شنبه، ۱۸ مرداد ۱۳۹۹ | Saturday, 8. August 2020

نياز زمانه‌ : رنسانس‌ فكري‌ يا رنسانس‌ ايدئولوژيك‌؟

منتشرشده در مقالات فرهنگی شنبه, 29 خرداد 1372 ساعت 14:44

    روشنفكر ايراني‌ و به‌ ويژه‌ روشنفكر مذهبي‌ كه‌ مردم‌ و انسان‌ دوستي‌ را از شريعتي‌ و اسلافش‌ آموخته‌، اينك‌ مي‌بايست‌ در استمرار جوهره‌ و محتواي‌ حركت‌ وي‌ فرم‌ و قالبِ "رنسانس‌ فكري‌" را به‌ مثابه‌ ضروري‌ترين‌ شيوه‌ جهت‌ دستيابي‌ به‌ آرمان‌ها و اهداف‌ ملت‌ و ميهن‌دوستانه‌ و ايده‌آل‌هاي‌ بلند انساني‌ او برگزيند. و در مسير طرح‌ و تدوين‌ و تعميم‌ اين‌ "مباحث‌ بنيادي‌ ملي‌" گام‌ بردارد. شايد با اندكي‌ آينده‌نگري‌ بتوان‌ دستاورد و محصول‌ نهايي‌ اين‌ رنسانس‌ را در بخش‌ مهم‌ و اكثريتي‌ از روشنفكران‌ ايراني‌ يك‌ "ايدئولوژي‌ ملي‌ ـ مذهبي‌" دانست‌.

 

            در سالگشت‌ شريعتي‌، مرور پروسه‌ حركت‌ وي‌ يادآور خاطرات‌ پرفراز و نشيب‌ و خوشايند و ناخوشايند بيش‌ از دو دهه‌ از تاريخ‌ معاصر و كنوني‌ ميهن‌ ما مي‌باشد. مام‌ وطني‌ كه‌ سينه‌ گسترده‌اش‌ رمز و رازهاي‌ قصه‌ پرغصه‌ تاريخ‌ تلخ‌ و شيرين‌ و سرشار از شكست‌ها و عظمت‌ها، خوشي‌ها، و داغ‌ها و مرارت‌هاي‌ اين‌ سرزمين‌ پهناور را در خود پنهان‌ داشته‌ است‌. قصه‌ شريعتي‌ نيز يكي‌ از اين‌ اندوخته‌هاست‌.

         در نخستين‌ گام‌ در بررسي‌ حركت‌ شريعتي‌ اين‌ نكته‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد كه‌ تأثير شگرف‌ و اساسي‌ حركت‌ وي‌ در تاريخ‌ يكي‌ دو دهه‌ اخير كشورمان‌ امري‌ است‌ مورد توافق‌ همه‌ موافقان‌ و مخالفان‌ وي‌ و همه‌ كساني‌ كه‌ به‌ نوعي‌ به‌ تحليل‌ تاريخ‌ كنوني‌ ما بويژه‌ انقلاب‌ اخير ايران‌ پرداخته‌اند. اين‌ نقش‌ تا بدانجاست‌ كه‌ به‌ وي‌ القابي‌ چون‌ ايدئولوگ‌ انقلاب‌ ايران‌ ـ متفكر انقلابي‌ شيعه‌ ـ معلم‌ انقلاب‌ ـ معلم‌ راديكاليسم‌ اسلامي‌ ـ فرانتس‌ فانون‌ انقلاب‌ اسلامي‌ و... داده‌اند. اينك‌ ما چه‌ موافق‌ و چه‌ مخالف‌ انديشه‌ و حركت‌ شريعتي‌ و همچنين‌ چه‌ موافق‌ و چه‌ مخالف‌ تحولات‌ سريع‌ و پرفراز و نشيب‌ كنوني‌ ايران‌ باشيم‌، بايد به‌ عنوان‌ يك‌ پديده‌ عيني‌ و واقعي‌ به‌ جايگاه‌ خاص‌ و اثرگذاري‌ ويژه‌ حركت‌ او (چه‌ مثبت‌ و چه‌ منفي‌) در تاريخ‌ كنوني‌ خود اعتراف‌ كنيم‌ و در اين‌ رابطه‌ است‌ كه‌ مي‌بايست‌ شخصيت‌، انديشه‌ و حركت‌ شريعتي‌ به‌ طور عيني‌ و منطقي‌ مورد بحث‌ و بررسي‌ قرار گيرد. ولي‌ متأسفانه‌ ويژگيهاي‌ خاص‌ او و برخوردهاي‌ مشخصي‌ كه‌ با وي‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ جاي‌ اين‌ بحث‌ و بررسي‌ را در آثار نويسندگان‌ و محققان‌ ما خالي‌ گذاشته‌ است‌. پرداختن‌ به‌ شريعتي‌ از اين‌ زاويه‌ وسيع‌ نيازمند به‌ كتاب‌ و رساله‌ تحقيقي‌ مفصلي‌ است‌ كه‌ خارج‌ از محدوديتهاي‌ اين‌ مقاله‌ است‌، ولي‌ يكي‌ از ضرورتهاي‌ تاريخ‌ كنوني‌ كشورمان‌ است‌ كه‌ به‌ هرحال‌ بايد روزي‌ به‌ شكلي‌ تحقيقي‌ و به‌ دور از حب‌ و بغضهاي‌ فردي‌ و جمعي‌ به‌ نگارش‌ در آيد.

         شريعتي‌ الهام‌بخش‌ طيف‌ وسيعي‌ از جوانان‌ و نيروي‌ محركه‌ اصلي‌ انقلاب‌ ايران‌ بوده‌ و انديشه‌هاي‌ وي‌ تاكنون‌ به‌ طور مستقيم‌ و غيرمستقيم‌ در افكار و اعمال‌ اين‌ اقشار تأثيرگذاري‌ خاص‌ خود را داشته‌ است‌. اين‌ تأثيرگذاري‌ در بخشي‌ از اين‌ اقشار پررنگ‌تر و مستقيم‌ و در بخشي‌ كم‌رنگ‌تر و غيرمستقيم‌ بوده‌ و اين‌ حكايت‌ همچنان‌، به‌ طور متناوب‌ و متغير، ادامه‌ دارد.

         اما اينك‌ بيش‌ از پانزده‌ سال‌ از حركت‌ او و كمتر از پانزده‌ سال‌ از وقوع‌ انقلاب‌ ايران‌ مي‌گذرد و امروزه‌ بيش‌ از پيش‌ براي‌ الهام‌گيرندگان‌ از انديشه‌ او و بويژه‌ آنان‌ كه‌ تأثيرپذيري‌ و پيروي‌ بيشتري‌ از افكار او داشته‌اند اين‌ نكته‌ ضرورت‌ يافته‌ است‌ كه‌ تكليف‌ پيوند خود و شريعتي‌ و مكانيسم‌ اين‌ رابطه‌ را مشخص‌ كنند چرا كه‌ تغيير و تحولات‌ اين‌ دهه‌ باعث‌ پيدايش‌ ابهامات‌ و گنگي‌هايي‌ در اين‌ رابطه‌ گرديده‌ است‌.

         از آنجا كه‌ انديشه‌هاي‌ شريعتي‌ مختص‌ به‌ يك‌ سري‌ مسائل‌ آكادميك‌ و مباحث‌ صرفاً ذهني‌ و تئوريك‌ نبوده‌ بلكه‌ حركت‌ فكري‌ وي‌ مبتني‌ بر انديشه‌اي‌ اجتماعي‌ و در چارچوب‌ يك‌ "چه‌ بايد كرد" مشخص‌، قرار دارد و امروزه‌ اوضاع‌ و احوال‌ داخلي‌ و بين‌المللي‌ دچار تغييراتي‌ اساسي‌ و مهم‌ گرديده‌ است‌، بازنگري‌ مجدد و تبيين‌ دوباره‌ حركت‌ فكري‌ ـ اجتماعي‌ شريعتي‌ براي‌ الهام‌گيرندگان‌ از انديشه‌هاي‌ او ضرورتي‌ حياتي‌ يافته‌ است‌ و كمبود اين‌ تبيين‌ اساسي‌ در ميان‌ روشنفكران‌ مذهبي‌ (كه‌ يا پيرو شريعتي‌ بوده‌ و يا به‌ نوعي‌ و در سطوح‌ متفاوتي‌ از انديشه‌هاي‌ ايدئولوژيك‌ و نظرات‌ وي‌ پيرامون‌ "چه‌ بايد كرد" الهامات‌ و تأثيراتي‌ پذيرفته‌اند) باعث‌ گرديده‌ ابهامات‌، گنگيها و تناقضاتي‌ در تبيين‌ رابطة‌ امروزين‌ با انديشه‌هاي‌ شريعتي‌ و به‌ ويژه‌ با چه‌ بايد كردهاي‌ خاص‌ وي‌ به‌ وجود آيد.

         چنانچه‌ برخي‌ در دنبال‌ كردن‌ چه‌ بايدكردهاي‌ وي‌ و استمرار حركت‌ فكري‌اش‌ دچار ابهام‌ و دوگانگي‌اند، برخي‌ معتقدند دوره‌ شريعتي‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ و كارآيي‌ افكار و چه‌ بايد كردهايش‌ با تغييرات‌ اجتماعي‌ كنوني‌ دچار ضعف‌ گرديده‌ است‌ و برخي‌ ديگر نيز همچنان‌ معتقد به‌ دنبال‌ كردن‌ رسالت‌ وي‌ به‌ همان‌ شكل‌ گذشته‌ و در ادامه‌ همان‌ چه‌ بايد كرد اصلي‌ وي‌ يعني‌ رنسانس‌ ايدئولوژيك‌ مي‌باشند.

         اما به‌ راستي‌ حقيقت‌ كدام‌ است‌؟ دوره‌ شريعتي‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ و ديگر رهنمودي‌ براي‌ "تبيين‌ مسئوليت‌ روشنفكر در جامعه‌ كنوني‌" و "چه‌ بايد كرد" و "از كجا آغاز كنيم‌"، ندارد و روشنفكر متعهد و ميهن‌ و ملت‌ دوست‌ جامعه‌ ما بايد به‌ دور از تغييرات‌ اجتماعي‌ همچنان‌ روند گذشته‌ حركت‌ شريعتي‌ را در همان‌ قالب‌ ادامه‌ دهد؟ و يا مي‌بايد پيوند و رابطه‌ جديدي‌ با شريعتي‌، انديشه‌ها و چه‌ بايد كردهايش‌ برقرار سازد؟ و به‌ عبارت‌ ساده‌تر آيا مي‌بايست‌ ما به‌ زمان‌ شريعتي‌ برويم‌ يا شريعتي‌ را به‌ زمان‌ خود بياوريم‌؟

         براي‌ پاسخگويي‌ به‌ سؤال‌ مطرح‌ شده‌ بايد نگاهي‌ كلي‌ به‌ دوره‌ شريعتي‌ و حركت‌ شريعتي‌ و نيز دوره‌ كنوني‌ و ضرورتهاي‌ آن‌ بيندازيم‌ تا مشخص‌ گردد كه‌ آيا در دوره‌ كنوني‌، فكر و حركت‌ شريعتي‌ باز مي‌تواند جايگاهي‌ در رهنموددهي‌ به‌ روشنفكران‌ دردآشنا داشته‌ باشد يا خير، و همچنين‌ در اين‌ دوره‌ مي‌بايست‌ چه‌ رابطه‌ و پيوندي‌ با انديشه‌ و رهنمودهاي‌ وي‌ برقرار ساخت‌.

         در ترسيم‌ شرايط‌ عمومي‌ دوره‌ شريعتي‌ و دوره‌ كنوني‌ و ترسيم‌ كلي‌ حركت‌ وي‌، از آنجا كه‌ اكثر مخاطبان‌ اين‌ مقاله‌ با مسئله‌ آشنايي‌ كافي‌ دارند مطالب‌ تنها به‌ طور تيتري‌ و فهرست‌وار مطرح‌ مي‌گردد (طرح‌ جزئي‌تر مسائل‌ نيز خارج‌ از حدود، توان‌ و تحمل‌ اين‌ نوشتار است‌) و شرح‌ و بسط‌ و تجزيه‌ و تحليل‌ و كاوش‌ كامل‌تر اين‌ عناوين‌ به‌ مخاطبان‌ عزيز واگذار مي‌گردد.


