شنبه، ۲۹ دي ۱۳۹۷ | Saturday, 19. January 2019

آیا خدا از تنهایی خود خوشحال است!؟

منتشرشده در مقالات سیاسی یکشنبه, 02 دی 1397 ساعت 19:09

 104832362 ef4b4440-b010-4ad2-8593-526631b29ef1 در باره کتاب «تا آزادی» زندگینامه شیرین عبادی

خبر دلپذیری است؛ کتاب «تا آزادی» زندگینامه خانم عبادی (در سالهای پس از دریافت جایزه صلح نوبل) توسط ناشر کتاب (نشر باران سوئد) به صورت رایگان در اختیارعلاقه مندان داخل کشور قرار می گیرد. (لینک اینجا)

این کتاب را مدتی پیش خوانده ام و دنبال فرصت و بهانه ای می گشتم در باره اش از یک زاویه خاص بنویسم: زاویه وجودی و درونی! و همذات پنداری های کم و بیش و در سطوح مختلفی که فعالان سیاسی و مدنی با این مسیر پردرد و رنج و گاه تراژیک دارند.

شیرین عبادی فردی جدی و رسمی است. این را طرز رفتار و گفتارش هم به خوبی نشان می دهد. اما درکتاب «تا آزادی» ما این فرصت را می یابیم از خیابان به خانه و از بیرون به اندرون رویم و در واقع با شخصیت و روحیات و حساسیت ها و غم ها و شادی هایش از نزدیک آشنا شویم.

جذابیت جنبه های وجود و درونی کتاب

کتاب وجوه سیاسی و تاریخ نگارانه مهمی به خصوص در رابطه با فعالیتهای حقوق بشری در نهادهای غیردولتی هم دارد، اما آنچه برایم بیش از هر چیز دیگر جذاب و گاه به شدت متاثر کننده بود جنبه های درونی و وجودی و شرح حالی بود که نویسنده بر سطور سفید کاغذ آورده که گاه بیانگر سیاهکاری های حکومت ستم در حق مخالفین اش است و درد و رنجی که آنها و تک تک افراد خانواده شان در این راه متحمل می شوند و هزینه های گزافی که این وجه تراژیک زندگی سیاسی و مدنی در ایران دارد.

این وجه سرنوشت خانم عبادی سرگذشت مکرری است که به اشکال مختلف فعالان سیاسی و مدنی ایران هر یک خاطراتی مشابه دارند. همین همذات پنداری است که می تواند تجربه ای مشترک را شکل دهد و تحمل دردها و مرارتها را به خصوص در غربت خارج از کشورآسان تر کند و به صورت یک «تجربه» به نسلهای بعدی منتقل سازد. باید از خانم عبادی ممنون باشیم که چنین تجاربی را حتی در باره خصوصی ترین وجوه زندگی اش برای ما به یادگار گذاشته است. کاری که دیگران در آن کوتاهی کرده اند.

عبادی سختی های زیادی را در مسیر سرسختانه ای که در پیش گرفته تحمل کرده است. نوشته دیگری که اخیرا در رابطه با همین کتاب منتشر شد (شیرین عبادی؛ از ضبط مدال نوبل تا مصادره اموال به بهانه 'مالیات نوبل') من را از شرح و توضیح بیشتر بی نیاز می کند.

عبادی در کتابش گاه از این سختی ها با درد و رنج تمام شکوه می کند و صدای اعتراضی اما غمناکش را به خوبی می توان از لابلای سطور نوشته و نانوشته کتاب دریافت.

