سه شنبه، ۳ مهر ۱۳۹۷ | Tuesday, 25. September 2018

آیا عشق بیشتر از نفرت تولید انگیزه نمی کند؟

منتشرشده در مقالات سیاسی دوشنبه, 04 دی 1396 ساعت 18:05

shahhoseini1راز مداومت و امیدواری شاه حسینی در تمامی عمرش چیست؟ عشق. او دو عشق بزرگ داشت: مردم و مصدق. همین کافی بود برای یک عمر تلاش بی توقف و یاس و رکود.

به یاد حسین شاه حسینی

 

شاه حسینی هم رفت. چهره ای دیگر از چهرهای شاید تکرار ناشدنی...

 یک وجه مهم از ویژگی های چنین چهرهایی مداومت و صبوری و امیدواری در همه عمرِ ارزش محورانه شان است. وجه مهم دیگر اما زیست اخلاقی بر طراز ارزش هایی است که بدان معتقدند. و این هر دو در زمانه ما بس گرانبهاست. زمانه عمل گرایی و مصلحت محوری افراطی و زیرپاگذاشتن ارزش های اخلاقی و پرنسیب های رفتاری از سوی بسیاری از مدعیان در درون و بیرون ساختار قدرت...

شاه حسینی از نوجوانی دبیرستانی و در ارتباط با خداپرستان سوسیالیست شروع کرد و درنهضت ملی شدن  نفت بالید و در نهضت مقاومت ملی پس از کودتای سیاه به بار نشست و در ارتباطی گسترده با روحانیون و بازاریان و شخصیت ها  و جریانات سیاسی و صنفی و ورزشی و... ادامه داد تا صاحب منصبی شد در حیطه ورزش پس از انقلاب و باز در بیرون قدرت قرار گرفت اما همچنان به حیات ارزش مدار آزادی خواهانه و ملی و وطندوستانه اش تا انتهای عمر ادامه داد که همزمان عضو دیرپا و بلند مرتبه جبهه ملی بود و عضو مورد احترام همگانی در شورای فعالان ملی- مذهبی.

راز این مداومت و امیدواری در تمامی عمر چیست؟ به گمان من: عشق. شاه حسینی دو عشق بزرگ داشت مردم و مصدق. همین کافی بود برای یک عمر تلاش بی توقف و یاس و رکود.

او در بیش از هفت دهه از عمرش با شخصیتهای سیاسی و صنفی و ورزشی زیادی در ارتباط نزدیک بود: مصدق و کاشانی و تختی و شمشیری و آیت الله زنجانی و تختی و آیت الله طالقانی و داریوش و پروانه فروهر و عزت الله سحابی و  ده ها نفر دیگر که خاطره های زیادی در حافظه قوی اش از هر یک از آنها داشت. از همکاری های سیاسی اش با آنها  تا انجام خدماتی همچون کمک رسانی به خانواده زندانیان سیاسی ولو غیرمذهبی تا حاضر شدن بر پیکر بی جان عزیزانش و تغسیل و تدفین آنها و تا حضور در خصوصی ترین لایه های زندگی بعضی از این شخصیت ها و تلاش برای حل اختلافات خانوادگی شان! او اما از گنجینه  بزرگ خاطراتش به شکل کاملا مخصوص خودش استفاده می کرد: انتقال تجربه و تقویت انگیزه.

شاه حسینی آموزگار و مدرس بزرگی بود. اما نه مدرس مسلح به عقل نظری بلکه معلم مسلط برعقل عملی. همه کسانی که با او حشر و نشری داشتند قطعا خاطراتی در این باره دارند که ذکر آموزنده اش در این روزها  خواهد رفت و یاد وی را بزرگ خواهد داشت. من نیز خاطرات زیادی از او دارم که چکیده همه آنها همین دو عنصر است.

وقتی پس از بازداشت و فشارهای طولانی بر فعالان ملی- مذهبی و نهضت آزادی در سال 80 آزاد شدیم. پس از مدتی در سال 82 ما دوباره بازداشت شدیم. پس از دو سال حبس دیگر که از زندان آزاد شدیم همه دوستان و آشنایان ما را نصیحت به آرامش و رسیدن به امور شخصی و خانوادگی می کردند. تنها یک نفر بود که صدای متفاوتی داشت: حسین شاه حسینی.

او هر سه ما (رفیق شفیق همیشه مراقب هدی صابرِ، تقی رحمانی و بنده) را به خانه اش دعوت کرد. تنها یک حرف و نصیحت داشت: شما که در دانشگاه ها وشهرستاتهای مختلف سخن گفته اید در برابر کسانی که  آنها را به فعالیت خوانده اید «مسئول» هستید. او در سخنانی که تک تک کلماتش انباشته و آغشته به درد و رنج و تجربه بود بغض در گلوی مان نشاند و چشمان ما را بارها نمناک کرد. شاه حسینی گفت که چگونه یکی از کسانی که در ارتباط با او فعال شده بود در قیام سی تیر در نزدیکی خود او تیر خورد و جان باخت. گفت که تا آخر عمر خودش را در برابر او و امثال او مسئول می داند. چقدر کلمه «مسئولیت» در ادبیات او بار فکری و انگیزشی مهیبی داشت...

