشريت در قلمرو عدل و قسط و صلح نيز عقبتر رفته و تشنه تر شده است (در ذيل بحث امام زمان).

     بخش ديگرى از نگرش اجتماعى (و تاريخى) بازرگان را نگاه "انداموار" او به جامعه تشكيل مى دهد. انسانها همچون بخشها و سلولهاى مختلفى هستند كه در مجموع يك پديده و اندام را تشكيل مى دهند، برخى چشم و پا و برخى مغز اين اندامند و همگى در ارتباط باهم يك اندام را ساخته و پيش مى برند. پا نبايد به سر و چشم حسادت كند كه از آن بالا همه چيز را مى بيند و يا هر چيز را در دهان خود ميگذارد. وى اگرچه در نگاه اجتماعى و اقتصادى اش رويكردى اخلاقى به اقتصاد دارد، اما تفاوت نقشها و تناسب متفاوت آنها را طبيعى مى داند.

ديدگاه اقتصادى

     مرحوم بازرگان اقتصاد و دنيا را در كادر حيات جاودان مى بيند و مى طلبد اما در عرصه اقتصاد به كار اصالت فراوانى داده و بـدان تاكيد مى كنـد. وى در رقابت تئوريك با ماركسيسم، به ويژه در اوايل دهه 40، به طرح برخى شعارهاى كلى و راديكال مى پردازد (مانند مالكيت امانتدارنه، مقابله اغنيا و انبياء، رابطه ثروت انباشته و فقر و محروميت، "فى اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم" و...) و خود اشاره دارد كه در اين رابطه از تحقيقات مهندس سحابى در زندان بهره گرفته است. اما اين نگرشهاى كلى و شعارهاى راديكالى ـ تبليغى بعدها، به ويژه پس از سال 54 ، استمرار نمى يابد.در ديدگاه اقتصادى بازرگان بر مالكيت تأكيد و از آن به شدت دفاع مى شود. مالكيت نشانه و لازمه شخصيت و گاه نتيجه ضعف و زياده طلبى، دفاع در برابر طفيلى گرى و غارتگرى،يا احتياط كارى و مال انديشى و آينده نگرى بشر معرفى مى گردد. مالكيت داراى ريشه اى ضرورى و طبيعى و قديمى است كه حتى در جهان حيوانات نيز وجود دارد. نبايد به خاطر سوء استفاده از آن به نفى مالكيت پرداخت. وى بارها مى گويد به خاطر جلوگيرى از انحراف و فساد، به مقطوع النسل كردن نمى پردازند.

     در مجموع مرحوم بازرگان رويكروى ساده و اخلاقى به اقتصاد دارد. وى خواهان "عدالت واقع بينانه" و "فرمول انسانى توليد" است. اين را در چارچوب يك اقتصاد آزاد و باز اما با توصيه هاى دينى و اخلاقى دست يافتنى مى بيند. او به انواع صدقات و انفاقات و سفارشات اخلاقى در اسلام اشاره مى كند. در دولت موقت نيز خواهان دولت حداقل بود و نگاه مؤكدى بر مقولاتى چون وام شرافتى، اعانات و كمكهاى مردم و .... داشت،همراه با توصيه اى كه همواره بر كار و توليد و سازندگى مى نمود.

     در ديدگاه بازرگان، وقتى با ديدى انتقادى به مقوله ملى كردن اقتصاد مى نگرد، توصيه و سخن از ملى كردن دولت قبل از ملى كردن اقتصاد، به ميان مى آورد. پيش زمينه رشد صنايع، رشد فرهنگ و احساس تعلق ملى است، تا اموال عمومى مثل مال بى صاحب نباشد. او نگاه مثبتى به اين پديده ندارد. هر چند مى گويد خودش شخصاً به كارهاى ادارى اش همواره همانند كار فردى و شخصى مى نگريسته است.

     بازرگان از انواع كارِ كارگر، تجارت، سرمايه گذارى و ... دفاع مى كند و مستضعفان را هم كارگران مى داند، هم كشاورزان و ... هم آن طبقه مولد بخش خصوصى و مشاغل آزاد و تأسف مى خورد كه اينها كمتر مدافع دارند. او يادآور مى شود كه سود بردن خلاف اسلام نيست (هر چند بايد در حد فعاليتها باشد و كالا خيلى گران ارائه نشود) و از تندرويها گله گذارى مى كند.

     در نگرش اجتماعى اش نيز يادآور شديم، تفاوتها را تا حدودى طبيعى و عادى مى داند و مى گويد پاها به كله كه بالاى تخت نشسته اعتراض نمى كنند. اما بارويكردى اخلاقى و با تأسّى از رحمانيت پروردگار مى خواهد اختلاف طبقاتى نيز وجود نداشته باشد.

     بازرگان آن دقت و كنكاشى را كه در قرآن و سنت از منظر "آزادى" انجام مى دهد، از زاويه اقتصاد و طبقات صورت نميدهد. در آن عرصه حتى گوشزد مى كند اگر انبوهى از فقه و روايات و تاريخ عليه آزادى رديف شود او با يك آيه قرآن تمامى آن را رد مى كند (در مقوله ارتداد). اما در عرصه اقتصاد، حتى براى شرح و توضيح به فقه آدرس مى دهد (و گهگاه حتى از لزوم "شرعى بودن" امور سخن به ميان مى آورد).

     مقوله استثمار و حتى استقلال و حساسيت و تأكيد بر آن (بدان گونه كه در نظرگاههاى نسل دوم نو گرايى در مقابل سرمايه دارى جهانى و نظريه امپرياليسم مطرح مى گرديد) در ادبيات اقتصادى بازرگان كمرنگ و گاه بيرنگ است (به ويژه مقوله استثمار). همچنين بازرگان تقيّد و تأكيدى بر شريعت اقتصادى و رعايت فقه و شرع به گونه اى كه در تفكر سنتى اسلامى مشاهده مى شود و استخراج قوانين از آن متون و منابع، نشان نمى دهد، امابر خلاف نوگرايان نسل بعد مخالفت و مقابله اى هم نمى كند.

     به طور خلاصه اقتصاد آزاد با رويكردى اخلاقى، دولت حداقل و نيز كار و سازندگى و پيشرفت محور تفكر اقتصادى بازرگان است. اما ايده پيشرفت و توسعه در اين نظرگاه، از راهبرد خاصى نيز پيروى نمى نمايد و برنامه اى ارائه نمى شود.

آزادى

     مرحوم بازرگان همه جا آرام و عاقلانه و با حساب و منطق سخن مى گويد، حتى در مورد خدا و آخرت. تنها جائى كه بازرگان بيانى احساساتى و عاشقانه دارد، در حيطه آزادى است. آزادى موهبتى است الهى كه خداوند به انسانها عطا كرده و هر كس آزادى وى را بگيرد بزرگترين خيانت را در حق انسان مرتكب شده است. استبداد بزرگترين دشمن انسان و اسباب كار شيطان است. آزادى خواسته ابدى است، معماى ازلى است، يگانه كليد تكامل و ترقى و تقرب است و... .