تراژیک ترین وجه زندگی انسان های آرمان گرا

شاید ادبیات، کلام و حسی که در فصل جدایی از همسر(فصل هجدهم؛ بهاری که خزان شد)، نهفته است، اوج این سختی های وجودی به خصوص در وجه تراژیک خانوادگی باشد. ماموران امنیتی (به سرکردگی محمودی که برای بسیاری از فعالان سیاسی شناخته شده است و شاید هر یک خراشی از آزارهای او برجسم و روحشان دارند)، فشارهای زنجیره ای و طاقت فرسایی به جواد (همسر خانم عبادی) می آورند و همچون دارکوب بر جسم و ذهن و روح او ضربه می زنند تا عبادی را تحت فشار قرار دهند. محمودی طی دسیسه ای دامی برای جواد می گذارد و بالاخره موفق می شود از او مصاحبه ای دروغین علیه همسرش بگیرد و این امر نقطه عطفی می شود بر روندی که به جدایی دو همسر می انجامد. این فصل خواندنی کتاب با همه سطور نوشته و نانوشته اش برای من اوج تراژدی بود. یکسو مرد ناامید و درهم شکسته ای است که دیگر تحمل این همه فشار را ندارد و سرسختی زوجش را عامل همه بدبختی های خانواده می داند. سوی دیگر اما زن 66 ساله ای که نمی تواند «نظرات و ارزشها و روش زندگی» اش را عوض کند و همکاران زندانی اش را فراموش کند (ص217). او می گوید هرگز آخرین سخنان مستقیم با جواد را در آن روز بهاری سرد در بوستون فراموش نمی کند. «در آن روز احساس گناهی در من پیدا شد که تا همیشه همراهم خواهد بود. تا آن روز کاری نکرده بودم که احساس گناه کنم. تا آن زمان همه چیز بین ما مشترک بود».

این جملات اوج پارادوکس و وجه تراژیک زندگی انسان های آرمان گراست. مردان و زنان آرمان گرا که در پی ساختن وضعیتی بهتر و والاتر برای همه مردم سرزمین شان هستند، اما؛ گاه برای نزدیکترین افراد و اعضای خانواده خود سختی ها و مرارت هایی بوجود می آورند که آن ها را سر دوراهی های سخت و استخوان سوز قرار می دهد. این غمناک ترین، تراژیک ترین و سخت ترین لایه عمیق و دشوار زندگی خانوادگی بسیاری از انسانهای آرمانگراست. «احساس گناه»ی که عبادی در آن لحظه برای اولین بار در تمام عمرش تجربه می کند برخاسته از گناه نخستینی است که همه آدم و حواهای آرمانگرا در همان هنگام که دندان بر سیب درخت ممنوعه آگاهی فروبرده اند، دچارش شده اند. آنها باید هزینه سخت بار امانت سنگینی که آسمانها و زمین از بردوش کشیدنش سرباز زده اند را با درونی ترین لایه های وجودی شان بپردازند.

شیرین عبادی در پاراگراف بعدی وقتی از درون به بیرون قدم می گذارد به درستی حکومت را مقصر این وضع می خواند. اما سنگینی آن خراش درون بر اعصاب و روانش را در تمامی این فصل می توان دید و گریست. وقتی که در ادامه این مسیر تلخ قدم در سفارت ایران می گذارد تا طلاقنامه رسمی ممهور را بگیرد و برای همسر رنجور پست کند.

«پایان یک ازدواج 37 ساله نیز به همه دردها و رنج هایم اضافه شد. با جدایی شاید به من آسیب روحی بیشتری رسید، اما اگر با هم می ماندیم، حکومت برای همیشه جواد را آزار می داد... حتی اگر هر دو طرف موافق طلاق باشند، باز هم جدایی ناراحت کننده است. موقعیت و زمان سیاهی است. از کاری که کرده بودم پشیمان نبودم، به خصوص که خود جواد درخواست طلاق کرده بود. برای مدتی خودم را در خلا احساس می کردم. وقتی در فرودگاه بودم و از قسمت عطرفروشی مردانه می گذشتم، اندوهی شدید به من دست می داد، چون قبلا عطرهای دلخواه جواد را از فرودگاه برایش می خریدم و حالا تنها شده بودم. خاطرات گذشته جلوی چشمم رژه می رفتند... الان کسی نبود بپرسد که آیا من خوب غذا می خورم؟ کسی نبود که از نزدیک من را بشناسد. کسی نبود که بداند چه نوع جوکی من را می خنداند و چه ترکیبی از چای را بیشتر دوست دارم. در مادرید خودم را مشغول جلسات کردم و با خود گفتم که باید بر غم و اندوهم غلبه کنم. می دانستم نباید اجازه دهم افسردگی بر من غلبه پیدا کند»(ص220)

