شنبه، ۵ مهر ۱۳۹۹ | Saturday, 26. September 2020

مسعود باستانی با لبخند آمد

منتشرشده در فیسبوک یکشنبه, 28 تیر 1394 ساعت 12:05

در مدرسه که بودیم می خواندیم آن مرد آمد. آن مرد با اسب آمد....
مسعود باستانی هم آمد
او با لباسی خوش رنگ آمد
او با لبخند آمد
ای کاش در ایران بودم و به جای دیدن تصویر، خود مسعود را می دیدم. حالا می فهمم که چرا بعضی از دیوارهای خانه برخی از مهاجرانی که دیرهنگامی است به وطن نرفته اند، مثل آلبوم عکس های خانوادگی؛ پراز عکس است. خواندن و دیدن رنگ و نگار پنهان عکس ها از راه دور به جای فشردن دست ها و در آغوش گرفتن دوستان چه غمبار و جانکاه است. شاید تنها دیدن شادی مهسا و مسعود است که این حسرت را جبران می کند.
زندان همیشه یک مجازات فرساینده است. هر نوع زندانی که باشد فرقی نمی کند. بهبود وضع زندان ها نسبت به قبل تغییری دراین فرسایندگی نمی دهد. اما زندان دانشگاه هم هست! و نیز کارگاه . دانشگاه آموزش و انباشت و کارگاه کسب فن و تجربه.
مسعود فردی پراحساس و پرانرژی بود. در همه تصاویر مرخصی ها و امروز آزادی اش هم همچنان این دو ویژگی اش دیده می شود. اما از راه دور احساس می کنم و رگ و نشان هایی هم در تصاویرش می بینم که این شش سال بر بار تجربه مسعود افزوده است. حاکمان هر چند می خواهند مخالفان شان را فرسوده کنند اما زندان شان کارخانه تولید آدم های تجربه دیده هم هست. این که کدام یک از این دو وجه (ویا هردوشان!) بر یک زندانی بیشتر اثر گذاشته است البته در افراد مختلف فرق می کند.
در این سال ها چقدر فارغ التحصیلان و صاحبان مهارت زیاد شده اند از این دانشگاه. امید که این سرمایه انسانی به کار ایران مان بیاید. گستردگی ایران دریادلی ای می طلبد تا بتواند همه فرزندانی که در خود پروریده است را برای آبادی و سربلندی خود دربر و به کار بگیرد. چنین باد

فیس بوک 28 تیرماه 1394