     بازرگان در سال 32 مقاله "بازى جوانان با سياست" را مى نويسد و سال 33 تحت تأثير همان جوانهاى "مؤدب و مهربان باچشمان درخشان، مغزهاى روشن، دلهاى داغ و پيكرهاى سراپا گوش كه سخنان را مى قاپيدند"، و تحت تأثير و شيفتگى به شخصيت مصدّق، خود سياسى مى گردد. وى متمايل به آنها و مدافعشان مى گردد چرا كه نصيب مقدر وى سير به سوى پيرى، اما حضور هميشگى در محيط عمل و گفت گو با جوانان بوده است. تا جايى كه دكتر صديقى از وى گلايه مى كند كه حرفهاى جوان پسند مى زند. بازرگان حتى در هنگامى كه سياسى نبود، هميشه براى سياسيها سخنرانى مى كرد و اين بستر خود بازرگان را جذب نمود. و "توحيد" اعتقادى و آرمان "پيشرفت و توسعه" وى را با خواسته ابدى آزادى پيوند زد. بازرگان سياسى شد و در رابطه با سياسى شدنش توضيح داد كه اگر در كشورى كارگر، نانوا، استاد دانشگاه و سياستمدار هر يك كار خود را بكند نيازى به مداخله در امور يكديگر نيست، اما در جايى كه دزدى و خيانت حاكم است و دنيا بر اين مدار مى چرخد، همه كس بايد همه كاره باشد؛ و وى به خاطر دفاع از حيثت و شرافت و مليت سياسى گرديده است. آرمانى كه تا آخر عمر بدان وفادار ماند.

     در بستر عمل تجربه بازرگان تدريجا تكامل يافت كه تا ديكتاتورى حاكم است، اصلاحات و پيشرفت غير ممكن مى باشد. بازرگان از آشتى كيش و دانش به ارتباط دين و سياست رسيد. اگر او در اوان عمر بين دو عرصه نخستين به تعادل رسيد (يا چنين احساس نمود) در اواخر عمر نظريه نهايى و كاملش را پيرامون دين و سياست ارائه كرد. ديدگاهى كه نه تجديد نظر، بلكه در تأكيد و تكميل و ساماندهى كاملتر نظرگاههاى پيشين بود.

     بازرگان دين و تاريخ دينى را بر محور آزادى باز خوانى كرد و چهره انسانى و راستين آن را باز نمود و ارتباط آزادى را با توحيد آشكار ساخت. حديث "الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم" و حديث ديگرى كه جامعه اى پاك نخواهد بود مگر آن كه حق ضعيف از قوى به راحتى و بدون ترس و اضطراب گرفته شود (لن تقدس امة ...) و آياتى كه پيامبر را مبلغ و نه مسلط بر جامعه معرفى مى كند و آيه "لااكراه فى الدين" و... بارها از زبان و قلم بازرگان مطرح گرديد. وى آزادى را در برابر خدا، خود و ديگران دسته بندى كرد. انسان در برابر خدا آزاد است. موهبتى الهى كه خدا در برابر اعتراض فرشتگان به پيامدهاى منفى اش، از آن دفاعى استوار نموده است. البته اين آزادى، در تلقى بازرگان، با ليبراليسم و اومانيسم در تفكر مدرنيته متفاوت است. اين آزادى خود پايه نيست و اخلاق خود پايه اى را نيز به ارمغان نخواهد آورد. بازرگان بين آزادى و اباحه گرى مرزبندى مى كند. آزادى وى مهلتى موقت براى آزمايش آدميان است تا در ظل خرد خود و پيام پيامبران راه به سوى آخرت بگشايند و در آنجا نتيجه اعمال خود را بازيابند. در هر حال در اين جهان، اين آزادى از سوى هيچ فرد و طبقه اى، حتى انبيا، نبايد خدشه دار شود. اما بازرگان از منظرى دينى، آزادى در برابر "خود" را نمى پذيرد. انسان در برابر خود مسئول و محكوم و متعهد است. تكاليف و عبادات و راههاى تقرب در اديان جملگى مخالف نفس آدمى است (لن تنالوا البرّ حتّى تنفقوا ممّا تحبّون). آزادى در برابر "ديگران" را نيز تا حد عدم تجاوز به حقوق ديگران به رسميت مى شناسد. در امتداد همين مقوله آزادى بين ملت و دولت را متقابل مى داند، دموكراسى و نظارت عمومى و همكارى متقابل. حوزه آزادى در نظرگاه بازرگان به حيطه اقتصادى نيز پا مى گسترد. در عرصه سياسى نيز تصريح مى كند كه آزادى تنها براى مخالفان معنا دارد و گرنه همه به موافقانشان آزادى مى دهند. بازرگان تاريخ پيامبر و على و حسين و... را از منظر آزادى باز خوانى كرده و مستندات فراوانى براى آن مى يابد. همان گونه كه قرآن بر شورا و اصل مشورت تاكيد مى نمايد.

     وى بين آزادى و روح ماشين در غرب نوعى سنخيت مى بيند؛ هركس كار خودش را كرده و در عين حال به پيشرفت كلى امور مقيد است. آزادى در مغرب زمين بخشى از راه طى شده انبياست. آزادى هم امكانات وسيع براى رشد شكوفايى استعدادها فراهم ساخته و هم براى زراندوزى و اجحاف. اما آزادى تفنّن نيست، ضرورت است. ضرورتى براى رشد آدميان و اصلاح خود و جوش اشتباهات در امور جامعه و حكومت و حاكمان. او انتقاداتى كه آزادى را موجب انحراف افكار و فلج شدن كارها مى داند به باد حمله مى گيرد و آن را حرف ترسوها و دست پاچه ها مى نامد. وى دموكراسى هدايت شده را نيز نقد كرده و به نفى استبداد مدير و مهربان مى پردازد. او يادآور مى شود هرج و مرج لازمه شروع آزادى است و هر آدم تازه كار نيز دچار خطا و زيان مى گردد. شايد تنها جايى كه بازرگان از منطق گام به گام، كه آن را مستند به حركت تدريجى خلقت و آيات قرآن و سنت نبى نيز مى سازد، فاصله مى گيرد، در امر آزادى است. وى همان گونه كه عدالتخواهان و سوسياليستها آرمانگرايند، در رابطه با آزادى آرمانگراست و در همين راستا مى گويد كه در مواجهه افكار، هميشه حق پيروز است. در عرصه نظرى و تئوريك به تدريج و مرحله بندى در راهيابى به آرمان آزادى معتقد نيست . البته در حيطه عملى، بازرگان نگاهى عينى و معقول دارد و عشق آرمانى اش به آزادى ـ كه هيچ گاه در وجودش فروكش نمى كند ـ در عرصه سياست و استراتژى در حركات و اعمالى متجلى مى شود كه تا مرز موفقيت پيش رود. و همانند آرمانگرايان راديكال در حيطه عدالت و سوسياليسم، به افراط و اعمالى كه بى سرانجامشان مى پندارد، معتقد نيست. انعكاس عشق درونى تا سرحد موفقيت عقلايى بيرونى، و نه بيش.