«دخترانم حالا زندگی خودشان را داشتند و من از جواد جدا شده بودم. من و جواد هنوز گاهی اوقات تلفنی با هم صحبت می کردیم. او کسی بود که وقتی از ایران چیزی می خواستم سراغش می رفتم... این مهربانی های کوچک، ساعت های طولانی ای که اطراف من کشیده شده بودند را پر نمی کردند. بعد از روزهای طولانی کار و فعالیت، بیشتر غروبها در خانه تنها بودم. در حال و هوایی نبودم که دعوت گروه بزرگی از آشنایانی را که در اطرافم بودند، قبول کنم. دوستان قدیمی ام را می خواستم، اما آنها دور و بر من نبودند. عمیقا تنها شده بودم. در همه ادیان الهی یک اصل تغییر ناپذیر و ثابت وجود دارد و آن تنهایی خداوند است. به عبارت دیگر فقط یک خدا وجود دارد که شریک و همتایی ندارد. هر وقت ناراحت بودم یک سئوال فلسفی به ذهن من می آمد: آیا خدا از تنهایی خود خوشحال است؟»

این سئوال که فصل هجدهم کتاب(بهاری که خزان شد) با آن به پایان می رسد من خواننده را از درونی ترین اعماق وجودی به میان اقیانوس موِاجی از فرهنگ عرفانی ای پرتاب کرد که حول همین سوال در تاریخ ما شکل گرفته است...

به نظرم، این نقطه اوج کتاب از منظر وجودی و درونی برای یک فعال اجتماعی آرمانگراست. اما این تنها نقطه کتاب نیست که عبادی که سنت مذهبی لطیف و ملایمی را با خود حمل می کند، بدان اشاره دارد. سنتی که شاید «یکی از دلایل» پایداری او در این راه سخت و پر فراز و نشیب باشد. علاوه بر این؛ ارزش گرایی آرمانخواهانه، اخلاق و منش پایداری بر ارزش و بالاخره شخصیت سرسخت و گاه لجوج نیز دیگر ریشه ها و عناصر سازنده مقاومت و مداومت عبادی در سراسر زندگی اش بوده و خواهد بود.

درونمایه اخلاقی و لطیف سنت مذهبی در زندگی و خاطرات عبادی

درونمایه سنت مذهبی و لایه های انسانی مذهب سنتی را در دیگر نقاط کتاب هم می بینیم مخصوصا این حس در فضای غربت بیشتر خود را نشان می دهد. مثلا آنجایی که عبادی که کم کم تلخی زهر غربت در درونش رسوب می کند در هنگام غروب فکر می کند که دارد صدای اذان می شنود و تصور می کند مسجدی در محل وجود دارد. اما بعد پی می برد مسجدی در آن نزدیکی ها نیست و «این ذهن من است که صدای آشنا تولید می کند»(ص150) همان طور که بعضی وقتها در بازار خرید فکر می کند مردم فارسی صحبت می کنند و بعد متوجه می شود که اشتباه کرده است(ص151).

این رد پا و درونمایه را در ادامه کتاب باز می بینیم. عبادی بعد از دریافت جایزه نوبل و به خصوص بعد از آن که به دنبال یک سفر کاری و با رخدادهایی که در ایران به وقوع می پیوندد (کودتای انتخاباتی وبگیر و ببندهای همزمان با جنبش سبز)، تبدیل به یک تبعیدی ناخواسته می شود، دچار سه ضربه مهم از سوی نیروهای امنیتی می گردد: احضارهای مکرر و دسیسه چینی برای همسر؛ احضار و تحت فشار قرار دادن خواهر دندانپزشک غیرسیاسی اش «نوشین» که او را به شدت دوست دارد و بالاخره مصادره اموال محدودی که حاصل و سرمایه یک عمر تلاش بوده است.

عبادی در رابطه با برخورد غیر انسانی و گروگانگیری عاطفی خواهرش توسط امنیتی ها نیز مجبور به یک تصمیم سخت و دشوار اما در عین حال درست می شود. یک به قول خودش «محاسبه دردناک»(ص178). تعبیر «دردناک» باز دقیقا بازتاب دهنده پارادوکس بین یک عمل سیاسی درست و در عین حال به لحاظ عاطفی سخت و تراژیک است. او سرسختانه تلاش می کند بر راهش استوار بماند و کوچکترین نقطه ضعفی از جمله در رابطه با بازداشت ناگهانی و درواقع گروگانگیری خواهرش نشان ندهد. تصمیمی سخت عاقلانه که موجب رهایی خواهر هم می شود. اما در تمام مدت بازداشت نوشین در عین حال که خانواده خواهر همدلانه منطقش را می پذیرند اما در درون به شدت در تلاطم و فشار است و باز سنت آرامش بخش مذهبی درونش تراوش می کند و هر روز برای آزادی خواهر نماز اضافه می خواند(ص177).