شرايط‌ عمومي‌ دوره‌ شريعتي‌

(يك‌ دهه‌: نيمه‌ دوم‌ دهه‌ 40 و نيمه‌ اول‌ دهه‌ 50)

 

1-دولت‌ و سياست‌:

ـ حاكميت‌ رژيمي‌ غيرمذهبي‌ ـ سعي‌ در احياء فرهنگ‌ ايران‌ باستان‌ ـ تبليغ‌ فرهنگ‌ غرب‌ در نظام‌ آموزشي‌ و تربيتي‌ كشور.

ـ رشد ناگهاني‌ قيمت‌ نفت‌ (بر اثر جنگ‌ 1973 اعراب‌ و اسرائيل‌) و حركت‌ تصاعدي‌ براي‌ مدرنيزاسيون‌ كشور و تطابق‌ فرهنگي‌ با آن‌.

ـ رشد سرمايه‌داري‌ وابسته‌ صنعتي‌ و تجاري‌ ـ رشد شديد طبقه‌ متوسط‌ و اقشار بوروكرات‌ در جامعه‌ ـ سركوب‌ جريانات‌ سياسي‌ و اوج‌گيري‌ عربده‌هاي‌ مستانه‌ قدرت‌ در جشنهاي‌ دوهزار و پانصدساله‌ ـ سعي‌ در گسترش‌ سلطه‌ پليسي‌، نظامي‌ بر محافل‌ دانشجويي‌ و سياسي‌.

ـ وجود جهاني‌ بالنسبه‌ سه‌ قطبي‌ (بلوك‌ غرب‌ ـ بلوك‌ شرق‌ ـ جهان‌ سوم‌) و وابستگي‌ دولت‌ ايراني‌ به‌ بلوك‌ غرب‌.

2 ـ مردم‌:

ـ پشت‌ سر گذاردن‌ تجربه‌ جنبش‌ ملي‌ شدن‌ نفت‌ (با انگيزه‌هاي‌ عمدتاً ملي‌)، كودتاي‌ 28 مرداد و 15 خرداد 42 (با انگيزه‌هاي‌ عمدتاً مذهبي‌).

ـ مذهبي‌ و غيرسياسي‌ بودن‌ اقشار وسيع‌ مردم‌ ـ وجود پايگاه‌ نسبتاً وسيع‌ ولي‌ راكد روحانيت‌ در مردم‌ (ساكن‌ بودن‌ بيش‌ از 55% مردم‌ در روستاها).

ـ تأمين‌ حداقل‌ رفاه‌ نسبي‌ در نيمه‌ دوم‌ اين‌ دهه‌ براي‌ اقشار خرده‌پا، پايين‌ و متوسط‌ شهري‌ (با تزريق‌ مقاديري‌ از پول‌ نفت‌ به‌ جامعه‌).

ـ رشد سريع‌ فاصله‌ طبقاتي‌ ـ رشد سرخوردگي‌ مردم‌ از فسادهاي‌ اداري‌ و اجتماعي‌ همراه‌ با مدرنيزاسيون‌ ـ وجود ساختار شديداً جوان‌ جمعيت‌ در ايران‌.

3 ـ روشنفكران‌:

ـ از اوج‌ و كارآيي‌ افتادن‌ رهبران‌ ملي‌ و حركتهاي‌ پارلماني‌ ـ طرح‌ مبارزات‌ مسلحانه‌ با الهام‌ از تجارب‌ برخي‌ كشورها و تب‌ عمومي‌ چريكي‌ دهه‌ 60 و 70 در جهان‌، در بين‌ بخشي‌ از جوانان‌ و روشنفكران‌ و همچنين‌ بن‌بست‌ تدريجي‌ اين‌ مشي‌ها به‌ واسطه‌ خوردن‌ ضربات‌ پياپي‌ از رژيم‌.

ـ منفعل‌ شدن‌ بخشي‌ از روشنفكران‌ تحت‌ ارعاب‌ جو پليسي‌ رژيم‌ و رو آوردن‌ به‌ فعاليتهاي‌ فرهنگي‌ غيرجهت‌دار (فكري‌ ـ ادبي‌ ـ هنري‌).

ـ وجود برخي‌ جنگهاي‌ زرگري‌ روشنفكري‌ كه‌ توسط‌ محافل‌ وابسته‌ نيز دامن‌ زده‌ مي‌شد. منفعل‌ شدن‌ بخشي‌ از طرفداران‌ جنبش‌ ماركسيستي‌ به‌ واسطه‌ تضادهاي‌ داخلي‌ (توده‌ ـ ضدتوده‌) و جذب‌ بخشي‌ از طرفداران‌ جنبشهاي‌ ماركسيستي‌ به‌ شيوه‌ چريكي‌ و مسلحانه‌ و به‌ دنبال‌ آن‌، خوردن‌ ضرباتي‌ از رژيم‌ و خنثي‌ شدن‌ آنها از نظر سياسي‌، و جذب‌ گسترده‌ برخي‌ ديگر از آنها به‌ كار فرهنگي‌ (تأليف‌ و ترجمه‌).

ـ به‌ طور كلي‌ چپ‌، لائيك‌ و يا ملي‌ بودن‌ بخش‌ وسيعي‌ از روشنفكران‌.

ـ حركت‌ آهسته‌ بخشي‌ از روحانيون‌ جوان‌ به‌ سمت‌ "سياست‌"، به‌ پيروي‌ از آيت‌الله خميني‌.

ـ غيرسياسي‌ و سنتي‌ بودن‌ بخش‌ وسيعي‌ از حوزه‌هاي‌ كلاسيك‌ مذهبي‌.

ـ حركت‌ آهسته‌ و پراكنده‌ برخي‌ از روشنفكران‌ مذهبي‌ نشأت‌ گرفته‌ از محمد نخشب‌ و به‌ طور عمده‌ مهندس‌ بازرگان‌ و آيت‌الله طالقاني‌.

ـ وجود جو غالب‌ فرهنگي‌ روشنفكري‌ چپ‌ و لائيك‌ يا ملي‌، و بعضاً ملي‌ وابسته‌ به‌ دربار.

 

خطوط‌ كلي‌ حركت‌ شريعتي‌

                تحليل‌ مباني‌ اجتماعي‌ و بنيادهاي‌ فكري‌ و حركتي‌ شريعتي‌ موضوعي‌ گسترده‌ و فراتر از حدود اين‌ نوشتار است‌. در اين‌ قسمت‌ نيز همانند موارد بالا به‌ طور فهرست‌وار و تيتري‌ به‌ ترسيم‌ خطوط‌ كلي‌ حركت‌ وي‌، به‌ ويژه‌ از ديدگاه‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ (تا فكري‌ و ايدئولوژيك‌) مي‌پردازيم‌. حركت‌ شريعتي‌ داراي‌ خصايص‌ و مؤلفه‌هاي‌ ديگري‌ نيز به‌ ويژه‌ در درون‌ كادر ايدئولوژيك‌ و مفاهيم‌ تئوريك‌ طرح‌ شده‌ از جانب‌ وي‌ مي‌باشد كه‌ مي‌بايست‌ در تحليل‌ جامع‌تري‌ بدانها پرداخت‌. در زير بيشتر به‌ رئوس‌ كلي‌ حركت‌ شريعتي‌ از ديدگاه‌ "چه‌ بايدكردهاي‌"انديشه‌ وي‌ اشاره‌ مي‌گردد:

ـ طرح‌ آرمان‌ والاي‌ انساني‌ و جهاني‌ عشق‌ (عرفان‌) ـ برابري‌ ـ آزادي‌ .

ـ تكيه‌ بر مردم‌ به‌ عنوان‌ بستر اصلي‌ حركت‌ روشنفكر.

ـ تلقي‌ از مردم‌ به‌ عنوان‌ افراد و اقشار قالب‌بندي‌ نشده‌ .

ـ طرح‌ نسبي‌ بودن‌ روشنفكر و نقش‌ زماني‌ ـ مكاني‌ وي‌ در جهان‌ و طبعاً در ايران‌.

ـ طرح‌ مسئله‌ جدايي‌ و جزيره‌اي‌ بودن‌ روشنفكران‌ در رابطه‌ با مردم‌ و ضرورت‌ ريشه‌يابي‌ و حل‌ بنيادي‌ اين‌ آفت‌.

ـ تحليل‌ آفتهاي‌ روشنفكران‌ و حركات‌ روشنفكري‌ در ايران‌ مانند: ذهني‌گري‌، گم‌ كردن‌ جغرافياي‌ حرف‌ ، عوضي‌ گرفتن‌هاي‌ مختلف‌ تضادها ، تأثير شديد اختلافات‌ شخصي‌ بر فضاي‌ روشنفكري‌ ، اليناسيون‌ فرهنگي‌ چپ‌ و راست‌ ، عدم‌ درك‌ شرايط‌ اجتماعي‌ و دوره‌ تاريخي‌ جامعه‌ .

ـ طرح‌ اين‌ اصل‌ بنيادي‌ و زيربنايي‌ كه‌ در وراي‌ هر تمدن‌، حركت‌ و انقلابي‌ در جهان‌ يك‌ پيشينه‌ و خميرمايه‌ قوي‌ فكري‌ و فرهنگي‌ وجود داشته‌ و براي‌ ايجاد هر تحول‌ بنيادي‌ و برگشت‌ ناپذير وجود يك‌ انديشه‌ قوي‌ و نفوذيافته‌ در اقشار و اعماق‌ جامعه‌ الزامي‌ است‌ .

ـ طرح‌ سه‌ تز عمده‌ براي‌ حركت‌ روشنفكران‌ ايران‌ در زمان‌ خويش‌: الف‌) بازگشت‌ به‌ خويش‌ و استخراج‌ و تصفيه‌ منابع‌ فرهنگي‌ ب‌) تكيه‌ بر مذهب‌ (در ايران‌) ج‌) ضرورت‌ رنسانس‌ ايدئولوژيك‌ و تجديد بناي‌ تفكر اسلامي‌.

ـ طرح‌ مباني‌ اجتماعي‌ تكيه‌ بر مذهب‌ در ايران‌ براي‌ روشنفكران‌ (جدا از مباني‌ فكري‌ و شخصي‌ و اعتقاديش‌) كه‌ بر چهار اصل‌ استوار مي‌باشد:

1 ـ ايجاد "سنخيت‌" بين‌ روشنفكر و توده‌ عموماً مذهبي‌.

2 ـ برداشتن‌ "سدّ" عظيم‌ و بازدارنده‌ مذهب‌ سنتي‌ از برابر انرژي‌ متراكم‌ مردم‌ با طرح‌ تئوري‌ مذهب‌ عليه‌ مذهب‌.

3 ـ ايجاد يك‌ "سنگر" هويتي‌ در برابر نفوذ فرهنگي‌ غرب‌.

4 ـ "انگيزه‌"زايي‌ قوي‌ با طرح‌ فرهنگ‌ حماسي‌ تشيع‌ سرخ‌ علوي‌ براي‌ ايجاد حركت‌ و روحيه‌ ايثارگري‌. (به‌ عبارت‌ ديگر با اين‌ نگرش‌ مذهب‌ و ايدئولوژي‌ مذهبي‌ جدا از مضمون‌ "فرهنگي‌" و "اعتقادي‌" داراي‌ بار و هويت‌ و رسالت‌ خاص‌ "سياسي‌" نيز مي‌باشد كه‌ او به‌ ويژه‌ با تكيه‌ بر برخي‌ الگوهاي‌ تاريخي‌ مطرح‌ كرده‌ است‌).

ـ كار به‌ شكل‌ درس‌ و سخنراني‌ در جلسات‌ عمومي‌ و خصوصي‌ در دانشگاه‌، حسينيه‌ و منازل‌ و به‌ طور كلي‌ حركت‌ باز و پرهيز از شيوه‌هاي‌ مرسوم‌ حركات‌ مخفي‌ و پنهان‌كاري‌هاي‌ ويژه‌ دهه‌ 60 و 70 جهاني‌.

ـ به‌ كارگيري‌ شيوه‌ مشابه‌سازي‌ تاريخي‌ و بيان‌ سمبليك‌ براي‌ شكستن‌ سد سانسور رژيم‌ پهلوي‌.

ـ سعي‌ در طرح‌ و برخوردهاي‌ فكري‌ و انگيزه‌اي‌ به‌ جاي‌ برخورد عريان‌ سياسي‌ با رژيم‌ و شخص‌ شاه‌ (غير از موارد استثنايي‌).