     در رابطه استبداد و استعمار، بازرگان بر خلاف نسل بعدى خود به ترسيم "ديو استبداد با شاخهاى استعمار" مى پردازد. استبداد سابقه اى 2500 ساله در تار و پود اين سرزمين دارد و استعمار 200 ساله و استيلاى خارجى (كه آن را متفاوت با استعمار نيز مى داند) تنها از طريق استبداد درونى عمل نموده است. به نظر مرحوم بازرگان در مبارزات تاريخى ايران، به استقلال بيش از استبداد بها داده شده و اين علت تاريخى شكستها و تكرار جنبشهاست. وى همچنين به نقد ايده پيشرفت و توسعه، از منظر دموكراسى و آزادى مى پردازد. بدون دموكراسى توسعه و توليد صنعتى ميسر نيست (در اين نقد نيم نگاهى به اقدامات رضاشاه و نيز انقلاب سفيد محمدرضا شاه دارد). نقد او از منظر آزادى همطراز نقد توسعه از منظر عدالتخواهان مى نمايد! او معتقد است سيل ترقى پشت در نمى ماند، ناصرالدين شاه نيز اصلاحات زيادى داشته است، حتى استعمار نيز در كشور تحت مستعمره دست به اصلاحات مى زند "روى آسفالت قدم زدن براى نوكر و كلفت هم بالاخره فراهم مى شود". وى آزادى را با هيچ چيز معامله نمى كند و در نگاه وى آزادى فراتر از پيشرفت و توسعه، و البته در خدمت آن قرار مى گيرد.

     بازرگان معتقد است آزادى نه دادنى است، نه گرفتنى، ياد گرفتنى است و بارها به آيه مشترك تمام نوگرايان دينى، "ان اللّه لا يغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بانفسهم" استناد مى كند. آزادى هر قدر ديرتر به دست آيد، عزيزتر و ثمربخشتر و ماندگارتر است. در دوران حكومت موقتش نيز در برابر فشارهايى كه براى بستن دفتر گروهها و روزنامه ها، بدون قانون و منطق به او وارد مى آيد، مقاومت مى كند و آزادى را پاس ميدارد. در آخرين پيامش در خداحافظى از قدرت، كه عروسى دومش مى داند! به ابراز نگرانى در مورد آزادى و حاكميت ملى، به هنگام بررسى قانون اساسى مى پردازد. بعدها نيز به نقد تئورى ولايت فقيه دست مى زند. هر دوبخش حاكميت ملى و ولايت را در قانون منعكس مى بيند، اما موازنه را به سود دومى ارزيابى مى كند. هر چند مى گويد آن آزادى هم از دستشان در رفته است!

     اما رابطه آزادى و عدالت و بازتاب و كاركرد عملى آن در آرا بازرگان نمود و انعكاسى ندارد. همان گونه كه كنكاش زيادى در مورد رابطه دين و دموكراسى و تعارضات احتمالى كه بين آن دو در جريان عمل پيش مى آيد و راههاى برون رفت از آن انجام نگرفته است. (خواسته خدا خواسته خلق است و خواسته خلق "با تقوا" خواسته خداست)؛ هرچند دين باز خوانى دموكراتيك شده و درونمايه آزاد منشانه و آزاديخواهانه و مردم سالارانه آن به خوبى منعكس گرديده است.

روحانيت     

     اگر سنت را شهرى بدانيم گسترده، با مردمانى انبوه، آقاى مطهرى به مرمت اين شهر و گسترش آن با مصالحى كهن در زمينهاى جديد و قديم معتقد بود. دكتر شريعتى به بازسازى شالوده شكنانه آن و گسترشش با بهره گيرى از مصالح نو و الهامگيرى از مبانى و مصالح كهن در سرزمينهاى جديد مى انديشيد. برخى نوگرايان اخير به محدود كردن اين شهر با احداث كمربندى و همجوار سازى شهر مدرن در كنار آن فكر مى كنند. اما مهندس بازرگان به كناره سازى معتقد بود وى در گوشه اى از اين شهر بزرگ و كهن به نوسازى خود مشغول بود؛ نوسازى كه در همان محيط و محدوده استمرار و گسترش مى يافت. ولى خوشبينانه منتظر پيروى از مدلش، در بقيه محيط شهر و حداقل گسترش همگانى شهر با كمك ديگران به سمت نوسازى در سرزمينهاى جديد بود. وى هر چند همواره منتقد ملايم سنت، روحانيت و فقه بود و حتى فقه را سرطانى و پيله اى درهم تنيده مى ناميد، اما با روحانيون رابطه اى مثبت و نزديك داشت و پس از مرگ آيت اله بروجردى نيز بدنبال مرجعى متجدد و متهور مى گشت و انتظار مردم از مراجع را ورود به عرصه اجتماع و خدمت و نجات و پيشرفت امور مسلمين ميدانست. هرچند در آن هنگام نيز با استناد به احاديث روزى خوردن علماء از دين را حرام و غيبتشان را جائز دانسته بود!

     در همين راستا و با تجربه اى كه در نهضت ملى شدن نفت مشاهده كرد و نيز تجربه اى كه در نهضت مقاومت ملى و سپس نهضت آزادى خود دست اندركار آن بود، به روحانيت با ديد و توقع "همكار و ياور (و بسيج كننده ملت) مى نگريست، نه "رهبر". نگاهى فردى، ساده و اخلاقى به سياست كه البته تجاربى از گذشته را با خويش به همراه داشت. بر اين اساس و در دهه 20 معتقد بود كه مردم دو دسته اند، اكثريتى به عمل و زندگى مشغولند، بدون هدف و عقيده و عده اى نيز به خدا و آخرت بدون عمل، هر دو ناقصند (اكثريت ملت و روحانيون و مذهبى ها). اما روزى خواهد آمد كه ايندو بهم خواهند پيوست و آن روز، روز سعادت بشر خواهد بود. حدود چهل سال بعد، پس از تحصن روحانيون در مسجد دانشگاه تهران، در اواخر دوران انقلاب، يكبار ديگر اظهار داشت كه بسيار خوشحال شده و به آرزوى ديرينه اش دست يافته است. بويژه آنكه دين و دانش را كنار هم ديده است. اين پيوندها براى بازرگان مژده پيروزى و نجات مردم بود.

     اصولاً براى مرحوم بازرگان در شرق همه چيز محال و همه چيز ممكن است. "محال" است هنگامى كه بخواهد تقليدى و غربى يا با فشار و تحميل باشد و "ممكن" است هنگاميكه با هدفهاى عالى و معنوى و نيروهاى روحى و دينى و مسبوق به يك انقلاب عقيدتى و تحول فكرى معنوى باشد. او در بررسى اش از انقلاب هند نيز از قول نهرو اين نكته را عنوان مى كند كه در شرق ناسيوناليسم و حركت ملى و موفق بايستى همراه با مذهب و با الهام و پشتوانه آن باشد. بازرگان نيز از همين منظر روحانيون را همكار و ياورى براى آزادسازى انرژى مردم در نفى استبداد و سازندگى و پيشرفت مى ديد. از نظر او ديانت هميشه پناهگاهى ضد حكومت بوده و بزعم وى شيعه و روحانيت تاريخى آن نيز به استثناى برخى موارد اينچنين مى زيسته است. هيچگاه مذهب و روحانيت و سلطنت آبشان در يك جوى نمى رفته و همكارى نداشته اند، ولى ستيزگى و مقابله روياروى شديد و قاطعانه هم وجود نداشته است. مذهب و روحانيت آن يك حالت بى نيازى و بى اعتنايى و بى طرفى و حداكثر يك نفرت درونى به سلاطين و دولت داشته است. از طرف دولتها احترامى به روحانيت به عمل آمده و آنها نيز مقابله رو در رو خيلى كم داشته اند و احترام هم را نگه مى داشتند، اما اين احترامى مصلحتى بوده است. روحانيون زير بار سلاطين نمى رفتند و از آنها دستور نمى گرفته اند و اگر برخى نيز چنين بوده اند، احترام خود را از دست ميدادند. بودجه روحانيون نيز توسط مردم تامين مى شده است. اما سلاطين براى استحكام كار خود به روحانيون روى آورده اند و اعمال حكومتهايى مثل صفويه و قاجاريه به ضرر دين و ديانت تمام مى شده است. روحانيت در انقلاب مشروطه مقدم نبود اما موثرترين عامل موفقيت آن شد. تا مشروطيت، روحانيت علاوه بر منبر و محراب، قضا را نيز در اختيار خود داشت. در دوران رضاشاه نيز به بهانه اقدامات اصلاحى و متجددانه و از بين بردن خرافات دست علما از كارها و تبليغات كوتاه گرديد. برخورد با حجاب و روضه و روحانيت و موقوفات و ... باعث مظلوميت و محبوبيت روحانيت شد. وى (رضاشاه) به دنبال خراب كردن و خريدن روحانيت و دور نگه داشتن آنها از سياست بود. به نظر بازرگان تا سال 42 روحانيت داعيه رهبرى نداشت و رودر رويى حادى با حكومت نيز انجام نداده بود. براى اولين بار در تاريخ، روحانيت با صراحت و قاطعيت با استبداد رودررو شد. در جايى ديگر نيز هنگامى كه به تحول و انقلاب درونى ملت مى پردازد، شروعش را از روحانيت مى بيند كه پس از 12 قرن زندگى در حجره و مدرسه و كنج عزلت يكمرتبه تحولى وسيع مى يابد و پا به اجتماع مى نهد. همان تحولى كه توده هاى ملت نيز در خود پديد آوردند.