عبادی در فصلهای پیشین کتاب نیز گفته بود که دفاع از زندانیان سیاسی را همچون «ادای یک وظیفه الهی» برای خود می دانسته و به خودش قول داده که که از آنان هیچ وقت حق الوکاله نگیرد،«آیا کسی برای انجام وظیفه الهی پول می گیرد؟»(ص85)

رگه ای از این سنت لطیف مذهبی همیشه با عبادی همراه است. این امر برای او همچون بسیاری از مهاجرین دور افتاده از وطن که درونمایه مذهبی دارند، هم نوعی نوستالوژی است، هم نوعی مقاومت هویتی و در عین حال آرام کننده و تسکین دهنده درونی در محیط جدید با اتصالهایی که با فرهنگ و مذهب جامعه شان حفظ کرده اند و یک نیروی لایزال درونی که انرژی دهنده و انگیزه بخش و در عین حال آرام کننده و رضایت بخش است.

در ادامه همین فصل او به خبر ازدواج دخترش نرگس اشاره می کند که «کمک کرد تا حدی بر غم و اندوهم غلبه کنم». در ادامه اما می افزاید «به خاطر اعتقادات مذهبی ام، دوست داشتم آنها مراسم عقد اسلامی هم داشته باشند». عبادی به دیدن یک روحانی ایرانی می رود اما او عقد اسلامی را بنا به سنت مردسالارانه فقهی مشروط به حضور یا رضایت پدر می کند. امری که اصلا مورد قبول عبادی نیست.

-«جمهوری اسلامی اجازه نمی ده و من دنبال دردسر نیستم».

-«به جهنم. اگه شما اسلامو نمیشناسین من اسلامو بهتر از شما میشناسم. شما بهتر میدونین که ما برای اجرای اون به شما نیازی نداریم».

«بیشتر ناراحت بودم تا عصبانی. من مسلمان تر از او بودم و اصول اسلام را به مراتب بهتر از آن مرد که لباس روحانیت بر تن داشت و خود را نماینده اسلام می دانست، بلد بودم. بنابراین خودم مراسم ازدواج نرگس را اجرا کردم و خطبه عقد را بدون هیچ هیاهو در منزل خواندم».(ص222)(عبادی قبلا توضیح داده که در سال 1339 که دانشجوی حقوق بوده هر ساله درسی در مورد اصول فقه داشته است. اما دخترش نرگس که بعد از انقلاب حقوق خوانده «نصف آنچه را که ما از حقوق اسلامی آموخته بودیم یاد گرفته!»ص66)

بدین ترتیب او با اعتماد به نفس کامل عاقد دخترش و همسر او می شود.

اما او باز بلافاصله به درونش برمی گردد:«غم بزرگ من این بود که که زندگی من سرنوشت نرگس را تغییر داده است. برنامه اش این بود که وکیل شود و با تلاش زیاد در ایران حقوق خوانده بود...». بعد به کارشکنی کانون وکلا اشاره می کند و می افزاید «احساس کردم که کار من و آزار و اذیت ماموران امنیتی شانس بزرگ نرگس را برای انجام شغل وکالت در ایران از بین برده است. اما او طور دیگری فکر می کرد... و برخلاف من، او محمودی را برای سرنوشتش سرزنش نمی کرد» و ادامه می دهد «چهار سال بود کشورم را که عاشقانه دوستش داشتم، به من الهام می بخشید و بیشتر هویت من را شکل داده بود، ترک کرده بودم. از دوستان نزدیکم، همکارانم و کسانی که در طول سالها از نزدیک با من کار کرده بودند، دور بودم. دست سرنوشت مرا به سرزمینی پرتاب کرده بود که فرهنگ شان را به خوبی نمی دانستم و زبان شان را با هم به درستی صحبت نمی کردم».

«کاردرمانی» مهاجر آرمان گرا در غربت

فصل سیزدهم («تنها در دنیا») نیز با این پاراگراف عمیقا وجودی و درونی به پایان می رسد که «با کار سنگین و طاقت فرسا موفق شدم کمی آرام شوم و به خودم فرصت فکر کردن نمی دادم. به محض این که نیم ساعت بیکار می شدم آنچنان سیاهی ای مرا احاطه می کرد که قادر به بیان آن نیستم. بنابراین تنها راه حل کار بود؛ کار و کار و کار».