ـ با توجه‌ به‌ عدم‌پاسخ‌دهي‌ شريعتي‌ به‌ مسئله‌ اساسي‌ شيوه‌هاي‌ نفوذ فكر و حركتش‌ در ميان‌ مردم‌ (م‌.آ 33 ص‌ 1299)، او بيشتر سعي‌ در اثبات‌ نظري‌ شيوه‌ و متد حركت‌ اجتماعي‌اش‌ براي‌ روشنفكران‌ داشت‌ و كمتر به‌ تدوين‌ "مكانيسم‌ عملي‌" پيشبرد تفكرش‌ در ميان‌ مردم‌ پرداخت‌ چرا كه‌ وي‌ معتقد بود "هنوز به‌ اين‌ مرحله‌ نرسيده‌ايم‌" (م‌.آ 20 ص‌ 487) و حركت‌ آينده‌ جامعه‌ ايران‌، هر چند مكانيسم‌ خاصي‌ بر آن‌ حاكم‌ نبود، درستي‌ متد او را ثابت‌ كرد ولي‌ خود شريعتي‌ عميقاً به‌ اين‌ مكانيسم‌ نپرداخته‌ بود.

 

برخي‌ ويژگي هاي‌ عمومي‌ دوره‌ كنوني‌

                در نخستين‌ نگاه‌ به‌ تفاوتهاي‌ دهه‌ اصلي‌ فعاليت‌ شريعتي‌ و دهه‌ بعد از او اين‌ مسئله‌ به‌ وضوح‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد كه‌ بين‌ اين‌ دوره‌ و دوره‌ قبل‌ يعني‌ بين‌ ما و شريعتي‌ يك‌ نهضت‌ و يك‌ نظام‌ فاصله‌ است‌، فاصله‌اي‌ كه‌ حتماً كوتاه‌ و كوچك‌ به‌ نظر نخواهد آمد.

         در اين‌ قسمت‌ نيز به‌ ويژه‌ به‌ خاطر همزماني‌ اين‌ دوره‌ و درك‌ عيني‌ آن‌، نگاهي‌ تيتري‌ و فهرست‌وار به‌ موضوع‌ خواهيم‌ داشت‌. طبيعي‌ است‌ كه‌ نگاه‌ كامل‌تر و همه‌جانبه‌ فرصت‌ و مجال‌ بيشتري‌ مي‌خواهد و در بخشهايي‌ نيز خارج‌ از موضوع‌ اين‌ نوشتار است‌.

1 ـ دولت‌ و سياست‌:

ـ حاكميت‌ دولت‌ مذهبي‌ ـ سعي‌ در احياء اسلام‌ كلاسيك‌ در جامعه‌ ـ وجود نظام‌ آموزشي‌ مدافع‌ و مبلغ‌ مذهب‌.

ـ رعايت‌ و كنترل‌ حد و حدودهاي‌ اسلام‌ كلاسيك‌ در عقايد و اخلاق‌ و روابط‌ و در نظام‌ آموزشي‌ و اداري‌ و در سطح‌ جامعه‌.

ـ قدرت‌گيري‌ بخشهاي‌ تجاري‌ اقتصادي‌ در جامعه‌ ـ رشد سرمايه‌داري‌ تجاري‌ و صنعتي‌ مبتني‌ بر واردات‌ و متكي‌ بر صادرات‌ نفت‌.

ـ افزايش‌ شديد تورم‌ ضمن‌ به‌ كارگيري‌ برخي‌ مُسكّن‌ها.

ـ از دور خارج‌ شدن‌ جريانات‌ سياسي‌ طي‌ فعل‌ و انفعالات‌ پرفراز و نشيب‌ دهه‌ اخير.

ـ جايگزيني‌ تقريبي‌ فضاي‌ فرهنگي‌، ادبي‌ و هنري‌ و اشراف‌ و كنترل‌ نسبي‌ بر محافل‌ فرهنگي‌ و نيمه‌سياسي‌ ـ رشد نهضت‌ اسلام‌گرايي‌ و حركات‌ ضدغربي‌ و استقلال‌طلبانه‌ در منطقه‌ به‌ دنبال‌ نهضت‌ اسلامي‌ ايران‌ ـ تحولات‌ سريع‌ در عرصه‌ سياست‌ بين‌المللي‌ و دوقطبي‌ شدن‌ جهان‌ (شمال‌ ـ جنوب‌).

2 - مردم‌:

ـ پشت‌ سر گذاردن‌ تجربه‌ انقلاب‌ و تجربه‌ مذهبي‌ متكي‌ به‌ روحانيون‌

ـ دو قطبي‌ شدن‌ نسبي‌ جامعه‌: در يك‌ سمت‌ قشري‌ با اعتقاد و وابستگي‌ مذهبي‌ و پاي‌بندي‌ به‌ شعائر اسلام‌ كلاسيك‌ و در سوي‌ ديگر قشري‌ سرخورده‌ از ظواهر و تفكر نظري‌ مذهبي‌ (درصدبندي‌ كمي‌ و نسبي‌ و لايه‌بندي‌ اجتماعي‌ اين‌ پديده‌ موضوعي‌ شديداً متغير مي‌باشد كه‌ خوانندگان‌ خود با تجربيات‌ عيني‌ زندگي‌ مي‌توانند به‌ آن‌ بپردازند. نكته‌ ديگر آنكه‌ بايد دقت‌ شود كه‌ در اينجا به‌ طرح‌ واقعيات‌ پرداخته‌ شده‌ و تحليل‌ بطلان‌ و يا حقانيت‌ اين‌ پديده‌ها بحثي‌ خارج‌ از چارچوب‌ اين‌ مقاله‌ مي‌باشد).

ـ تداوم‌ حيات‌ مذهب‌ در رقيق‌ترين‌ شكل‌ آن‌ به‌ عنوان‌ شعائر ديني‌ و يك‌ نهاد سنتي‌ تاريخي‌ در لايه‌هاي‌ مختلف‌ قشر دوم‌ و كاهش‌ نفوذ روحانيون‌ در همين‌ قشر.

ـ خروج‌ بازار (همانند روحانيون‌) از اپوزيسيون‌ تاريخي‌ بعد از مشروطيت‌ و ايجاد وابستگي‌ و پيوستگي‌ بيشتر با نهاد دولت‌.

ـ وجود تورم‌ شديد اقتصادي‌ با آثار سياسي‌، اجتماعي‌، خانوادگي‌ و حتي‌ عاطفي‌ آن‌.

ـ سرخوردگي‌ عده‌ زيادي‌ از جوانان‌ به‌ علت‌ برخي‌ جزميتهاي‌ فكري‌ حاكم‌ در حوزه‌هاي‌ مختلف‌ زندگي‌ و ادبيات‌ و هنر.

ـ پيدايش‌ برخي‌ سرخوردگي‌ها از وجود رگه‌هاي‌ فساد و ريا در ميان‌ سازمانها و ادارات‌ دولتي‌ و سنتي‌.

ـ عدم‌ پذيرش‌ و استقبال‌ از رهبران‌ و تفكرات‌ و شيوه‌هاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ جريانات‌ مختلف‌ سياسي‌.

ـ وجود نوعي‌ بي‌اعتمادي‌ به‌ سياست‌.

ـ سرخوردگي‌ از هرگونه‌ تغيير و تحول‌ اجتماعي‌ در قشر دوم‌.

ـ تمايل‌ جهت‌ برخي‌ رفرمها و تغييرات‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ در ميان‌ اقشاري‌ از مردم‌، اما عدم‌ ميل‌ به‌ نقش‌ داشتن‌ و مسئوليت‌پذيري‌.

ـ به‌كارگيري‌ انرژي‌ فراوان‌ براي‌ امرار معاش‌ و كاهش‌ شديد اوقات‌ فراغت‌ در زندگي‌.

ـ وجود آرمان‌خواهي‌ مذهبي‌ در رابطه‌ با مسلمانان‌ ديگر كشورها در ميان‌ قشر اول‌ كه‌ فصلي‌ از خودگذشتگي‌ را در طي‌ جنگ‌ مرزي‌ گذشته‌ در پشت‌ سر گذارده‌ و همچنين‌ گره‌ خوردن‌ اين‌ اميد و ايمانها با موقعيتهاي‌ اجتماعي‌ در ميان‌ بخشهايي‌ از اين‌ قشر.

3 ـ روشنفكران‌:

ـ پشت‌ سر گذاردن‌ تحولات‌ سريع‌ و عميق‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ در يك‌ دهه‌.

ـ گسترش‌ حركت‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ از محافل‌ دانشجويي‌ در دوره‌ قبل‌ به‌ سطح‌ دانش‌آموزي‌ در اوايل‌ اين‌ دوره‌.

ـ شكست‌ يا عدم‌ كارآيي‌ تفكرات‌ و شيوه‌هاي‌ مختلف‌ سياسي‌ و اجتماعي‌.

ـ بي‌پشتوانگي‌ فكري‌ و عملي‌ بخشي‌ از روشنفكران‌ و معلق‌ ماندن‌ فكري‌ و ارزشي‌ آنان‌ و رسيدن‌ به‌ نوعي‌ نسبي‌گرايي‌ افراطي‌.

ـ رشد سرخوردگي‌ از سياست‌زدگي‌هاي‌ افراطي‌ گذشته‌ به‌ شكل‌ عكس‌العملي‌ در ميان‌ اقشاري‌ از روشنفكران‌.

ـ سرخوردگي‌ از مذهب‌ سياسي‌ و نفي‌ هر نوع‌ ايدئولوژي‌ (كه‌ به‌ زعم‌ آنان‌ به‌ توتاليتاريسم‌ منجر مي‌شود) در ميان‌ اقشاري‌ از جوانان‌ و روشنفكران‌

ـ بحران‌ شديد روشنفكران‌ چپ‌ غيرمذهبي‌ با توجه‌ به‌ بحران‌ شوروي‌ و بلوك‌ شرق‌.

ـ رشد يأس‌ و سرخوردگي‌ و انفعال‌ اجتماعي‌ و در نتيجه‌ ركود حركتي‌ آنان‌ با توجيه‌هاي‌ مختلف‌ (كه‌ ناشي‌ از بحرانهاي‌ داخلي‌ و بين‌المللي‌ مي‌باشد).

ـ تغيير عقربه‌ سياست‌ به‌ فرهنگ‌ (فكر ـ ادبيات‌ ـ هنر) در اقشار وسيعي‌ از روشنفكران‌ داخلي‌ و خارجي‌.

ـ كوتاه‌ نگر شدن‌ روشنفكران‌ و ميل‌ به‌ ديدن‌ سريع‌ آثار مثبت‌ و موفق‌ عمل‌ خود (و به‌ علت‌ منفي‌ بودن‌ اين‌ فرايند، آنان‌ به‌ بي‌اثري‌ و ناكارآمد ديدن‌ هر كاري‌ مي‌رسند كه‌ اين‌ خود ريشه‌ در حركت‌ سريع‌ انقلاب‌ ايران‌ و برخي‌ حركتهاي‌ جهشي‌ ديگر در جهان‌ مانند تحولات‌ پرشتاب‌ در بلوك‌ شرق‌ دارد).

ـ وجود يك‌ دوران‌ گذار و انتقال‌ به‌ ويژه‌ در سطح‌ بين‌المللي‌ در بين‌ روشنفكران‌ (علاوه‌ بر پارامترهاي‌ داخلي‌). مسئله‌ فروپاشي‌ بلوك‌ شرق‌ و تجديد نظرطلبي‌ رهبران‌ آنان‌ به‌ ويژه‌ در مورد مسئله‌ مذهب‌، دولت‌، مالكيت‌، غرب‌ و غيره‌، نقش‌ مهمي‌ را در اين‌ رابطه‌ به‌ عهده‌ دارد.

 

پيوندي‌ جديد با نگرش‌ "چه‌ بايد كردي‌" شريعتي‌

                براي‌ پاسخگويي‌ به‌ اين‌ سؤال‌ كه‌ "ما به‌ زمان‌ شريعتي‌ برويم‌ و يا شريعتي‌ را به‌ زمان‌ خود بياوريم‌؟" به‌ عنوان‌ مقدمه‌، دو جزء از سؤال‌ به‌ طور كلي‌ و گذرا، و نه‌ كامل‌ مطرح‌ شد يعني‌ "زمان‌ شريعتي‌" و "زمان‌ ما". اما براي‌ پاسخگويي‌ به‌ اين‌ سؤال‌، مسئله‌ سومي‌ را نيز بايد مطرح‌ ساخت‌ و آن‌ متد و شيوه‌ برخورد با حركتها و انديشه‌ها از جمله‌ حركت‌ و انديشه‌ شريعتي‌ مي‌باشد. خود شريعتي‌ از اين‌ موضوع‌ متدلوژيك‌ تحت‌ عنوان‌ فرم‌ و محتوا ياد كرده‌ است‌.