     اما نگاه و تئورى "همكار و ياور" نسبت به روحانيت در چند دهه اخير شكل و شمايلى ديگر يافت. بازرگان با داعيه رهبرى و سپس ولايت مواجه مى شود. به تدريج نگاه وى نقادانه تر و در اواخر عمر تلخكامانه و حادتر مى گردد. او به نقد پديده انقلاب مى پردازد. خشونتها و پاكسازيها را بر نمى تابد. به هم ريزى مناسبات را، به ويژه كه با شتاب و افراط نيز همراه است، طاقت نمى آورد. مدعى است كه انقلاب پا فراتر از اهداف انبيا گذارده و در اين رابطه از ماركسيسم تاثير پذيرفته است. وى سه پيروز انقلاب را، روحانيان، نوجوانان و ماركسيسم مى نامد. نوجوانان و ايمان مذهبى و شهادت را سرمايه بينهايتى مى بيند كه روحانيان از آن بهره گرفته اند. به نقد صريح موارد نقض حاكميت ملى در قانون مى پردازد. نگاه مذهب هدفانه و خدمت به اسلام از طريق ايران را مخالف نگرش خود و مبانى دينى مى يابد. به ويژه عنوان مى سازد در صدر اسلام و در زمان على و ائمه هنوز گروه و طبقه اى در ميان مسلمانان به نام روحانيت پديد نيامده بود. على هم نمى گويد در اختلافات هر چه من مى گويم يا صاحبان امر مى گويند، بايد بپذيريد، بلكه محكمات كتاب را داور قرار مى دهد.

     بازرگان از انحصارگرى مكتبى و طبقه اى پرهيز مى دهد و معتقد است هيچ طبقه اى در ساختار حكومت اسلامى وظيفه و حق جداگانه اى ندارد.

     ادبيات بازرگان پس از سال 60 را مى توان اولين ادبيات نقد ايدئولوژى، بدون آنكه از اين عنوان بهره بگيرد، تلقى نمود كه در تمامى آثارش در اين دوره سايه انداخته است.

     اختلاف مهم ديگر بازرگان، همسويى مليت و ديانت در نظرگاه او و آشتى ناپذيرى آن دو در نظرگاههاى مقابل است. بازرگان اهداف مذهب را در مقياس ملى مى بيند و هدف را نجات ملت و رشد و سعادت آن و توسعه سياسى و اقتصادى ايران در بسترى مردم سالارانه و دموكراتيك مى داند. در همين چارچوب حب وطن را بخشى از ايمان تلقى مى كند. البته وى با ملت پرستى شوونيستى و "هنر نزد ايرانيان است و بس" هميشه مرزبندى و فاصله روشنى دارد.

     مهمترين دغدغه بازرگان دموكراسى و آزادى و عدم اجبار در دين، عقايد و اخلاق مى باشد. وى كسانى كه خود را متصدى بهسازى ايمان و اخلاق مردم مى دانند مورد طعن قرار مى دهد و آن را تلقى رايج و غالبى مى پندارد كه بايد به شدت مورد نقد قرار گيرد. او در يكى از آخرين نوشته هايش به مسئله گزينشها و انحصار در بيت المال مى پردازد. اين نگاه مرتب تلخكامانه تر گرديد به گونه اى كه در نگرش تاريخى اش به تحركات و فعاليتهاى سياسى روحانيان در سده اخير، به ترديد در انگيزه هاى آنان پرداخت و بازگرداندن آب رفته به جوى و امر "قدرت" را محور قرار داد.

     اما مرحوم بازرگان نظريه پرداز و دستگاه ساز نبود، يك مهندس بود، در هيچ مورد از موارد فكرى نبايد اين چنين توقعى از ايشان داشت. در مقوله روحانيت نيز هر چند در پايان عمر بجز برخى تندرويهاى تلخكامانه، به نظرگاههايى دست يافت كه پيش از او و پيش از انقلاب برخى نوگرايان ديگر (و مشخصا دكتر على شريعتى) مطرح ساخته بودند. اما در هر حال بازرگان در پايان عمر نيز تئورى منسجم و نظريه اى مستقل يا راهگشا در اين مورد ارائه نكرد. نگاه او بيشتر سياسى بود تا جامعه شناسانه و استراتژيك. از اين رو نمى توانست به اعماق برود و از افراط و تفريط به دور ماند.

     مدل ايده آل مرحوم بازرگان براى روحانيان، آقاى مطهرى بود. به اعتقاد وى "مطهرى خود را در خدمت ايدئولوژى اصيل و روشنفكرانه ضد ماديگرى و در رابطه با طبقات درس خوانده قرار داده بود. مطهرى انقلابى سريع و سطحى نبود. مبارزى متفكر و عميق بود، نه روحانى سنت زده ضد تفكر و تحقيق به شيوه غربى و نه روشنفكر خود باخته ماركسيسم ".بازرگان به مطهرى احساس نزديكى بيشترى داشت تا نوگرايان نسل دوم؛ به ويژه پس از حوادث سال 54 كه مطهرى ماركسيسم و سرمايه دارى را دو تيغه يك قيچى مى دانست. شريعتى ماركسيسم را رقيب و سرمايه دارى را دشمن معرفى مى كرد و در ناخودآگاه بازرگان ماركسيسم شيطان اكبر بود. اين مقطع يك سرفصل مهم در تحديد آرايش نيروهاى مذهبى و نوگراست . مرحوم بازرگان هيچ گاه نتوانست فاصله خود را با نسل دوم نوگرايى از بين ببرد، زبان اين دو نسل متفاوت شده بود. بازرگان در مرحله "نهضت" باقى مانده و اين نسل به دوران "انقلاب" پا نهاده بود. اين مسئله هم در نگرش و هم در روش اتفاق افتاده بود. و اين يكى از تفاوتهاى مرحوم بازرگان با همراه و همرزمش مرحوم طالقانى بود.