و شاید این تجربه مشترک بسیاری از مهاجران آرمان خواه باشد که با کار و سفر کاری و... چنگ در چنگ غربت می اندازند تا مغلوبش کنند و هیچگاه مقهورش نشوند...

و این البته باز تنها مواردی نیست که مهاجران به ستم به دیار غریب را به تجربه ای کم و بیش مشترک می رساند.

عبادی در جایی از کتاب به شرح اتفاقی می پردازد که پس از یک جلسه کاری برایش رخ می دهد:«با صدای موتورسیکلتی که از پشت آمد، ناگهان از خیابان به پیاده رو پریدم. گوش های من سالها در تهران آماده شنیدن صدای موتور بود. روش مورد علاقه حکومت برای قتل منتقدان و دگراندیشان این بود که آدمکشی را با موتور به سراغ آنها بفرستد. یک گلوله، یک ضربه چاقو در سر و صدای موتور کافی بود تا هدف فورا کشته شود؛ پیش از آن که مردم حاضر در خیابان بفهمند چه اتفاقی افتاده است. نفس عمیقی کشیدم و به خود گفتم:«شیرین دیگه در ایران نیستی»!(ص185) (عبادی در جای دیگری از کتاب به حادثه ای که احتمالا «به قصد جانش» در یک کوچه خلوت و تاریک در تهران اتفاق افتاده بود، اشاره می کند که معجزه وار نجات می یابد. ص59)

تداوم توهم حضور در ایران تا مدتهای زیادی هر مهاجر تبعیدی را دنبال و گاه اذیت می کند. من در هفته های اولیه حضورم در پاریس وقتی صبح اول وقت از خانه خارج می شدم که هوا طبق معمول اینجا هنوز تاریک روشن بود احساس می کردم فردی در کنار خانه منتظرم ایستاده و تحت نظرم دارد. مدتی طول کشید تا عادت کنم که این سایه تاریک و روشن یک انسان نیست بلکه پارکومتری است که در جای جای خیابان ها برای دریافت کرایه پارک ماشین نصب شده است!

سویه های سیاسی زندگی و خاطرات یک فعال حقوق بشر

عبادی در کتابش بارها تاکید می کند که فعال سیاسی نیست، وکیل است و یک فعال حقوق بشر:«من فعال یا مخالف سیاسی نبودم. من فقط یک وکیل بودم. قاضی ای بودم که با جبر زمانه از کار معلق شده بودم. وکیلی بودم که سعی می کردم قوانین کشور عادلانه شود و قانومندی ترویج یابد»(ص127)

اما مگر می شود در یک کشور استبدادی وکیل بود و بالاتر از آن فعال حقوق بشر و کارهایت رنگ و مضمون سیاسی نیابد و حکومت تو را موی دماغ خودش فرض نکند مخصوصا اگر سمج باشی و پایدار و به همین خاطر از همه اهرم ها از جمله نزدیکانت علیه ات سوءاستفاده نکند!؟ به همین خاطر است که در سطور بعدی به گرفتن پاسپورت دخترش نرگس در یک سفر اجباری به ایران وقتی خود او هنوز در کشورش زندگی می کرد، اشاره می کند و می افزاید:«این یه آزمایش برای منه؛ آزمایشی برای اینکه میزان حساسیت من و نقطه ضعف من را پیدا کنن». البته نرگس و مادرهر دو در این آزمون سربلند بیرون می آیند.

عبادی به عنوان یک فعال حقوق بشر، فردی سیاسی نیست اما نمی توان در حکومت های اقتدارگرا و تمامیت خواه مرزی ذهنی میان این دو عرصه کشید (در مصاحبه ای به تفصیل به این موضوع پرداخته ام/ اینجا)، به همین خاطر در لابلای فصول کتاب نکات سیاسی مهمی در زندگی نامه او مشاهده می شود. نکاتی که بیانگر موضع ملی وی و نداشتن نقطه ضعف از دید ماموران امنیتی است. هر فعال سیاسی می تواند نظر و تحلیلی ولو انتقادی در باره برخی مواضع و کارکردهای سیاسی خانم عبادی داشته باشد اما نمی تواند این وجه ملی او را نادیده بگیرد. زندگی نامه عبادی نیز در مستندتر و مستحکم تر شدن این تحلیل، مطالب زیادی دارد.