وقتی در یکی از تجمعات و تظاهرات جنبش سبز در گوشه ای از میدان هفت تیر یکی از نزدیکان طیف میرحسین مرا نصیحت کرد که شماها دیگر هزینه تان را پرداخته اید و توقع نیست اینجا باشید و ...؛ بدون جدل با  گفتن بله و چشمی به سمت پایین میدان راه افتادم تا از برابر چشمان نگران آن عزیز دلسوز دور شوم، در آن لحظه اما فقط جملات خاص و ویژه شاه حسینی بود که صدای گرم و نرم مصلحت اندیشی را در وجودم خاموش کرد تا صحنه را ترک نکنم...

در پایان یک جلسه  نسبتا با تنش سیاسی و در بین راه که پیر عزیزمان شاه حسینی را به منزل می رساندم، هنگامی که کلافگی و برافروختگی ام را دید دست بر شانه ام زد و گفت ناراحت نباش. معلم تجربه و انگیزه با ذکر خاطره ای درس عملی دیگری داد تا آرامم کند. گفت چیزی نشده که...  در جلسه ای در دهه فلان بنده و فلانی در یک رای گیری رای آوردیم و برخی نامداران سیاسی رای نیاوردند. من را بچه بازاری و دوستم که پزشک بود ولی پدرش قهوه چی بود را بچه قهوه چی نامیدند و از رای آوردن ماها عصبانی بودند. بعد از جلسه در تاریکی کوچه های اطراف عده ای به سرمان ریختند و کتک مان زدند که فکر کردیم ساواکی ها هستند اما زیر نور چراغ  اندک ماشین های عبوری دیدم که برخی دوستاتن حاضر در جلسه اند! وقتی  در خیابان شریعتی سرکوچه شان ترمز کردم که پیاده شود با  گرمای لبخند و تشکر همیشگی اش خداحافظی کرد و من را با سرکوفت به خودم  تنها گذاشت که نباید زودرنج باشی و عصبانی. سیاست و زندگی از این مشکلات زیاد دارد...

شاه حسینی با دقت از هرکس آن چیزی را می آموخت که باید  و خاطره ای را می گفت که نیازمان بود. او از آخرین دیدارش با شریعتی خیلی چیزها به یاد دارد اما دست بر نقطه ای می گذارد که نشان تیزهوشی او علاوه بر گوینده سخن است. شاه حسینی در خاطراتش از قول شریعتی در باغ او به هنگام خداحافظی و در واقع آخرین دیدار می گوید: اگر مذهب بخواهد "حکومت " کند ، متولیان مذهب ، حاکم خواهند شد . متولیان مذهب ، آن قدر قوی هستند که "معجزه" هم درست می کنند، حاجی حواست جمع باشد "معجزه" هم درست می کنند!

شاه حسینی علاوه بر عضویت در شورای فعالان ملی- مذهبی یکی از افراد موثر صندوق مالی ملی مذهبی ها برای کمک به زندانیان هم بود. او در همه عمری که خودش را «سرباز» مردم و نهضت و مبارزه می دانست فقط فکر و ذهن نبود دست و پا هم بود.  به مشکلات زندگی بسیاری افراد نزدیک و دورش هم فکر می کرد. بارها از وی  برای حل مشکلی  از دوستی (برای خودم رویش را نداشتم!) تقاضای کمک کردم و همیشه همکاری می کرد. اما خود او همواره پیشقدم در پرسش از مشکلات خودم و پیرامونم هم بود. به واقع او یکی از مصادیق سنت عیاری و پهلوانی در زمانه ما بود. علاقه خاصش به هدی(صابر) از همین روحیه مشترک نشات می گرفت.

تاکیدی مستمر بر ارتباط با اقشار مختلف جامعه داشت و از اینکه در فضا و جو روشنفکران و فعالان سیاسی غرق شویم و جوزده، پرهیز می داد. حضور شاه حسینی در هر جلسه ای می توانست روایتی دیگر بر دانسته ها و تحلیل های جمعی بیفزاید. دانش و تحلیلی که از ارتباط  اجتماعی گسترده او و تجربه عملی سیاسی اش برمی خاست.

شاه حسینی همیشه موضع رادیکالی روی شرکت درهرانتخاباتی داشت. نرخش بالا بود و به جز انتخابات آزاد و عادلانه رضایت نمی داد! اما وقتی می دید سخنش در اقلیت می ماند اصرار و لجاج نمی ورزید و مهر و عطوفت و رابطه صمیمانه اش را با تک تک افراد حفظ می کرد.

جدا از حوزه سیاست که می شد با او اختلاف داشت اما در حوزه اخلاق و منش نیز او همین روحیه و رویه ترجیح حقیقت بر مصلحت را داشت. ضمن واقع گرایی دقیق و لطیفی که به واسطه ارتباطات اجتماعی اش داشت اما هیچگاه تسلیم عمل گرایی بی اصولی که هر روزه بیشتر دامن می گسترد نشد. من یکی از دلایل مداومت و امیدواری همه عمرش را در این خصیصه صادقانه و مسئولانه او می دانم.