غرب

     بازرگان به عنوان نسل دوم مشروطه كه به دنبال پيشرفت و سازندگى است، همانند ديگر همعصران خويش نگاهى از پايين به بالا به دول متمدن و صنعتى غرب دارد؛ بر خلاف نسل دوم نوگرايان ـ كه همزمان با نقد درونى مدرنيسم و سرمايه دارى از خود، در فضاى پس از جنگ جهانى دوم ـ به انتقادات بنيادى و شالوده شكنانه نسبت به غرب دست مى يازد. بازرگان در زندگى در غرب و رفت و آمدى كه با محافل دموكرات مسيحى دارد، اكثريت مردم را مسيحى معتقد مى بيند. از نظم، كار و تلاش، اعتدال، روحيه همكارى و ... آنها درسها مى آموزد (هر چند متذكر مى شود آنها در خارج از غرب رفتارى متفاوت با مستعمره نشينان دارند). اما در همان جا و در نخستين سخنرانيش در سفارت ايران از "مقلد نباشيم" سخن به ميان مى آورد و به پاسخگويى به انتقادى كه مجله لوموند از اسلام كرده بود مى پردازد (مسئله اى كه يك بار ديگر در انتهاى عمر تكرار گرديد!) اما وى نگاه نقادانه اى نيز به غرب دارد كه شايد بتوان آن را نقد اخلاقى يا نقد كليسايى نيز ناميد. به نظر وى عنصر قهر و خشونت در ماركسيسم و فساد و تباهى در كاپيتاليسم و كمبود عواطف در روابط و "صله رحم" مهمترين انحرافات و آفات غرب اند؛ هر چند در اين عرصه نيز به تعارض گزارش مسافران كه چهره اى مثبت و مطبوعات كه چهره اى مملو از جنايت از غرب مى دهند، اشاره مى كند. مجموعاً بازرگان بر لزوم تداوم عواطف و شرافت مسيحى تأكيد مى نمايد. علم سمعى و بصرى غربى از احساس و عاطفه دور شده و خشك و بيروح و خالى از معنويت گرديده است. گهگاه نيز در يك نگرش تمام دينى، ضعف تمدن درخشان غرب را در عدم عدالت مى بيند و براى نجات، به عقيده امام زمان شيعى مى نگرد.بازرگان در تلاقى با عصر و نسل دوم نوگرا كه به شدت از مسئله سرمايه دارى، تئورى امپرياليسم، مبارزات ضد امپرياليستى و ... سخن مى گويد، به سامان كاملترى از نظريه خود مى رسد: "تفوّق و تهاجم غرب". غرب از ما پيشرفته تر و جلوتر و در عين حال سلطه گر و زورگوست. ما مى بايد با هر دو چهره غرب مواجه شويم. هر چند در راستاى همان نگرش آكل و مأكول به تاريخ عنوان مى سازد سلطه گرى، گسترش طلبى و اعمال نفوذ فرهنگى (از يك سو، وتقليد از سوى ديگر) امرى طبيعى است و ما هم اگربوديم همين كار را مى كرديم. پس بازرگان هر چند اين نظم را نمى پذيرد، اما آن را طبيعى مى داند. غرب براى بازرگان آن چنان مسئله و مشكلى نيست كه نوگرايان ضد استثمار ـ ضد امپرياليسم نسل بعدى با آن مواجه بودند. ما خود بايد خود جوش، قوى و سازنده شويم و كلاهمان را در جهان آكل و مأكول نگاه داريم. وگرنه اصل اكل پابرجاست و شيطان نيز تا قيامت مهلت گرفته است. در برابر غرب نيز بايد قضاوتى منصفانه و واقع بينانه داشته باشيم و نقاط مثبت آنها را ناديده نگيريم. وى در دنياى سياست جهانى معتقد است اگر آمريكا شيطان بزرگ است، ماركسيسم و شوروى شيطان اكبر است. آنها هر دو با مسلمانان دشمن اند ولى ماركسيسم با اسلام و دين ما هم سر ستيز دارد، اما فرهنگ و علوم غرب در مجموع به نفع و در جهت دين بوده است.

     بازرگان همچنين به نقد نظريه توطئه مى پردازد. وحشت از بيگانه به صورت كابوس غربزدگى و ماليخولياى وحشت از بيگانه در مى آيد و به نفى علوم و افكار و افراد خوب هم مى پردازد. نبايد بيگانه پرستى مثبت و منفى داشت و به ماليخولياى حضور اجنبى در تمامى امور دچار شد. او نظريه استعمارى بودن دانشگاهها و اين كه دروس آن خواسته امپرياليسم بوده را نفى كرده و مى گويد انصاف و واقعيت چنين نيست.

     بازرگان بسان تمام نوانديشان دينى ديگر به لزوم "انتخاب و غربال" مى رسد. او شيوه مسلمانهاى صدر اسلام و سيره پيامبر كه علم را ولو در چين مى طلبد و به راهنمايى مسلمان و به سبك ايرانيها خندق مى كند را مورد تأكيد قرار مى دهد، و روش سيد جمال و اقبال و عبده و طالقانى و... را گزينشگرى مى داند، اما تمامى آنها بايد خود جوش باشد. اختراع و ابتكار را نمى توان وارد كرد. در برخورد با غرب وى توصيه نمى كند كه مذاكرات و خوابهاى آنها را خنثى نكنيم و يكى از راهها را هم استفاده از رقابتهاى خارجى مى داند.

     بازرگان سالهاى آخر حضورش در غرب را مملو از رنج و عذاب و احساس بطالت و بيحاصلى ترسيم مى كند. عشق به وطن و خدمت به آن در وجودش شعله مى كشيده است. اما از اين كه برخى افراد ظواهر تجدد را تمدن مى انگاشتند و مقلدانه كلاه و كراوات و انزجار از مذهب را علايم تمدن و پيشرفت مى دانستند بسيار رنج آور مى دانسته است. وى بزرگترين دستاوردش از اروپا را در آن مى داند كه بگويد، اروپا، اروپاى رمان و رقص نيست، معنويت و مذهب نيز دارد. فعاليت و فداكارى و روحيه اجتماعى و همكارى نيز در آن سرشار است. به خود آييم، خودجوش باشيم، مقلد نباشيم و به كار و همكارى و تلاش و ابتكار و پيشرفت و توسعه بپردازيم. شايد حرف نهايى و نهانى در انديشه هاى او اين باشد كه به جاى تقليد يا ترس از غرب، بايد از او بياموزيم.

مردم شناسى انتقادى

     اگر شريعتى در كويريات خويش ديدى منفى و عصيانى و نيچه وار روى انسانها دارد، بازرگان در مردمشناسى اش به جامعه و مردم با اين ديد مى نگرد. نسل دوم نوگرايى ديدى پوپوليستى و مردم ستايانه دارد. بازرگ  ان تنها نوگرايى است كه مانند برخى از نسل دومى هاى مشروطيت انتقادى و تلخكامانه اما واقعگرايانه به مردم مى نگرد. آثار او لزوم يك انتقاد از خود ملى را يادآور مى شود و نيز اراده و عزمى براى اصلاح خود، خود ملى كه نقصانهاى فراوانى را با خود حمل مى كند. نگرش انتقادى بازرگان به مردم ايران همواره در آثار او به چشم مى خورد و بيش از 50 سال طرح و تكرار مى شود. او اين مسئله را موضوعى مى داند كه ارزشش را دارد تا جامعه شناسان ايرانى به كنكاش پيرامون آن بپردازند. به اعتقاد وى بدون شناختن خصوصيات ملى و نـژادى طرح و اجراى برنامه هاى اصلاحى و انقلابى فاقد اعتبار است. او از اين كه مـردم يا روشنفكران همه گناهان را به گردن گذشته يا استعمار و خارجى مى اندازند، همه چيز را در گذشته مى جويند يا به آينده محول مى كنند و از حال، از خود و مسئوليتها و تواناييها و ضعف و قدرتهاى خويش طفره مى روند به شدت رنج برده و عصبانى مى شود.

