سه شنبه، ۲۵ مهر ۱۳۹۶ | Tuesday, 17. October 2017

خطری که همه ما را تهدید می کند

منتشرشده در مقالات سیاسی جمعه, 12 ارديبهشت 1393 ساعت 23:46

مردم، حکومت و روشنفکران و مخالفانِ همان حکومت، گاه از دردهای مشترکی رنج می‌بریم!

 


هر رویکرد و خط مشی سیاسی (مانند انقلابی و آرمان گرا یا اصلاح طلبانه با درون مایه رئال پلیتیک و...) همان طور که با نوعی فلسفه اخلاق، معرفت شناسی، زبان و ... تجانس دارد با نوعی خلق و خو و منش نیز همخوانی بیشتری دارد. تجربه تاریخی در ایران نیز همین را نشان می دهد.

روحیه و منش در رویکرد انقلابی
در رویکرد انقلابی؛ معمولا، رویه و روحیه جمع گرایانه بیشتر بوده و هست و «ما»، بیشتر از «من» حضور دارد. مثلا اگر به نشریات قبل یا بعد از انقلاب گروه های سیاسی بنگریم می‌بینیم مقالات بدون اسم و عنوان منتشر می‌شوند. گویا این ما و روح جمعی است که دارد حرف می‌زند.
همچنین آمادگی برای پرداخت هزینه، گذشت و فداکاری (حتی تا بذل جان) در سطح بالاتری قرار دارد. این مسئله هم در زندان‌ها (که پیگیران فداکار آزادی را در خود جا داده بود) و هم در جبهه‌های جنگ (که پیروان استقلال در آن موج می‌زد) به وضوح دیده می‌شد. بیشتر مایه گذاشتن و کمتر خواستن هم از همین خصیصه‌ها بود. بسیاری (و البته نه همه) هواداران گروه‌ها و تلاش‌گران در جهادسازندگی در ابتدای انقلاب همین خلق و خو را داشتند. بر این فهرست باز می‌توان افزود.
اما رویه و روحیه انقلابی حاوی برخی خصایص منفی هم بود. از جمله نوعی تندی و شاید بی‌رحمی در برخورد با آنچه ضدانقلاب، مانع حرکت و تکامل تاریخ ،عناصر جبهه امپریالیسم و دست‌نشاندگانش، پیروان طاغوت و... خوانده می‌شد، به کار می‌رفت و حتی گاه در رابطه با دوستان «سابق»ی که امروزه پیرو و پایگاه آنها محسوب می‌شوند وجود داشت. این بی‌رحمی و بی‌تفاوتی اخلاقی را در برخی محاکمات و مجازات‌های ابتدای انقلاب در برخورد با افرادی که عناصر رژیم گذشته تلقی می‌شدند، می‌شد دید. (بگذریم از برخی بی‌اطلاعی‌ها و کم‌دانی‌ها و نادانی‌ها مثلا در رابطه با افرادی چون فرخ پارسا و...). همین موضوع را در ماجرای موسوم به افشاگری‌های دانشجویان پیرو خط امام که با آبرو و جان و مال دیگران به سهولت بازی می‌کرد و بی‌تفاوتی اخلاقی انقلابیون در برخورد با این افشاگری‌ها (که بعضا مثلا در برخورد با برخی مسئولان و وزرای دولت موقت بسیار بی‌پایه بود و یا بیشتر ریشه در نزاع‌های داخلی سیاسی داشت تا حتی روحیه انقلابی) می‌توان مشاهده کرد.
هم چنین در این رویکرد «خودمرکزبینی» در سطح بالاتری از «دگرپذیری» قرار داشت. «مرزبندی» تعبیر مقدس آن رویه و آن دوران بود. «انقلابیون» بیشتر از آن که به دنبال حداقل مشترکات و گرفتن «مخرج مشترک» باشند، به دنبال توافقات و اتحادهای حداکثری، یکسان‌سازی جمعی و مرزبندی با «دیگری» بودند؛ نوعی تنزه طلبی و وسواس انقلابی!
در این رویکرد و در فضای «ما»گرایی، بستر مناسب تری برای رهبری‌های فردی و رشد افراد کاریزماتیک (یا آنانی که به ضرب و زور تبلیغات و مغزشویی در قالب‌های کاریزمایی فرستاده می‌شدند) وجود داشت.