نویسنده «تا آزادی» با شفافیت تمام توضیح می دهد که چرا در ابتدا طرفدار برخورداری ایران از انرژی هسته ای بوده که ریشه اش را در «ناآگاهی» در باره این حوزه و نیز «حس ناسیونالیستی» اش می داند. اما بعد در در بلفاست در مراسمی که توسط موسسه زنان نوبل برگزار شده با «زنی فوق العاده به نام ربکا جانسون کارشناس سرشناس خلع سلاح هسته ای» ملاقات می کند و با «خطرات زیست محیطی انرژی هسته ای» آشنا می شود. او در ادامه به تلاش های تحقیقی دیگری دست می زند تا آنجا که می گوید «نظرم کاملا در مورد انرژی هسته ای و پیگیری ایران برای دستیابی به این حق عوض شد»(ص236).

واقع بینی و انصاف

عبادی چندان منظر و موضع جریانی سیاسی خاصی ندارد. به ویژه نمی توان او را اصلاح طلب یا نزدیک به آنان خواند. وی توصیه ای برای شرکت در انتخاباتی نکرده است. اما این مانع نمی شود که وی صمیمانه و صادقانه در چند جای کتاب از سهولت و امکان بیشتر فعالیت مدنی و حقوق بشری در دوران خاتمی نسبت به دوران احمدی نژاد یاد نکند.«کم کم مشخص شد که انتخاب احمدی نژاد همه چیز را تغییر داده است»(ص87) همانطور که در ادامه به «افزایش سانسور و کنترل کتاب»،«بدتر شدن وضعیت برای فعالان سیاسی و مدنی»، «بسته شدن فضای بحث»، «افزایش خشونت» و ...اشاره می کند(ص88).

«احمدی نژاد و متحدانش مشغول یک حمله تمام عیار به جامعه ایران بودند. آنها در حال عقب راندن برنامه هایی بودند که دولت قبلی حتی در زمینه هایی مانند جلوگیری از بیماری های عفونی آغاز کرده بود. دو پزشک که برنامه علمی آنها، تحقیق و آموزش پییشگیری از اچ آی وی بود، به اتهام اقدام علیه امنیت ملی زندانی شدند.»(ص 95)

عبادی همین رویکرد بیطرفانه را در مورد اصل انقلاب هم دارد. او در جایی اشاره می کند که خود از انقلابی دفاع کرده است که نتیجه اش برکناری وی از قضاوت بوده است. «من به خیابان ها رفتم و شعار آزادی سر دادم و به انقلابی کمک کردم که توسط اسلام گرایان مصادره شد و بعد به فروپاشی زندگی حرفه ای من و فروپاشی حقوق زنان به طور کلی منجر شد». در ادامه در همین صفحه می گوید:«در زمان سلطنت هر چند آزادی سیاسی بسیار کم بود، اما مردم ایران از رفاه بیشتری برخوردار بودند. در جمهوری اسلامی هر چند به نسبت رژیم سابق، آزادی سیاسی بیشتر بود، اما آزادی های فردی بسیار کمتر شده و رفاه هم از دست رفته است.»(ص211) این جملات نشانگر تلاش نویسنده برای واقع گرایی و انصاف است.

در نهایت نیز عبادی در «تا آزادی» این رویکرد را دارد که «من امیدوارم و دعا می کنم که رهبران فعلی جمهوری اسلامی ایران، به نحوی عاقلانه، تحولات اجتماعی و خواست مردم را ببینند و به آن پاسخ مثبت بدهند. می دانم که یک روز به ایران بر می گردم، اما مطمئن نیستم ایرانی که به آن برمی گردم مانند ایرانی باشد که آن را ترک کرده ام.»(ص240)

عبادی وقتی به فراخور فعالیت حقوق بشری اش وارد سیاست می شود نیز نقطه عزیمت و درونمایه حقوق بشری اش را فراموش نمی کند. از همین منظر و نیز از یک زاویه ملی است که او با سیاست های منطقه ای و مداخله جویانه حکومت ایران در سوریه و لبنان و ... مخالف است. این را به صراحت ابراز می کند. اما این امر باعث نمی شود که دچار استاندارد دوگانه شود. به همین علت با صراحت به سیاست عربستان که «بنزینی بر آتش جنگ داخلی سوریه ریخت» نیز حمله می کند.(ص227)