     وى تحولات رفتارى قوم ايرانى را همچون رسوبات تدريجى درياها مى داند كه در طول تاريخ شكل گرفته و به ناخود آگاه قومى و روحيه ملى كنونى ما مبدل گرديده است. او تكوين خصايص و منشهاى كنونى ما را در جغرافياى خاص ايران، معيشت زراعتى و تاريخى ايرانيان، و نيز عدم امنيت، تهاجم و استبداد استوار و هميشگى تاريخى ريشه يابى مى كند.

     معيشت كشاورزى نوعى معامله با طبيعت است. سرما و گرما و تگرگ و... همگى خارج از اراده انسانها قرار دارد. كار كشاورزى نظم آنچنانى و دقت وافرى نيز نمى طلبد. كشت و آبيارى و برداشت را مى توان روزها پس و پيش كرد. اهميت زمان و دقت و نظم مخصوص زندگى صنعتى شهرى است. عوامل غيرارادى طبيعى، ناپايدارى و عدم اميد و اطمينان نسبت به آينده را به ارمغان مى آورند.

     استبداد، تهاجم و ناامنى دائمى هم خود از ديگر عوامل ناپايدارى به خود فرو رفتن ـ به ويژه هنگامى كه آدمى به زمين و زراعتش پايبند است ـ و عدم اميد به آينده و عدم ثبات براى برنامه ريزى و كار دراز مدت است.

     دِه سمبل ايران مى باشد؛ در خود فرو رفته و بى نياز، خودبين و خودخواه و بى اعتنا. همه اين عوامل دست در دست هم روحيات خاصى را براى قوم ايرانى به ارمغان آورده است كه بازرگان با تندى و صراحت خاصى، آينه وار جلوى چشم همگان قرار مى دهد: تنبلى، راحت طلبى و فرار از كار (كار همانند مرغ عروسى و عزاست كه در غم و شادى، به بهانه سياست و انقلابيگرى يا ديانت و عرفان و شعر از آن مى گريزيم. كار در مملكت ما تو سرى خور است و ايرانيان به قول سيد جمال الدين در صنعت كلام پيشرفته اند و يك درصدش را صرف تلاش نمى كنند)، بى نظمى و شلختگى، اتكايى بودن و سلب مسئوليت از خود، فرار از چاره جويى و به انتظار اصلاح خودبه خودى امور نشستن، معتقد به شعار زود و زور و همه چيز را از دولت خواستن و براى خود مسئوليتى قائل نبودن، تطبيق و تقليد بى نظير ايرانيان، مغرور به خود و قوم برتر انگاشتن خويش (بارها مى گويد شيعه ها همچون يهوديها هستند!)، جمع ديانت با مفاسد اخلاقى و دروغگويى و كلاهبردارى، تن به كار ندادن مگر با نظارت و چوب و فلك و فرار از زير كار، تملق و ريا(نه تسليم شدن و نه مقاومت كردن!) و تمرين محروميت كشيدن، مبالغه در فحش و تعارف، خودبينى و خودخواهى، تكزى بودن، عدم روحيه كار جمعى و مشاركت و اخلاق اجتماعى، تفرقه و انشعاب، روح مذهبى و شاعرانه و صوفى مسلكانه (تنها و مهمترين محرك ايرانيان براى فداكارى و دادن جان و مال، مذهب، خدا، آخرت و اهداف معنوى است)، ضعف مفهوم وطن و ملت و مليت (و حتى سلاطين خارجى اشغالگر را جزء سلسله هاى خود دانستن و نام دشمن ـ همچون چنگيز ـ را بر فرزندان خود نهادن!) بى توجهى به زمان و قرار و حساب و كتاب و بى ميلى در برنامه ريزى براى كارهاى دراز مدت و دير بازده و... و حتى يك بار در جلسه اى كه غرور آميز از ماندگارى ايران و ايرانيان داد سخن مى رفته، با صراحت و طنز خاص خويش به شوخى مى گويد رمز ماندگارى ما پفيوزى ماست!اما در كل، وى خصايل ايرانى را در يك كلمه خلاصه مى كند: "سازگارى ايرانى". ملت باهوش در عين حال تنبل و سست مسلك و ظاهرآراى ايرانى! شايد بتوان نظر بازرگان به عنوان روحيه ايرانى را در آن شعر سعدى خلاصه كرد كه مى گويد: "با دوستان مروت با دشمنان مدارا".

     بازرگان گهگاه پيش از انقلاب و مواردى پس از انقلاب، به پيدايش نسلى نو و ايرانى ديگرى در اين سرزمين اشاره مى كند كه در چهل سال اخير شكل گرفته است. نسل 30 تير، نسل فداكار دهه 50،نسل سرفراز انقلاب و نسل مقاوم جنگ. اينها را شايد بتوان استمرار راديكاليسم ى دانست كه همواره در تاريخ ايران به عنوان يك "رگه" وجود داشته ولى از نگاه بازرگان دور مانده است. هر چند خود او مى گويد اين پديده خلق الساعه نيست، اما ريشه آن را در چهل سال اخير مى داند و اظهار مى دارد هيچ كس چنين افكار و افرادى را پيش بينى نمى كرد و چنين فداكاريهايى در خون و نژاد ما بى سابقه بوده است. گاه نيز آن را "تلافى 2500 ساله" لقب مى دهد. اما نگاه اصلى، غالب و كلى بازرگان كه شايد شامل اكثريت ملت مى داند، همان سازگارى و تمامى آن خصايص ضعيف و منفى است.

     بازرگان بعداً در انتقاداتى كه شريعتى و برخى ديگر به وى مى كنند اظهار مى دارد در اين مقولات قدرى مبالغه كرده است، اما مسير كلى و غالب همان مى باشد كه گفته است.

   در نگاه بازرگان روحيات ايرانى متناسب با حكومتهاى ايرانى بوده است و حكومتهاى ايرانى نيز موجد همين روحيات بوده اند.و هر چند گزارش بازرگان از خصايص ايرانيان از واقعيات فاصله چندانى ندارد، اما در ريشه يابى آن اين سؤال همچنان بى پاسخ مانده كه مگر در كشورهاى ديگرى نيز اين خصوصيات جغرافيايى يا معيشت زراعتى و يا استبداد مستمر وجود نداشته است، پس چرا در همه جا اين خصايص قومى و روحى به چشم نمى خورد؟ شايد بازرگان نيز در انتظار پاسخ محققان و جامعه شناسان باشد.

     نگاه تلخ و منفى بازرگان، درست يا نادرست، تاحدى است كه حتى بعثت پيامبران در شرق را به شرايط و ويژگيهاى افراط ـ تفريطى مردمان اين سرزمينها نسبت مى دهد (نيكى ها در اوج و پستى ها در قعر). در غرب مردمان به اعتدال حيوانى (تعديل و تعادل غريزى) نزديكترند، از اين رو مذهب از شرق به غرب رخنه مى كند.