         مسئله‌ فرم‌ و محتوا و تفكيك‌ يا پيوند رابطه‌ اين‌ دو، خود مسئله‌اي‌ اساسي‌ و زاويه‌ ديدي‌ بنيادي‌ در برخورد با مفاهيم‌ فكري‌ و اجتماعي‌ و حتي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ است‌. چرا كه‌ از اين‌ زاويه‌ ديد و شيوه‌ نگرش‌، استمرار يك‌ ايدئولوژي‌، مذهب‌، انديشه‌ و يا هر نوع‌ حركتي‌ در يك‌ برهه‌ زماني‌ و در فرايند تغيير و تحولات‌ مستمر اجتماعي‌ و تاريخي‌ صرفاً در حفظ‌ و پيگيري‌ پايه‌ها، محتوا و جوهره‌ آن‌ نهفته‌ است‌ نه‌ در قشريگري‌ و ظاهربيني‌ و چسبيدن‌ به‌ ظواهر و قالبهاي‌ آن‌. نتيجه‌ دلبستگي‌ و تعصب‌ بر فرمها، دور شدن‌ تدريجي‌ از محتوا و حتي‌ دور افتادن‌ و ضربه‌زدن‌ به‌ اهداف‌ و آرمان‌ها و نهايتاً به‌ بن‌بست‌ رسيدن‌ و نتيجه‌ عكس‌ گرفتن‌ خواهد بود. و آنچه‌ كه‌ باعث‌ رنگ‌ باختن‌ و از كارآيي‌ افتادن‌ فرمها و قالبها در حفظ‌ محتوا و جوهره‌ خاصي‌ كه‌ حامل‌ آن‌ بوده‌اند، مي‌گردد همانا گذر از زمان‌ و تغيير و تحول‌ مجموعه‌اي‌ از اجزاء و پارامترهاست‌ كه‌ موجب‌ تغيير مضمون‌ و سيماي‌ مجموعه‌اي‌ كليت‌ آن‌ پديده‌ مي‌گردد.

         حال‌ بين‌ زمان‌ طرح‌ انديشه‌ و حركت‌ شريعتي‌ و زمان‌ ما بيش‌ از يك‌ دهه‌ پرفراز و نشيب‌ فاصله‌ است‌. به‌ طوري‌ كه‌ ساده‌ترين‌ نگاه‌ نيز بين‌ ما و او يك‌ نهضت‌ و يك‌ نظام‌ فاصله‌ مي‌بيند. نديدن‌ اين‌ فاصله‌ و تغيير بزرگ‌، نديدن‌ دره‌ عميقي‌ كه‌ بين‌ اين‌ دور زمان‌ فاصله‌ انداخته‌ است‌ و سعي‌ در تقليد قالبي‌ و پيروي‌ صوري‌ از حركت‌ شريعتي‌ جز فرو غلتيدن‌ در سراشيبي‌ ذهني‌گرايي‌ و پرت‌افتادن‌ از واقعيتهاي‌ زمان‌ و جامعه‌ نخواهد بود.

         پس‌، رفتن‌ ما به‌ زمان‌ شريعتي‌ و تقليد و پيگيري‌ ظاهري‌ رسالت‌ و چه‌ بايد كردهاي‌ مشخص‌ و جزئي‌ عنوان‌ شده‌ توسط‌ وي‌، تنها باعث‌ غيبت‌ ما از زمان‌ و متن‌ جامعه‌ خويش‌ خواهد گشت‌. و اين‌ خود يك‌ سير قهقرايي‌ و يك‌ نوع‌ عوضي‌ ديدن‌ مسائل‌ (كه‌ شريعتي‌ همواره‌ روشنفكران‌ را از آن‌ پرهيز مي‌داد) و نهايتاً ترك‌ زمان‌ خود و آلام‌ و محنتها و مرارتهاي‌ خاص‌ ملتمان‌ خواهد بود. مردم‌ و ملتي‌ كه‌ نجات‌، خوشبختي‌ و سعادت‌ و كمال‌ آنها اوج‌ آرمان‌هاي‌ شريعتي‌ بود. اين‌ مسئله‌ براي‌ وي‌ تا بدانجا ريشه‌اي‌ و بنيادي‌، جهت‌ده‌ و قطب‌نمايي‌ بود كه‌ او خود از خدا مي‌خواست‌ تا او را از همه‌ "فضايلي‌ كه‌ به‌ كار مردم‌ نيايد"، محرومش‌ سازد. اين‌ نگرش‌ تا اعماق‌ تفكر وي‌ رسوخ‌ داشت‌. تفكري‌ كه‌ شديداً مردم‌گرا و اساساً انسان‌گرا بود. او به‌ طور بنيادي‌ و بر اساس‌ يك‌ نگرش‌ توحيدي‌ و انساني‌، همه‌ چيز را براي‌ مردم‌ و در تحليل‌ نهايي‌ براي‌ انسان‌ مي‌خواست‌. همه‌ چيز حتي‌ "مذهب‌" در اين‌ راه‌ جز راه‌ و وسيله‌اي‌ بيش‌ نبودند.

         تلقي‌ وي‌ از "مذهب‌" به‌ عنوان‌ راه‌ نه‌ هدف‌ ـ كه‌ ترجمان‌ اين‌ اصل‌ است‌ كه‌ مذهب‌ براي‌ انسان‌ است‌، نه‌ انسان‌ براي‌ مذهب‌ ـ فصل‌ آغازين‌ شروع‌ يك‌ زاويه‌ اختلاف‌ بنيادي‌ بين‌ نگرش‌ او و نگرش‌ سنتي‌ و كلاسيك‌ بود. زاويه‌اي‌ كه‌ هر چه‌ در متن‌ و بستر آن‌ پيش‌ مي‌رويم‌ فاصله‌ و اختلاف‌ بيشتر و فاحش‌تري‌ را نشان‌ مي‌دهد.

         هر چند تلقي‌ او از مذهب‌ به‌ عنوان‌ پاسخ‌ به‌ يك‌ دغدغه‌ سيال‌ و مشترك‌ آدمي‌ كه‌ ريشه‌ در اعماق‌ اختيار و آزادي‌ و آرمان‌خواهي‌ وي‌ داشته‌ و مي‌تواند مفهومي‌ فراتر از قالبها و شكلهاي‌ تاريخي‌اش‌ داشته‌ باشد (شكلهايي‌ كه‌ خود به‌ برخي‌ از آنها احترام‌ و عشق‌ خاصي‌ داشت‌) به‌ او آن‌چنان‌ وسعت‌ نظر و بلندپروازي‌ عرفاني‌ مي‌داد كه‌ مي‌توانست‌ فرمهاي‌ مختلفي‌ را بر محتواي‌ خويش‌ ببيند و جامه‌هاي‌ مختلفي‌ را بر تن‌ معبود خويش‌ بپوشاند (اين‌ خود مسئله‌ عميقي‌ است‌ كه‌ طرح‌ و تفصيل‌ آن‌ مجال‌ ديگري‌ مي‌طلبد).

         حال‌ براي‌ برقراري‌ پيوند جديدي‌ با نگرش‌ "چه‌ بايد كردي‌" شريعتي‌ مي‌بايست‌ اين‌ شيوه‌ و متد برخورد اجتماعي‌ و فكري‌ را در رابطه‌ با "فرم‌ و محتواي‌" حركت‌ خود شريعتي‌ نيز به‌ كار بست‌.

         به‌ اعتقاد نگارنده‌، محتوا و جوهره‌ حركت‌ چه‌ بايد كردي‌ شريعتي‌ (جدا از نظرات‌ و اعتقادات‌ و علايق‌ فردي‌اش‌) در رابطه‌ با نجات‌ و سعادت‌ مردم‌ كه‌ شاخص‌ترين‌ آرمان‌ و جهت‌ اصلي‌ حركت‌ اوست‌، بر اين‌ اصل‌ محتوايي‌ و جوهري‌ استوار است‌ كه‌: هر حركت‌ و تحول‌ اجتماعي‌ بايد از يك‌ پايه‌ريزي‌ فكري‌ و فرهنگي‌ كه‌ به‌ طور نسبي‌ در ميان‌ مردم‌ نفوذ كرده‌ و فراگير گرديده‌، برخوردار باشد.

         وجود يك‌ خميرمايه‌ فكري‌ در وراي‌ تمدنهاي‌ تاريخي‌ جهان‌، وجود رنسانس‌ فكري‌ قبل‌ از انقلاب‌ صنعتي‌ و شكوفايي‌ علمي‌ و اقتصادي‌ جهان‌ صنعتي‌ كنوني‌، وجود يك‌ تخمير فكري‌ قوي‌ قبل‌ از انقلاب‌ فرانسه‌، وجود يك‌ جنبش‌ فكري‌ و ادبي‌ قوي‌ قبل‌ از انقلاب‌ اكتبر و ... و نمونه‌هاي‌ مكرر تاريخي‌ ديگر، شريعتي‌ را در اين‌ اعتقاد سخت‌ پايبند و پيگير كرده‌ بود و تفاوت‌ شريعتي‌ دوره‌ جواني‌ (قبل‌ از رفتن‌ به‌ اروپا) و شريعتي‌ دوران‌ كمال‌ (پس‌ از بازگشت‌ از اروپا) در درك‌ همين‌ نكته‌ محوري‌ و برنامه‌ريزي‌ بر اساس‌ همين‌ نگرش‌ مي‌باشد. (عوامل‌ ذهني‌ و عيني‌ شكل‌گيري‌ اين‌ اصل‌ در فكر شريعتي‌ جداگانه‌ قابل‌ بررسي‌ است‌).

         اما شريعتي‌ در انطباق‌ اين‌ تئوري‌ عام‌ (يا محتوا) بر زمان‌ خويش‌ به‌ شكل‌ لايه‌ لايه‌ و به‌ تدريج‌ و پله‌پله‌ از محتوا به‌ فرم‌ و قالب‌ مي‌رسد. در همين‌ رابطه‌ است‌ كه‌ وي‌ با بيانها و شيوه‌هاي‌ مختلف‌ سعي‌ در اثبات‌ نظرات‌ و ديدگاه‌ چه‌ بايد كردي‌اش‌ براي‌ روشنفكران‌ دارد و لايه‌لايه‌ و با زبانهاي‌ گوناگون‌ به‌ طرح‌ اين‌ سه‌ تز كه‌ به‌ تدريج‌ روشنفكر را از محتوا به‌ قالب‌ و از اصل‌ كلي‌ به‌ رهنمود جزئي‌ مي‌رساند، مي‌پردازد:

1 ـ طرح‌ نظريه‌ بازگشت‌ به‌ خويش‌ و استخراج‌ و تصفيه‌ منابع‌ فرهنگي‌.

2 ـ طرح‌ ضرورت‌ تكيه‌ بر مذهب‌ و كدام‌ مذهب‌.

3 ـ طرح‌ مسئله‌ رنسانس‌ ايدئولوژيك‌ و تجديد بناي‌ تفكر اسلامي‌ (با استدلالها و مباني‌ اجتماعي‌ چهارگانه‌ "سنخيت‌"، "سد"، "سنگر"، "انگيزه‌" كه‌ قبلا ذكر گرديد).