روحیه و منش در رویکرد اصلاح طلبانه/رئال‌پلیتیک
رویکرد و خط مشی سیاسی اصلاح‌طلبانه با درون‌مایه رئال‌پلیتیک نیز ممیزات مثبت و منفی خاص خود را دارد.
در این رویکرد؛ معمولا تسامح بیشتری حاکم است و تکثر و تنوع بیشتر پذیرفته می شود و قابل تحمل است (بگذریم از این که انقلاب تکنولوژیک رسانه‌ای و فضای آزادتر دهه‌های بعد از انقلاب، انباشت نظری بیشتری را به ارمغان آورده است و سطح «دانسته‌ها» بیشتر از قبل است. هر چند متاسفانه میزان «کتاب‌خوانی» گاه کمتر شده است. اما وضعیتی که خبرها با فاصله چند دقیقه از ایران به اقصی نقاط جهان می‌رسد قابل مقایسه با وضعی نیست که روزنامه کیهان و اطلاعات نیز چند روز بعد به دست افراد خارج از کشور می‌رسید و یا وضعیت پیشین‌تری که مردم ایران تا چند روز بعد از شروع جنگ جهانی هنوز از وقوع آن بی‌خبرند!).
عدم تمرکز و وجود قطب‌های مختلف و دگرپذیری هم‌خوانی بیشتری با این رویکرد دارد. در جنبش‌های «خاص» دانشجویی و زنان و ... و در جنبش «عام» سبز شاهد این خصایص بودیم.
اما در همین رویکرد برخی خصایص دیگر نیز قابل مشاهده است از جمله محاسبه‌گری بیشتر، میل کمتر به پرداخت هزینه، خودگرایی، تفرد و اولویت‌دهی به مصالح و منافع خود و... که باز می‌توان نمونه‌های آن را اینجا و آنجا مشاهده کرد.

یک خطر جدی رئال پلتیک: بی حسی اخلاقی
اما یکی از خصایص منفی قابل تامل این رویکرد که باید دقت بیشتری بر آن داشت و خطری است که بسیاری از افراد و نیروهای سیاسی را تهدید می‌کند نوعی بی‌حسی عام اخلاقی است که تحت عنوان «واقع‌گرایی»، «مصلحت‌اندیشی» و عینی بودن توجیه و تفسیر می‌شود و خطرناک‌تر آن که در افراد کم‌کم «درونی» شده و رسوب می‌کند.
از آنجا که رویکرد اصلاح‌طلبانه و درون مایه «رئال‌پلیتیک» وجه غالب (و البته نه مطلق) سیاست‌ورزی در دوران و در میان ماست، آگاهی و خودآگاهی بر این خصیصه منفی و دقت و حساسیت بر عوارض آن ضروری‌تر می‌نماید.
همین جا باید تصریح کنم که علیرغم اینکه نسل قبلی (نسل ما و یک نسل قبل از ما) بیشتر «انقلابی» بوده‌اند، و نسل جدید بیشتر اصلاح‌طلب (و تحول‌خواه) مسالمت‌جو است، اما نمی‌توان این دو رویکرد و خصایص آن را نوعی شکاف نسلی تلقی کرد. من در مجموع با رویکردی جامعه‌شناختی به «شکاف نسلی» در ایران باور چندانی ندارم. ما در ایران بیشتر شاهد نوعی «تعامل» نسل‌ها هستیم تا «تقابل» آنها. شکاف بین روش‌ها و منش‌هاست، نه نسل‌ها. چرا که در نسل قبل (چه در درون قدرت، چه در میان اصلاح‌طلبان برآمده و احیانا گسسته از قدرت و چه در میان منتقدان و اپوزیسیون قدیمی‌تر) نیز نوعی سیر تغییر و تحول ذهنی روانی و رفتاری از انقلابی‌گری به اصلاح‌طلبی و تحول‌خواهی مسالمت‌جویانه‌تر صورت گرفته است. در جنبش سبز که موتور محرکه تداوم آن بیشتر نسل جوان بود (و هست) ما شاهد حضور فعال سه نسل پیر، میان‌سال و جوان بودیم. جنبش سبز برآمد و سرآمد روح جمعی کلیه اصلاح‌طلبان و تحول‌خواهان مسالمت‌جوی ایران از میان سه نسل بود.
بر این اساس خطر «بی‌حسی اخلاقی» ناشی از رئال پلیتیک و پراگماتیسم افراطی سیاسی، هر سه نسل را تهدید می‌کند. حتی می‌توان گفت خطر آن در میان برخی از افراد نسل‌های قبل بیشتر است چون بخشی از آنها به واکنش و «عکس‌العمل» (نسبتا افراطی)پیشینه «انقلابی» خود دچار شده‌اند و حالا از این سوی پشت بام در حال افتادن هستند! و نسل جدید که آن سابقه را ندارد شاید در برخی عرصه‌ها «تعادل» بیشتری از خود نشان می‌دهد.
بگذارید همین جا، و در حاشیه بحث این نکته را نیز بیفزایم که کل بحث ما در تطابق منش – روش، امری نسبی است چرا که موضوع و سوژه آن «انسان» است و انسان (به ما هو انسان و به طور کلی) دارای خصایص مشترک مثبت و منفی است که در همه دوره‌ها و در میان همه مشی‌ها وجود و حضور دارد. بنابراین موضوع بحث ما بیشتر بیان امری کلی است (و نه جبری) یعنی هم در دوره و دوران انقلابی‌گری می‌توان انسان های دگرپذیر قابل احترامی نشان داد؛ همچون طالقانی و مصطفی شعاعیان و هم در دوره اصلاح‌طلبی می‌توان نمونه‌های کم‌تردگرپذیر و بیشتر خودمرکزبین نشان داد همچون بسیاری از نمونه‌ها!!