     اما بازرگان نگاه راهبردى و مثبتى نيز ارائه مى دهد، چرا كه هم بشر مغلوب مطلق طبيعت و جغرافيا نيست، هم وضع معيشتى ما و جهان دگرگون شده است و هم آگاهى بر اين كيفيات و تصحيح و تنبيه افكار و تطهير نفوس باعث نجات خواهد شد. ايرانى باهوش سرشار و قدرت انطباقى كه دارد مى تواند به اصلاح و جهش بپردازد. مى بايد سازگارى منفى و منفعل ايرانى به حالت مثبت و فعال تبديل گردد. مشكل مهم اخلاق، درستى، شرافت و وجدان مى تواند حل شود. وى همچنين هشدار مى دهد اين همه تجمل و تفريح و ولخرجى در اين سرزمين از حرام هم حرامتر است و عاقبتش جز ضعف و هلاكت نخواهد بود.

     او براى ايرانى بدنبال "كيمياى اجتماع" است. تمرين همكارى و تطبيق و انطباق در مسائل مختلف زندگى، پرهيز از سوء نيت و عدم تشديد اختلافات با حداكثر تفاهم و درك متقابل. او راه نجات را تنها در حركات ملايم، منظم و كوچك و در تعداد زياد و تكرار مدام مى داند. او به روشنفكران انتقاد مى كند كه نه به مدت مى انديشند و نه به مردم. وى معتقد است رعايت نظم و همكارى پس از چند نسل وارد رگ و ريشه ايرانى مى شود. اما اين همه را جز در سايه آزادى و عدالت و امنيت دست نيافتنى مى داند. اينها بستر مناسبى فراهم مى كنند تا امور به دست مردم بيفتد و تا مردم حاكم نشوند هيچ گونه اصلاحى انجام نخواهد پذيرفت. او متذكر مى شود: طبيعت بنده و اكثريت ملت سلم و صفا و صلح و احتراز از دشمن و خشونت ورزى است. بازرگان لزوم تشكيل و دوام يك عمل را هدف مشترك، صميميت افراد و اعتماد و انضباط مى داند. وى عملهاى مستمر مجتمع طولانى را به ايرانيان توصيه مى كند و مى آموزد. كارى كه خود در سراسر عمر دنبالش بود. با ريمتى كند و به آرامى !

     بازرگان خود سمبل يك ايرانى نجيب در شكل مثبت آن است. سازگارى ايرانى، ملايم اما پيگير، با تلاش و پشتكار. وى تنها از لطافت ، عرفان و شعر ايرانى، كه يكى از ماندگارترين و گسترده ترين و بار آورترين جلوه هاى فرهنگ ملى و مذهبى ما بوده است، اندكى فاصله دارد. بجز اين وى بازتاب روحيه اكثريت قوم ايرانى در مفيدترين جلوه هاى آن است؛ و اى كاش همگان اين چنين بودند. آن گاه ايرانى آزادتر و آبادتر مى داشتيم. شايد راديكاليسم ريشه دار و تاريخى ايرانى كه از اساطير تاكنون (از اسطوره و حماسه سياوش تا مزدك و شعوبيه، از علويان شمال تا اسماعيليه و سربداران، و از جانفشانان انقلاب مشروطيت تا تلاشگران 30 تير و رهپويان انقلاب اخير و...)استمرار دارد نيز اگر در مواجهه با طيف متوسط و مناسبترى قرار مى گرفت نقش مثبت ترى مى يافت و نيز شايد زودتر به اعتدال و معقوليتى دست مى يافت كه در طالقانى طلايه هاى آن مشاهده گرديد، آرمانگرايى كه بر خاك قدم بر مى دارد اما همچنان اميدوار و استوار به دنبال آزادى و عدالت و شورا و حاكميت بى واسطه مردم است.

پايانه

     ابعاد و اضلاع ديگرى از انديشه مرحوم بازرگان همچنان قابل طرح و دقت اند. اما بررسى تك تك آنها بر حجم مقاله بيش از پيش خواهد افزود. مانند: ديدگاه وى در مورد هنر، زن (ديد مثبت او بر زن آرمانى ازمنظرى دينى يا سياسى و ديد منفى اش بر زن موجود)، پديده انقلاب (به لحاظ نظرى و به لحاظ سياسى)، مسئله خشونت، موضوع التقاط، چه بايد كردها و استراتژيهاى بازرگان (و ميزان موفقيتها يا ناكار آمدى ها وبن بستهاى آن در دهه هاى مختلف)، دين و حكومت و سياست، (كه تدارك مستقلى صورت گرفته تا اين ديدگاه مهم بعداً به صورت مقاله اى مستقل ارائه گردد. تنها مى توان تأكيد داشت كه هر گونه قرائت درونگرا، فردگرا و سياست زدا از نظرگاه بازرگان، قرائتى نادرست و غيرمستند و نيز مخالف آرا پايانى عمر وى مى باشد)، فلسفه دين (كه با ارائه ديدگاه كمال دين در طرح خدا و آخرت، ولى عدم كفايت دين براى تمام امور نظرى و عملى زندگى آدمى، بازرگان وارد دنياى جديدى مى شود و از دنياى كهن كه با ختم نبوت خاتمه يافته بود،فاصله مى گيرد)، تحليل تفكر و زندگى سياسى مرحوم بازرگان در فرازهاى مختلف همچون دهه 30، دهه 40 و 50، دولت موقت و پس از آن تا وفات (به ويژه دوران كوتاه دولت موقت و تحليل دو ديدگاهى كه يكى شرايط پيش آمده، مداخله گريها و بلند پروازيها و افراطها و... را عامل ناموفق بودن آن مى داند، و ديدگاهى كه علاوه بر اينها، عدم برخوردارى از نگرش و بالطبع برنامه اقتصادى در جهت رشد و توسعه و توقف در مرحله نهضت و نا همدلى با پديده انقلاب و تغيير، ولو تدريجى، و تأكيد بر قانون اساسى گذشته منهاى سلطنت، و بى برنامگيها و ناتواناييهاى مديريتى و ... را هم در اين ناموفق بودن مؤثر مى داند و آن دولت را مناسب يك مرحله اصلاحى ـ باران! ـ مى داند نه متناسب با يك انقلاب فراگير ـ سيل! ـ همراه با فروپاشى تمامى اضلاع و اجزاى حكومت پيشين) و...

     و اما بازرگان در اين ديار مورد مظلوميت نيز واقع شد. آرا و زندگى او تحريف شده و واژگونه ترسيم گرديد و تصوير واقعى زندگى و آرا او، كه حاوى نكات قوت و ضعفى همچون هر بشر ديگر است، عامدانه پنهان گرديد. در ظل تصوير واقعى او، تمامى موافقان و منتقدان و مخالفانش او را سياستمدارى صداقتمدار مى يابند، و يافتند، كه همان گونه كه مى انديشيد زيست و اين خصيصه گوهر كميابى در تاريخ سران و نامداران اين سرزمين بوده است.