         اما جوهرة‌ مشترك‌ هر سه‌ مسئله‌ فوق‌ همان‌ ضرورت‌ وجود يك‌ درونمايه‌ و يك‌ لايه‌ قوي‌ فكري‌ به‌ عنوان‌ زير ساخت‌ و مربي‌ ملتها جهت‌ پذيرش‌ و عملي‌سازي‌ تحولات‌ بنيادي‌ است‌. شريعتي‌ در انطباق‌ اين‌ تئوري‌ بر زمان‌ و جامعه‌ خويش‌ است‌ كه‌ به‌ تكيه‌ بر مذهب‌ و تجديد بناي‌ تفكر مذهبي‌ مي‌رسد. (مذهب‌ در زمان‌ وي‌ هويتي‌ هم‌ سياسي‌ و هم‌ فكري‌ دارد). به‌ عبارت‌ ديگر نقش‌ عنصر "فكر" و "ايمان‌" (فكر و انديشه‌ به‌ مفهوم‌ كلي‌ و ايمانِ به‌ آن‌ انديشه‌) سازندة‌ "محتوا" در نگرش‌ چه‌ بايد كردي‌ او و "تكيه‌ بر مذهب‌" و "رنسانس‌ ايدئولوژيك‌" بيان‌كننده‌ "فرم‌" و قالب‌ خاص‌ شريعتي‌ براي‌ جامعه‌ و دوره‌ خويش‌ مي‌باشد. اين‌ موضوع‌ جدا از اعتقادات‌ و تمايلات‌ شخصي‌ و فردي‌ وي‌ در رابطه‌ با مذهب‌ مطرح‌ است‌. او خود در طرح‌ خطوط‌ حركت‌ اجتماعي‌ اين‌ تمايل‌ و اعتقاد را از مسئله‌ رسالت‌ اجتماعي‌ تفكيك‌ مي‌كند و براي‌ آن‌ دو، دو عرصه‌ متفاوت‌ مي‌گشايد و در همين‌ رابطه‌ است‌ كه‌ به‌ روشنفكران‌ غيرمذهبي‌ نيز توصيه‌ مي‌كند كه‌ اگر قصد نجات‌ و خدمت‌ به‌ مردم‌ اين‌ سرزمين‌ را دارند، جدا از اعتقادات‌ خودشان‌، بايد آشنا با مذهب‌ و اسلام‌شناس‌ باشند. تأمل‌ بر نكته‌ اخير به‌ صراحت‌ روشنگر تفكيك‌ فرم‌ و محتوا در نگرش‌ اجتماعي‌ و چه‌ بايد كردي‌ او مي‌باشد.

         اما حرف‌ اصلي‌ و نهايي‌ نگارنده‌ در تحليل‌ فرم‌ و محتواي‌ حركت‌ شريعتي‌ و در پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤال‌ كه‌ ما به‌ زمان‌ شريعتي‌ برويم‌ يا شريعتي‌ را به‌ زمان‌ خود بياوريم‌ و چگونگي‌ ايجاد پيوندي‌ جديد با نگرش‌ چه‌ بايد كردي‌ شريعتي‌ اين‌ است‌ كه‌:

         اينك‌ با توجه‌ به‌ تغييرات‌ اساسي‌ كه‌ در هر سه‌ مؤلفه‌ دولت‌ (و شرايط‌ جهاني‌) ـ مردم‌ ـ روشنفكران‌ در زمان‌ ما نسبت‌ به‌ زمان‌ شريعتي‌ پديد آمده‌ و در يك‌ نگرش‌ مجموعه‌اي‌ باعث‌ تغيير كلي‌ شرايط‌ اجتماعي‌ ما نسبت‌ به‌ دوره‌ شريعتي‌ ـ به‌ ويژه‌ در رابطه‌ با نقش‌ مذهب‌ ـ گرديده‌ است‌، روشنفكر ايراني‌ مي‌تواند و بايد با تكيه‌ بر محتواي‌ نگرش‌ شريعتي‌، مسئله‌ كلي‌تر "رنسانس‌ فكري‌" (به‌ طور عام‌) را جايگزين‌ "رنسانس‌ ايدئولوژيك‌" (به‌ مفهوم‌ خاصش‌) نمايد. بدين‌ طريق‌ است‌ كه‌ ما دچار سير قهقرايي‌ و بازگشت‌ به‌ زمان‌ شريعتي‌ نخواهيم‌ شد و در واقع‌ شريعتي‌ را به‌ زمان‌ خويش‌ خواهيم‌ آورد، با همان‌ تكيه‌ و تأكيد محتوايي‌ وي‌ بر اين‌ اصل‌ كه‌ تا زير ساخت‌ فكري‌ و فرهنگي‌ پرنفوذ و فراگيري‌ پديد نيايد و به‌ زاويه‌ ديدي‌ انگيزه‌بخش‌ مبدل‌ نگردد، هر حركتي‌ ناكارآمد خواهد بود.

         آنچه‌ ما را از طرح‌ خاص‌ رنسانس‌ ايدئولوژيك‌ به‌ طرح‌ عام‌تر رنسانس‌ فكري‌ مي‌رساند غور و بررسي‌ در اوضاع‌ و احوال‌ زمان‌ ما و به‌ ويژه‌ در علل‌ چهارگانه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ زعم‌ نگارنده‌ در تحليل‌ پيوند مذهب‌ و مردم‌ در ايران‌ (نه‌ صرفاً مذهب‌ به‌ خودي‌ خود و صحت‌ و سقم‌ في‌نفسه‌اش‌ ـ دقت‌ شود) در ديدگاه‌ شريعتي‌ وجود دارد.

         حال‌ براي‌ ما چه‌ خوشايند و چه‌ ناخوشايند باشد، نقش‌ مذهب‌ و حساسيت‌ خاص‌ آن‌ در زمان‌ ما نسبت‌ به‌ دوره‌ گذشته‌ تغيير يافته‌ است‌. در نظر نگرفتن‌ اين‌ تغيير در لايه‌هاي‌ مختلفي‌ از اجتماع‌، به‌ ويژه‌ با توجه‌ به‌ ساختار جوان‌ جمعيت‌ در ايران‌ و تكيه‌ بر زندگي‌ اقشار مشخصي‌ از افراد و جوانان‌ جامعه‌ و در نظر نگرفتن‌ خيل‌ عظيم‌ اقشار ديگر، جز تنيدن‌ تارهاي‌ پيله‌ ذهنيت‌ بر گرد وجود و انديشه‌ خويش‌ نخواهد بود.

         رشد فرهنگ‌ غربي‌ و ويدئوگرايي‌ و ارزشهاي‌ خاص‌ آن‌ (هر چند شدت‌ هر پديده‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ دليل‌ بر دوام‌ آن‌ نخواهد بود) آشكارتر و عريان‌تر از آن‌ است‌ كه‌ به‌ عمد و غيرعمد آنرا ناديده‌ بگيريم‌ و لاپوشاني‌ كنيم‌. فضاي‌ رو به‌ رشد فعلي‌ موجد فرهنگ‌ و سنتي‌ منفي‌ است‌ كه‌ باعث‌ پيدايش‌ نسلي‌ پوك‌ و پوچ‌ خواهد شد. پديده‌اي‌ كه‌ نه‌ دولت‌ و نه‌ روشنفكران‌، حال‌ از هر زاويه‌اي‌، آن‌ را به‌ نفع‌ خود نمي‌انگارند.

         البته‌ اين‌ گمان‌ نيز سطحي‌ و غير تاريخي‌ است‌ كه‌ برخي‌ تصور كنند (يا آرزو كنند!) كه‌ مذهب‌ از جامعه‌ ايران‌ ريشه‌كن‌ شده‌ و رخت‌ بربندد، چرا كه‌ همان‌ طور كه‌ گفته‌ شد شدت‌ يك‌ پديده‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ دليل‌ بر دوام‌ آن‌ نبوده‌ و نخواهد بود. و نه‌ تنها در رابطه‌ با مذهب‌، بلكه‌ در رابطه‌ با سياست‌ و فرهنگ‌ و هنر و اخلاق‌ نيز جامعه‌ ما، و جوامع‌ ديگر از اين‌ پستي‌ و بلندي‌ها زياد ديده‌اند. هر چند شرايط‌ اجتماعي‌ تأثير و رنگ‌ و بوي‌ انكار ناپذيري‌ بر روند تاريخي‌ نهادهاي‌ مهم‌ اجتماعي‌ داشته‌ و دارند اما مذهب‌ نيز در كليتش‌ ريشه‌ در اعماق‌ آرمان‌خواهي‌ انسان‌ و ريشه‌ در اعماق‌ تاريخ‌ اين‌ جامعه‌ و مردم‌ دارد، ريشه‌اي‌ آن‌چنان‌ پرنفوذ و عميق‌ كه‌ بادهاي‌ سياست‌ و تغيير و تحولات‌ سطحي‌ و جوي‌ كم‌توان‌تر از آن‌اند كه‌ بتوانند آن‌ ريشه‌ را بجنبانند.

         شرايط‌ اجتماعي‌ و تحولات‌ آن‌ در رشد و نمو و شكل‌ و شمايل‌ اين‌ نهال‌ تأثيراتي‌ گوناگون‌ و اين‌ بار اساسي‌تر از دفعات‌ پيش‌ خواهد داشت‌ اما ريشه‌ها همچنان‌ باقي‌ خواهد ماند چرا كه‌ اين‌ نهال‌ جدا از يك‌ نهاد كهن‌ تاريخي‌، ريشه‌ در اعماق‌ دغدغه‌هاي‌ انساني‌ نيز دارد.

         پس‌ با پديده‌ سرخوردگي‌ از مذهب‌ در ميان‌ اقشاري‌ از جامعه‌ بايد دقيق‌ و دوبعدي‌ برخورد كرد و از هرگونه‌ سطحي‌نگري‌ و ساده‌انگاري‌ چه‌ در جهت‌ نفي‌ اين‌ پديده‌ و چه‌ در جهت‌ اثبات‌ آن‌ پرهيز نمود. واقعيات‌ تاريخي‌ ما و فراز و نشيبهاي‌ آن‌ به‌ ويژه‌ در صد سال‌ اخير اين‌ درس‌ را به‌ هر نوآموز اين‌ كلاس‌ آموخته‌ و خواهد آموخت‌.

         اندكي‌ از اصل‌ مطلب‌ دور افتاديم‌، گريزي‌ كه‌ ناگزير بود. همان‌ طور كه‌ گفته‌ شد اينك‌ مي‌بايست‌ نگرشي‌ دوباره‌ بر علل‌ اجتماعي‌ (نه‌ اعتقادي‌ و فردي‌) تكيه‌ شريعتي‌ به‌ مذهب‌ در حركت‌ اجتماعي‌اش‌، داشت‌. عللي‌ كه‌ تحت‌ چهار عنوان‌ "سنخيت‌"، "سد"، "سنگر" و "انگيزه‌" مطرح‌ شد. با يك‌ نگرش‌ عيني‌ و مجموعه‌اي‌ به‌ اوضاع‌ و احوال‌ كنوني‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ اينك‌ جايگاه‌ و حساسيت‌ نقش‌ مذهب‌ در رابطه‌ با آن‌ چهار مسئوليت‌ ويژه‌ تاريخي‌ كه‌ در زمان‌ شريعتي‌ ايفاء نمود، تغيير نموده‌ و به‌ طور محسوسي‌ كاهش‌ يافته‌ و حداقل‌ اينكه‌ فراگيري‌ خود را در اين‌ نقش‌آفريني‌ها از دست‌ داده‌ است‌.

         خوانندگان‌ خود مي‌توانند به‌ تحليل‌ اين‌ نقش‌ در چهار رابطه‌ يادشده‌ (سنخيت‌ ـ سد ـ سنگر ـ انگيزه‌) به‌ ويژه‌ با نگرش‌ به‌ حال‌ و آينده‌، نه‌ صرفاً گذشته‌، بپردازند. و گمان‌ نمي‌رود كه‌ اثبات‌ اين‌ نظر نياز به‌ غور و بررسي‌ فراواني‌ داشته‌ باشد كه‌ ديگر نمي‌توان‌ صرفاً با همان‌ عناصر و الگوها و تكيه‌گاهها به‌ سنگرسازي‌ در برابر نفوذ فرهنگ‌ غرب‌ در ميان‌ اقشار مختلف‌ پرداخت‌ و يا به‌ انگيزه‌زايي‌ در سطح‌ بالا دست‌ زد و يا اساساً ديگر نيازي‌ در حد بالا و اولويتي‌ نخستين‌ براي‌ شكستن‌ سد خرافات‌ و سنتهاي‌ باقيمانده‌ از گذشته‌ قائل‌ بود.

         البته‌ تأكيد مي‌شود كه‌ نبايد افراط‌ و تفريط‌ نمود. اين‌ چهار عامل‌ به‌ طور نسبي‌ تغيير كرده‌اند، نه‌ آنكه‌ به‌ طور كامل‌ منتفي‌ گشته‌اند. از اولويت‌ نخست‌ خارج‌ گرديده‌اند نه‌ آنكه‌ كاملاً از دستور كار كنار رفته‌اند. زياده‌روي‌ در اين‌ برداشت‌ جز سطحي‌نگري‌ و ساده‌انگاري‌ كه‌ بهانه‌ به‌ دست‌ بهانه‌جويان‌ و عوامفريبان‌ خواهد داد نيست‌.

