شنبه، ۳ تير ۱۳۹۶ | Saturday, 24. June 2017

«از ماست که بر ماست» در سه اپیزود

منتشرشده در مقالات سیاسی یکشنبه, 05 دی 1395 ساعت 23:11

terampوقتی «رئال پلیتیک» بی حد و مرز تبلیغ می شود دیگر فرقی نمی کند مرزهای دموکراسی و آزادی زیرپا گذاشته شود و یا مرزهای استقلال و منافع ملی. چرا که ریشه های درخت پراگماتیسم بی اصولی آبیاری می شود که میوه هایی تلخ به بار می آورد و مجوزی می شود برای به کار گیری «هدف وسیله را توجیه می کند».

حاشیه ای بر«نامه به ترامپ»

اپیزود یک: یک بار در پاریس در حاشیه یک مراسم با یکی از افراد جدا شده از مجاهدین صحبت می کردم. او فرد دیگر جدا شده ای را متهم به «ارتباط با رژیم» و سفر به ایران و همکاری با اطلاعات و امثالهم می کرد. استنادش به فیلمی بود که در ایران توسط نهادهای امنیتی ساخته شده و سخنان و مصاحبه های برخی جدا شده های مجاهدین و نقش احتمالی شان در حمله به قرارگاه اشرف را به بیننده منتقل می کرد. می دانستم که دانسته هایش در باره فردی که در باره اش صحبت می کردیم نادرست است. در باره آن فرد و اینکه سفری به ایران نداشته در حدی که می دانستم توضیح دادم. اما گفتم می دانی چرا برخی از جدا شده ها به همکاری با اطلاعات ایران می پردازند و احتمال همکاری شان حتی در حمله با اشرف هم ممکن است درست باشد؟ افزودم این فرهنگ و تربیتی است که خود مجاهدین به آنها آموزش داده اند؛ وقتی می گویند که همه تضادها در برابر «تضاد اصلی»؛ فرعی است و در برابر حکومت ایران حاضرند با هرکس اتحاد و همکاری داشته باشند.

حال فردی که با همین فرهنگ آموزش دیده و تربیت شده، تحلیلش روی مجاهدین و خط مشی و رفتار رهبری اش عوض شده و به جای حکومت ایران؛ «تضاد اصلی» اش خود سازمان و رهبری آن شده است. حال طبق همان آموزه ها و تربیت قبلی همه چیز نسبت به این مسئله «اصلی» باید «فرعی» تلقی شود و با همه کس می توان علیه تضاد اصلی همکاری کرد از جمله حکومت ایران و اطلاعاتش. میوه ای تلخ بر درخت پراگماتیسم افراطی و بی اصول.

اپیزود دوم: با یکی از دوستان اصلاح طلب در باره یک حزب تازه تاسیس که داعیه اصلاح طلبی داشت صحبت می کردیم. این حزب در ابتدا مدعی نمایندگی نسل جوان اصلاح طلب بود که به نسل قبل منتقد است و می خواهد با «رهبری نظام» اعتماد سازی کند و با نسل قبل و عملکرد جریان اصلی اش هم مرزبندی روشن و اعتماد بخشی داشته باشد. دوست اصلاح طلب مان به شدت به این حزب می تاخت و می گفت اینها عموما بعد از شرایط سخت دوران جنبش سبز خبری ازشان نبود و حالا یک دفعه پیدا شده اند و با دور زدن اصلاح طلبان و مرزبندی با آن ها می خواهند مستقیم با راس هرم اعتماد سازی کنند و خر خودشان را برانند.

من با بعضی از مواد خبری دوست مان در باره پیشینه برخی از افراد جریان تازه تاسیس موافق نبودم و در حد دانسته هایم توضیح دادم. اما افزودم این فرهنگی است که خود شماها به اینها یاد دادید و حالا همان را در مورد خودتان دارند اجرا می کنند؛ وقتی که بر محور خودی- غیرخودی به «سنخ شناسی نیروها» پرداختید و یکی از افراد شناخته شده تان در نشست تحکیم در اصفهان صریحا پشت تریبون در پاسخ به سئوال و نقد دانشجویان گفت بادامچیان وعسگراولادی خودی هستند و مهندس سحابی غیرخودی است. مهندس سحابی هم در پاسخ گفت شما با این کارتان می خواهید که رهبر نظام به شما اعتماد کند ولی اشتباه می کنید و در این کار هم موفق نخواهید شد.

و افزودم شما برای اعتماد سازی با رهبر چنین تحلیل می کردید که نیازی نیست ما برای جریان های پرهزینه، هزینه بدهیم و بهتر است خرج مان را از آنها جدا کنیم. ما باید با مساجد و هیئت ها پیوند بخوریم نه با نهضت آزادی و ملی- مذهبی و حتی وقتی برخی دوستان ما برای حمایت از تحصن نمایندگان مجلس ششم به ساختمان مجلس مراجعه کردند بعضی با همین رویکرد تحلیلی، خودشان را پنهان کردند که راس هرم را حساس نکنند و خرج شان را جدا کردند که هزینه زیادی بردوش شان نیفتد.