   نظم، تلاش، پيگيرى او، به ويژه سلامت مالى وى و هيئت همراهش در دوران قدرت، برگ زرينى براى او به يادگار گذارد. ترك و خداحافظى ساده اش از قدرت، هر تفسير سياسى كه برتابد، در نگاهى اخلاقى و انسانى جز خداحافظى نجيبانه لقب ديگرى را پذيرا نخواهد بود. بازرگان قبل از قدرت، در حين قدرت و پس از آن يكسان زيست و از همان ابتداى پذيرش قدرت از همگان حلاليت طلبيد (همان گونه كه در وصيت نامه اش ). اين خصيصه ها بود كه او را معلم يك نسل و به قول گلايه گذارانش جوان پسند، در دوران اوج و شكوفاييش كرده، و همين خصايص او را به محور يك جمع مبدل نموده بود. او شاخصه شخصيت ايرانى است و خود او نيز گفت "مادامى كه شخصيت هست، سلطه و تسلط نيست و مبارزات و كتب من و طالقانى همه در اين راستا بوده است". خلاصه پيام جهانى و جاودانه و داغ و درد او "ايمان، عمل و كار، تقوا، آزادى و تسامح و آخرت گرايى" بود. مجموعه انديشه او از سال 32 در سيماى يك "ايدئولوژى" آزاديخواهانه و حاكميت مردم طلبانه درآمد و تا آخر عمر نيز در اندازه هاى همين "ايدئولوژى معطوف به آزادى" باقى مي ماند.

     در باز خوانى اضلاع و جنبه هاى پوياى انديشه وى (و كنار گذاردن اضلاع ميراى آن) تلقيش از اسلام مبارز و مولد كه مبارز و آزاد سازى جامعه را همراه مولد بودن و كار و تلاش در جهت رشد و توسعه مى طلبيد، تسامح و مداراى دينيش، اصالت آزادى و عشق دينى و سياسى بدان، نظريه همكارى داخلى و همزيستى خارجى، آموزه و پند تاريخى تمرين دموكراسى، همكارى و گذشت و انضباط، دقت بر طهارت نفس و خدمت به خلق، نظريه انگيزه و آرماندهى دين به سياست (و عدم سيستم دهى و ورودش به حكومت)، توجه و تأكيد بر هستى نگرى جاودانه، زيستن بر طراز انديشه و ... قابل استمرار و پويايى در انديشه،آرمان و منش نسل و فراز سوم نوگرايى است.

     كاستيهاى اين آرا و نگرش در اضلاعى همچون نگاه به عدالت، برنامه براى توسعه، مكانيسم رابطه يا تركيب آزادى و عدالت و توسعه، نگاه عينى و تدريجى به كسب آزادى، نظر به پديده راديكاليسم و انقلاب در روش و آرمان و ...، منبع شناسى بازرگان در دين پژوهى اش، شيوه استنتاجى و نه الهامى او در بازخوانى آزادى محورانه از منابع و سنت دينى كه با آن فرا تاريخى و با حذف قرنها فاصله چون "حال" برخورد مى كند، نگرش تاريخى اش، ديدگاهش پيرامون زن، هنر و ... جاى بررسى و تعمق دارد. برخى از اين كاستيها يا توسط نوگرايان نسل بعد جبران شده و يا اينك در حال تكميل و تكامل است. و يا بايد با دقت و تلاش نسل و فراز سوم نوگرايى به صورت بنيادى تكامل يابد. اين نسل اگر هم گمان برد كه "كجا دهد اين باده كفاف مستى ما"، و بينديشد آراى بازرگان درونمايه كافى براى يك رنسانس را ندارد اما بايد با دقت و تلاش و با تقدير و سپاس، لايه هاى درونى و اعماق انديشه نسل نخست نوگرا را درس آموزانه بياموزد و تجربه و توشه راه آتى خويش سازد.

     سخن پايان آن كه اگر شريعتى از پديده پروتستانتيسم برداشتى آزاد داشت و از آن تنها "الهام" گرفته بود تا با نقادى و بازسازى معترضانه سنت، راه تمدن را بگشايد ـ و اين اعتراض و نقادى را در راستاى آرمانهاى دلخواه خويش آزادى، برابرى و عشق و عرفان ميديد (و در اينجا از پديده پروتستانتيسم به شدت فاصله مى گرفت و آن پديده در حد يك "الهام" براى او باقى مى ماند)، در مورد مرحوم بازرگان هرچند شايد نه آشنايى آن چنانى با آن داشت و نه خود در جايى به درس آموزى از آن اشاره دارد، اما آرا و آثار او نه به عنوان "الهام" بلكه در سطح يك "الگو" مشابهت فراوانى با پديده پروتستانيسم در مسيحيت و جهان غرب دارد (با تفاوتهايى كه مستقلاً قابل تحليل اند). اما بسيارى از خصايصى كه جامعه شناسان به ويژه ماكس وبر براى پروتستانتيسم مى آورند قابل ردگيرى در آراء بازرگان مى باشند. همچون: اصالت فرد مسيحى، فردگرايى، ثواب خدمت به خلق، نفى ميانجى بين انسان و خدا، اصالت كار و مذموم بودن بيكارى و بطالت، عقلانيت و سودجويى، قناعت و رياضت (كار براى توليد نه براى مصرف)، پشتكار و هشيارى و امساك و دورانديشى، نگاه بر گذشته و حال يا نوآورى و محافظه كارى، طلب اصلاحات در كليسا و سپس انشعاب از آن، تشرّع و پاكدامنى، معنويت كار و... اگر انديشه و شيوه بازرگان در جامعه ما به گفتمان غالبى تبديل مى شد، شايد مى توانست برخى دستاوردهاى پروتستانتيسم در جوامع مسيحى غربى را براى ما به ارمغان بياورد. اما نسل وى و عصر وى، با نسل و دوره جديدى پيوند خورد كه ترجمان فضا و گفتمان غالب زمانه بود و به قول خود او "ضرورت و نيازى" كه سراسر دنيا در دو قرن قبل شديداً احساس مى كرد و در مكتب ماركس تصور پاسخ داشت و مردم ايران در تشيع جستجويش نموده بودند.

     اكنون تجربه تئوريك ـ پراتيك هر دو نسل فراروى ماست و نيز درس عبرتى كه بازرگان در كتاب انسان و زمان توصيفش مى كند. در آنجا ابتدا توزضيحى پيرامون پيرمردها و پيرزنها مى دهد و اين كه وقتى كم توان و بى اثر مى شوند، بدبين مى گردند و شايد از روى حسادت و حسرت، به چشم بد به آنچه جوانترها مى كنند، مى نگرند. و سپس در مورد جوان و گذر عمر و زمان بر او توضيح مى دهد كه جوان نيز «بعداً در برخورد با واقعيات تعديلى در افكارش حاصل شده، سعى مى كند حال و آينده را يك مقدار از طريق تفكر و آگاهى و يك مقدار با عبرت گيرى از گذشته ارزيابى درست ترى بنمايد. و با واقع بينى و آرزومندى محكمترى، آن دنياى نزديك مطلوب را كه با فكر خام و جوانى به دست خود و براى خود مى ديد، به دست بعديها و در آينده دورترى طلبيده و نقش خود را چون عامل كمك كار و حلقه انتقال دهنده اى مى بيند».

     اينك بازرگان به ابديت پيوسته و در دوردستها مقابل ما نشسته و چشم به رهيابى ما به آرمانهايش، مذهب و معنويت و آزادى دوخته است. يادش جاويد و صداقتش بر انديشه اش درس آموز همگان باد!

ایران فردا شماره 23، دی ماه 1374