تلخ و شیرین های روزمره وکالت و فعالیت حقوق بشری

عبادی در این کتاب به خاطرات شخصی و شغلی ای اشاره می کند که وجودش را سرشار از تلخکامی کرده است. از جمله به مرگ امید میرصیافی در داخل زندان که ادعا می شود او خودکشی کرده است. او همراه همکارش در جنوبی ترین قسمتهای تهران به دیدن خانواده کارگری این قربانی می رود. قربانی ای که عزیزانش بدن شکنجه شده اش را قبل از دفن دیده اند و حالا پدرش با دست هایی زمخت و قهوه ای می خواهد شکایت کند. عبادی در باره این تلاش بی حاصل اما می گوید:«خوشبختانه آنها مذهبی بودند و از طریق ایمان شان می توانستند با آنچه بر سر فرزندشان آمده است کنار بیایند». خود او نیز آنها را تسکین می دهد که «عدالت اجرا میشه و اگه در این دنیا به عدالت دسترسی نداشته باشیم و کاری از دستمون برنیاد خدا جزای اونها را خواهد داد».(ص124)

عبادی در این جا نیز تجربه وجودی اش را با ما در میان می گذارد که «دردناک ترین لحظه در شغل من نگاه ملتمسانه پدارن و مادرانی بود که فرزندان شان کشته یا زندانی شده بودند و کمک می خواستند» و در ادامه به «چای درمانی» اش اشاره می کند که با خانواده ستم دیدگان می نشست و چای می خورد و پای درددل شان می نشست.«احساس می کردم این کار از ناامیدی شان کم می کند. وقتی ار طریق کارم نمی توانستم مشکل آنها را حل کنم لااقل می توانستم دردشان را تسکین دهم»(ص125)

خاطرات عبادی از فعالیت های شغلی و یا حقوق بشری اش گاه با نقاط غافلگیر کننده و در عین حال تامل برانگیزی همراه است. او در یک جا به ذکر خاطره ای در رابطه با ورود به ساختمان دادگاه انقلاب و زن مقنعه و چادر سیاه بسیار سخت گیری می پردازد که مسئول کنترل امنیتی قسمت ورود زنان بود و با کوچکترین بهانه ای از جمله عطر یا بیرون زدن چند تار مو از زیر روسری و مقنعه زنان و یا رنگ مانتویشان با داد و فریاد به آنان تذکر می داد.

«وقتی جلو آمد در گوش من زمزمه کرد من به کارهای تو احترام میذارم. برای اون کارهایی که برای حمایت از زنان و دختران انجام میدهی. به خاطر خدا کاری برای زنان تحت ستم انجام بده. داماد من زن دوم گرفته و الان می خواهد دختر منو طلاق بده. همه میگن از حقوق قانونیش استفاده کرده. این چه حقیه؟ لطفا به خاطر خدا کاری برای زنها بکن.»(ص89)

تنها نقطه ضعف وکیل پرکاری که نقطه ضعف مالی و اخلاقی ندارد!

عبادی بیشتر از یک تیپ تئوریک عمدتا تیپی پراتیک و عملگرا و نتیجه گراست. به همین خاطر وقتی مطلع می شود که شرکت فرانسوی یوتل ست شبکه های فارسی را از روی ماهواره هاتبرد جابجا کرده است و در واقع این بیینندگان فارسی این شبکه ها به خصوص بی بی سی و صدای آمریکا هستند که تنبیه شده اند و نه حکومتی که اقدام به انتشار پارازیت می کند، از تمام توان ارتباطی اش برای حل مشکل بهره می گیرد و بلافاصله با کوشنر وزیر امورخارجه فرانسه ملاقات می کند و با مجموعه اقداماتی (مخصوصا با تحریک و تهییج افکار عمومی جهانی) باعث عقب نشینی یوتل ست و بازگشت این شبکه های به هاتبرد می شود.