بگذریم و اصل بحث را پی‌بگیریم.
امروزه برخی موجه‌سازی‌هایی که از سوی برخی طرفداران رئال‌پلیتیک در رابطه با بعضی وقایع جهانی مثلا در جنایت‌هایی که توسط برخی قدرت‌های جهانی در زندان‌های داخل خود به خصوص در رابطه با اتباع خارجی و مثلا در برخورد با کسانی که آنها را تروریست می‌نامند و یا در برخورد با برخی اقلیت‌های دینی یا سیاسی و یا در خارج از مرزهای جغرافیایی‌شان صورت می‌گیرد و یا برعکس؛ سکوت و مماشات و موجه‌سازی‌هایی که در رابطه با برخی کنش‌ها در داخل کشور از سوی عده‌ای دیگر مثلا در رابطه با وزارت امثال پورمحمدی‌ها و یا سکوت دولت روحانی در رابطه با یورش بی‌رحمانه به پیکر زندانیان سیاسی و... صورت می‌گیرد، به لحاظ منشی به شدت موجب تعجب و دل‌آزار می‌شود، به خصوص از سوی کسانی که در عرصه‌های دیگر خیلی آرمانی و انسانی می‌اندیشند.
همین خطر در رفتارهای سیاسی فردی درونی، تشکیلاتی و... و در کارهای جمعی میان ایرانیان آرما‌ن‌خواه نیز آنها را تهدید می‌کند. فرار کردن از پذیرش مسئولیت، وقت‌گذاری، هزینه دادن (بدون نفع شخصی)، عدم مشارکت مالی در فعالیت‌های جمعی و برای آرمان‌های مشترک و... بخشی از این تهدیدات است. اما خطرناک‌تر از همه بی‌حسی اخلاقی نسبت به رفتارها و روش‌های عملی به طور مطلق و بدون هیچ شاخصه و ضابطه است.
در رویکرد و رفتار پراگماتیستی اصلاح‌طلبانه با درون مایه رئال‌پلیتیک این آسیب جدی تهدید کننده وجود دارد که «واقع‌گرایی» با «تسلیم شدن» به هر ناهنجاری سیاسی و اخلاقی و... خلط شود و حتی کم کم درونی شده و به عنوان «بخشی» از «واقعیت» و خطرناک‌تر از آن بخشی از «روش» و «مشی» مبارزه در آید و مثلا هر نوع هم پیمانی و هم گام شدن با هر نیروی ضددموکراتیک با اهداف ضدانسانی (چه در عرصه جهانی و چه در عرصه داخلی) را موجه ‌سازد و یا حتی ارتباط مالی و به اصطلاح جیب یکی شدن! با آنها دیگر قباحتی نداشته باشد و حتی سربلندانه! توجیه شده و برایش نظریه‌پردازی شود.
هم چنین این بی‌حسی اخلاقی رسوب کرده وارد «روش»های رفتاری شود و در ابتدا به «سکوت» و «مماشات» در برابر روش‌های غیراخلاقی همچون دروغ، تهمت، زد و بندهای سیاسی و باندسازی و... در کارهای جمعی از سوی برخی کنشگران بی‌اصول منجر شود و خطرناک‌تر آن که سکوت در برابر این شیوه‌ها به تدریج به پذیرش و پیروی و تقلید همان رفتارها منجر شود و تیغ بی‌حسی اخلاقی نه تنها در برابر جبهه و صف مقابل که ضددموکراسی و حقوق بشر و... تلقی می‌شود، بلکه در میان صف‌های درونی دوستانه و در میان کارهای جمعی رسوخ یابد و موریانه در اعتما د وایمان و همبستگی جمعی بیندازد ...
تلخ‌کامانه باید گفت امروزه برخی مشکلات و اختلافات، آسیب‌های رفتاری و بی اخلاقی های عملی(نه در حرف و ادعا)، حوزه‌ها و بسترهای مختلفی از جامعه ما (اعم از جامعه سیاسی و مدنی، ورزشی، هنری و...)، را فراگرفته که در نوشته دیگری به آن خواهم پرداخت. این درد مشترک و بزرگی است که دلسوزان ایران باید نخست به شناسایی تحلیل و ریشه‌یابی آن بپردازند و سپس در پی چاره‌جویی برآیند. این خطر از همه خطرات اقتصادی – سیاسی – امنیتی و... که آینده ایران را تهدید می‌کند، بزرگتر و ریشه‌دارتر است .

