دوشنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۸ | Monday, 21. October 2019

هاله؛ مقایسه زندان و غربت خارج از کشوری

منتشرشده در فیسبوک یکشنبه, 10 خرداد 1394 ساعت 23:13

خبر مرگ مهندس و با فاصله ای اندک مرگ هاله را در بدترین شرایط ممکن شنیدم؛ در غربت؛ در کردستان عراق. حکایتی که باید وقت دیگری تعریف کنم و خودم را سبک. تازه می فهمیدم که وقتی مادر بزرگم می گفت «خاک آدم را سرد می کند» یعنی چی. و خودم هم تجربه می کردم که وقتی سنگینی تابوت عزیزی را بر دوشت احساس کنی و بدرقه اش کنی تا خاک؛ چقدر آرامت می کند و با چشم جانت می بینی که عزیزی می رود. باورش می کنی.سرد می شوی. اما شنیدن از دست دادن عزیزانت در غربت درد و غم دو چندانی دارد. بدون آنکه داغی این «داغ» هیچ گاه سرد شود. مگر روزی که بر سرخاکش بنشینی دستت را بر گورش بچسبانی و فاتحه ای بخوانی. گویی با میهمانی که خداحافظی نکرده ای داری خداحافظی میکنی.
هاله چون جوی های روانی بود که بی صدا می گذشت. از بس بی ادعا بود. نمی دیدی و نمی شنیدی شاید. مگر موقعی که از خستگی کار یا گرمای آزار دهنده ای به او پناه ببری. آن وقت خنکای آرامش بخشش وجودش را به رخت می کشید و می دیدی اش و باورش می کردی و خستگی ات را کم می کرد و التهابت را التیام می داد. در غربت که بودم یک بارغم دل با او گفتم با نامه ای. پاسخی گفت که تاثیری هم چون همان جوی های بخشنده گذرنده و خنک و آرامش بخش را داشت.
در قسمتی از نامه اش به مقایسه زندانی که در آن بود و غربت مهاجران اشاره کرده بود؛ در زمانه ای که هجرت و تبعید خودخواسته خود حکایتی بود و مخالفان و موافقانی داشت(و دارد) و من خود تا کمی پیش از آن جزء مخالفانش بودم. راستش نظر هاله را نمی دانستم. پدرش(مرحوم مهندس) جزء موافقان و مروجان قاطع مهاجرت عده ای در آن هنگام بود که چکمه چکمه پوشان بر حلق جریان مان گذاشته شده بود و برخلاف سابق اجازه نفس کشیدن را هم نمی داد (الآن هم فرق چندانی البته نکرده است برای جریان هایی چون ما). و ماهایی که همیشه عجول و پرانرژی و رو به جلو بوده ایم نمی توانستیم خود را در خودمان حبس کنیم و صبر پیشه کنیم تا ببینیم چه می شود. سخن از لزوم مهاجرت به میان آمده بود و مهندس با آیات هجرت در قرآن که با ایمان و باور می خواند برصحت و ضرورت آن تاکید می کرد، که باید صدا و پرچم مان در جای دیگری (در بیرون) شنیده شود و برافراشته بماند. می دانستیم که هدی ( مثل گذشته خودم) نظر موافقی ندارد. اما نامه های هدی از زندان نیز این پیام را داشت که در زندان خبری نیست و سعی کنید زندان نیایید. شاید این تحلیل و توصیه هدی نیز در نظر مهندس بر تاکید بر مهاجرت بی تاثیر نبود.
اول قرار نبود من بیایم. دست تقدیر اما چنین کرد. در هر حال غم ها و درد دل هایی را با هاله مطرح کرده بودم. هاله پاسخی زیبا داده بود. در قسمتی از نامه اش گفته بود:
«همیشه می گفتم یک فرق هست میان زندان و خارج از کشور و آن این که آدمی که زندان است خودش خوش و خیالش راحت شده و همه برایش نگران اند و دل می سوزانند! و کسی در غربت و درد سرگردانی و بلاتکلیفی؛ بی تاب و افسرده می شود و همه می گویند خوش به حالش چه خوش خیال است!{...} مسیر پر پیچ و خمی است که توفیق من الله می خواهد و صبر جمیل!»
و چه اندوهناک است خواندن این نامه پس از از دست دادن هاله. کاش بیشتر قدرش را می دانستیم. زمانه ما به سخت گیری و پرنسیب گرایی آرمان خواهانه هدی و آسان گیری و مهربانی هاله هردو هم زمان نیاز مند است. و چه سخت است جمع این دو.آیا اصلا می شود؟ مهندس خود نمونه ای بود که می شود و می توان. ولی خیلی سخت. و چه خودخواه بود مهنس که هر دو را همزمان پیش خودش خواند و برد. خیلی خودخواه. زندگی ماها و حداقل کسانی که از نزدیک با این ها زیسته بودند حالا خیلی سخت و سرد شده است. خیلی. کاش حداقل یکی از این سه زنده بود.

دهم خرداد 94