         بر اين‌ مبنا، اينك‌ رنسانس‌ فكري‌ در اولويت‌ اول‌ و كلي‌ قرار خواهد گرفت‌ (بنا به‌ دلايل‌ اجتماعي‌ و تاريخي‌) و رنسانس‌ ايدئولوژيك‌ (مذهبي‌) به‌ يك‌ اولويت‌ ثانوي‌ تبديل‌ خواهد شد. بدون‌ آنكه‌ از دستور كار خارج‌ گردد (باز به‌ دلايل‌ اجتماعي‌ و تاريخي‌).

         در تحليل‌ نهايي‌، آنچه‌ باعث‌ اين‌ تغيير و تحولات‌ و تغيير درجه‌ اولويتها مي‌گردد عبارتند از:

* تغيير برخي‌ قطب‌بندي‌هاي‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ و تغيير قطب‌ مذهب‌ از اكثريت‌ مطلق‌ جامعه‌ به‌ اكثريت‌ نسبي‌ و تغيير هويت‌ سياسي‌ ـ انگيزه‌اي‌ فرهنگي‌ مذهب‌ به‌ هويت‌ بيشتر فرهنگي‌ و فلسفي‌.

* چشم‌انداز آينده‌ اجتماعي‌ مبتني‌ بر چند "قطبي‌ بودن‌ آينده‌" به‌ لحاظ‌ فكري‌ و فرهنگي‌ و اجتماعي‌ و وجود اين‌ گمان‌ كه‌ هويت‌ غالب‌ در آيندة‌ چندقطبي‌، هويتي‌ ملي‌ ـ مذهبي‌ خواهد بود. (طرح‌ و تفصيل‌ اين‌ نظر احتياج‌ به‌ بحثي‌ جداگانه‌ دارد).

* امكان‌ و احتمال‌ بازگشت‌ تفكرات‌ سنتي‌ به‌ خاطر نفوذ فراگير و تاريخي‌ آن‌ در پروسه‌ تغيير و تحولات‌ اجتماعي‌ (آن‌ چنان‌ كه‌ در بلوك‌ شرق‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد).

* نياز به‌ يك‌ جهان‌بيني‌ و بنياد فكري‌ جهت‌ آرمان‌دهي‌ و انگيزه‌بخشي‌ براي‌ روشنفكر و خودسازي‌ فكري‌ و انساني‌ وي‌. اين‌ بنياد فكري‌ مي‌تواند به‌ دور از هر نوع‌ سيستم‌گرايي‌هاي‌ پيچ‌ در پيچ‌ و جزئي‌ كه‌ در پي‌ خود داشته‌ است‌، باشد.

* نياز منطقه‌اي‌ اسلام‌گرايي‌ (بنيادگرايي‌ مذهبي‌!) به‌ طرح‌ و تدوين‌ مذهب‌ و تئوري‌ مذهب‌ عليه‌ مذهب‌. چرا كه‌ بسياري‌ از مناطق‌ مسلمان‌نشين‌ در روندي‌ متفاوت‌ با روند كنونيِ اقشار وسيعي‌ از جامعه‌ ما، تمايل‌ به‌ مذهب‌، با هويت‌ سياسي‌ ـ فرهنگي‌ دارند. در حالي‌ كه‌ مذهب‌ در بسياري‌ از مردم‌ جامعه‌ ما هويتي‌ فرهنگي‌ يافته‌، و يا خواهد يافت‌، و بار سياسي‌ خود را كاهش‌ داده‌ و يا خواهد داد.

         دقت‌ بيشتر و كاوش‌ گسترده‌تر در پنج‌ نكته‌ فوق‌ ما را به‌ نتيجه‌گيري‌ نهايي‌ از بحث‌ فرم‌ و محتواي‌ حركت‌ شريعتي‌ نزديك‌تر خواهد ساخت‌. با توجه‌ به‌ اين‌ نكات‌ است‌ كه‌ بايد رنسانس‌ فكري‌ را فراتر از رنسانس‌ ايدئولوژيك‌ (مذهبي‌) مطرح‌ كرد و از آن‌ سو نيز رنسانس‌ ايدئولوژيك‌ را نه‌ طرحي‌ منتفي‌ شده‌، بلكه‌، با توجه‌ به‌ برخي‌ از همين‌ نكات‌ (نكات‌ سوم‌ و چهارم‌ و پنجم‌) به‌ عنوان‌ اولويت‌ دوم‌ در كادر رنسانس‌ فكري‌ مطرح‌ ساخت‌. بنابراين‌ نه‌ رنسانس‌ ايدئولوژيك‌ از دستور كار خارج‌ مي‌گردد و نه‌ در اولويت‌ اول‌ و به‌ مثابه‌ حياتي‌ترين‌ ضرورت‌ عنوان‌ مي‌شود، بلكه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ اولويت‌ دوم‌ ارزيابي‌ شده‌ و مورد توجه‌ قرار مي‌گيرد. اين‌ تغيير درجه‌، به‌ علل‌ اجتماعي‌ صورت‌ مي‌گيرد يعني‌ به‌ علت‌ تغيير ميزان‌ نقش‌ و تأثيرگذاري‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ آن‌ (كه‌ مهمترين‌ وظيفه‌ و رسالت‌ و روشنفكر در اين‌ رابطه‌ است‌) و تغيير هويت‌ اجتماعي‌ آن‌ به‌ هويت‌ فرهنگي‌، از اولويت‌ اول‌ خارج‌ مي‌شود. اما به‌ علت‌ ريشه‌هاي‌ عميق‌ تاريخي‌ و انساني‌ و نيز دلايلي‌ كه‌ در نكات‌ سوم‌ تا پنجم‌ مطرح‌ گرديد، از دستور كار خارج‌ نمي‌شود و به‌ اولويت‌ دوم‌ مبدل‌ مي‌گردد.

         بنابراين‌ رنسانس‌ ايدئولوژيك‌ مي‌بايست‌ با مصرفِ اكثراً "داخلي‌ مذهبي‌" به‌ طور آرام‌، سنگين‌ و پيوسته‌ دنبال‌ گردد. حركتي‌ كه‌ در بخشي‌ از رنسانس‌ عمومي‌ فكري‌ جاي‌ مي‌گيرد. "رنسانس‌ ايدئولوژيك‌" در زمان‌ شريعتي‌ بويژه‌ با ادبيات‌ خاص‌ و تكيه‌ او بر برخي‌ الگوهاي‌ تاريخي‌ ـ مذهبي‌ نقشي‌ "سياسي‌ ـ اجتماعي‌" داشت‌ و در دوره‌ كنوني‌ نقشي‌ "فرهنگي‌ ـ انساني‌" دارد. رنسانس‌ فكري‌ نيز بر اساس‌ آرمان‌هاي‌ ايدئولوژيك‌ ولي‌ بر پايه‌ نيازهاي‌ اين‌ دوره‌ و با زبان‌ و ادبيات‌ خاص‌ آن‌ خواهد بود. (شرح‌ و بسط‌ رابطه‌ رنسانس‌ فكري‌ و رنسانس‌ ايدئولوژيك‌ كه‌ شريعتي‌ آن‌ را مهمترين‌ وظيفه‌ دوران‌ خويش‌ مي‌دانست‌ ـ و ناتمام‌ نيز ماند ـ بحث‌ مستقلي‌ مي‌طلبد).


رنسانس‌ فكري‌

* فلسفه‌ وجود رنسانس‌ فكري‌ دقيقاً مبتني‌ بر همان‌ نگرش‌ عام‌ اجتماعي‌ ـ تاريخي‌ و انديشه‌ كلي‌ چه‌ بايد كردي‌ شريعتي‌ است‌ كه‌ هر تحول‌ اجتماعي‌ مي‌بايست‌ يك‌ پيش‌زمينه‌ گسترده‌ فكري‌ و انساني‌ داشته‌ باشد (ان‌الله لايغير ما بقوم‌ حتي‌ يغيّروا ما بانفسهم‌). رنسانس‌ فكري‌ بر اين‌ باور است‌ كه‌ روشنفكران‌ ايراني‌ كه‌ زمان‌ زيادي‌ نيز از عمر تاريخي‌شان‌ در جامعه‌ ايران‌ نمي‌گذرد، خود همانند ديگر بخشها و ساختارهاي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و جامعه‌، از نوعي‌ عقب‌ماندگي‌ خاص‌ كشورهاي‌ جهان‌ سوم‌ (كشورهاي‌ جنوب‌ فعلي‌) رنج‌ مي‌برند.

         روشنفكر ايراني‌ داراي‌ ويژگيهاي‌ مثبت‌ و نيز خصيصه‌هاي‌ منفي‌ خاصي‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ نوعي‌ مشابه‌اش‌ را در ديگر بخشها و نهادهاي‌ جامعه‌ ديد، بخشهايي‌ همچون‌ دولت‌ و سياست‌ (در مسائلي‌ چون‌ مكانيسم‌ توزيع‌ قدرت‌، مسئله‌ حقوق‌ بشر، حقوق‌ زنان‌ و ...)، اقتصاد و مالكيت‌ (در مسائلي‌ چون‌ انباشت‌ سرمايه‌، زنجيره‌ توليد، الگوي‌ مصرف‌، فرهنگ‌ توليد و...)، مردم‌ و فرهنگ‌ (در مسائلي‌ چون‌ دريافت‌ ضروريات‌ شهروندي‌ و احساس‌ حقوق‌ و وظايف‌ اجتماعي‌ از جمله‌ در مسئله‌ دموكراسي‌، احساس‌ خودآگاهي‌ ملي‌ و درك‌ منافع‌ ملي‌ و گذشت‌ و تلاش‌ در جهت‌ ايفاي‌ وظايف‌ فردي‌ در اين‌ رابطه‌ و...).

         روشنفكر جهان‌ جنوب‌ تافته‌ كاملاً جدابافته‌اي‌ از جامعه‌ خويش‌ نيست‌. هر چند نبايد اين‌ نكته‌ را نيز ناگفته‌ گذاشت‌ كه‌ روشنفكر در ايران‌ از ديگر بخشهاي‌ يادشده‌ جامعه‌ ما گامهاي‌ بلندي‌ جلوتر است‌ و شايد بتوان‌ گفت‌ نسبت‌ به‌ آن‌ بخش‌ها پيشرفته‌ محسوب‌ مي‌شود. ولي‌ به‌ هر حال‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نيروي‌ جهان‌ سومي‌ از برخي‌ ضعف‌ها و عقب‌افتادگي‌هاي‌ خاص‌ اين‌ جوامع‌ رنج‌ مي‌برد كه‌ بايد در جهت‌ حل‌ بنيادي‌ آن‌ گام‌هايي‌ اساسي‌ بردارد. و از آنجا كه‌ انديشه‌ و نقد بارزترين‌ خصيصه‌ روشنفكري‌ است‌ (جدا از خاستگاه‌ و تكيه‌گاه‌ اجتماعي‌، و نيز ويژگي‌ تلاش‌ و ايثار در اين‌ قشر، كه‌ در آنها نيز مي‌بايست‌ دگرگوني‌هايي‌ صورت‌ دهد)، بنابراين‌ تحول‌ و تكامل‌ در نگرش‌ و انديشه‌ مهمترين‌ گام‌ در اين‌ روند خواهد بود.

         با نگاه‌ و برشي‌ ديگر مي‌توان‌ نكته‌ فوق‌ را چنين‌ عنوان‌ كرد كه‌ روشنفكر ايراني‌ اينك‌ مي‌رود تا دوران‌ خامي‌ و نوجواني‌ خود را پشت‌ سر نهاده‌ و پا به‌ مرحله‌ بلوغ‌ و پختگي‌ بگذارد. دوران‌ گذشته‌اي‌ كه‌ برايش‌ مملو از تازگي‌ و تجربه‌ و تب‌ و تاب‌ و بدين‌ سوي‌ و آن‌ سوي‌ شتافتن‌ و آمال‌ و آرزوهاي‌ دور و دراز داشتن‌ و ... بوده‌ است‌ و دوره‌ جديدي‌ كه‌ بر تجربه‌ گذشته‌ استوار است‌ و نوعي‌ پختگي‌ و جهان‌ديدگي‌ و اول‌ و آخرهاي‌ حوادث‌ و دوست‌ و دشمنان‌ را ديدن‌ و حس‌ كردن‌ و پشت‌ سر نهادن‌، در خود اندوخته‌ دارد.