حال این جریان جدید و جوانانش هم همین نوع آموزه ها و تربیت ها را دارند پیاده می کنند تا هزینه زیادی ندهند ولی این بار خود شما موضوع این رفتار قرار گرفته اید. ثمره ای تازه در امتداد نوعی پراگماتیسم افراطی و بی اصول.

و اینک اپیزود سوم: سی نفر از فارسی زبانان نامه ای به آقای ترامپ نوشته اند و به جای «توافق فاجعه بار» برجام، خواهان تدوین «یک رژیم جامع تحریم» و مقابله «با تمام ابزارهای موجود» شده اند.

سطور و بین سطور این نامه بی نیاز از توضیح است. اما ذکر یک نکته شاید بد نباشد و نشان می دهد که دقت نویسندگان نامه بسیار بالا و قابل تحسین است و آن این که آنان ذائقه سیاسی پرزیدنت دونالد ترامپ که میلی به «حقوق بشر» ندارند، را در متن نامه کاملا رعایت کرده و در این نامه ضمن توجه به «موشک های بالستیک» اما سخنی «غیرضروری» درباره حقوق بشر به میان نیاورده اند.

موضع نگارنده و جریانی که آبشخور فکری اش را تشکیل می دهد نسبت به مسئله استقلال سیاسی، منافع ملی، مسئله تحریم ها، جنگ و بالاخره قرار داد برجام کاملا روشن است و نیازی به تکرار ندارد (و از جمله طرح «دقت» در عدم ذکر حقوق بشر در این نامه نه از باب تایید تقاضا از دولت خارجی در این رابطه است!).

همچنین من بسیاری از امضا کنندگان این نامه را نمی شناسم و همین طور همه آنهایی را هم که می شناسم، یک کاسه نمی کنم. و به لحاظ اخلاقی نیز بین کسانی که اشتباه تحلیلی دارند با کسانی که منافع شخصی دارند فرق می گذارم. ضمن آن که همان قدر که برای خودم قائل به اصلاح مواضع اشتباهم در طی زمان هستم، همین حق را برای دیگران هم قائل ام.

همگان به یاد داریم که بعد از حمله به عراق بخش قابل توجهی از جنبش دانشجویی به خاطر کم تجربگی و برخورد احساسی و عکس العملی و به علت ضعف در به حساب آوردن متغیر«استقلال» و «منافع ملی» در معادلات چند مجهولی سیاسی و ...؛ موضع شتابزده ای در این باره داشت. موضعی که بعدا هم مورد نقد و هم مورد اصلاح قرار گرفت. و باز به خاطر دارم در میزگردی که در یکی از ماهنامه ها در دوران اصلاحات شرکت داشتم و مرحوم احسان نراقی نیز حضور داشتند و کهولت ایشان و چرت زدن گاه گاهی شان مورد توجه جمع بود؛ وقتی بحث به احتمال حمله آمریکایی ها کشیده شد دوست جوان اصلاح طلبی که در همان زمان در یکی از قوای کشور نیز عضویت داشت، جمله ای گفت که حواسم را به شدت از چرت جناب نراقی پراند و متوجه خود کرد. ایشان گفت مگر آمریکایی ها بیایند چکار می خواهند بکنند که این آقایان تا حالا نکرده اند؟ البته این دوست عزیز بعدا تغییر تحلیل دادند و الان موضعی صد و هشتاد درجه عکس آن هنگام دارند.

ولی در اپیزود سوم می خواهم به همان ریشه هایی برسم که در دو ایپزود قبلی پرداختم. برخی از کسانی که به چنین راهبردهایی می رسند که در سطور و بین سطور این نامه آشکار و مستتر است تحلیلی تماما پراگماتیستی از شرایط کشور دارند. خیلی ساده؛ آن ها می گویند حکومت اصلاح پذیر نیست و زور مردم و جامعه مدنی هم بدان نمی رسد و تنها زور خارجی است که می تواند قفل شرایط ایران را بشکند. در گذشته بخشی از مردم نیز همین گونه می اندیشیدند و شاید الآن نیز بعضی چنین باوری داشته باشند. البته اینک وضعیت منطقه و مسئله جنگ و کشتار و خون و ویرانی باعث تغییر نظر بسیاری شده و برای شان «امنیت» اولویت زیادی یافته است. حکومت نیز سعی می کند از این مسئله سوء استفاده خودش را بکند. در تاریخ گذشته نیز در مقاطعی که مردم مستاصل شده اند به همین مرزهای احساسی رسیده اند. اگر درست به یاد داشته باشم یک بار نیز آقای خمینی قبل از انقلاب به همین ماجرا اشاره کرده بود. مهندس سحابی که از بزرگترین آموزگاران بحث استقلال و منافع ملی در دو دهه گذشته بود نیز ضمن نگاه انتقادی که به ضعف و کمبود نگاه و مولفه «ملی» در بسیاری نظرگاه های سیاسی و نظری اصلاح طلبی داشت؛ در یکی از سرمقاله های ایران فردا به نسبت بین استیصال مردم و نگاه به بیرون و خوشحالی مردم از مداخله خارجی در شهریور بیست اشاره کرده بود.