در پایان بیفزایم که روشنفکران و منتقدان و فعالان سیاسی و مدنی؛ همه ما، نباید تصور کنیم وضعیتی که اینک در درون حکومت است و هر روز بوی گند فساد مالی‌ای از گوشه‌ای از آن به مشام می رسد و یا هر روز خبری از دروغ و وقاحت از گوشه‌ای دیگر (مانند تکذیب و تحریف حمله به زندانیان سیاسی در اوین)شنیده می‌شود و یا از زد و بندها و بی‌اخلاقی‌های باورنکردنی در زدن مخالفان، زندانیان، دولت و شخص روحانی و...، اقدامات محیرالعقولی سر می‌زند که شاید با نفرت و به عنوان نوعی «خباثت» از آن یاد کنیم و یا از برخی خودخواهی‌ها، کلاهبرداری‌ها، منفعت‌جویی‌ها، عصا از کور دزدیدن‌هایی که از رفتار بخشی از مردم می‌شنویم و بی‌اعتنا می‌گذریم؛ فقط مخصوص حکومت و یا عوام‌الناسی است که یا انسان‌هایی بد و خودخواه هستند و یا قربانی «رژیم»اند! نه؛ این خطری است که همه ما را تهدید می‌کند. مردم، حکومت و روشنفکران و مخالفان همان حکومت گاه از دردهای مشترکی رنج می‌بریم. سست شدن برخی پایه‌های فکری، روانی واخلاقی جامعه همه ما را تهدید می‌کند.
روشنفکر این خصیصه مثبت را دارد که روشنگری کرده و دیگران را توجیه و قانع به حرکت برای تغییر کند. اما این ممیزه مثبت «قانع کردن»، گاه در مسیر منفی توجیه و قانع کردن خود در باره برخی افکار و رفتارهای منفی‌ای به کار می‌رود که هر نگاه سلیم وساده‌ای به سهولت منفی بودن آن را می‌فهمد؛ روشنفکر می‌تواند «خود» را هم قانع کند و در اینجا و در واقع خود را «گول بزند».

بی‌حسی اخلاقی یکی از خطرات رئال پلیتیک است که همه ما؛ من و شما و تک تک ما را تهدید می‌کند. کاش هدی صابر زنده بود...
 

جرس - 12 اردیبهشت 1393