چهارشنبه، ۷ تير ۱۳۹۶ | Wednesday, 28. June 2017

ورود به فیس بوک در روز تولدم!

منتشرشده در فیسبوک چهارشنبه, 02 ارديبهشت 1394 ساعت 22:13

سلام
سلامی چو بوی خوش آشنایی

از امروز وارد پنجاه و چهار سالگی می شوم. چه زود گذشت! و خواهد گذشت. مردها در خانواده ما زود می میرند....
بد است در روز تولد به یاد مرگ بودن. اما دست خودم نیست. همان طور که مدت هاست وقتی دوربینی، تکی به رویم زوم می‌شود تا عکسی بگیرد، وقتی مستقیم به عدسی دوربین نگاه میکنم به یاد عکس های آلبوم های خانوادگی و دوستان می افتم و یا عکسهای گذشتگان روی دیوار که به صورتمان زل زده اند و قضاوتی روی شان میکنیم و حسی مثبت (یا خدای نکرده منفی) در نبودشان به ما دست می دهد و طبق عادت و سنت خدا بیامرزی می گوییم و یا یادش به خیر. بگذریم...
یک بار در اتاق جمعی دو الف یا بند سپاه در اوین در ضیافت! روز تولدم با چای و بیسکوییت، در جمع کوچک چهارنفره مان گفتم در یک سوم اول عمرم دست حوادث راهم برد و روزگار؛
یک سوم دومش را مقداری حوادث و مقداری خودم و حالا می خواهم یک سوم آخرش را خودم پیش ببرم.
آیا می شود... ؟ ضمن آن که از آن روز بیش از یک دهه گذشته است و شاید حالا به جای یک سوم باید از یک چهارم حرف زد...
دست حوادث هم هم چنان قوی در کار است و مرا پرتاب کرد به محدوده ای که هیچ گاه فکرش را نمی کردم و تا چند ماه قبل از خروج از کشور، به جد مخالفش بودم ...
از مرگ و دست حوادث بگذرم. بالاخره به فیس بوک آمدم. بعد از تردیدها و دودلی های چند ساله که وقت زیادی می گیرد و چیز زیادی نمی دهد و ... آخرین باری که تا یک قدمی اش آمده بودم و انگیزه ام بر تردیدم به صورت پنجاه و پنج بر چهل و پنج غلبه کرده بود یک جمله دخترم (نیایش؛ که حالا دیگر برای خودش خانمی شده است!) منصرفم کرد که « بابا وقتت را زیاد می گیرد!». این بار اما هشدار و انذار دلسوزانه ارشاد که نیا جوش خوب نیست و ... را هم با ملایمت رد کردم که باز تردیدم غلبه نکند. خود ارشاد برایم ساخت و افتتاح اش کرد و کلید دارش شد. البته خودم اداره خواهم کرد.اما کلید دیگرش! در دست ارشاد خواهد بود تا هر موقع خبط و خطایی کردم بیندازم گردن ارشاد!
اما آمدم اول از همه برای این که هوایی تازه کنم در غم غیاب و غربت و دوم اینکه همیشه حساسیت داشته ام که جو خارج از کشوری ما را نگیرد و حس ایران (مثل مقدار خاکی که از سرزمین مردگان و زندگان ام به همراه آورده ام و در چمدانم دارم) همیشه نزدیک ام باشد. البته با نگاه همواره منتقدانه و رو به افق نه دنباله روانه و تسلیم و مینیمالیستی...
حضور در چند گروه وایبری و تلگرامی و .. نیز این حس را برایم تقویت کرده است. هر چند فضای مجازی نمونه آکواریومی تمامی آنچه که در اقیانوس جامعه می گذرد نیست اما گوشه هایی از آن را نشان می دهد. و با آن که همیشه به این گروه ها و جوی که بر آن ها حاکم است نیز دید انتقادی داشته و دارم؛ اما ایده های خوب و به خصوص خبرهای زیاد دست اولی را در این گروه ها شنیده و خوانده ام. فیس بوک نیز؛هر چند غیرمستقیم همیشه در جریان فضایش بودم اما در تجربه مستقیم، می تواند همین فایده را برایم داشته باشد.

و بالاخره و مهم تر این که فکر می کنم سال نود و چهار از سال های خوب و با بارقه های امید برایم و برای مان باشد. آمدم تا در این وانفسای روزگار از امید بشنوم و بگویم...

دوم اردیبهشت1394