شاید این مسئله را باز بشود عمیق تر کاوید و گفت در تلقی های عامیانه نسبت به ظهور منجی نیز که در اوج ناتوانی و استیصال باید همچون دستی از بیرون بیاید و کاری بکند؛ نمونه ها و ریشه های سنتی این روانشناسی و تلقی بیرون گرا قابل ردگیری است...

اما امروزه و پس از دیدن شرایط اسف بار منطقه چرا باز این دیدگاه - هرچند بسیار محدود تر از گذشته- خریدار دارد، و عده ای مستقیم و غیر مستقیم حتی از جنگ دفاع می کنند و محاسبه می کنند که اگر تعدادی هم کشته شوند می ارزد که اوضاع تغییر کند و گاه می گویند مگر امروز در تصادفات جاده ای عده زیادی کشته نمی شوند؟

به نظر می رسد ریشه این نوع تحلیلهای سرد و عاری از ارزش، رشد و گسترش نوعی پراگماتیسم افراطی و بی اصول در دهه های اخیر در عرصه سیاسی ایران است. مقایسه کشته های تصادفات جاده ای با کشته های نقض حقوق بشر در ایران را نیز از زبان افرادی با تحلیل هایی متضاد با دسته بالا هم شنیده ایم!

وقتی «رئال پلیتیک» بی درو پیکر و بی حد و مرز و عاری از اصول و اتکا صرف به «هزینه- فایده» و «تناسب قوا»ی سیاسی؛ بی محابا تبلیغ می شود دیگر فرقی نمی کند مرزهای دموکراسی و آزادی زیرپا گذاشته شود و یا مرزهای استقلال و منافع ملی.

اصلا بگذارید سخن را جزئی تر اما ریشه ای تر کنم:

وقتی نام جنایتکاری در فهرستی انتخاباتی می آید و نقد و اعتراضی صورت نمی گیرد و به عکس این نقدهای مشقفانه است که مورد اعتراض واقع می شود؛

وقتی قرار است از شخصیتی سیاسی حمایت شود که نقشی محوری در گذشته در وضعیتی که امروزه دچارش هستیم داشته اما امروزه در سمت درست تاریخ ایستاده است؛ سعی می شود واقعیت تاریخ نیز دستکاری شود و با تبرئه او نقش و سهمش برگردن دیگری قرار گیرد؛

وقتی احمد منتظری تحت فشار شدیدی قرار می گیرد اما نه تنها با او همدلی نشان داده نمی شود بلکه در پرونده سازی علیه او مشارکت صورت می گیرد و کسی هم اعتراض نمی کند؛

وقتی سخن از اعدام های دهه شصت وکشتار زندانیان بی دفاع در تابستان 67 به میان می آید عده ای سکوت مطلق می کنند و برخی نیز بی پرده دفاع می کنند و آن را امری طبیعی در هر انقلابی می خوانند که باید فراموشش کرد؛

وقتی رهبران محصورجنبش سبز مورد بی توجهی قرار می گیرند اما برخی نه تنها اعتراض نمی کنند بلکه به توجیه گری خلف وعده دولت روحانی با تئوری سازی هایی همچون «اولویت توسعه اقتصادی بر آزادی و حقوق بشر» می پردازند؛ و ده ها مثال دیگر؛

آن گاه ریشه های درخت پراگماتیسم بی اصولی آبیاری می شود که میوه هایی تلخ به بار می آورد و مجوزی برای به کار گیری «هدف وسیله را توجیه می کند» و یا اولویت دهی یکی از اصول و ارزش های بنیادین چون آزادی و استقلال و عدالت و توسعه و امنیت و ... بر دیگری به قیمت نقض آن یکی صادر می شود که ممکن است خارج از اختیار به کار گیرندگان آن در جای دیگر و توسط عده ای دیگر به کار گرفته شود.

وقتی یکی از تقدم توسعه برآزادی و حقوق بشربه قیمت نقض آن سخن می گوید، آن گاه یکی دیگر هم از اولویت دموکراسی و آزادی به قیمت نقض استقلال و حفظ کیان و منافع ملی دفاع می کند. وقتی عده ای در دفاع از مداخله ایران در جنگ ویرانگر سوریه به توجیه جنگ نیابتی در کشوری دیگر برای حفظ حریم امنیت خود می پردازند و شرّی کوچک را برای جلوگیری از شرّی بزرگ لازم و موجه می دانند، دیگر چه جای گله و اعتراض برای کسانی که همین فرمول را در جای دیگری به کار می برند.

متاسفانه همان گونه که در دو ایپزود قبلی آورده شد خانه از پای بست ویران است. شاید لازم باشد به بعضی مبانی برگردیم و برخی اصول پایه ذهنی و رفتاری مان را دوباره بچینیم. و به خصوص بعد از چند دهه دوباره بیندیشم به این اصل فراموش شده که «هدف وسیله را توجیه نمی کند».

زیتون 6 دی ماه 1395