         با اين‌ نگرش‌، برخي‌ معضلات‌ روشنفكران‌ در جامعه‌ ما نه‌ "ضعف‌"، بلكه‌ "نقص‌"هايي‌ است‌ كه‌ مي‌بايست‌ به‌ تدريج‌ و با رشد سني‌ و عقلي‌ اين‌ قشر برطرف‌ گردد. بر اين‌ اساس‌ برخي‌ خصيصه‌ها و نقصهاي‌ گذشته‌ ضرورت‌ طبيعي‌ ناپختگي‌ و كم‌تجربگي‌ خاص‌ سن‌ تاريخي‌ روشنفكري‌ در ايران‌ بوده‌ است‌. نقصهايي‌ كه‌ گريزي‌ از آنان‌ نيست‌، و با اندكي‌ مسامحه‌ مي‌توان‌ آن‌ را خصيصه‌ عادي‌ رشد طبيعي‌ هر پديده‌اي‌ دانست‌. هيچ‌ پير و هيچ‌ جواني‌، بر كودكي‌ و نوجواني‌ خود خرده‌ نمي‌گيرد و غبطه‌ نمي‌خورد كه‌ چرا بازيگوشي‌ كرده‌ و يا حريصانه‌ و خوش‌باورانه‌ و پرانرژي‌ اين‌ سوي‌ و آن‌ سوي‌ به‌ دنبال‌ سيراب‌ كردن‌ عطش‌ كسب‌ هويت‌ و خودپايه‌گي‌ و ترسيم‌ و پيگيري‌ آينده‌ زندگي‌اش‌ بوده‌ است‌. اما هر جوان‌ ميانسالي‌ و هر جهان‌ديده‌اي‌ نيز از برخي‌ حوادث‌ گذشته‌ و فرصتهاي‌ از دست‌رفته‌اش‌ كه‌ با اشتباه‌كاري‌ ناشي‌ از ضعف‌ رفتاري‌، نه‌ نقص‌ طبيعي‌، خود باعث‌ آن‌ گرديده‌، نيز با حسرت‌ و افسوس‌ ياد مي‌كند.

         تاريخ‌ روشنفكري‌ ما اين‌ نقصها و ضعفها را كه‌ معمولاً به‌ شكل‌ در هم‌تنيده‌اي‌، اشتباهات‌، آفتها و بيماري‌ها را مي‌زايند، در خود پيچيده‌ دارد. و فلسفه‌ وجودي‌ رنسانس‌ (فكري‌، اقتصادي‌، سياسي‌ و...) و طرح‌ و بررسي‌ جامع‌تر و گسترده‌تر آينده‌ و رهيافت‌ها و ايده‌آل‌ها و آرمان‌هاي‌ مطلوب‌ آن‌، با بهره‌گيري‌ از اين‌ تجارب‌ خواهد بود.

         و اگر روشنفكر به‌ تحليل‌ و نقد و بررسي‌ انديشه‌ها، رهيافت‌ها و آرمان‌هاي‌ گذشته‌ خويش‌ نپردازد، و طرحي‌ نو درنياندازد و به‌ بازسازي‌ انديشه‌ و تفكر در جامعه‌ خويش‌ دست‌ نزند، موتور هر حركت‌ و دگرگوني‌ و رشد و توسعه‌اي‌ خاموش‌ خواهد بود. اين‌ اصل‌ مهمترين‌ جوهره‌ تشكيل‌دهنده‌ تفكر اجتماعي‌ شريعتي‌ بود كه‌ مردم‌ و "انسان‌" را محور بستر اصلي‌ هر حركت‌ اجتماعي‌ و تاريخي‌ و روشنفكر را معلم‌ و پيشگام‌ آن‌ دانسته‌، و دگرگوني‌ انديشه‌ و برخورداري‌ از يك‌ پيش‌زمينه‌ عميق‌ فكري‌ و آرماني‌، و ايمان‌ و ايثار در راه‌ آن‌ را نقطه‌ شروع‌ و بتون‌ بناي‌ هر معماري‌ اجتماعي‌ تلقي‌ مي‌كرد.

* ابعاد مختلف‌ رنسانس‌ فكري‌ را مي‌توان‌ چنين‌ خلاصه‌ كرد: بازنگري‌ فكري‌ و سياسي‌ در "نگرش‌" ـ "روش‌" ـ "اهداف‌".

         روشنفكر جامعه‌ ايران‌ در دوره‌ كنوني‌ حركتش‌ مي‌بايست‌ به‌ يك‌ بازنگري‌ اساسي‌ و تدوين‌ مجدد انديشه‌ خود، در " نگرش‌ " و شيوه‌هاي‌ برخورد و نتيجه‌گيري‌هاي‌ رايج‌ و مرسومش‌ در رابطه‌ با تاريخ‌ گذشته‌ و حال‌ ايران‌ و جهان‌ دست‌ زند. او مي‌بايست‌ مجدداً و با ديدي‌ بازتر و شيوه‌اي‌ عام‌تر به‌ تحليل‌ تاريخ‌ گذشته‌ كشورش‌ و مسير حوادث‌ جهان‌ بپردازد و مسائل‌ مختلف‌ اقتصادي‌، سياسي‌ ـ اجتماعي‌، و فرهنگي‌ را مجدداً مورد ارزيابي‌ قرار دهد.

         تاريخ‌ ايران‌، به‌ ويژه‌ تاريخ‌ معاصر آن‌، مشروطيت‌، جنبشهاي‌ پس‌ از آن‌، حكومت‌ پهلوي‌، جنبش‌ ملي‌ شدن‌ نفت‌، كودتاي‌ 28 مرداد، حركت‌ 15 خرداد و حركتهاي‌ مذهبي‌ پس‌ از آن‌، مبارزات‌ مسلحانه‌ گروههاي‌ سياسي‌، حركت‌ شريعتي‌، انقلاب‌ اسلامي‌ اخير و حوادث‌ بعد از آن‌ و... مي‌بايست‌ در اين‌ رنسانس‌ فكري‌ مورد ارزيابي‌ مجدد و درس‌آموزي‌هاي‌ جديد قرار گيرد. همچنين‌ در يك‌ نگرش‌ اقتصادي‌ مي‌بايست‌ اقتصاد ايران‌ پس‌ از مشروطيت‌، دوران‌ رضاشاه‌، دوره‌ ملي‌ شدن‌ نفت‌ و... حكومت‌ كوتاه‌ مصدق‌، پس‌ از اصلاحات‌ ارضي‌ و رشد تدريجي‌ صنايع‌ مونتاژ در دهه‌ پنجاه‌ و به‌ دنبال‌ افزايش‌ قيمت‌ نفت‌ و دهه‌ پس‌ از انقلاب‌ با ديدي‌ بازتر و با ريشه‌يابي‌ علل‌ ساختاري‌ عقب‌ماندگي‌ اقتصادي‌ و عدم‌ شكل‌گيري‌ پايه‌هاي‌ اوليه‌ رشد و توسعه‌ مورد تحليل‌ و تجربه‌گيري‌ قرار گيرد.

         همچنين‌ مي‌بايست‌ سير فرهنگ‌ و انديشه‌ در تاريخ‌ معاصر ما مجدداً ارزيابي‌ و دوباره‌نگري‌ گردد. مسائلي‌ چون‌ پايه‌هاي‌ فكري‌ مشروطيت‌، خطوط‌ فكري‌ پس‌ از مشروطيت‌ مانند خطوط‌ مذهبي‌، ملي‌، ملي‌ ـ مذهبي‌، لائيك‌، چپ‌ و... و لايه‌هاي‌ مختلف‌ هر يك‌، سرشت‌ و سرگذشت‌ هر كدام‌ از اين‌ انديشه‌ها و دستاوردهاي‌ عيني‌ و ذهني‌ و مثبت‌ و منفي‌ هر يك‌، مسئله‌ مذهب‌ و كاركردهاي‌ فكري‌ و سياسي‌ آن‌ در اين‌ دوران‌، تأثيرات‌ فرهنگ‌ جهاني‌ بر فرهنگ‌ داخلي‌ چه‌ فرهنگ‌ غرب‌ صنعتي‌، و چه‌ فرهنگ‌ ماركسيستي‌ بر فرهنگ‌ روشنفكري‌ و تأثيرات‌ سياسي‌ آنان‌ بر تاريخ‌ معاصر ايران‌، مسئله‌ رفتارشناسي‌ فرهنگي‌ و مردم‌شناسي‌ ويژه‌ جامعه‌ ايران‌ و خصايص‌ ملي‌ و تاريخي‌ مردمان‌ اين‌ مرز و بوم‌ و...

         در يك‌ طرح‌ گسترده‌ مي‌توان‌ گفت‌ بازنگري‌ در نگرش‌ بر تاريخ‌ ايران‌، مي‌بايست‌ در سه‌ بعد اقتصادي‌، سياسي‌ ـ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ و در هر يك‌ با توجه‌ به‌ سه‌ طيف‌ مردم‌ ـ دولت‌ ـ روشنفكران‌ صورت‌ گيرد. تحليلي‌ كه‌ با ديدي‌ بازتر و با در نظرگيري‌ افق‌هاي‌ جديدتري‌ كه‌ هر روزه‌ بر اثر پيشرفت‌ انديشه‌ در سطح‌ داخلي‌ و جهاني‌ و يا بر اثر رخدادهاي‌ اجتماعي‌ و جهاني‌ به‌ روي‌ روشنفكر باز مي‌شود، صورت‌ مي‌گيرد.

         همچنين‌ مي‌بايست‌ در "نگرش‌" بر تاريخ‌ جهان‌ نيز بازنگري‌ صورت‌ گيرد و حوادث‌ جهان‌ مخصوصاً حوادث‌ ساليان‌ اخير پس‌ از فروپاشي‌ بلوك‌ شرق‌ با ديدي‌ تجربه‌اندوز به‌ رشته‌ تحليل‌ درآيد. شايد در مسائل‌ جهاني‌ اين‌ موضوعات‌ مهمتر به‌ نظر آيد:

         بازنگري‌ و تحليل‌ همه‌جانبه‌ مكانيسم‌ پيدايش‌ جهان‌ صنعتي‌ كنوني‌ غرب‌ ـ ماهيت‌ و هويت‌ كنوني‌ نظام‌ سرمايه‌داري‌ در غرب‌ و كاركردهاي‌ آن‌ و تحليل‌ مجدد و فراگير پديده‌اي‌ كه‌ "امپرياليسم‌" ناميده‌ شده‌ است‌ ـ بررسي‌ نوع‌ شكل‌گيري‌ و ريشه‌يابي‌ علل‌ فروپاشي‌ بلوك‌ شرق‌ ـ تحليل‌ چگونگي‌ رشد آزادي‌ و ريشه‌يابي‌ مسئله‌ دموكراسي‌ در جهان‌ غرب‌ ـ بررسي‌ علل‌ عقب‌ماندگي‌ جهان‌ جنوب‌ و تحليل‌ راههاي‌ مختلف‌ رشد و توسعه‌ و بويژه‌ برخي‌ الگوهاي‌ توسعه‌ يافته‌ دهه‌هاي‌ اخير ـ تحليل‌ انقلابات‌ مهم‌ تاريخي‌ و تجربه‌گيري‌ از دستاوردهاي‌ مثبت‌ و منفي‌ كاركردهاي‌ آن‌ ـ تحليل‌ علل‌ و چگونگي‌ رشد و يا افول‌ مبارزات‌ در جهان‌ سوم‌ هم‌ در بعد فكري‌ و هم‌ در رابطه‌ با شيوه‌ها و مكانيسم‌هاي‌ حاكم‌ بر آن‌ ـ بررسي‌ وضعيت‌ كنوني‌ مذهب‌ در جهان‌ و تحليل‌ نقش‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ آن‌ در تحولات‌ كنوني‌ بين‌المللي‌ و...

         بعد ديگري‌ از رنسانس‌ فكري‌ را بازنگري‌ در " روش‌ "ها تشكيل‌ مي‌دهد. روشنفكر ايراني‌ مي‌بايست‌ در طي‌ اين‌ رنسانس‌ فكري‌ به‌ ارزيابي‌ مجدد و اندوخته‌گيري‌ از حركت‌ها و مبارزات‌ روشنفكران‌ و رهبران‌ گذشته‌ جريانات‌ ملي‌ و مذهبي‌ و چپ‌، شيوه‌هاي‌ فكري‌ و عملي‌، و روشهاي‌ مخفي‌ و علني‌، فردي‌ و جمعي‌، ايدئولوژي‌ و سياسي‌، ادبي‌ و هنري‌، و شيوه‌هاي‌ پارلماني‌ و مسلحانه‌ و "توده‌اي‌ مردمي‌" آنان‌ بپردازد. تاريخ‌ معاصر ايران‌ مملو از اين‌ حوادث‌ و آغاز و انجام‌ها و تجارب‌ خاص‌ آن‌ است‌. بررسي‌ آزمايش‌ عملي‌ اين‌ "روش‌"ها و ارزيابي‌ نقاط‌ مثبت‌ و منفي‌ هر يك‌، روشنفكر ايراني‌ را در ترسيم‌ حركت‌ آتي‌ وي‌ و ابداع‌ شيوه‌هاي‌ نوين‌ حركتي‌ ياري‌ خواهد رساند. در اين‌ نگرش‌ جهاني‌ بر تجربه‌ عملي‌ و كاركردهاي‌ مثبت‌ و منفي‌ هر يك‌ از اين‌ روشها در غرب‌ و در جهان‌ جنوب‌ (كه‌ مي‌بايست‌ دقيقاً تفكيك‌ شوند) نيز ديد روشنفكر را بازتر خواهد نمود.