«گمان می کنم به اندازه کافی حکومت ایران فهمید که من می توانم حتی از اینجا، تبعیدگاهم در اروپا و آمریکا به طور موثر دولت ایران را هدف قرار دهم و برای حقوق ایرانی ها فعالیت کنم.»(ص186)

همین نوع فعالیت ها و نیز گزارشات مستمر عبادی و همکارانش از نقض حقوق بشر در ایران است که حکومت ایران را به کینه ای پایان ناپذیر با وی واداشته است. کینه ای که باعث شده فشاری مستمر بر او و همکارانش روا دارد. تا آنجا که به عبادی احساسی دست می دهد که در انتهای کتاب آورده است: «بسیار بیشتر از آنچه فکرش را می کنم از دست داده ام، ولی خدا را شکر که هنوز می توانم در تبعید کار کنم و کشورم را بسازم. به خاطر ایران و توانایی های بالقوه ای که دارد، ایران دوباره چون ققنوس سر بلند می کند.»(249)

در عین حال عبادی همیشه به دنبال انتقال این امر به مقامات امنیتی بوده است که «چیزی برای پنهان کردن ندارم. کار من حقوق بشری است، غیرقانونی نیست و هرگز علیه منافع ملی کشورم کاری نکرده ام».(ص246).

من خود شنیده ام که ماموران امنیتی گفته اند«عبادی هیچ نقطه ضعف مالی و اخلاقی ندارد. اما می دانیم که شدیدا دچار غم غربت می شود!» و این چه اعتراف و شناخت دقیقی است. عبادی خود در جایی شرح می دهد که روزی صبح در آینه می بیند که یک طرف گلویش ورم کرده و یک توده به اندازه گردو بیرون زده است.

«مسلما اولین نکته ای که به ذهن هر کسی می رسد سرطان است، به خصوص که خواهرم را نیز بر اثر سرطان از دست داده ام» و بعد می افزاید که چگونه پزشک متخصص معالج متوجه می شود که تنش های عصبی سبب مسدود شدن مجاری بزاق وی شده است.

«او یک داروی تسکین دهنده تجویز کرد که تاحدی مفید بود، اما مشکل اساسی را حل نکرد. دوری من از ایران، دردی بود که هیچ دارویی درمان آن نمی شد.»(ص150)

عبادی در جایی از خاطرات پس از شرح فشارهای متعدد و مکرری که بر او وارد آورده اند می گوید:«خود را با انرژی و روحیه مثبت 20 سالگی می دیدم. واقعا فراموش کره بودم در چه سالی به دنیا آمده ام. از آن تاریخ به بعد اما دیگر به یاد می آوردم که چه سن و سالی دارم، بدون این که از میزان فعالیت هایم بکاهم، در قلبم احساس پیری می کردم. این احساس را وقتی در ایران بودم هیچ نداشتم. تا آن زمان هرگز به سن خودم فکر نمی کردم. دستگیری جواد و کارهایی که با او کردند، دستگیری خواهرم و سپس حراج اموالم، آسیبی به من زد که احساس می کردم هر روز پیرتر می شوم»(ص201).

وضعیت شمع های روشن در حال آب شدن؛ تراژیک ترین وجه زندگی همه انسان هاست. بی هیچ تفاوتی. اما این حسی است که شاید انسان های آرمان گرا (به خصوص در وضعیت تبعیدی) که در کشمکش مستمر با یک استبداد دینی اند و با روشنی و روشنایی بخشی خود آرزوی آینده بهتر و زیباتری را برای مردمان و سرزمین شان در انتظارند، بیش از دیگران احساس می کنند. این محکوم کردن نه نزدیکان و عزیزان بلکه محکوم کردن خود به تحمل سختی و مرارت و محروم کردن خویش از گاه حتی مواهب اولیه زندگی برای آینده ای است که شاید خود نیز دیگرشاهدش نباشند. این عمیق ترین و درونی ترین لایه تراژیک یک زندگی اصیل است.

کتاب «تا آزادی» مثل خیلی از کتاب خاطرات دیگر خالی از ایرادها و خطاهای لفظی و محتوایی نیست. اما سهیم کردن خواننده در غم ها و شادی های درونی و وجودی نویسنده سرشناس آن که از وکالت و فعالیتهای حقوقی و حقوق بشری به صحنه سخت و پرسنگلاخ سیاست آن هم در مقابل یک استبداد دینی بی رحم پرتاب شده است، به خصوص برای زنان و مردان آرمان خواه (و به ویژه برای آنان که غم غربتی را هر روزه در مهاجرت مزه مزه می کنند)، همذات پنداری ها و شیرینی ها و تلخی ها و آموزه ها و تجارب زیادی به همراه دارد. باشد که نسل و نسلهای بعد شاهد سختی های کمتر و تجارب شیرین تری باشند.

زیتون 2 دی 1397