مداومت برای تمام فصول در شاه حسینی اما دلیل بزرگتری هم داشت. کاویدن این خصیصه برای زمانه ما که دوران فعالیت سیاسی و مدنی در بسیاری از افراد  کوتاه مدت است و سربازانی پروریده می شوند که به قول ابوایاد سربازان تک فصلی هستند و فقط در فصل های گرم و مطبوع و کم هزینه سیاسی و یا در دوران هایی که نشانه های موفقیت دیده می شود و امید می پرورد دیده می شوند و با سخت شدن شرایط و دور شدن طلایه های خورشید امید و غلبه سرمای یاس و شکست صحنه را ترک می کنند؛ بسیار ضروری است.

شاه حسینی اما نمونه بارزی از این امر مهم است که عشق بیشتر از نفرت تولید انگیزه و انرژی و امید برای حرکت خستگی ناپذیر و پیوسته می کند تا خشم و نفرت. خشم و نفرت هیجان و حرکت ناگهانی می پرورد اما با برخورد با مانع و مشکل به درون بر می گردد و یاس و انفعال و سردی و گاه حتی همرنگ جماعت شدن  و  بی تفاوتی در برابر سیاهی ها و ستم ها و نسبی انگاری اخلاقی و یا ناامیدی تاریخی و فلسفی و ... ایجاد می کند. این عشق است که سرچشمه لایزال جوشش و حرکت و مداومت است.

شاه حسینی با دو عشق بزرگش مصدق و مردم (ایران) بود که یک عمر حرکت کرد و از تلاش نایستاد. او با شخصیت های زیادی زیسته و خاطرات داشت اما وقتی از مصدق سخن میگفت چشمانش درخشش خاصی داشت و کلماتش جان تازه ای می گرفت. عشق او کور و چشم بسته نبود. این رفتار و منش و خصایص فردی و سیاسی مصدق بود که از شاه حسینی دل ربوده بود. همان طور که مثلا از بابک امیرخسروی که همزمان دلباخته حزب توده هم بود اما مصدق را در خیابان و به صورت دزدکی در دادگاهش دیده بود و یا از هدی صابری که اصلا مصدق را با چشمانش ندیده  بود . اما همین هدای سخت گیر در سیاست و منش در مصدق چناه ارزشهای متعین سیاسی و رفتاری و اخلاقی دیده بود که چشمانش را خیره کرده بود و عشقش را افزون.

شاه حسینی عاشق مردم بود. بسیاری از فعالان سیاسی و مدنی و زندان/ جبهه رفته ها با تبختر خود را طلبکار مردم می دانند و تلاشها و مرارت های شان را متاع تجارت شخصی سیاسی می کنند اما شاه حسینی خود را همیشه بدهکار مردم می دانست. او وقتی خاطراتش را از دوران قهر طالقانی پس از انقلاب از حاکمان در ایران  به خاطر آدم ربایی فرزندش که شاید برای او (به تعبیر تیزبینانه علی اصغر حاج سیدجوادی) صدای پای فاشیسم را به گوش تیزهوشان می رساند سخن می گفت و اینکه چگونه طالقانی را در گوشه دنجی در دهکده المپیک و بعد در باغچه ای در شمال پنهان کرد در میان آن همه سخنان خصوصی طالقانی در این مدت تاکید ویژه ای بر یک کلام طالقانی داشت که با گریه به او گفته بود ما بدهکار این مردم هستیم. در زمانه طلبکاری های بسیاری از مبارزان واقعی چه برسد به مجاهدان روز شنبه، طالقانی تنها بدهکار زمانه بود. همان طور که شاه حسینی نیز خود مصداق بزرگی بر این منش پر ارزش بود. منشی که در زمانه جاه طلبی ها و حسادتها و رقابتهای حقیرِ، و دروغ و دغل ها و از پشت خنجر زدن های به دشمن و رقیب و دوست؛ دیگر کسی را چندان نمی آزارد و از همرنگی و همراهی با این عناصر باز نمی دارد...

شاه حسینی با ستم و سیاهی سرسازش نداشت. سرسختی او در برخی مواضع سیاسی از این جا برمی خاست اما او خشم و نفرتش را مغلوب عشق و محبتش می کرد. عشق به مصدق به او راه نشان می داد و حرارت و انگیزه تلاش و از پا نیفتادن می بخشید و عشق او به مردم  چشمانش را بارها نمناک می کرد و قلبش را به تپش وا می داشت. قلبی که تا سالیان آخر عمر به اندام رشید اما تکیده او برای کار کشاورزی خون رسانی می کرد!

شاه حسینی همواره در میان مردم می زیست، درس عملی یاد می گرفت و یاد می داد. خود تجسم عملی درس هایش بود. بزرگترین درس و میراث شاه حسینی همین زندگی طولانی و ارزش مداری مستمر و بدون یاس و رکودش بود. آیا با رفتن احمدزاده ها و شاه حسینی ها می توان به تکرار چنین «انسان»هایی امیدوار بود؟

زیتون 4 دی 1396