         بعد ديگر رنسانس‌ فكري‌ بازنگري‌ در " اهداف‌ و آرمان‌ها "  مي‌باشد. به‌ نظر مي‌رسد روشنفكر ايراني‌ در سير تاريخي‌ خويش‌ و در گذر از دوران‌ كودكي‌ به‌ نوجواني‌ و از آنجا به‌ دوران‌ پختگي‌ و كمال‌، اينك‌ در حال‌ عبور از دوران‌ "اهداف‌ موعودطلبانه‌" به‌ دوران‌ "آرمان‌ مطلوب‌طلبانه‌" است‌. دوران‌ ايده‌آل‌طلبي‌ اتوپيايي‌ گذشته‌، كه‌ ضرورت‌ طبيعي‌ مرحله‌ رشد سني‌ و عقلي‌ و تجربه‌ روشنفكر گذشته‌ ما بوده‌، نقش‌ مثبت‌ تاريخي‌ خود را در يك‌ گام‌ به‌ پيش‌ بردن‌ روشنفكر و جامعه‌ ما به‌ انجام‌ رسانده‌ و عمر تاريخي‌اش‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ است‌ و استمرار آن‌ حالت‌ تنها نتيجه‌ عكس‌ داشته‌ و نقشي‌ مخدر و انحرافي‌ بازي‌ خواهد كرد.

         اينك‌ ايده‌آل‌خواهي‌ موعودطلبانه‌ مي‌بايست‌ جاي‌ خود را به‌ يك‌ آرمان‌خواهي‌ مطلوب‌طلبانه‌ بدهد تا بتواند همان‌ نقش‌ مثبت‌ و حركت‌ را در زمان‌ ما ايفا نمايد (مطلوب‌طلبي‌ و واقعگرايي‌ با حفظ‌ ايمان‌ و جهت‌گيري‌ به‌ سمت‌ آرمان‌ها و موعودهاي‌ فكري‌ و انگيزه‌اي‌ و ايماني‌).

         رنسانس‌ فكري‌ در اين‌ بخش‌، از اهميت‌ و اولويت‌ بسيار مهمي‌ برخوردار است‌ و به‌ لحاظ‌ عملي‌ نيز نخستين‌ گامهاي‌ پيشروي‌ در مسير اين‌ دگرگونيِ فكري‌ است‌. بنابراين‌ توجه‌ بيشتر و صرف‌ انرژي‌ افزون‌تر براي‌ پيشبرد اين‌ بخش‌ از رنسانس‌ ضرورت‌ مبرمي‌ براي‌ روشنفكر خواهد داشت‌.

         در اين‌ راستا روشنفكر مسئول‌ مي‌بايست‌ به‌ يك‌ نگرش‌ و بازنگري‌ عميق‌ در انديشه‌ها و تصورات‌ خود در رابطه‌ با اهداف‌ و آرمان‌هايي‌ چون‌: خردگرايي‌ و مباني‌ آن‌ ـ آزادي‌، قانون‌ و حقوق‌ ـ استقلال‌ و مليت‌ ـ عدالت‌ و رشد و توسعه‌ ـ عشق‌ و انسانيت‌ و... بپردازد و با يك‌ بازنگري‌ مجدد به‌ پايه‌ريزي‌ عميق‌ و گسترده‌ مباني‌ اين‌ اهداف‌ "مطلوب‌" و تصحيح‌ و تكميل‌ ديدگاههاي‌ بعضاً محدود و ناقص‌، و ذهني‌ و گنگ‌ گذشته‌ روشنفكران‌ اين‌ مرز و بوم‌ از اين‌ مفاهيم‌ بنيادي‌ دست‌ زند.

         تلقي‌ گذشته‌ بخش‌ مهمي‌ از روشنفكران‌ جامعه‌ ما از اين‌ مفاهيم‌ بسيار محدود بوده‌ است‌ مثلاً آزادي‌ در ذهن‌ روشنفكر ما در اندازه‌هاي‌ يك‌ تعريف‌ و تعبير كوچك‌ و ضعيف‌، و در حد داشتن‌ آزادي‌ براي‌ ابراز نظرات‌ و انتشار نشريات‌ و يا در حد برگزاري‌ انتخابات‌ بيش‌ نبوده‌ است‌. تفكر چپ‌ نيز(با تأثيرات‌ خاص‌ خود بر تفكر مذهبي‌ مترقي‌) آزادي‌ را اساساً مسئله‌اي‌ روبنايي‌ تلقي‌ مي‌كرد كه‌ با حل‌ مسئله‌ طبقات‌ و از بين‌ رفتن‌ استثمار خودبخود حاصل‌ مي‌شود و اصالت‌ و هويت‌ مستقلي‌ ندارد. و اساساً ذهن‌ بخش‌ مهمي‌ از روشنفكران‌ ما، از ريشه‌يابي‌ تاريخي‌ و فرهنگي‌ و درك‌ ابعاد مختلف‌ آزادي‌ بويژه‌ مكانيسم‌هاي‌ نهادي‌ شدن‌ آن‌ كه‌ نوع‌ مهمي‌ از برخورد انديشه‌ها و خطوط‌ فكري‌ و سياسي‌ در رفتار اجتماعي‌ آن‌ را باعث‌ مي‌گردد، تهي‌ است‌.

         در هدف‌ و آرمان‌ "عدالت‌" هم‌ همين‌ فقر انديشه‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. آرمان‌ عدالت‌، همانند آزادي‌، كه‌ چه‌ شورشها و چه‌ حماسه‌ها و ايثارها و چه‌ نقشهاي‌ مثبت‌ و تكان‌دهنده‌اي‌ در تاريخ‌ ما بازي‌ كرده‌، در ذهنيت‌ روشنفكر ما تعريف‌ و وضوح‌ بسيار كمي‌ دارد و در حد چند تعريف‌ آرمان‌گرايانه‌ از استثمار، نفي‌ مالكيت‌ خصوصي‌، محو طبقات‌ و ايجاد جامعه‌ بي‌طبقه‌ خلاصه‌ مي‌شود.

 

ضرورت‌ يك‌ ايدئولوژي‌ ملي‌ ـ مذهبي‌

                بخش‌ مهمي‌ از روشنفكران‌ ما اساساً ديد كاربردي‌ و عيني‌ و حتي‌ تصوير عيني‌ و مادي‌ از آنچه‌ مي‌طلبند نداشته‌ و ندارند. و اينك‌ رنسانس‌ فكري‌ بايد مسئوليت‌ تصويرسازي‌، ارائه‌ تعريف‌ كاربردي‌، مرحله‌بندي‌ عيني‌ و اجرايي‌ و شيوه‌هاي‌ كلي‌ دستيابي‌ به‌ اين‌ اهداف‌ و آرمان‌ها را به‌ عهده‌ گيرد تا بتواند همان‌ نقش‌ حركت‌آفريني‌ كه‌ ايده‌آل‌طلبي‌ و نارضايتي‌ از وضع‌ موجود و حركت‌ به‌ سمت‌ وضع‌ مطلوب‌ در تاريخ‌ بشر داشته‌ است‌، را مجدداً به‌ عهده‌ گيرد.

         روشنفكر مسئول‌ ايراني‌ اينك‌ مي‌بايست‌ به‌ ارزيابي‌ مجدد و تحليل‌ گسترده‌ اين‌ مفاهيم‌ بنيادي‌ دست‌ زند و با تغيير تلقي‌هاي‌ سطحي‌ گذشته‌ از هر يك‌ از اين‌ مفاهيم‌ به‌ تعميق‌ انديشه‌ و تفكر خويش‌ ياري‌ رساند و از سويي‌ طي‌ يك‌ گفتگو و ديالوگ‌ روشنفكري‌ كه‌ اينك‌ به‌ طور غيرمستقيم‌ و به‌ شكل‌ طبيعي‌ و خودبه‌خودي‌ از طريق‌ مجلات‌ و نشريات‌ بين‌ روشنفكران‌ در گرفته‌ است‌، به‌ نهادي‌ كردن‌ پايه‌ها و مباني‌ رنسانس‌ فكري‌ در جامعه‌ روشنفكري‌ بپردازد. استمرار اين‌ روند است‌ كه‌ مي‌تواند مباني‌ يك‌ تفكر عميق‌ و خميرمايه‌ فكري‌ لازم‌ براي‌ اقشار جوان‌ و ديگر افراد جامعه‌ را شكل‌ دهد. روند رنسانس‌ فكري‌ به‌ عنوان‌ يك‌ ضرورت‌ تاريخي‌ در جامعه‌ ما آغاز گشته‌ است‌. بخشهايي‌ از آن‌، مثلاً در مورد خردگرايي‌ و يا در رابطه‌ با آزادي‌ و روند آن‌ در تاريخ‌ ايران‌ و ضرورت‌ و مكانيسم‌هاي‌ نهادي‌ شدن‌ آن‌، به‌ طور خودبخودي‌ در ديالوگهاي‌ روشنفكري‌ در حال‌ رسيدن‌ به‌ يك‌ فصل‌ مشترك‌ عمومي‌ است‌ و بحث‌ و كاوش‌ با اختلاف‌ زاويه‌ ديد فراوان‌ و با تمامي‌ كم‌ و كاستي‌ها و گنگي‌ها و ابهاماتش‌ در ديگر موارد (همچون‌ مسئله‌ عدالت‌ و موضوع‌ رشد و توسعه‌ و الگوهاي‌ آن‌، مسئله‌ ارزيابي‌ و نگرش‌ مجدد به‌ روشنفكر و چه‌ بايد كردهاي‌ وي‌ و...) در حال‌ تداوم‌ است‌.

         روشنفكر ايراني‌ و به‌ ويژه‌ روشنفكر مذهبي‌ كه‌ مردم‌ و انسان‌ دوستي‌ را از شريعتي‌ و اسلافش‌ آموخته‌ و معناي‌ حيات‌ خويش‌ را در تلاش‌ در اين‌ راستا ديده‌ و ضرورت‌ دگرگوني‌ انديشه‌ به‌ عنوان‌ پايه‌ نخستين‌ معماري‌ و حركت‌ اجتماعي‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ دستاورد مهم‌ تاريخي‌ (در سطح‌ داخلي‌ و جهاني‌) دريافته‌ است‌، اينك‌ مي‌بايست‌ در استمرار جوهره‌ و محتواي‌ حركت‌ وي‌ فرم‌ و قالبِ "رنسانس‌ فكري‌" را به‌ مثابه‌ كارآترين‌ قالب‌ و ضروري‌ترين‌ شيوه‌ جهت‌ دستيابي‌ به‌ آرمان‌ها و اهداف‌ ملت‌ و ميهن‌دوستانه‌ و ايده‌آل‌هاي‌ بلند انساني‌ او برگزيند. و با همان‌ حس‌ و حال‌ و با همان‌ انگيزه‌ و ايمان‌، آن‌ را عملي‌ مذهبي‌، خدايي‌ و ايدئولوژيك‌ بداند و در مسير طرح‌ و تدوين‌ و تعميم‌ اين‌ "مباحث‌ بنيادي‌ ملي‌" گام‌ بردارد. شايد با اندكي‌ آينده‌نگري‌ بتوان‌ دستاورد و محصول‌ نهايي‌ اين‌ رنسانس‌ را در بخش‌ مهم‌ و اكثريتي‌ از روشنفكران‌ ايراني‌ يك‌ "ايدئولوژي‌ ملي‌ ـ مذهبي‌" دانست‌.

 

+ این مقاله برای ویژه نامه سال مرگ دکتر شریعتی(میعاد باعلی/ خرداد سال 1372) نوشته شده است.